ارتباط ذهني
هوس کردم هر از چندي يکي از دلائل علاقه خودم به پاگنده را براي
دوستاني که فهم و شعور دارند بنويسم .
اولين بارکه به وبلاگش رفتم ماه اگوست سال پيش بود و با خواندن
جمله هاي کوتاه و اغلب پر معني او کلي لذت بردم تا رسيدم به اين
جمله :
چیه؟ گمون می کنین هیشکی تو این دنیای بزرگ به یاد شما نیس؟ اشتبا می کنین؛ چن تا از صورت حسابا(یا بدهیا)تونو پرداخت نکنین تا متوجه شین!
با خوندن اين جمله که فقط ماها که تو امريکا زندگي ميکنيم عميقا درک ميکنيم يعني
چي تصميم گرفتم برم از اول ارشيوش را بخونم بيام جلو
صفحه اول ارشيوش را که باز کردم اولين مطلب را با شعري شروع کرده بود که مرا روي
صندلي ميخکوب کرد براتون ميگم چرا
نوزده سال پيش در ايران اولين بار که اين شعر مولوي را با صداي بي نظير شهرام
ناظري شنيدم يک ماه تمام با خود فکر ميکردم منظور مولوي کدام يک از اين دو معنا
است .
شعر اين است
درديست غير مردن کان را دوا نباشد .
ايا منظورش درديست که چاره اش مردن است
يا درديست که مانند مردن چاره اي ندارد يعني شبيه مردن که بي چاره است ان
درد هم بي چاره است .
هنوز هم نميدانم منظور مولوي کدام يک است و مهم هم نيست ولي با اين
شروع اولين ارتباط ذهني من با پاگنده عزيزم شروع شد . نانا
Saturday, July 31, 2004
به ربل عزيزم
Preserve
ده ماه پيش که به ايران رفته بودم روزي يکي از دوستانم که خانمي است
دکتر زنان مرا براي شب به خانه اش دعوت کرد و چون خانه اش در يکي از
اين اسمان خراش هائي بود که در جاده دماوند ساخته شده بود و من ماشين
نداشتم به من پيشنهاد کرد که به مطب او رفته واز انجا با هم به خانه او رفته
و شب را انجا باشم و فردا با هم به تهران برگرديم .
بهر حال ساعت حدود سه و نيم بعد از ظهر به مطبش رسيدم و چون مريض
داشت مرا به دفتر خود راهنمائي کرد و چند مجله در اختيارم نهاد .
پس از معاينه خانمي حدود چهل و پنج شش ساله با ان خانم به دفتري که
من بودم امدند و گويا اين خانم که دوشيزه هم بود نوعي بيماري قارچي
داشت که خانم دکتر پمادي که با اپليکاتور استفاده ميکردند براي او نوشت
و همانطور که توضيح ميداد که چگونه استفاده کند اين مريض پير دختر
اندکي قرمز شد و با خجالت پرسيد خانم دکتر ايا اين کار به پرده بکارت من
صدمه نخواهد زد دوستم با چشمان از حدقه در امده به من که در مقطع
انفجار خنده بودم نگاهي کرد و من هم بلافاصله گفتم :
خوب صدمه هم زد زد ديگه اخه واسه چه کسي و کي نگاهش داشته اي!!!!!! نانا
ماسک
بچه ها باور کنيد من الان دارم از خنده ميميرم ميدونيد چرا
واسه اينکه من هرچي دلم بخواد به اين ابلهان تو صفحه اول
وبلاگم با اسم و مشخصات ميگم
ولي اين احمق ها با ترس و لرز يواشکي ميان با اسم ناشناس
تو پيامگير من دوسه تا فحش مينويسن و در ميرن !!!!!!
همه اش هم به خاطر اينه که يه ماسک ادب از روز اول زدن رو
صورت نحسشون و خودشون رو متين و موقر جلوه دادن نميخوان
اون تصوير خراب شه اخه اي خاک بر سر الاغتون کنن اين ادب به
چه درد شما ميخوره وقتي که به سر تا پاتون من اينجوري ميرينم
واقعا که تو اون کله هاتون جز پشگل هيچي نيست . نانا
بچه ها باور کنيد من الان دارم از خنده ميميرم ميدونيد چرا
واسه اينکه من هرچي دلم بخواد به اين ابلهان تو صفحه اول
وبلاگم با اسم و مشخصات ميگم
ولي اين احمق ها با ترس و لرز يواشکي ميان با اسم ناشناس
تو پيامگير من دوسه تا فحش مينويسن و در ميرن !!!!!!
همه اش هم به خاطر اينه که يه ماسک ادب از روز اول زدن رو
صورت نحسشون و خودشون رو متين و موقر جلوه دادن نميخوان
اون تصوير خراب شه اخه اي خاک بر سر الاغتون کنن اين ادب به
چه درد شما ميخوره وقتي که به سر تا پاتون من اينجوري ميرينم
واقعا که تو اون کله هاتون جز پشگل هيچي نيست . نانا
بي خايگان
براي اينکه کوچکترين جاي شک و شبهه اي براي هيچ خري باقي
نگذارم بايد بگويم به ازادي بيان بي قيد و شرط اعتقاد راسخ دارم
ولي چون معتقدم بي خايگان را سزا خفه خون گرفتن است از هيچ
ادم نامرعي و فانتومي قبول چرت و پرت نميکنم و اين اجازه را به
هيچ لکاته و سليطه و بزدل و زبوني نميدهم که ناشناس بياد و از
دهان در وبلاگ من بريند
اگر خايه داريد با اسم خود بنويسيد
منتها بدبختي شما بي خايگان اين است که از روز اول از ادب و متانت
حرف زده ايد و حالا نميتوانيد در وبلاگ خود مانند من بي ادب سخنان
بي ادبانه بزنيد
اخ که چقدر بايد به اين دوروئي خود ناله و نفرين کنيد
تازه بعد از همه اين حرفها تا مغز استخوان ابلهان را سوزاندن کار هر کسي
نيست و استعدادي ذاتي ميخواهد که خوشبختانه براي من و بدبختانه
براي شما تفاله ها من دارمش خوبش را هم دارم . نانا
براي اينکه کوچکترين جاي شک و شبهه اي براي هيچ خري باقي
نگذارم بايد بگويم به ازادي بيان بي قيد و شرط اعتقاد راسخ دارم
ولي چون معتقدم بي خايگان را سزا خفه خون گرفتن است از هيچ
ادم نامرعي و فانتومي قبول چرت و پرت نميکنم و اين اجازه را به
هيچ لکاته و سليطه و بزدل و زبوني نميدهم که ناشناس بياد و از
دهان در وبلاگ من بريند
اگر خايه داريد با اسم خود بنويسيد
منتها بدبختي شما بي خايگان اين است که از روز اول از ادب و متانت
حرف زده ايد و حالا نميتوانيد در وبلاگ خود مانند من بي ادب سخنان
بي ادبانه بزنيد
اخ که چقدر بايد به اين دوروئي خود ناله و نفرين کنيد
تازه بعد از همه اين حرفها تا مغز استخوان ابلهان را سوزاندن کار هر کسي
نيست و استعدادي ذاتي ميخواهد که خوشبختانه براي من و بدبختانه
براي شما تفاله ها من دارمش خوبش را هم دارم . نانا
چکيده تجربه و خرد بشري
قهرمان ادبي من از بين تمامي قهرمانان ادبيات جهان زورباي يوناني است
و در بخش اعظمي از زندگي خود به هنگام تصميم گيري هاي مهم زندگي
گفته هاي کازانتکيس از زبان زوربا راهنماي من بوده .
در انتهاي کتاب هنگامي که ان جنتلمن خردمند انگليسي و زوربا براي اخرين
بار با يکديگر نشسته اند زوربا به او چيزي ميگويد که به نظر من چکيده تمامي
تجربه و خرد بشري است ان قسمت را به انگليسي مينويسم . نانا
No you are not free . The string you're tied to is-
perhaps no longer than other people's.That's all. You
are on a long piece of string, boss; you come and go, and
think you are free, but you never cut the string in two
I'll cut it some day" I said "defiantly,because Zorba's words
.had touched an open wound in me and hurt
It's difficult boss very difficult. You need a touch
of folly to do that; folly, do you see? you have to
.......risk everything
قهرمان ادبي من از بين تمامي قهرمانان ادبيات جهان زورباي يوناني است
و در بخش اعظمي از زندگي خود به هنگام تصميم گيري هاي مهم زندگي
گفته هاي کازانتکيس از زبان زوربا راهنماي من بوده .
در انتهاي کتاب هنگامي که ان جنتلمن خردمند انگليسي و زوربا براي اخرين
بار با يکديگر نشسته اند زوربا به او چيزي ميگويد که به نظر من چکيده تمامي
تجربه و خرد بشري است ان قسمت را به انگليسي مينويسم . نانا
No you are not free . The string you're tied to is-
perhaps no longer than other people's.That's all. You
are on a long piece of string, boss; you come and go, and
think you are free, but you never cut the string in two
I'll cut it some day" I said "defiantly,because Zorba's words
.had touched an open wound in me and hurt
It's difficult boss very difficult. You need a touch
of folly to do that; folly, do you see? you have to
.......risk everything
فعالين اجتماعي
ميگن تو سوئد يه شبي پليس چند تا از اين خانم مانموما را از تو
خيابون جمع ميکنه ميبره اداره پليس
افسره از اولي ميپرسه اسمت چيه و چکاره اي
اسمش رو ميگه و ميگه فعال اجتماعي
از دومي ميپرسه همين جواب رو ميده
سومي و چهارمي هم به همچنين تا ميرسه با اخري
اخري ميگه اسمم اينگه است و جنده هستم
افسره خوشش مياد ميگه خوب حالت چطوره کار و بار چطوره
ميگه واله اين فعالين اجتماعي که نميزارن کار و باري براي ما بمونه !!!!!! نانا
ميگن تو سوئد يه شبي پليس چند تا از اين خانم مانموما را از تو
خيابون جمع ميکنه ميبره اداره پليس
افسره از اولي ميپرسه اسمت چيه و چکاره اي
اسمش رو ميگه و ميگه فعال اجتماعي
از دومي ميپرسه همين جواب رو ميده
سومي و چهارمي هم به همچنين تا ميرسه با اخري
اخري ميگه اسمم اينگه است و جنده هستم
افسره خوشش مياد ميگه خوب حالت چطوره کار و بار چطوره
ميگه واله اين فعالين اجتماعي که نميزارن کار و باري براي ما بمونه !!!!!! نانا
مهشيد لکاته پاانداز
به مشاغل گوناگون پيدا و پنهان مهشيد لکاته يکي ديگر هم اضافه شد
شغل جديد اين لکاته پااندازي بين همجنس بازان ايراني و سوئدي به اقرار
خودش ميباشد :
(دوستم مردی خوش تیپ و خوش قد و بالاست، مهربان است و فمینیست. و مثل اکثر مردهای خوش تیپ و خوش قد و بالای مهربان و فمینیست ایرانی....گی است.
با هم به محل پراید رفتیم. از دوست سوئدی ام که او هم گی است خواسته بودم تا بیاید و با سپنتا آشنا شود. در راه این دو می گفتند و می خندیدند . )
اين شغل جديد مهشيد لکاته به تمامي دوستان او به خصوص سوفياي کون برهنه
تبريک گفته وباشد که در ظل توجهات مهشيد لکاته سوفيا هم به قابليت هائي از
اين دست نائل گردد . نانا
به مشاغل گوناگون پيدا و پنهان مهشيد لکاته يکي ديگر هم اضافه شد
شغل جديد اين لکاته پااندازي بين همجنس بازان ايراني و سوئدي به اقرار
خودش ميباشد :
(دوستم مردی خوش تیپ و خوش قد و بالاست، مهربان است و فمینیست. و مثل اکثر مردهای خوش تیپ و خوش قد و بالای مهربان و فمینیست ایرانی....گی است.
با هم به محل پراید رفتیم. از دوست سوئدی ام که او هم گی است خواسته بودم تا بیاید و با سپنتا آشنا شود. در راه این دو می گفتند و می خندیدند . )
اين شغل جديد مهشيد لکاته به تمامي دوستان او به خصوص سوفياي کون برهنه
تبريک گفته وباشد که در ظل توجهات مهشيد لکاته سوفيا هم به قابليت هائي از
اين دست نائل گردد . نانا
Friday, July 30, 2004
حسن اقاي عزيز
نظر به اينکه دوستان من براي من پيامي نميگذارند و فقط مرا خوانده
و ميروند اين پيام گير من تنها فرصتي به مهشيد لکاته و دوستان سليطه
او داده که عليرغم ادعاي ادب بيايند اينجا و به اسم ناشناس فحاشي
کنند تا دل خود را خنک نمايند !!!!
من امروز مچ سوفياي کون برهنه را گرفتم که به اينجا امد يواشکي اينور
و انور را نگاه کرد و براي من فحاشي نوشت و در رفت .
بهمين دليل براي از بين بردن قسمت کامنت گير به تمپلت رفتم و انجا را
دستکاري کردم ولي به نظر ميرسه که گند زدم خواهش ميکنم اگر امکان دارد
به وبلاگ من بيا و قسمت پيامگيرم را بردار و کثافت کاري هائي که کرده ام
برايم درست کن از تو بي نهايت سپاسگزارم . نانا
نظر به اينکه دوستان من براي من پيامي نميگذارند و فقط مرا خوانده
و ميروند اين پيام گير من تنها فرصتي به مهشيد لکاته و دوستان سليطه
او داده که عليرغم ادعاي ادب بيايند اينجا و به اسم ناشناس فحاشي
کنند تا دل خود را خنک نمايند !!!!
