
و اما اين نشمه که خميني جاکش نامش
را فروغ السادات گذارده بود
داستاني بسيار گهي دارد از اين قرار
روزي که خميني هجده ساله تمامي نشمه هايش
را به گردش علمي و بعد کمي علف خوري برده بود
ناگهان انش ميگيريد و پشت سنگها رفته و بعد از
ريدن مفصل هنگامي که کونش را به هرچه سنگ
در اون اطراف بوده ماليد برخاست که به پيش
باقي برود که ناگهان در تاريک روشن چشمش به
يک فقره نشمه تازه از راه رسيده که همين عکس
است افتاد و نه ها گفت و نه نه و به طرفش رفت
که جيغ اين فقره فروغ السادات بلند شد که واي
چه بوي گهي ميدهي و بدينسان آشنائي گهي
اين دو به وقوع پيوست .....................نانا