من امروز مچ سوفياي کون برهنه را گرفتم که به اينجا امد يواشکي اينور
و انور را نگاه کرد و براي من فحاشي نوشت و در رفت .
بهمين دليل براي از بين بردن قسمت کامنت گير به تمپلت رفتم و انجا را
دستکاري کردم ولي به نظر ميرسه که گند زدم خواهش ميکنم اگر امکان دارد
به وبلاگ من بيا و قسمت پيامگيرم را بردار و کثافت کاري هائي که کرده ام
برايم درست کن از تو بي نهايت سپاسگزارم . نانا
Thursday, July 29, 2004
مگسان ضيافت گه
فرصتي دست داد که پاسخي به لکاتگاني از قسم مهشيد و ديگراني
که پاسخ ندادن پاگنده به مرا به استهزا گرفته اند
شما ابلهان که مانند فاحشگان در هر چيز بده بستان ميبيند ايا تاکنون هرگز
فکر کرده ايد که دوست داشتن واقعي چيزي است فراتر از بده بستان تجار
بازار تهران
با رجاله هائي چون شما براي من عجيب نيست که تمامي
معيارهايتان در زندگي محاسبات اين باشد که چه بدم و چه بگيرم .
اگر من از علاقه خود به پاگنده حرف زدم هرگز توقع پاسخي از او نداشته ام
همان گونه که با شمر هم همين طور بوده و اساسا در تمامي زندگيم محبت
کردن برايم يک خيابان يک طرفه بوده .
شما خاک بر سرها از انجا که تجارت و بده بستان برايتان نهادينه شده تمام
مدت منتظريد که ببينيد جواب کار نيک شما چه خواهد بود بعد اقدام نيک
ديگري کنيد ميبينيد چه اندازه حقيريد .
اگر من روز ۲۲ بهمن گلوله ميخوردم و ميمردم براي سگ توله هاي شماها
بود بدون هيچگونه پاداش و قدر داني از هر خري ميدانيد نام اين چيست برايتان
مينويسم نام اين عشق است عشق به انسان
بنا بر اين بر همان روال گذشته من هرگز نام پاک عشق را با محاسبات کثيف
شمايان الوده نکرده و نخواهم کرد
اي خاک عالم بر سر شما ابلهاني که حتي ابتدائي ترين اصول انساني را
نميدانيد و خود را روشنفکر ميناميد
اي خاک عالم بر سر تو مهشيد لکاته که در چم و خم يک لينک حاضري مادر
خود را هم بفروشي و انگاه عشق من به پاگنده را به تمسخر ميگيري
ميبيني چه اندازه حقيري امثال تو هستند که به ازادي خواهان واقعي
همواره در طول تاريخ ما ضربه زده و خواهند زد زيرا با وزيدن اندکي باد سخت
به پاهاي ظالم افتاده دريوزگي بخشش ميکنند
امثال شما هستند که در سرزمين ما ظالم پروري ميکنند ميداني چرا
چون در هر عملي به چرتکه ذهني خود رجوع کرده و حساب سود و زيان
خود را ميکنند .
اخر شما مگس هاي حقير که ضيافتتان روي گه نشستن است را چه به
درک عشقي که در وجود من فوران ميکند .
به خوردن گه خود در اين ضيافت ادامه دهيد خر به دنيا امده ايد و گاو از دنيا
خواهيد رفت . نانا
فرصتي دست داد که پاسخي به لکاتگاني از قسم مهشيد و ديگراني
که پاسخ ندادن پاگنده به مرا به استهزا گرفته اند
شما ابلهان که مانند فاحشگان در هر چيز بده بستان ميبيند ايا تاکنون هرگز
فکر کرده ايد که دوست داشتن واقعي چيزي است فراتر از بده بستان تجار
بازار تهران
با رجاله هائي چون شما براي من عجيب نيست که تمامي
معيارهايتان در زندگي محاسبات اين باشد که چه بدم و چه بگيرم .
اگر من از علاقه خود به پاگنده حرف زدم هرگز توقع پاسخي از او نداشته ام
همان گونه که با شمر هم همين طور بوده و اساسا در تمامي زندگيم محبت
کردن برايم يک خيابان يک طرفه بوده .
شما خاک بر سرها از انجا که تجارت و بده بستان برايتان نهادينه شده تمام
مدت منتظريد که ببينيد جواب کار نيک شما چه خواهد بود بعد اقدام نيک
ديگري کنيد ميبينيد چه اندازه حقيريد .
اگر من روز ۲۲ بهمن گلوله ميخوردم و ميمردم براي سگ توله هاي شماها
بود بدون هيچگونه پاداش و قدر داني از هر خري ميدانيد نام اين چيست برايتان
مينويسم نام اين عشق است عشق به انسان
بنا بر اين بر همان روال گذشته من هرگز نام پاک عشق را با محاسبات کثيف
شمايان الوده نکرده و نخواهم کرد
اي خاک عالم بر سر شما ابلهاني که حتي ابتدائي ترين اصول انساني را
نميدانيد و خود را روشنفکر ميناميد
اي خاک عالم بر سر تو مهشيد لکاته که در چم و خم يک لينک حاضري مادر
خود را هم بفروشي و انگاه عشق من به پاگنده را به تمسخر ميگيري
ميبيني چه اندازه حقيري امثال تو هستند که به ازادي خواهان واقعي
همواره در طول تاريخ ما ضربه زده و خواهند زد زيرا با وزيدن اندکي باد سخت
به پاهاي ظالم افتاده دريوزگي بخشش ميکنند
امثال شما هستند که در سرزمين ما ظالم پروري ميکنند ميداني چرا
چون در هر عملي به چرتکه ذهني خود رجوع کرده و حساب سود و زيان
خود را ميکنند .
اخر شما مگس هاي حقير که ضيافتتان روي گه نشستن است را چه به
درک عشقي که در وجود من فوران ميکند .
به خوردن گه خود در اين ضيافت ادامه دهيد خر به دنيا امده ايد و گاو از دنيا
خواهيد رفت . نانا
وجدان کار مهشيدي
مهشيد لکاته چندي پيش در گفتگوئي خيالي در وبلاگش باز هم با روده درازي
سر لگن رفته که ايراني ها در سوئد چون از مزاياي اجتماعي بهره ميبرند تنبل
هستند و دنبال کار نميگردند !!!! اين گهي است که خورده :
( یه نگاهی به تمام این آدمها بینداز ، اینها حتی شغل هم ندارند. نداشتن شغلشان نه به دلیل این است که سوئد همچین است و همچان است، هر چند که همه شان اینها را می گویند ، به این دلیل است که اصلا دنبال کار نيستند .)
و چندي بعد مطابق معمول که از ان کله فقط اسهال فکري بيرون ميايد گهي را
که قبلا خورده بوده فراموش کرده و نقش واعظ غير متعظ خود را فراموش کرده
و اين مطلب زير راکه نشانه اي از نداشتن وجدان کار که از اساس بنيادين تمدن است
را اقرار کرده يا بهتر است بگويم از دهان متعفنش ريده .
(● Mahshid | [پاسخ به اين نظر]
بیکار جان. اگر بهت بگم که اینها را سر کار نوشتم. یعنی برای نوشتن اینها عملا حقوق هم دریافت کردم بیشتر ناراحت می شی ؟ ها )
وقتي که به شما ميگويم که اين تکه گه زير ابرو برداري بوده که به همراه مشتي
مکانيک و شوفر تاکسي به سوئد پناهنده شده و انجا فضا را مناسب ديده براي
اينکه چون اشرف پهلوي فعال اجتماعي شود باور کنيد . نانا
مهشيد لکاته چندي پيش در گفتگوئي خيالي در وبلاگش باز هم با روده درازي
سر لگن رفته که ايراني ها در سوئد چون از مزاياي اجتماعي بهره ميبرند تنبل
هستند و دنبال کار نميگردند !!!! اين گهي است که خورده :
( یه نگاهی به تمام این آدمها بینداز ، اینها حتی شغل هم ندارند. نداشتن شغلشان نه به دلیل این است که سوئد همچین است و همچان است، هر چند که همه شان اینها را می گویند ، به این دلیل است که اصلا دنبال کار نيستند .)
و چندي بعد مطابق معمول که از ان کله فقط اسهال فکري بيرون ميايد گهي را
که قبلا خورده بوده فراموش کرده و نقش واعظ غير متعظ خود را فراموش کرده
و اين مطلب زير راکه نشانه اي از نداشتن وجدان کار که از اساس بنيادين تمدن است
را اقرار کرده يا بهتر است بگويم از دهان متعفنش ريده .
(● Mahshid | [پاسخ به اين نظر]
بیکار جان. اگر بهت بگم که اینها را سر کار نوشتم. یعنی برای نوشتن اینها عملا حقوق هم دریافت کردم بیشتر ناراحت می شی ؟ ها )
وقتي که به شما ميگويم که اين تکه گه زير ابرو برداري بوده که به همراه مشتي
مکانيک و شوفر تاکسي به سوئد پناهنده شده و انجا فضا را مناسب ديده براي
اينکه چون اشرف پهلوي فعال اجتماعي شود باور کنيد . نانا
تتمه
در مطلب در نظر بازي ما بيخبران...... فراموش کردم نکته مهمي را
بنويسم .
من هيچگونه رسالت سياسي براي خود قائل نيستم اگرچه با تمامي
سلولهاي بدنم به سياست علاقمندم و انرا پيگيري ميکنم ولي چون
کولي ها ازادم و هر هنگام که دلم بخواد و عشق کنم راجع به سياست
نوشته و نظر خواهم داد
بنابر اين افرادي که به من ميگويند خود را ايزوله نکن و حيف تو و از اين
قبيل بدانند که من مجسمه خشگ اعتقادات سياسي نبوده و نخواهم
شد به شکر خدا انقدر وبلاگ سياسي وجوددارد که به راحتي ميتوان
دور مرا خط کشيد و از من انتظار مطلقا سياسي نويسي نداشت
کار من کاري فرهنگي است و از ان در اين شرايط بسيار لذت ميبرم
و شما سياسي نويس ها هم هرگاه براي خواندن من ميائيد انرا
زنگ تفريحي براي خود بشمار اوريد . نانا
در مطلب در نظر بازي ما بيخبران...... فراموش کردم نکته مهمي را
بنويسم .
من هيچگونه رسالت سياسي براي خود قائل نيستم اگرچه با تمامي
سلولهاي بدنم به سياست علاقمندم و انرا پيگيري ميکنم ولي چون
کولي ها ازادم و هر هنگام که دلم بخواد و عشق کنم راجع به سياست
نوشته و نظر خواهم داد
بنابر اين افرادي که به من ميگويند خود را ايزوله نکن و حيف تو و از اين
قبيل بدانند که من مجسمه خشگ اعتقادات سياسي نبوده و نخواهم
شد به شکر خدا انقدر وبلاگ سياسي وجوددارد که به راحتي ميتوان
دور مرا خط کشيد و از من انتظار مطلقا سياسي نويسي نداشت
کار من کاري فرهنگي است و از ان در اين شرايط بسيار لذت ميبرم
و شما سياسي نويس ها هم هرگاه براي خواندن من ميائيد انرا
زنگ تفريحي براي خود بشمار اوريد . نانا
(- فکر می کنی تو نباید و اعتقاد نداری از اطرافت تأثیر میگیری و تغیر میکنی اما وقتی مورد مهشید پیش میاید میگویی انقدر ادامه میدهم تا تغیر کند)
تو مادر قحبه الاغي که مثلا خواستي علمي بري و اين گه بالائي را
تو پيامگير من خورده اي
بدون که من ميرينم به سر تاپاي مهشيد تغيير کرده و نکرده
خاک بر سر الاغ نفهم من کجا خواستم يه تکه گه را تغيير بدم
من گفتم ادامه ميدم تا خفه خون بگيره و بي جا ان دهان
متعفن را باز نکنه و اسهال فکري خود را به اطراف بپاشه
تو ابله بي پدر مادر فرق اين دو تا را نفهميدي ميدوني چرا
چون يا خود مهشيد لکاته هستي يا يکي مثل اون . نانا
تو مادر قحبه الاغي که مثلا خواستي علمي بري و اين گه بالائي را
تو پيامگير من خورده اي
بدون که من ميرينم به سر تاپاي مهشيد تغيير کرده و نکرده
خاک بر سر الاغ نفهم من کجا خواستم يه تکه گه را تغيير بدم
من گفتم ادامه ميدم تا خفه خون بگيره و بي جا ان دهان
متعفن را باز نکنه و اسهال فکري خود را به اطراف بپاشه
تو ابله بي پدر مادر فرق اين دو تا را نفهميدي ميدوني چرا
چون يا خود مهشيد لکاته هستي يا يکي مثل اون . نانا
Wednesday, July 28, 2004
در نظر بازي ما بيخبران حيرانند --- من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند
با اين بيت زيبا از حافظ بزرگ ميخواهم با دليل براي شما ثابت کنم که کساني
که در اين ماجراي اخير براي من پيام دلسوزي و يا پند و اندرز نهاده بودند يا
مرا نشناخته اند و يا از گروه ابلهاني که با انان درگيرم هستند .
فکر نکنم هيچ يک از شما تصادفي به وبلاگ من بيائيد زيرا لينک وبلاگ مرا
تنها دوسه وبلاگ ديگر دارند بنابراين اغلب شما مرا ميشناسيد .
به همين دليل معتقدم اگر شما مرا ميشناسيد و به خصوصيات من واقف
هستيد به خوبي ميدانيد که از روز اولي که وبلاگ نويسي را شروع کردم
هرگز يک جمله به دستور و يا خواست کسي ننوشتم و استقلال راي مرا
به ندرت ادمهائي دارند بنابراين اگر شما مرا دوست داريد يعني انچه که
هستم و به قول حافظ بزرگ انچنان که خود را نموده ام را دوست داريد و
سعي در تغيير من نميکنيد چون اگر تغيير کنم ديگر ان چيزي که شما دوست
داريد نيستم . درست
بنابر اين دوستان من مرا پند و اندرز نداده اند .
و اما راجع به دشمنان بايد خدمت يک يک شما عرض کنم که امدن شما به
وبلاگ من و خواندن نوشته هاي من از طرف شما چونان تکه گه ئي برايم
بي تفاوت است و از شما مصرانه ميخواهم که اينجا نيائيد و مرا نخوانيد
اگر شرف داريد نيائيد و نخوانيد ولي اگر فضولي شما را به اينجا کشيد
بدانيد که من هرچه که دلم بخواهد مينويسم و کوچکترين ملاحضه و رحم
و مروتي به احدي نخواهم داشت بنابر اين ان گاله دهان را ببنديد و مرا
پند و اندرز ندهيد به شما مادر قحبه ها ابدا مربوط نيست که من چي مينويسم
و از کي ستايش ميکنم و نفرت خود را از کي نشان ميدهم .
اگر من مايلها دور از وطنم در کشوري که مهد دموکراسي جهان است
با پديده اي مدرن چون اينترنيت قادر نباشم که مکنونات ذهن خود را بنويسم
و توسط مشتي عقب مانده عقده اي بي فرهنگ سانسور شوم پس بايد گفت
خاک بر سر من
به همين دليل باري ديگر تاکيد ميکنم شما کثافت هاي شارلاتان دودوزه بازي کن
نان به نرخ روز خور بي پرنسيپ بي ريشه عقده اي کوچکترين حقي براي اينکه
به من بگوئيد چه کنم نداريد و من هرکاري که دلم بخواهد در وبلاگم ميکنم و
چونان شمشير داموکلس بالاي سر عصاره کثافاتي چون مهشيد لکاته خواهم
بود و اين تصميمي شخصي است و به هيچ کس هم مربوط نيست
و اين عمل را انقدر ادامه خواهم داد تا او درس خود را گرفته و ان دهان متعفن
را با وحشت باز نمايد و قبل از باز کردن اندکي به ان سلولهاي صفر کيلومتر
مغز عليلش فشار وارد اورد . نانا
با اين بيت زيبا از حافظ بزرگ ميخواهم با دليل براي شما ثابت کنم که کساني
که در اين ماجراي اخير براي من پيام دلسوزي و يا پند و اندرز نهاده بودند يا
مرا نشناخته اند و يا از گروه ابلهاني که با انان درگيرم هستند .
فکر نکنم هيچ يک از شما تصادفي به وبلاگ من بيائيد زيرا لينک وبلاگ مرا
تنها دوسه وبلاگ ديگر دارند بنابراين اغلب شما مرا ميشناسيد .
به همين دليل معتقدم اگر شما مرا ميشناسيد و به خصوصيات من واقف
هستيد به خوبي ميدانيد که از روز اولي که وبلاگ نويسي را شروع کردم
هرگز يک جمله به دستور و يا خواست کسي ننوشتم و استقلال راي مرا
به ندرت ادمهائي دارند بنابراين اگر شما مرا دوست داريد يعني انچه که
هستم و به قول حافظ بزرگ انچنان که خود را نموده ام را دوست داريد و
سعي در تغيير من نميکنيد چون اگر تغيير کنم ديگر ان چيزي که شما دوست
داريد نيستم . درست
بنابر اين دوستان من مرا پند و اندرز نداده اند .
و اما راجع به دشمنان بايد خدمت يک يک شما عرض کنم که امدن شما به
وبلاگ من و خواندن نوشته هاي من از طرف شما چونان تکه گه ئي برايم
بي تفاوت است و از شما مصرانه ميخواهم که اينجا نيائيد و مرا نخوانيد
اگر شرف داريد نيائيد و نخوانيد ولي اگر فضولي شما را به اينجا کشيد
بدانيد که من هرچه که دلم بخواهد مينويسم و کوچکترين ملاحضه و رحم
و مروتي به احدي نخواهم داشت بنابر اين ان گاله دهان را ببنديد و مرا
پند و اندرز ندهيد به شما مادر قحبه ها ابدا مربوط نيست که من چي مينويسم
و از کي ستايش ميکنم و نفرت خود را از کي نشان ميدهم .
اگر من مايلها دور از وطنم در کشوري که مهد دموکراسي جهان است
با پديده اي مدرن چون اينترنيت قادر نباشم که مکنونات ذهن خود را بنويسم
و توسط مشتي عقب مانده عقده اي بي فرهنگ سانسور شوم پس بايد گفت
خاک بر سر من
به همين دليل باري ديگر تاکيد ميکنم شما کثافت هاي شارلاتان دودوزه بازي کن
نان به نرخ روز خور بي پرنسيپ بي ريشه عقده اي کوچکترين حقي براي اينکه
به من بگوئيد چه کنم نداريد و من هرکاري که دلم بخواهد در وبلاگم ميکنم و
چونان شمشير داموکلس بالاي سر عصاره کثافاتي چون مهشيد لکاته خواهم
بود و اين تصميمي شخصي است و به هيچ کس هم مربوط نيست
و اين عمل را انقدر ادامه خواهم داد تا او درس خود را گرفته و ان دهان متعفن
را با وحشت باز نمايد و قبل از باز کردن اندکي به ان سلولهاي صفر کيلومتر
مغز عليلش فشار وارد اورد . نانا
دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم.
و چون جمله تمام شد به بوييدن دهان ها مشغول مي شوند --- از وبلاگ مهشيد لکاته
امروز جمهوري اسلامي رسما نامه اي به سفارتخانه خود در سوئد فرستاده
و اعلام کرده در بين تمامي بسيجيان و پاسداران و نيروهاي نظامي و ارتشي
مطلقا حتي يک نفر حاضر به اين جانبازي که دهان مهشيد را ببويد نيستند
چون معتقدند بوئيدن ان دهان متعفن همان و جان به جان افرين تسليم
کردن همان و اين مرگي بي افتخار ميباشد .
بنابر اين سفارت جمهوري اسلامي به مهشيد راستي اعلام کرد او هر اندازه
که بخواهد ميتواند بگويد دوستت دارم و تنابنده اي حاضر به بوئيدن ان دهان
گنديده نيست و نخواهد بود . نانا
و چون جمله تمام شد به بوييدن دهان ها مشغول مي شوند --- از وبلاگ مهشيد لکاته
امروز جمهوري اسلامي رسما نامه اي به سفارتخانه خود در سوئد فرستاده
و اعلام کرده در بين تمامي بسيجيان و پاسداران و نيروهاي نظامي و ارتشي
مطلقا حتي يک نفر حاضر به اين جانبازي که دهان مهشيد را ببويد نيستند
چون معتقدند بوئيدن ان دهان متعفن همان و جان به جان افرين تسليم
کردن همان و اين مرگي بي افتخار ميباشد .
بنابر اين سفارت جمهوري اسلامي به مهشيد راستي اعلام کرد او هر اندازه
که بخواهد ميتواند بگويد دوستت دارم و تنابنده اي حاضر به بوئيدن ان دهان
گنديده نيست و نخواهد بود . نانا
مهشيد لکاته مشکوک
اين سه پيام را از پيامگير مهشيد لکاته کپي کردم که در رابطه با مطلبي
که امروز نوشته بود افرادي شک و سوظن خود را به او نشان داده اند . نانا
ببخشيد شما از همكاران سايت دريچه نيستيد؟
28 Jul 2004, 18:51
شما هم فكر كنم تا مطمئن نشدي حرفهاي آخوندهاوجناح راست رو تکرار نکني بهتره
مهاجراني اين قدر ها هم احمق نيست كه از اين مهريه ها بكند. شما هم به جاي دقاع از مرتضوي و امثالهم برو سراغ اصل دعوا.
در ضمن مشکوک بودن مهشيد لکاته ربطي به دعواي من با او ندارد
چون همانطور که ميدانيد شبح دوست چندين و چند ساله او
دم او را چو موشي کثيف گرفته و به خاطر اعمال مشکوک از
وبلاگش بيرون انداخت . نانا
اين سه پيام را از پيامگير مهشيد لکاته کپي کردم که در رابطه با مطلبي
که امروز نوشته بود افرادي شک و سوظن خود را به او نشان داده اند . نانا
ببخشيد شما از همكاران سايت دريچه نيستيد؟
28 Jul 2004, 18:51
شما هم فكر كنم تا مطمئن نشدي حرفهاي آخوندهاوجناح راست رو تکرار نکني بهتره
مهاجراني اين قدر ها هم احمق نيست كه از اين مهريه ها بكند. شما هم به جاي دقاع از مرتضوي و امثالهم برو سراغ اصل دعوا.
در ضمن مشکوک بودن مهشيد لکاته ربطي به دعواي من با او ندارد
چون همانطور که ميدانيد شبح دوست چندين و چند ساله او
دم او را چو موشي کثيف گرفته و به خاطر اعمال مشکوک از
وبلاگش بيرون انداخت . نانا
Tuesday, July 27, 2004
جناب اقاي اميد ميلاني
بسيار مايلم دليل اين اصرار و ابرام بيش از حد شما را براي عذر خواهي
خودم از مهشيد لکاته و دو قاطر دوقلوي سيامي بدانم !!
و همچنين ميخواهم برايم روشن کنيد که اگر من يک بار به شما احترام
گذاردم و دليل برخورد خود با اين گروه لکاته را برايتان توضيح دادم شما به
چه حقي در پيام گير من پيامهائي مبني بر دور برداشتي و از اين قبيل
ميگذاري که به خواننده ها اين توهم را بدهي که من از شما حرف شنوي
دارم يا اصولا نظرات شما برايم اهميتي دارد !!
امروز به وقايعي که گذشت فکر کردم و متوجه شدم که کساني که در
پيامگير من در لباس دلسوزي پيام گذارده اند احتمالا بجز دو سه نفر باقي
يا خود مهشيد لکاته يا دوستان او هستند و همه تلاش براي اين است که
مرا وادار به فحاشي به کساني غير خود انها نمايند .
ولي کور خوانده اند
درست است که روي پيشاني من نوشته شده اين شخص خر است ولي
انقدر ها که انها فکر ميکنند خر نيستم بهمين دليل تحليل خود را از اصرار
شما براي عذر خواهي خود به انان برايتان مينويسم .
اگر شما فکر کرده ايد که به خاطر علاقه من به کساني که شما جزوي از
گروه خود ميدانيد ميتوانيد مرا وادار به دادن دست دوستي به هر لکاته و
لجني کنيد بشدت اشتباه ميکنيد وارزيابي درستي از من نداريد
من استقلال خود را فداي بودن در گروه ازاده مرداني چون حسن اقا و
شمر نکردم حال بيايم اين استقلال را فداي بودن در گروه مشتي لکاته
و قاطر دوقلوي سيامي کنم !!!!!
مصاحبت اين گروه فاحشه ذهني مفت چنگ شما و دوست داران انان
من با اين گروه لکاته جز با شمشير زبانم سخني ندارم .
و اما در مورد اين که نوشته ايد به روشني ميدانستيد که پاگنده جواب مرا
نخواهد داد اينجا براي من سئوالي مطرح شده که اگر پاسخي به ان
بدهيد متشکر ميشوم .
ميخواهم بدانم از علاقه من به پاگنده و ابرازش چه ضرري به شماها و
احتمالا افراد ديگر ميرسيد که اين همه انرژي را تمامي شما صرف اين
ميکنيد که از ان جلوگيري کرده و مرا تحقير کنيد
تا انجا که من شنيده و ديده ام در جوامع انساني دوست داشتن يکديگر
مايه مباهات است نه ننگ ايا اين تجربه جمهوري اسلامي انچنان روح تمامي
شما را خشکانيده که دوست داشتن مايه ننگ است و نفرت باعث افتخار
به هر حال بدانيد که با اين اعمال گروه شما تنها من نيستم که لبخند بروي
لبانم يخ ميزند احتمالا شما لبخند دوست خود را هم بروي لبانش خشک
ميکنيد .
پاگنده هر که هست و نيست و چه از من خوشش بياد چه از من نفرت داشته
باشد با دوستاني چون شما مطلقا هيچ نيازي به دشمن نداشته و احتمالا در
اينده هم نخواهد داشت . نانا
بسيار مايلم دليل اين اصرار و ابرام بيش از حد شما را براي عذر خواهي
خودم از مهشيد لکاته و دو قاطر دوقلوي سيامي بدانم !!
و همچنين ميخواهم برايم روشن کنيد که اگر من يک بار به شما احترام
گذاردم و دليل برخورد خود با اين گروه لکاته را برايتان توضيح دادم شما به
چه حقي در پيام گير من پيامهائي مبني بر دور برداشتي و از اين قبيل
ميگذاري که به خواننده ها اين توهم را بدهي که من از شما حرف شنوي
دارم يا اصولا نظرات شما برايم اهميتي دارد !!
امروز به وقايعي که گذشت فکر کردم و متوجه شدم که کساني که در
پيامگير من در لباس دلسوزي پيام گذارده اند احتمالا بجز دو سه نفر باقي
يا خود مهشيد لکاته يا دوستان او هستند و همه تلاش براي اين است که
مرا وادار به فحاشي به کساني غير خود انها نمايند .
ولي کور خوانده اند
درست است که روي پيشاني من نوشته شده اين شخص خر است ولي
انقدر ها که انها فکر ميکنند خر نيستم بهمين دليل تحليل خود را از اصرار
شما براي عذر خواهي خود به انان برايتان مينويسم .
اگر شما فکر کرده ايد که به خاطر علاقه من به کساني که شما جزوي از
گروه خود ميدانيد ميتوانيد مرا وادار به دادن دست دوستي به هر لکاته و
لجني کنيد بشدت اشتباه ميکنيد وارزيابي درستي از من نداريد
من استقلال خود را فداي بودن در گروه ازاده مرداني چون حسن اقا و
شمر نکردم حال بيايم اين استقلال را فداي بودن در گروه مشتي لکاته
و قاطر دوقلوي سيامي کنم !!!!!
مصاحبت اين گروه فاحشه ذهني مفت چنگ شما و دوست داران انان
من با اين گروه لکاته جز با شمشير زبانم سخني ندارم .
و اما در مورد اين که نوشته ايد به روشني ميدانستيد که پاگنده جواب مرا
نخواهد داد اينجا براي من سئوالي مطرح شده که اگر پاسخي به ان
بدهيد متشکر ميشوم .
ميخواهم بدانم از علاقه من به پاگنده و ابرازش چه ضرري به شماها و
احتمالا افراد ديگر ميرسيد که اين همه انرژي را تمامي شما صرف اين
ميکنيد که از ان جلوگيري کرده و مرا تحقير کنيد
تا انجا که من شنيده و ديده ام در جوامع انساني دوست داشتن يکديگر
مايه مباهات است نه ننگ ايا اين تجربه جمهوري اسلامي انچنان روح تمامي
شما را خشکانيده که دوست داشتن مايه ننگ است و نفرت باعث افتخار
به هر حال بدانيد که با اين اعمال گروه شما تنها من نيستم که لبخند بروي
لبانم يخ ميزند احتمالا شما لبخند دوست خود را هم بروي لبانش خشک
ميکنيد .
پاگنده هر که هست و نيست و چه از من خوشش بياد چه از من نفرت داشته
باشد با دوستاني چون شما مطلقا هيچ نيازي به دشمن نداشته و احتمالا در
اينده هم نخواهد داشت . نانا
دوستان عزيزم
امروز صبح وقتي امدم پشت کامپيوتر پيامهاي شما را که همگي از
روي مهر و محبت نسبت به من نوشته شده خواندم
از همگي شما براي سر عقل اوردن من بي نهايت سپاسگزارم براي
اينکه احساس اين لحظه خودم را بنويسم تصميم گرفتم يک ماجراي
واقعي که برام در امريکا پيش امد براتون بنويسم
ماههاي اولي که به امريکا امدم پس از جا افتادن تصميم گرفتم براي
خود ماشيني بخرم شبي در يک ميهماني منزل يک ايراني صاحب خانه
يک دلال ماشين ايراني را به من معرفي کرد و گفت اين شخص چون کارت
مخصوص دارد ميتواند از اکشن که جائيست که اغلب ماشين هائي را که
صاحبانش قادر به پرداخت قسط ان نيستند بانک ضبط ميکند به قيمت خوب
برايت بخرد .
به هر حال با اين شخص قرار گذاشتم که عصر روز بعد به اکشن برويم
تصادفا عصر روز بعد هوا باراني بود و تقريبا تاريک شده بود که به انجا
رسيديم در پارکينگ بزرگ ان محل هزاران ماشين پارک شده بود و اين
دلال ايراني مقداري از انها را به من نشان داد براي من مطلقا فرقي
نميکرد چون من از ماشين و قالي و جواهر هيچ چيز سرم نميشود و
در مورد اين سه چيز خر خر هستم .
بالاخره ماشين کوچک سياهي يافت و به من گفت اين ماشين خوبي
است ماشين نامش تيري هاندرد زي اکس نيسان بود و قيمتش ان روزها
يعني حدود بيست سال پيش بيست و پنج هزار دلار بود همه چيز
کامپيوتري که براي ان زمان خيلي مهم بود دلال گفت اگر اين ماشين را
بتوان با قيمت خوب خريد عاليه من هم مطابق معمول گفتم باشه .
در حين اکشن اين ماشين تنها دو مشتري داشت دلال من و يک فرد ديگر
و وقتي قيمت به يازده هزار دلار رسيد ان فرد ديگر متوقف شد و دلال من
اين ماشين را خريد و پولش را پرداخت و با هم برگشتيم از انجائي که من
هميشه بايد بلافاصله حسابم را با مردم تصفيه کنم من هم چکي به مبلغ
يازده هزار دلار نوشته به او دادم ولي اين فرد ابله به من نگفت که اين نوع
ماشين ها به سرعت دزديده ميشود و بايد بلافاصله بيمه اش کني !!
دو سه روزي با اين ماشين سرکار رفتم و برگشتم و روز سوم يه خانم ايراني
که شوهرش معتاد بود و وضع بسيار بدي داشتند مرا ديد و گفت مبارکه چه
ماشين قشنگي است و شب هنگام با شوهر ايراني معتاد خود به در خانه
من امد و گفت شوهرش ميخواهد ماشين را ببيند من هم کليد را به انها
دادم و رفتند و ماشين را وارسي کردند و سيستم الارمش را هم ياد گرفتند
و کليد را به من داده خداحافظي کردند و رفتند
نيمه همان شب هنگامي که من خواب بودم احتمالا اين اقاي معتاد به پارکينگ
خانه من امده و ماشين را دزديد .
فرداي ان روز هنگامي که به پليس خبر دادم و پليس فهميد که ماشين را بيمه
نکرده بودم به من گفت در مورد ان يازده هزار دلارت بهتره فراموش کني چون
اين ماشين يا الان در يک گاراژ تکه تکه شده و يا اکنون از مرز هم گذشته و به
مکزيک برده شده است !!!
بهت و حيرت مرا از از دست دادن اين پول و ناداني خود ميتوانيد حدس بزنيد
در اين لحظه با وقايعي که اينجا پيش امده همان احساس را دارم . نانا
امروز صبح وقتي امدم پشت کامپيوتر پيامهاي شما را که همگي از
روي مهر و محبت نسبت به من نوشته شده خواندم
از همگي شما براي سر عقل اوردن من بي نهايت سپاسگزارم براي
اينکه احساس اين لحظه خودم را بنويسم تصميم گرفتم يک ماجراي
واقعي که برام در امريکا پيش امد براتون بنويسم
ماههاي اولي که به امريکا امدم پس از جا افتادن تصميم گرفتم براي
خود ماشيني بخرم شبي در يک ميهماني منزل يک ايراني صاحب خانه
يک دلال ماشين ايراني را به من معرفي کرد و گفت اين شخص چون کارت
مخصوص دارد ميتواند از اکشن که جائيست که اغلب ماشين هائي را که
صاحبانش قادر به پرداخت قسط ان نيستند بانک ضبط ميکند به قيمت خوب
برايت بخرد .
به هر حال با اين شخص قرار گذاشتم که عصر روز بعد به اکشن برويم
تصادفا عصر روز بعد هوا باراني بود و تقريبا تاريک شده بود که به انجا
رسيديم در پارکينگ بزرگ ان محل هزاران ماشين پارک شده بود و اين
دلال ايراني مقداري از انها را به من نشان داد براي من مطلقا فرقي
نميکرد چون من از ماشين و قالي و جواهر هيچ چيز سرم نميشود و
در مورد اين سه چيز خر خر هستم .
بالاخره ماشين کوچک سياهي يافت و به من گفت اين ماشين خوبي
است ماشين نامش تيري هاندرد زي اکس نيسان بود و قيمتش ان روزها
يعني حدود بيست سال پيش بيست و پنج هزار دلار بود همه چيز
کامپيوتري که براي ان زمان خيلي مهم بود دلال گفت اگر اين ماشين را
بتوان با قيمت خوب خريد عاليه من هم مطابق معمول گفتم باشه .
در حين اکشن اين ماشين تنها دو مشتري داشت دلال من و يک فرد ديگر
و وقتي قيمت به يازده هزار دلار رسيد ان فرد ديگر متوقف شد و دلال من
اين ماشين را خريد و پولش را پرداخت و با هم برگشتيم از انجائي که من
هميشه بايد بلافاصله حسابم را با مردم تصفيه کنم من هم چکي به مبلغ
يازده هزار دلار نوشته به او دادم ولي اين فرد ابله به من نگفت که اين نوع
ماشين ها به سرعت دزديده ميشود و بايد بلافاصله بيمه اش کني !!
دو سه روزي با اين ماشين سرکار رفتم و برگشتم و روز سوم يه خانم ايراني
که شوهرش معتاد بود و وضع بسيار بدي داشتند مرا ديد و گفت مبارکه چه
ماشين قشنگي است و شب هنگام با شوهر ايراني معتاد خود به در خانه
من امد و گفت شوهرش ميخواهد ماشين را ببيند من هم کليد را به انها
دادم و رفتند و ماشين را وارسي کردند و سيستم الارمش را هم ياد گرفتند
و کليد را به من داده خداحافظي کردند و رفتند
نيمه همان شب هنگامي که من خواب بودم احتمالا اين اقاي معتاد به پارکينگ
خانه من امده و ماشين را دزديد .
فرداي ان روز هنگامي که به پليس خبر دادم و پليس فهميد که ماشين را بيمه
نکرده بودم به من گفت در مورد ان يازده هزار دلارت بهتره فراموش کني چون
اين ماشين يا الان در يک گاراژ تکه تکه شده و يا اکنون از مرز هم گذشته و به
مکزيک برده شده است !!!
بهت و حيرت مرا از از دست دادن اين پول و ناداني خود ميتوانيد حدس بزنيد
در اين لحظه با وقايعي که اينجا پيش امده همان احساس را دارم . نانا
حرف هاي حساب بي جواب از پيامگير نانا
نانا کمی دقت کن پاگنده با مهشید که گفتکو می کند اما با تو گفتگو نمی کند جوابت را نمی دهدآرشیو نظرخواهی زوزه رابررسی کن تا بهتر متوجه بشوی هر جا چیزی نوشتی که مخاطبت پاگنده بوده حوابت را نداده اما با مهشید-سوفیا و مهناز بحث و حال می کند اما در گفته پاگنده حقیقتی است که اگر به آن پی ببری می توانی به نتیجه بهتری هم برسی و آن اینکه کسی را که قابل گفتگو نمی دانی عملا به فراموشی بسپاری و خودت را از شرش راحت کنی اگر توانستی این تقسیم بندی را بکار ببری و بی خیال امثال مهشید ها شوی وبجایش به موضوعات دیگری بپردازی موفق شدی
# posted by Anonymous :
هر کس هر چه را می خواهد حق دارد آنطور که دلش می خواهد ببیند اما فراموش نکن حرف با سند را باید با منطق و دلیل رد کرد راستی پاگنده تصمیم گرفته اسم وبلاگش را بگذارد چغندر فکر می کنی چرا به این نتیجه رسیده تو می توانی مرا قابل گفتگو ندانی اما قابل گفتگو هایی که تورا برای گفتگو قبول می کنند چه نوع آدمی میتواند باشد من منظوری نداشتم جز اینکه بهت بگم خود فریبی نکن روز بروز بیشتر عذاب خواهی کشید دیگر هم چیزی نمینویسم انتخاب با خودت که چطور راحت را ادامه می دهی می توانی اسم پیامگیر را هم بگذاری نظرخواهی موافقان وگرنه غیرقابل گفتگو هستید اما توصیه می کنم آرشیو زوزه را حتما نگاه کنی روزت خوش
# posted by Anonymous : 11:56 PM
نانا یک باتلاق برای خودت درست کردی و هر تکانی که می خوری بیشتر به عمق آن فرو میروی بگو ببینم مهشید بدتر است یا خویجه کدیور یا فایزه رفسنجانی؟ داری با چی و کی مبارزه می کنی حیف از تو نیست خودت را ایزوله کردی و داری عذاب می کشی بیا بیرون از این سوراخ و باتلاق یک کمی اطرافت را نگاه کن ببین کی خوشحال میشود که ما ها بجون هم بیافتیم؟
# posted by Anonymous : 4:38 AM
نانا کمی دقت کن پاگنده با مهشید که گفتکو می کند اما با تو گفتگو نمی کند جوابت را نمی دهدآرشیو نظرخواهی زوزه رابررسی کن تا بهتر متوجه بشوی هر جا چیزی نوشتی که مخاطبت پاگنده بوده حوابت را نداده اما با مهشید-سوفیا و مهناز بحث و حال می کند اما در گفته پاگنده حقیقتی است که اگر به آن پی ببری می توانی به نتیجه بهتری هم برسی و آن اینکه کسی را که قابل گفتگو نمی دانی عملا به فراموشی بسپاری و خودت را از شرش راحت کنی اگر توانستی این تقسیم بندی را بکار ببری و بی خیال امثال مهشید ها شوی وبجایش به موضوعات دیگری بپردازی موفق شدی
# posted by Anonymous :
هر کس هر چه را می خواهد حق دارد آنطور که دلش می خواهد ببیند اما فراموش نکن حرف با سند را باید با منطق و دلیل رد کرد راستی پاگنده تصمیم گرفته اسم وبلاگش را بگذارد چغندر فکر می کنی چرا به این نتیجه رسیده تو می توانی مرا قابل گفتگو ندانی اما قابل گفتگو هایی که تورا برای گفتگو قبول می کنند چه نوع آدمی میتواند باشد من منظوری نداشتم جز اینکه بهت بگم خود فریبی نکن روز بروز بیشتر عذاب خواهی کشید دیگر هم چیزی نمینویسم انتخاب با خودت که چطور راحت را ادامه می دهی می توانی اسم پیامگیر را هم بگذاری نظرخواهی موافقان وگرنه غیرقابل گفتگو هستید اما توصیه می کنم آرشیو زوزه را حتما نگاه کنی روزت خوش
# posted by Anonymous : 11:56 PM
نانا یک باتلاق برای خودت درست کردی و هر تکانی که می خوری بیشتر به عمق آن فرو میروی بگو ببینم مهشید بدتر است یا خویجه کدیور یا فایزه رفسنجانی؟ داری با چی و کی مبارزه می کنی حیف از تو نیست خودت را ایزوله کردی و داری عذاب می کشی بیا بیرون از این سوراخ و باتلاق یک کمی اطرافت را نگاه کن ببین کی خوشحال میشود که ما ها بجون هم بیافتیم؟
# posted by Anonymous : 4:38 AM
Monday, July 26, 2004
مستراح تيغه کشيده
اولين شباهت بين مهشيد اشرف پهلوي وبلاگستان و اشرف واقعي
اشرف پهلوي وبلاگستان همواره ادعا ميکند که فعال اجتماعي است .
اشرف پهلوي واقعي در خاطراتش در کتاب چهره ها در اينه ميگويد
پس از ازدواج من کار خود را در بخش فعاليت اجتماعي شروع کردم !!!!
صفحه ۷۸
براي مدرک چون کتاب را به انگليسي دارم جمله او و نام کتاب را در زير
خواهم نوشت .
فعلا اين را داشته باش تا بداني شوخي با تو تکه گه ندارم . نانا
After my marriage I began my work in the field of social welfare.
Faces in a mirror = memoits from exile princess ashraf pahlavi
اولين شباهت بين مهشيد اشرف پهلوي وبلاگستان و اشرف واقعي
اشرف پهلوي وبلاگستان همواره ادعا ميکند که فعال اجتماعي است .
اشرف پهلوي واقعي در خاطراتش در کتاب چهره ها در اينه ميگويد
پس از ازدواج من کار خود را در بخش فعاليت اجتماعي شروع کردم !!!!
صفحه ۷۸
براي مدرک چون کتاب را به انگليسي دارم جمله او و نام کتاب را در زير
خواهم نوشت .
فعلا اين را داشته باش تا بداني شوخي با تو تکه گه ندارم . نانا
After my marriage I began my work in the field of social welfare.
Faces in a mirror = memoits from exile princess ashraf pahlavi
اشرف پهلوي
يکي از جنبه هاي فرهنگي ما ايراني ها که ديوانه دار دوست دارم
ضرب المثل ها و اشعاريست که براي موقعيت هاي خاص سينه به
سينه به نسل حاضر منتقل شده و چون گچ بري هاي اصفهان يا
کاشي کاري هاي ايران قدمتي هزاران ساله دارد .
يکي از اين ضرب المثل ها اين است از سه چيز بايد ترسيد
سگ هار- زن سليطه و ديوار شکسته
و دومي اين است
انچه خوبان همه دارند تو تنها داري
حال اگر جاي خوبان را با ابلهان عوض کني ميشود
انچه ابلهان همه با هم دارند تو تنها داري و اين بر ميگردد به
سگ هار - زن سليطه - ديوار شکسته
مهشيد راستي ابلهي است که هر سه چيزهاي ترسناک را دارا
است او ديوار شکسته اي است که با سليطه بازي چون سگ هار
همه را گاز ميگيرد.
و من در طول زندگي خود فقط يک زن با اين مشخصات شناخته ام و او
والاحضرت اشرف پهلوي خواهر دريده شاه ايران بود و بهمين مناسبت
تصميم گرفتم زين پس مهشيد را به لقب اشرف پهلوي وبلاگستان
مفتخر کنم .
اگرچه حيف وقت که انسان صرف موجود بي قدري چون او کند ولي
براي خشک کردن مرداب همواره انساني لازم بوده و خواهد بود و اين
کار هم اکنون به من واگذار گرديده .
مهشيد راستي نمونه قلابي و بسيار حقيرانه والاحضرت اشرف پهلوي
است دلائل من اينهاست .
اشرف پهلوي زني بسيار دريده بود که همواره زير سايه برادر دوقلوي خود
محمد رضا پنهان گشته بود بسيار بي سواد و بسيار پر مدعا
هر سه اين خصوصيات را شما در مهشيد ميتوانيد به وفور بيابيد .
عملکرد اشرف پهلوي در تمام زندگي با سياهي و لجني اغشته بود که
در هيچ کس ديگر حتي برادرش شاه قابل قياس نبود
در تمامي عمر شاه و درباريان ايران شما قادريد دوسه نقطه سپيد بيابيد
ولي در زندگي اشرف جز سياهي و تباهي چيزي نيست .
مهشيد همانند ماکتي از اشرف پهلوي است و مانند مستراحي که وسط
ان را تيغه کشند به يکديگر ماننده.
مهشيد راستي اي کپي حقير اشرف لکاته
اگرچه وقت ميبرد ولي بگذار برات بگويم زين پس به جز مواقعي که حرفهاي
بديهي بزني هر گاه ان دهان متعفن اشرفي را باز کني با مراجعه به ارشيو
روزنامه هاي ان دوران و کتابهائي که در باره اين سليطه دربار دارم تشابهات
تو و او را با مدرک يافته نه تنها در وبلاگ خود بلکه در پيامگير تمامي ادمهائي
که فکر ميکني برايت احترامي قائل هستند خواهم گذارد .
و اين کار را براي سلامت جامعه وبلاگستان از شر زالوي متعفني چون تو
خواهم کرد . نانا
يکي از جنبه هاي فرهنگي ما ايراني ها که ديوانه دار دوست دارم
ضرب المثل ها و اشعاريست که براي موقعيت هاي خاص سينه به
سينه به نسل حاضر منتقل شده و چون گچ بري هاي اصفهان يا
کاشي کاري هاي ايران قدمتي هزاران ساله دارد .
يکي از اين ضرب المثل ها اين است از سه چيز بايد ترسيد
سگ هار- زن سليطه و ديوار شکسته
و دومي اين است
انچه خوبان همه دارند تو تنها داري
حال اگر جاي خوبان را با ابلهان عوض کني ميشود
انچه ابلهان همه با هم دارند تو تنها داري و اين بر ميگردد به
سگ هار - زن سليطه - ديوار شکسته
مهشيد راستي ابلهي است که هر سه چيزهاي ترسناک را دارا
است او ديوار شکسته اي است که با سليطه بازي چون سگ هار
همه را گاز ميگيرد.
و من در طول زندگي خود فقط يک زن با اين مشخصات شناخته ام و او
والاحضرت اشرف پهلوي خواهر دريده شاه ايران بود و بهمين مناسبت
تصميم گرفتم زين پس مهشيد را به لقب اشرف پهلوي وبلاگستان
مفتخر کنم .
اگرچه حيف وقت که انسان صرف موجود بي قدري چون او کند ولي
براي خشک کردن مرداب همواره انساني لازم بوده و خواهد بود و اين
کار هم اکنون به من واگذار گرديده .
مهشيد راستي نمونه قلابي و بسيار حقيرانه والاحضرت اشرف پهلوي
است دلائل من اينهاست .
اشرف پهلوي زني بسيار دريده بود که همواره زير سايه برادر دوقلوي خود
محمد رضا پنهان گشته بود بسيار بي سواد و بسيار پر مدعا
هر سه اين خصوصيات را شما در مهشيد ميتوانيد به وفور بيابيد .
عملکرد اشرف پهلوي در تمام زندگي با سياهي و لجني اغشته بود که
در هيچ کس ديگر حتي برادرش شاه قابل قياس نبود
در تمامي عمر شاه و درباريان ايران شما قادريد دوسه نقطه سپيد بيابيد
ولي در زندگي اشرف جز سياهي و تباهي چيزي نيست .
مهشيد همانند ماکتي از اشرف پهلوي است و مانند مستراحي که وسط
ان را تيغه کشند به يکديگر ماننده.
مهشيد راستي اي کپي حقير اشرف لکاته
اگرچه وقت ميبرد ولي بگذار برات بگويم زين پس به جز مواقعي که حرفهاي
بديهي بزني هر گاه ان دهان متعفن اشرفي را باز کني با مراجعه به ارشيو
روزنامه هاي ان دوران و کتابهائي که در باره اين سليطه دربار دارم تشابهات
تو و او را با مدرک يافته نه تنها در وبلاگ خود بلکه در پيامگير تمامي ادمهائي
که فکر ميکني برايت احترامي قائل هستند خواهم گذارد .
و اين کار را براي سلامت جامعه وبلاگستان از شر زالوي متعفني چون تو
خواهم کرد . نانا
نتيجه شخصي
قبل از هرچيز از کساني که در باره پيام من به شمر و پاگنده
نظري داده اند سپاسگزارم .
در کل اين چند نظر براي شخص من نشانه اي از بلوغ و درک
صاحبانش داشت و بسيار خوشحالم کرد که خواننده هاي مطلب
من افرادي چون شما هستند .
نظر خود را در مورد عدم پاسخ شمر در پيامگيرم نوشته ام و اينجا
اضافه ميکنم که کتابش را بسته و کنار نهادم .
شخصي در پيامگيرم نظري داده که شايد بتونم بگم نود درصد مرا
قانع کرد بخصوص که از فحواي نوشته و منطقش شباهت بسياري
به پاگنده عزيزم احساس کردم و چون همواره به حرف توجه ميکنم
و نه به حراف فرقي نميکند اين شخص کيست براي من قابل احترام
است و از او سپاسگزارم .
من به کار خود ادامه خواهم داد و روش خود را خواهم داشت و چون
همانطور که قبلا هم گفته ام هدفم در اين درهم و برهمي ايده ها
و نظرات به دليل تجربه و سن يافتن گوهر و نشان دادنش به باقي و
بخصوص جوانان است نه تنها پاگنده بلکه کسان ديگري را هم که گوهري
در وجود دارند ستايش کرده و افکارشان را خواهم شکافت حتي اگر
بجاي يک دهان متعفن مهشيد مورد استهزا دهها دهان متعفن قرار
بگيرم .
البته در کنار اين کار با صراحت هميشگي خود پته بي ابروياني چون
مهشيد را هم بر اب خواهم ريخت و مطلقا خود داري نخواهم کرد . نانا
قبل از هرچيز از کساني که در باره پيام من به شمر و پاگنده
نظري داده اند سپاسگزارم .
در کل اين چند نظر براي شخص من نشانه اي از بلوغ و درک
صاحبانش داشت و بسيار خوشحالم کرد که خواننده هاي مطلب
من افرادي چون شما هستند .
نظر خود را در مورد عدم پاسخ شمر در پيامگيرم نوشته ام و اينجا
اضافه ميکنم که کتابش را بسته و کنار نهادم .
شخصي در پيامگيرم نظري داده که شايد بتونم بگم نود درصد مرا
قانع کرد بخصوص که از فحواي نوشته و منطقش شباهت بسياري
به پاگنده عزيزم احساس کردم و چون همواره به حرف توجه ميکنم
و نه به حراف فرقي نميکند اين شخص کيست براي من قابل احترام
است و از او سپاسگزارم .
من به کار خود ادامه خواهم داد و روش خود را خواهم داشت و چون
همانطور که قبلا هم گفته ام هدفم در اين درهم و برهمي ايده ها
و نظرات به دليل تجربه و سن يافتن گوهر و نشان دادنش به باقي و
بخصوص جوانان است نه تنها پاگنده بلکه کسان ديگري را هم که گوهري
در وجود دارند ستايش کرده و افکارشان را خواهم شکافت حتي اگر
بجاي يک دهان متعفن مهشيد مورد استهزا دهها دهان متعفن قرار
بگيرم .
البته در کنار اين کار با صراحت هميشگي خود پته بي ابروياني چون
مهشيد را هم بر اب خواهم ريخت و مطلقا خود داري نخواهم کرد . نانا
Sunday, July 25, 2004
چند روز پيش يه فالگير کولي بهم گفت :
تو ماه نوامبر تو نيواورلئان به عدم خواهم پيوست . نانا
تو ماه نوامبر تو نيواورلئان به عدم خواهم پيوست . نانا
Friday, July 23, 2004
پيامي براي شمر و پاگنده
مهشيد زنانه ها در بحث و گفتگوئي در زوزه روده درازي بسيار بلندي
راجع به من کرده که ترجيح ميدهم هذيانهاي رواني او را بي جواب
بگذارم ولي پاسخش را به نوعي ديگر به شيوه خود خواهم داد .
در اين متن دو نکته را مطرح کرده که به شما دو نفر و ستايش من از
شما مربوط ميشود .
من ستايش شما دو نفر را مطلقا مخفي نکرده و يکي پس از ديگري
صادقانه به ان در هر متن و نوشته اي اشاره کرده ام .
در اين موقعيت از نظر خودم حساس از هر يک از شما دو نفر توقع
دارم نظر خود را نسبت به من در مطلبي کوتاه نوشته و در وبلاگ خود
بگذاريد و فکر ميکنم اين حداقل کاريست که شما بايد براي من انجام
دهيد حتي اگر اين نظر دلپذير نباشد .
سکوت هر يک از شما نشانه اي بر تائيد حرفهاي مهشيد از طرف شما
خواهد بود . نانا
مهشيد زنانه ها در بحث و گفتگوئي در زوزه روده درازي بسيار بلندي
راجع به من کرده که ترجيح ميدهم هذيانهاي رواني او را بي جواب
بگذارم ولي پاسخش را به نوعي ديگر به شيوه خود خواهم داد .
در اين متن دو نکته را مطرح کرده که به شما دو نفر و ستايش من از
شما مربوط ميشود .
من ستايش شما دو نفر را مطلقا مخفي نکرده و يکي پس از ديگري
صادقانه به ان در هر متن و نوشته اي اشاره کرده ام .
در اين موقعيت از نظر خودم حساس از هر يک از شما دو نفر توقع
دارم نظر خود را نسبت به من در مطلبي کوتاه نوشته و در وبلاگ خود
بگذاريد و فکر ميکنم اين حداقل کاريست که شما بايد براي من انجام
دهيد حتي اگر اين نظر دلپذير نباشد .
سکوت هر يک از شما نشانه اي بر تائيد حرفهاي مهشيد از طرف شما
خواهد بود . نانا
Thursday, July 22, 2004
شاملو
چه راه دور !
چه راه دور بي پايان !
چه پاي لنگ !
نفس با خستگي در جنگ
من با خويشتن
پا با سنگ !
چه راه دور
چه پاي لنگ !
چه راه دور !
چه راه دور بي پايان !
چه پاي لنگ !
نفس با خستگي در جنگ
من با خويشتن
پا با سنگ !
چه راه دور
چه پاي لنگ !
تارهاي عنکبوتي
امروز داشتم فکر ميکردم اين زحمت و رنجي که من ميکشم از اين
که صادقانه از علاقه خود به افرادي چون پاگنده سخن بگويم چرا با
اين همه اعتراض از جانب کساني چون مهشيد و دوقلوها و .....
روبرو ميشود !
پس از تفکر در اين باره دليلش را دريافتم .
من مانند شخصي هستم که به يک زير زمين قديمي يک کاخ ايتاليائي
ميرود تا شرابي کهنه و ناياب را بردارد که سالها انجا براي محافظت از
نور قرار گرفته .
خوب طبيعي است که به محض باز کردن در اين زير زمين و ورود به ان
ابتدا بايد مقاديري از تارهاي تنيده عنکبوت ها و خود عنکبوتها را کنار
زنم تا بتوانم به ان شراب کهنه ناياب دست پيدا کنم . اينطور نيست
بنابر اين براي رسيدن من به ان افکار ناب و خالص مرداني چون پاگنده
کنار زدن تار هاي عنکبوتي مهشيدهاو دوقلوها چيزيست اجتناب ناپذير .
بنابر اين در اين لحظه بايد اعتراف کنم که از هيچ يک از اين عنکبوتها
خشم و کينه اي در دل ندارم .
و يافتن ان شراب کهنه ياقوتي که افکار مرداني چون پاگنده است به کنار
زدن تارهاي خاک گرفته و کثيف شمايان ميارزد . نانا
امروز داشتم فکر ميکردم اين زحمت و رنجي که من ميکشم از اين
که صادقانه از علاقه خود به افرادي چون پاگنده سخن بگويم چرا با
اين همه اعتراض از جانب کساني چون مهشيد و دوقلوها و .....
روبرو ميشود !
پس از تفکر در اين باره دليلش را دريافتم .
من مانند شخصي هستم که به يک زير زمين قديمي يک کاخ ايتاليائي
ميرود تا شرابي کهنه و ناياب را بردارد که سالها انجا براي محافظت از
نور قرار گرفته .
خوب طبيعي است که به محض باز کردن در اين زير زمين و ورود به ان
ابتدا بايد مقاديري از تارهاي تنيده عنکبوت ها و خود عنکبوتها را کنار
زنم تا بتوانم به ان شراب کهنه ناياب دست پيدا کنم . اينطور نيست
بنابر اين براي رسيدن من به ان افکار ناب و خالص مرداني چون پاگنده
کنار زدن تار هاي عنکبوتي مهشيدهاو دوقلوها چيزيست اجتناب ناپذير .
بنابر اين در اين لحظه بايد اعتراف کنم که از هيچ يک از اين عنکبوتها
خشم و کينه اي در دل ندارم .
و يافتن ان شراب کهنه ياقوتي که افکار مرداني چون پاگنده است به کنار
زدن تارهاي خاک گرفته و کثيف شمايان ميارزد . نانا
مهشيد دندان طلا
هنگامي که با تني چند از دوستان هم کيش خودت گرد هم ميائيد
شکوه ها و ناله و فغانتان به دليل ميوپ بودن چشمانتان از اين است
که پيرمردي هيزي کرده و يا جواني از دختري نيشگوني گرفته !!!!
به همين دليل دشمن شما مردانند .
اي ابلهان چرا نميفهميد که يک سري مرد به نام زمامداران حکومت
اسلامي چوب بيسبالي به ماتحت يک يک شما و يک يک مردان اين
سرزمين فرو کرده اند و بدبختي تمامي مردان و ميوپ بودن چشم و
چال زناني چون شما از فشار کلفتي اين چوب بيسبال است .
اي دندان طلاي سر دسته مشتي زن ابله تلاش کنيد اين چوب را
از ان ماتحت پاره خود بيرون بياوريد و بعد به مرد پير و جوان بپردازيد . نانا
هنگامي که با تني چند از دوستان هم کيش خودت گرد هم ميائيد
شکوه ها و ناله و فغانتان به دليل ميوپ بودن چشمانتان از اين است
که پيرمردي هيزي کرده و يا جواني از دختري نيشگوني گرفته !!!!
به همين دليل دشمن شما مردانند .
اي ابلهان چرا نميفهميد که يک سري مرد به نام زمامداران حکومت
اسلامي چوب بيسبالي به ماتحت يک يک شما و يک يک مردان اين
سرزمين فرو کرده اند و بدبختي تمامي مردان و ميوپ بودن چشم و
چال زناني چون شما از فشار کلفتي اين چوب بيسبال است .
اي دندان طلاي سر دسته مشتي زن ابله تلاش کنيد اين چوب را
از ان ماتحت پاره خود بيرون بياوريد و بعد به مرد پير و جوان بپردازيد . نانا
مجازات حرف حق
دوست عزيز نورالدين کريمي در قسمت پيامگيرم
پيامي گذاشته که کلي خنديدم
قسمتي از ان را کپي کرده براتون ميگذارم تا باز
تائيدي باشه براي خريت اين کساني که متاسفانه
برما حکومت ميکنند . نانا
تو شهرستان میانه یه ملایی بود اسمش خاطرم نیست .یه روز، روز تولد اما م زمان اول! تو مسجد سخنرانی میکرده.که اگر امام زمان بیاد. ال میشه!! بل میشه!! عدل داد امنیت ........آخر صحبتش هم خاسته بود یه حال سنگین به جماعت بده گفته بود. امام زمان گلنده هر شی بول الاجاخ شاه زمانی کیمین. ( امام زمان هر وقت بیاد همه چی فراوان میشه عین زمان شاه!!) بیچاره رو به خاطر این اشتباه لپی خلع سلاحش !! کردند. نورالدین کریمی
دوست عزيز نورالدين کريمي در قسمت پيامگيرم
پيامي گذاشته که کلي خنديدم
قسمتي از ان را کپي کرده براتون ميگذارم تا باز
تائيدي باشه براي خريت اين کساني که متاسفانه
برما حکومت ميکنند . نانا
تو شهرستان میانه یه ملایی بود اسمش خاطرم نیست .یه روز، روز تولد اما م زمان اول! تو مسجد سخنرانی میکرده.که اگر امام زمان بیاد. ال میشه!! بل میشه!! عدل داد امنیت ........آخر صحبتش هم خاسته بود یه حال سنگین به جماعت بده گفته بود. امام زمان گلنده هر شی بول الاجاخ شاه زمانی کیمین. ( امام زمان هر وقت بیاد همه چی فراوان میشه عین زمان شاه!!) بیچاره رو به خاطر این اشتباه لپی خلع سلاحش !! کردند. نورالدین کریمی
Wednesday, July 21, 2004
به اميد ميلاني
با ياد و خاطره زهرا کاظمي
در سال ۱۹۶۹ يک کارگردان ايتاليائي به نام اليو پتري فيلمي ساخت
به نام محاکمه شهر وندي که از هر سوظني مبرا است .
(Investigation of a citizen above suspicion)
در اين فيلم جان ماريا وولونته نقش يک مقام عالي رتبه پليس را داشت
که با نقشه قبلي و با جاگذاردن کلي سرنخ به عمد معشوقه خود را
به طرز فجيعي ميکشد و با کل سيستم قضائي ايتاليا وارد بازي موش
و گربه ميشود .
کارگردان در اين فيلم نه يک مورد قتل بلکه يک موقعيت سياسي را مورد
بررسي قرار ميدهد و نشان ميدهد که اين حادثه ميتواند در هر جائي از
جهان اتفاق بيفتد .و سئوالي که مطرح ميکند اين است :
چه کسي مراقب مراقب خواهد بود !!!!!
کاراکتر فيلم در صحنه اي قبل از کشتن معشوقه خود به او ميگويد :
هنگامي که پليس با شهر وندان مانند مجرم رفتار ميکند همه کس تبديل
به يک کودک ميشود و اتوريتي نقش پدر را بازي ميکند و اگرچه خود او
همواره نقش پدر را بازي ميکرده ولي در عين حال هميشه ارزو داشته که
بتواند مانند هر شهر وند ساده اي قادر به اقرار گناهان خود باشد .
و اين دليلي است که مرتکب قتل و جا گذاردن کلي دليل و مدرک براي دستگيري
خود مينمايد ولي در عوض تنها با پشت دستي کوچکي از طرف مقامات بالا روبرو
ميشود .
فيلم با جمله اي از کافکا پايان ميپذيرد که ميگويد:
خدمتکاران قانون ماورا قانون هستند و بهمين دليل ماورا سوظن
(The servant of the law are above the law and therefore
above suspicion)Kafka
با ياد و خاطره زهرا کاظمي
در سال ۱۹۶۹ يک کارگردان ايتاليائي به نام اليو پتري فيلمي ساخت
به نام محاکمه شهر وندي که از هر سوظني مبرا است .
(Investigation of a citizen above suspicion)
در اين فيلم جان ماريا وولونته نقش يک مقام عالي رتبه پليس را داشت
که با نقشه قبلي و با جاگذاردن کلي سرنخ به عمد معشوقه خود را
به طرز فجيعي ميکشد و با کل سيستم قضائي ايتاليا وارد بازي موش
و گربه ميشود .
کارگردان در اين فيلم نه يک مورد قتل بلکه يک موقعيت سياسي را مورد
بررسي قرار ميدهد و نشان ميدهد که اين حادثه ميتواند در هر جائي از
جهان اتفاق بيفتد .و سئوالي که مطرح ميکند اين است :
چه کسي مراقب مراقب خواهد بود !!!!!
کاراکتر فيلم در صحنه اي قبل از کشتن معشوقه خود به او ميگويد :
هنگامي که پليس با شهر وندان مانند مجرم رفتار ميکند همه کس تبديل
به يک کودک ميشود و اتوريتي نقش پدر را بازي ميکند و اگرچه خود او
همواره نقش پدر را بازي ميکرده ولي در عين حال هميشه ارزو داشته که
بتواند مانند هر شهر وند ساده اي قادر به اقرار گناهان خود باشد .
و اين دليلي است که مرتکب قتل و جا گذاردن کلي دليل و مدرک براي دستگيري
خود مينمايد ولي در عوض تنها با پشت دستي کوچکي از طرف مقامات بالا روبرو
ميشود .
فيلم با جمله اي از کافکا پايان ميپذيرد که ميگويد:
خدمتکاران قانون ماورا قانون هستند و بهمين دليل ماورا سوظن
(The servant of the law are above the law and therefore
above suspicion)Kafka
Pity
You put in a little raw material called food
various machines in the body go to work on
it,and the final product that comes out the
other end is ...Shit! Man is perfect little
shit factory. Pity there's no market for the
stuff, we could all be capitalists.
You put in a little raw material called food
various machines in the body go to work on
it,and the final product that comes out the
other end is ...Shit! Man is perfect little
shit factory. Pity there's no market for the
stuff, we could all be capitalists.
پاگنده
اي صد نهلت به اون پاهاي گنده ات بياد که معلوم
نيست با قدمهاي گنده گنده کجا رفتي .
بابا پاشو بيا سر خونه زندگيت اين که نميشه اخه . نانا
تنها به خاطر يک بوسه
اشتفان تسوايک خبرنگار معروف الماني از برلن گزارش ميدهد
همچنان که تمامي جهانيان اگاه هستند بعد از سقوط اردوگاه شرق
و بي رقيب ماندن اردوگاه کاپيتاليسم جوامع سرمايه داري شروع به
از بين بردن دستاوردهاي بشري نمودند و ميوه مبارزات مردم را گام
به گام پس ميگيرند .
ولي خوشبختانه ظرف دو سه هفته گذشته اتفاقي مبارک و ميمون
در برلن افتاده که باعث يک اعتصاب بزرگ ملي در بين رانندگان اتوبوس
و وسائل اياب و ذهاب گرديده .
گروهي که مامور يافتن منشا اين اعتصاب بودند دريافتند که زني دندان
طلا با دهاني بسيار بد بوبه نام مهشيد که از سوئد به برلن امده براي شرکت
درکنفرانسي روز اول به اتوبوسي سوار شده و مصرانه خواستار بر گرفتن
بوسه اي از راننده اتوبوس بوده که موفق نشده
به همين دليل خبر اين شکنجه توسط اين زن از طريق راننده اتوبوس به
نام هورست بوخهلتز به سنديکاي رانندگان رسيده و اين اعتصاب عظيم
براي تامين امينيت شغلي در حين انجام وظيفه صورت گرفته !!!
ناگفته نماند که اين زن دندان طلا با دهان متعفن شخصيتي بسيار منفور
در سوئد ميباشد و قبلا اولاف پالمه گزارشي از تخريب او داده بوده
ولي حزب کمونيست المان دعوتنامه اي براي او فرستاده که به المان رفته
و براي ايجاد جوش و خروش بين کارگراني که حقوقشان پامال ميشود
از بوي دهان او استفاده گردد .
اشتفان تسوايک در ادامه گزارش خود شرح واقعه را از دهان متعفن اين
زن چنين نوشت :
وقتی می خواستیم سوار اتوبوس شویم ، دختری که قبل از ما سوار شد راننده را بوسید و من هم با دو یورو در دست خودم را برای بوسیدن راننده آماده می کردم ( خوب چی کار کنم ؟ فکر کردم در این کشور رسم است که باید به محض ورود به اتوبوس راننده را بوسید دیگر ؛ نباید به آداب و رسوم ملت ها بی احترامی کرد:) که خوشبختانه متوجه شدیم که دخترک ، دوست دختر راننده است و خلاصه به خیر گذشت . مهشيد
تسوايک اضافه کرد اين شرح واقعه بکل دروغ ميباشد چون اصرار و ابرام اين
زن براي بوسيدن راننده اتوبوس باعث تاخير چند ساعته کل عبور و مرور در
شهر برلن گرديد .
گزارش هاي بعدي را متعاقبا دريافت خواهيد نمود .
اشتفان تسوايک - برلن - المان
اشتفان تسوايک خبرنگار معروف الماني از برلن گزارش ميدهد
همچنان که تمامي جهانيان اگاه هستند بعد از سقوط اردوگاه شرق
و بي رقيب ماندن اردوگاه کاپيتاليسم جوامع سرمايه داري شروع به
از بين بردن دستاوردهاي بشري نمودند و ميوه مبارزات مردم را گام
به گام پس ميگيرند .
ولي خوشبختانه ظرف دو سه هفته گذشته اتفاقي مبارک و ميمون
در برلن افتاده که باعث يک اعتصاب بزرگ ملي در بين رانندگان اتوبوس
و وسائل اياب و ذهاب گرديده .
گروهي که مامور يافتن منشا اين اعتصاب بودند دريافتند که زني دندان
طلا با دهاني بسيار بد بوبه نام مهشيد که از سوئد به برلن امده براي شرکت
درکنفرانسي روز اول به اتوبوسي سوار شده و مصرانه خواستار بر گرفتن
بوسه اي از راننده اتوبوس بوده که موفق نشده
به همين دليل خبر اين شکنجه توسط اين زن از طريق راننده اتوبوس به
نام هورست بوخهلتز به سنديکاي رانندگان رسيده و اين اعتصاب عظيم
براي تامين امينيت شغلي در حين انجام وظيفه صورت گرفته !!!
ناگفته نماند که اين زن دندان طلا با دهان متعفن شخصيتي بسيار منفور
در سوئد ميباشد و قبلا اولاف پالمه گزارشي از تخريب او داده بوده
ولي حزب کمونيست المان دعوتنامه اي براي او فرستاده که به المان رفته
و براي ايجاد جوش و خروش بين کارگراني که حقوقشان پامال ميشود
از بوي دهان او استفاده گردد .
اشتفان تسوايک در ادامه گزارش خود شرح واقعه را از دهان متعفن اين
زن چنين نوشت :
وقتی می خواستیم سوار اتوبوس شویم ، دختری که قبل از ما سوار شد راننده را بوسید و من هم با دو یورو در دست خودم را برای بوسیدن راننده آماده می کردم ( خوب چی کار کنم ؟ فکر کردم در این کشور رسم است که باید به محض ورود به اتوبوس راننده را بوسید دیگر ؛ نباید به آداب و رسوم ملت ها بی احترامی کرد:) که خوشبختانه متوجه شدیم که دخترک ، دوست دختر راننده است و خلاصه به خیر گذشت . مهشيد
تسوايک اضافه کرد اين شرح واقعه بکل دروغ ميباشد چون اصرار و ابرام اين
زن براي بوسيدن راننده اتوبوس باعث تاخير چند ساعته کل عبور و مرور در
شهر برلن گرديد .
گزارش هاي بعدي را متعاقبا دريافت خواهيد نمود .
اشتفان تسوايک - برلن - المان
Tuesday, July 20, 2004
عسگر الاغي و گه گنده تر از دهنش
عسگر اولادي: آمريكا و اسراييل مي خواهند ما را 50 سال به عقب برانند، ايلنا
دوستان ديگه از اين خبر وحشتناک تر نميشه
ميخوان کشور متمدن ما را خراب کنند
ميخوان تکنولوژي پيشرفته ما را از ما بگيرن
ميخوان حکومت ازادي خواه ما را از ما بگيرن
ميخوان دست مردم را از تعيين سرنوشت خود کوتاه کنن
ميخوان سر زنان حتما چادر و روسري کنند
ميخوان دست افتابه دزد را ببرن
ميخوان سنگسار کنند
ميخوان روزنامه ها را ببندند
ميخوان دانشجويان معترض را به زندان بندازند
ميخوان سر زهرا کاظمي ها را به لنگه کفش بزنند
ميخوان دولت مردان را وادار به دزدي کنند
حتما خيال دارند اين راد مرداني !!!!!!!که در راس مملکت هستند را سرنگون
کرده يه عده ادم بد سرکار بيارند . نانا
عسگر اولادي: آمريكا و اسراييل مي خواهند ما را 50 سال به عقب برانند، ايلنا
دوستان ديگه از اين خبر وحشتناک تر نميشه
ميخوان کشور متمدن ما را خراب کنند
ميخوان تکنولوژي پيشرفته ما را از ما بگيرن
ميخوان حکومت ازادي خواه ما را از ما بگيرن
ميخوان دست مردم را از تعيين سرنوشت خود کوتاه کنن
ميخوان سر زنان حتما چادر و روسري کنند
ميخوان دست افتابه دزد را ببرن
ميخوان سنگسار کنند
ميخوان روزنامه ها را ببندند
ميخوان دانشجويان معترض را به زندان بندازند
ميخوان سر زهرا کاظمي ها را به لنگه کفش بزنند
ميخوان دولت مردان را وادار به دزدي کنند
حتما خيال دارند اين راد مرداني !!!!!!!که در راس مملکت هستند را سرنگون
کرده يه عده ادم بد سرکار بيارند . نانا
موضع گيري
هاشمي رفسنجاني : در حال حاضر بدترين پديده براى نظام
نزاع هاى سياسي و باندى است، ايرنا
هر هنگام که يکي از جانيان اسلامي سخن از وحدت ميزند
معني واقعيش اين است که وضعشان بشدت رو به خرابي
ميرود .
چون در مواقع ديگر وحدت بين خود يا عدم وحدت به تخم چپ
خامنه اي و رفسنجاني نبوده و نيست . نانا
هاشمي رفسنجاني : در حال حاضر بدترين پديده براى نظام
نزاع هاى سياسي و باندى است، ايرنا
هر هنگام که يکي از جانيان اسلامي سخن از وحدت ميزند
معني واقعيش اين است که وضعشان بشدت رو به خرابي
ميرود .
چون در مواقع ديگر وحدت بين خود يا عدم وحدت به تخم چپ
خامنه اي و رفسنجاني نبوده و نيست . نانا
شش سالگي من
جغد بارون خورده اي تو کوچه فرياد ميزنه
زير ديوار بلندي يه نفر جون ميکنه ......
هيچ کارمون مثل ادم نبود وقتي که تو غرب جوانها ميرفتند
ديسکوتک مينوشيدند و ميرقصيدند ماها ميرفتيم کوچيني
تا با صداي فرهاد و اين گونه اشعار شراب بخوريم و اشک
بريزيم .
شش سالم که بود اولين فعاليت سياسي را شروع کردم !!!!
دائيم در زندان شاه زنداني سياسي بود و هر جمعه در حالي
که مادرم لباسي زيبائي از تافته صورتي يا زرد يا سفيد که در
زير ان توري که ژپون بود به تنم کرده بود و در درز پائين اين لباس
کلي مطلب نوشته شده دوخته شده بود مرا به زندان ميبرد
و در انجا من به خاطر بچه بودنم اجازه داشتم که به قسمتي
که دائيم بود بروم و هنگامي که وارد ميشدم ان مردان مبازر
هر يک نيشگوني از لپ من ميگرفتند و گاهي دم اسبي مرا
ميکشيدند و در نهايت در بغل دائيم مينشستم و در حالي که
ظاهرا با من حرف ميزد و مرا ميبوسيد درز پائين لباسم را باز
ميکرد و تکه تکه کاغذها را بيرون مياورد .
و اين کار هر جمعه تکرار ميشد با لباسهاي زيبائي به رنگهاي
متفاوت .
و هرگز هيچ يک از ان زندانبانان ابله متوجه نشدند که چرا
وقتي بر ميگشتم درز پائين ان لباس زيبا شکافته بود !!!!! نانا
جغد بارون خورده اي تو کوچه فرياد ميزنه
زير ديوار بلندي يه نفر جون ميکنه ......
هيچ کارمون مثل ادم نبود وقتي که تو غرب جوانها ميرفتند
ديسکوتک مينوشيدند و ميرقصيدند ماها ميرفتيم کوچيني
تا با صداي فرهاد و اين گونه اشعار شراب بخوريم و اشک
بريزيم .
شش سالم که بود اولين فعاليت سياسي را شروع کردم !!!!
دائيم در زندان شاه زنداني سياسي بود و هر جمعه در حالي
که مادرم لباسي زيبائي از تافته صورتي يا زرد يا سفيد که در
زير ان توري که ژپون بود به تنم کرده بود و در درز پائين اين لباس
کلي مطلب نوشته شده دوخته شده بود مرا به زندان ميبرد
و در انجا من به خاطر بچه بودنم اجازه داشتم که به قسمتي
که دائيم بود بروم و هنگامي که وارد ميشدم ان مردان مبازر
هر يک نيشگوني از لپ من ميگرفتند و گاهي دم اسبي مرا
ميکشيدند و در نهايت در بغل دائيم مينشستم و در حالي که
ظاهرا با من حرف ميزد و مرا ميبوسيد درز پائين لباسم را باز
ميکرد و تکه تکه کاغذها را بيرون مياورد .
و اين کار هر جمعه تکرار ميشد با لباسهاي زيبائي به رنگهاي
متفاوت .
و هرگز هيچ يک از ان زندانبانان ابله متوجه نشدند که چرا
وقتي بر ميگشتم درز پائين ان لباس زيبا شکافته بود !!!!! نانا
Monday, July 19, 2004
Sunday, July 18, 2004
لبه تيغ
در سال ۱۹۸۲ فيلمي ساخته شد به نام سالهاي زندگي پر مخاطره
(The year of living dangerously) با شرکت مل گيبسون اين فيلم به نظر من يکي از بهترين فيلمهاي
سياسي بود که در زندگي ديده ام .
داستان فيلم اخرين روزهاي سوکارنو در اندونزي و درست قبل از
قتل عام کمونيستها و ازادي خواهان به دست مسلمانها ميگذرد
به نظر من مهمترين چيزي که در اين فيلم نشان داده ميشود اين
است که در ان شرايط حساس همه به نوعي در تحليل هاي خود
اشتباه ميکنند . ديدن اين فيلم را به کساني که در حال حاضر براي
وقايع ايران احساس مسئوليت ميکنند بشدت توصيه ميکنم .
دوستان به نظر من شرايط کنوني بسيار حساس است و در برابر
اين پديده مخلوطي از فاشسيم و طالبانيسم مطلقا راهي جز
تشکيل جبهه متحدي عليه ان وجود ندارد حتي در اين جبهه ميتواند
مسلمان و سکولار خواهان ازادي قرار داشته باشد زير همه در
برابر لبه تيغ هستند .
اين فيلم را ببينيد تا بفهميد من از چه سخن ميگويم . نانا
در سال ۱۹۸۲ فيلمي ساخته شد به نام سالهاي زندگي پر مخاطره
(The year of living dangerously) با شرکت مل گيبسون اين فيلم به نظر من يکي از بهترين فيلمهاي
سياسي بود که در زندگي ديده ام .
داستان فيلم اخرين روزهاي سوکارنو در اندونزي و درست قبل از
قتل عام کمونيستها و ازادي خواهان به دست مسلمانها ميگذرد
به نظر من مهمترين چيزي که در اين فيلم نشان داده ميشود اين
است که در ان شرايط حساس همه به نوعي در تحليل هاي خود
اشتباه ميکنند . ديدن اين فيلم را به کساني که در حال حاضر براي
وقايع ايران احساس مسئوليت ميکنند بشدت توصيه ميکنم .
دوستان به نظر من شرايط کنوني بسيار حساس است و در برابر
اين پديده مخلوطي از فاشسيم و طالبانيسم مطلقا راهي جز
تشکيل جبهه متحدي عليه ان وجود ندارد حتي در اين جبهه ميتواند
مسلمان و سکولار خواهان ازادي قرار داشته باشد زير همه در
برابر لبه تيغ هستند .
اين فيلم را ببينيد تا بفهميد من از چه سخن ميگويم . نانا
Saturday, July 17, 2004
حافظ
از ننگ چه گوئي که مرا نام ز ننگست-- وز نام چـــــه پرسي که مـــــرا ننگ ز نامست
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظر باز-- وانکس که چو ما نيست در اين شهرکدامست
از ننگ چه گوئي که مرا نام ز ننگست-- وز نام چـــــه پرسي که مـــــرا ننگ ز نامست
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظر باز-- وانکس که چو ما نيست در اين شهرکدامست
بوي خون
در يک پيک نيک با عده اي از دوستان ايراني و دوستان امريکائي
شخصي اهنگي از شهرام ناظري گذاشته بود که شعري از مولوي
را ميخواند .
هنگامي که اين بيت را خواند
چو عاشق ميشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد
مردي امريکائي که اسيستان کارتر است براي کمک به مردم افريقا
چون توجه دقيق ايراني ها را به اهنگ ديد از من معناي شعر را پرسيد
هنگامي که شعر را برايش ترجمه کردم در حالي که دست خود را به
پيشانيش ميزد گفت :
هي مرد تو بايد ديوانه باشي اگه فکر کني که عشق و جنگ بدون
خون ريزي وجود داره .
با خبرهائي که امروز شنيدم بسيار نگرانم و بي پرده بگويم بوي خون
به دماغم ميرسه . نانا
در يک پيک نيک با عده اي از دوستان ايراني و دوستان امريکائي
شخصي اهنگي از شهرام ناظري گذاشته بود که شعري از مولوي
را ميخواند .
هنگامي که اين بيت را خواند
چو عاشق ميشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد
مردي امريکائي که اسيستان کارتر است براي کمک به مردم افريقا
چون توجه دقيق ايراني ها را به اهنگ ديد از من معناي شعر را پرسيد
هنگامي که شعر را برايش ترجمه کردم در حالي که دست خود را به
پيشانيش ميزد گفت :
هي مرد تو بايد ديوانه باشي اگه فکر کني که عشق و جنگ بدون
خون ريزي وجود داره .
با خبرهائي که امروز شنيدم بسيار نگرانم و بي پرده بگويم بوي خون
به دماغم ميرسه . نانا
بابي فيشر
دوازده سال پيش هنگامي که يوگوسلاوي در محاصره افتصادي امريکا
بود بابي فيشر قهرمان شطرنج امريکا براي روبروئي دوباره با اسپاسکي
به مسابقه اي در انجا دعوت شد که جايزه سه و نيم ميليون دلار بود .
او پس از اعلام امادگي نامه اي از خزانه داري امريکا دريافت کرد که در
ان گفته شده بود نبايد در اين مسابقه شرکت کند.
او در مقابل خبرنگاران نامه را بيرون اورد و گلوي خود را صاف کرده اخ تف
گنده اي به روي نامه کرد و گفت اين جواب من است به شما .
در مسابقه شرکت کرد و برنده شد و از ان زمان تاکنون در کشورهاي
مختلف جهان سرگردان بوده و تحت تعقيب دولت امريکا تا اينکه دو سه
روز پيش در فرودگاه توکيو هنگامي که به فليپين ميرفته دستگير شده
و قرار است براي محاکمه به امريکا فرستاده شود .
ناگفته نماند که پس از واقعه يازده سپتامبر در فليپين مصاجبه اي کرده
بوده که در ان مصاحبه گفته :
-- من براي اين عمليات هورا ميکشم امريکا و اسرائيل سالهاست که
مردم فلسطين را قصابي ميکنند و هيچ کس به تخمش هم نيست
حال اين جوابي است که گرفتند .
بهر حال بنظر ميرسد اين بار حرکت بعدي در شطرنج زندگي بابي فيشر
با او نيست . نانا
دوازده سال پيش هنگامي که يوگوسلاوي در محاصره افتصادي امريکا
بود بابي فيشر قهرمان شطرنج امريکا براي روبروئي دوباره با اسپاسکي
به مسابقه اي در انجا دعوت شد که جايزه سه و نيم ميليون دلار بود .
او پس از اعلام امادگي نامه اي از خزانه داري امريکا دريافت کرد که در
ان گفته شده بود نبايد در اين مسابقه شرکت کند.
او در مقابل خبرنگاران نامه را بيرون اورد و گلوي خود را صاف کرده اخ تف
گنده اي به روي نامه کرد و گفت اين جواب من است به شما .
در مسابقه شرکت کرد و برنده شد و از ان زمان تاکنون در کشورهاي
مختلف جهان سرگردان بوده و تحت تعقيب دولت امريکا تا اينکه دو سه
روز پيش در فرودگاه توکيو هنگامي که به فليپين ميرفته دستگير شده
و قرار است براي محاکمه به امريکا فرستاده شود .
ناگفته نماند که پس از واقعه يازده سپتامبر در فليپين مصاجبه اي کرده
بوده که در ان مصاحبه گفته :
-- من براي اين عمليات هورا ميکشم امريکا و اسرائيل سالهاست که
مردم فلسطين را قصابي ميکنند و هيچ کس به تخمش هم نيست
حال اين جوابي است که گرفتند .
بهر حال بنظر ميرسد اين بار حرکت بعدي در شطرنج زندگي بابي فيشر
با او نيست . نانا
انتقام
در ماههاي اخر سلطنت شاه به دليل جو اعتراض در ايران به ساواک
دستور داده شد که تا اطلاع ثانوي از شکنجه زندانيان سياسي
خود داري شود.
دوستي پس از ازادي برايم گفت که حسيني شکنجه گر معروف
ساواک اغلب ميامد پشت ميله ها در حالي که به زندانيان نگاه ميکرد
دندانها را به هم فشرده چشمها را ريز کرده با تاسف سرش را به چپ
و راست تکان ميداد احتمالا با خود ميگفته :
اگر دستم باز بود چه ها که با شما نميکردم !!!!!
مدتي است دارم فکر ميکنم
با اعمالي که اين روزها رژيم جانيان اسلامي ميکند هفتاد ميليون مردم
زجر کشيده ايران هم دندانها را به هم فشرده چشمها را ريز کرده در حالي
که به کل هيات حاکمه نگاه ميکنند با يکديگر ميگويند :
واي اگر ...............نانا
در ماههاي اخر سلطنت شاه به دليل جو اعتراض در ايران به ساواک
دستور داده شد که تا اطلاع ثانوي از شکنجه زندانيان سياسي
خود داري شود.
دوستي پس از ازادي برايم گفت که حسيني شکنجه گر معروف
ساواک اغلب ميامد پشت ميله ها در حالي که به زندانيان نگاه ميکرد
دندانها را به هم فشرده چشمها را ريز کرده با تاسف سرش را به چپ
و راست تکان ميداد احتمالا با خود ميگفته :
اگر دستم باز بود چه ها که با شما نميکردم !!!!!
مدتي است دارم فکر ميکنم
با اعمالي که اين روزها رژيم جانيان اسلامي ميکند هفتاد ميليون مردم
زجر کشيده ايران هم دندانها را به هم فشرده چشمها را ريز کرده در حالي
که به کل هيات حاکمه نگاه ميکنند با يکديگر ميگويند :
واي اگر ...............نانا
نوزاد مرده
خبري بود که نوشته سن اعتياد در ايران به سيزده رسيد .
اگر نسل من اشتباه کرد
نسل بعد از من شير بي يال و دم و اشکم بود
و نسل بعدي اساسا مرده به دنيا امد . نانا
خبري بود که نوشته سن اعتياد در ايران به سيزده رسيد .
اگر نسل من اشتباه کرد
نسل بعد از من شير بي يال و دم و اشکم بود
و نسل بعدي اساسا مرده به دنيا امد . نانا
To Pa Gondeh
I measure every grief I meet
,With analytic eyes
,I wonder if it wieghts like mine
Or has an easier size
,To note the fashions of the cross
,Of those that stand alone
Still fascinated to presume
.That some are like my own
Friday, July 16, 2004
حافظ
چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش
زين معما هيچ دانا در جهان اگاه نيست
بر در ميخانــه رفتن کار يکرنگان بـــــــود
خود فروشان را به کوي مي فروشان راه نيست
چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش
زين معما هيچ دانا در جهان اگاه نيست
بر در ميخانــه رفتن کار يکرنگان بـــــــود
خود فروشان را به کوي مي فروشان راه نيست
الت عليزاده
در پايان يکي از کنسرت هاي حسين عليزاده در امريکا هنگامي که
عده اي از ايرانيان خارج از کشور گرد او جمع شده بودند خانمي
ايراني با لبخندي ابلهانه با بي ادبي همه را کنار زد و براي خود
راه باز کرد و جلو امد و با صدائي جيغ جيغو به عليزاده گفت :
-- ببخشيد اقاي عليزاده اين الت شما چند تا سيم داره !!!!
در حالي که همه زدند زير خنده عليزاده گفت :
-- اولا خانم اين اسمش سازه و الت نيست . دوما الت من کلا
سيمي نداره !!!!!!! نانا
در پايان يکي از کنسرت هاي حسين عليزاده در امريکا هنگامي که
عده اي از ايرانيان خارج از کشور گرد او جمع شده بودند خانمي
ايراني با لبخندي ابلهانه با بي ادبي همه را کنار زد و براي خود
راه باز کرد و جلو امد و با صدائي جيغ جيغو به عليزاده گفت :
-- ببخشيد اقاي عليزاده اين الت شما چند تا سيم داره !!!!
در حالي که همه زدند زير خنده عليزاده گفت :
-- اولا خانم اين اسمش سازه و الت نيست . دوما الت من کلا
سيمي نداره !!!!!!! نانا
گل رز
نظر به اينکه من بر عکس بسياري از شما در انتخاب پدر دقت کافي کردم!
از پدري به وجود امدم که خوشبختانه وضع مالي خوبي داشت و اين به من
اين امتياز را داد که در سراسر زندگي سفرهاي بسياري کنم .
عليرغم ديدن بسياري از جاهاي زيباي دنيا در اين لحظه با اطمينان ميتوانم
بگويم که يکي از زيباترين جاهاي دنيا در ايران است و کساني که تاکنون به
انجا نرفته اند اين فرصت را از دست ندهند .
شهر کوچکي است نزديک کاشان به نام قمصر اين شهر که در دامنه کوهي
است با فراورده خود که گلاب است معروف ميباشد .
براي تهيه گلاب حتما ميدانيد که انرا از برگ گل رز ميگيرند بهمين دليل تمامي
اطراف اين شهر کيلومترها مزرعه گل رز است .
فکر کنم در ماهي بخصوصي از بهار تمامي اين مزارع غرق گل رز به رنگهاي
مختلف است و براي من وقتي انجا رفتم مصداق کامل پارادايس که ميگويند
بود .
اهالي اين شهر که صاحب مزرعه هستند در فصل گلاب گيري ساعت چهار
صبح براي چيدن برگهاي گل به مزارع خود ميروند در حالي که زن و مرد و بچه
و بزرگ کيسه هاي بزرگي به خود بسته اقدام به کندن برگهاي گل رز ميکنند
چون اين کار بايد قبل از نشستن شبنم بروي گلها صورت گيرد و انسان ميتواند
انجا بين انان در حالي که تا چشم کار ميکند گلستان است و انان به زيبا ترين
کاري که يک بشر ميتواند کند مشغولند وقت بگذراند .
بهر حال بعدا اين برگها را به کارگاه هاي کوچکي که هر يک دارند اورده و مانند
کوهي انباشته ميکنند مجسم کنيد کنار کوه هاي متعددي از برگ هاي
رنگارنگ گل رز نشسته و چاي مينوشيد .
ايا فضائي زيباتر و لطيف تر از اين ميتوانيد تصور کنيد .
به جواناني که در ايران هستند بشدت توصيه ميکنم اين تجربه زيبا را از دست
ندهند. نانا
نظر به اينکه من بر عکس بسياري از شما در انتخاب پدر دقت کافي کردم!
از پدري به وجود امدم که خوشبختانه وضع مالي خوبي داشت و اين به من
اين امتياز را داد که در سراسر زندگي سفرهاي بسياري کنم .
عليرغم ديدن بسياري از جاهاي زيباي دنيا در اين لحظه با اطمينان ميتوانم
بگويم که يکي از زيباترين جاهاي دنيا در ايران است و کساني که تاکنون به
انجا نرفته اند اين فرصت را از دست ندهند .
شهر کوچکي است نزديک کاشان به نام قمصر اين شهر که در دامنه کوهي
است با فراورده خود که گلاب است معروف ميباشد .
براي تهيه گلاب حتما ميدانيد که انرا از برگ گل رز ميگيرند بهمين دليل تمامي
اطراف اين شهر کيلومترها مزرعه گل رز است .
فکر کنم در ماهي بخصوصي از بهار تمامي اين مزارع غرق گل رز به رنگهاي
مختلف است و براي من وقتي انجا رفتم مصداق کامل پارادايس که ميگويند
بود .
اهالي اين شهر که صاحب مزرعه هستند در فصل گلاب گيري ساعت چهار
صبح براي چيدن برگهاي گل به مزارع خود ميروند در حالي که زن و مرد و بچه
و بزرگ کيسه هاي بزرگي به خود بسته اقدام به کندن برگهاي گل رز ميکنند
چون اين کار بايد قبل از نشستن شبنم بروي گلها صورت گيرد و انسان ميتواند
انجا بين انان در حالي که تا چشم کار ميکند گلستان است و انان به زيبا ترين
کاري که يک بشر ميتواند کند مشغولند وقت بگذراند .
بهر حال بعدا اين برگها را به کارگاه هاي کوچکي که هر يک دارند اورده و مانند
کوهي انباشته ميکنند مجسم کنيد کنار کوه هاي متعددي از برگ هاي
رنگارنگ گل رز نشسته و چاي مينوشيد .
ايا فضائي زيباتر و لطيف تر از اين ميتوانيد تصور کنيد .
به جواناني که در ايران هستند بشدت توصيه ميکنم اين تجربه زيبا را از دست
ندهند. نانا
To Pa Gondeh
,The grave my little cottage is
,Where, keeping house for thee
,I make my parlor orderly
,And lay the marble tea
,For two divided ,briefly
,A cycle ,it may be
Till everlasting life unite
.In strong society
Thursday, July 15, 2004
خيام
تا راه قلنـــــــدري نپــوئـــي نشـــود --رخساره به خون دل نشوئي نشود
سودا چه پزي که تا چو دل سوختگان -- يکباره به ترک خود نگوئي نشـــود
تا راه قلنـــــــدري نپــوئـــي نشـــود --رخساره به خون دل نشوئي نشود
سودا چه پزي که تا چو دل سوختگان -- يکباره به ترک خود نگوئي نشـــود
باري ديگر پاگنده
امروز تصميم گرفتم يکي ديگر از جمله هاي پاگنده را برايتان بيشتر بشکافم .
او ۹ ماه پيش در وبلاگش نوشت :
از ویژگی های ایمان است که آن چه را به آن باور داری نشناسی.
0 ` پاگنده / 10:41 ●
ادامه حيات جمهوري اسلامي سندي است بر بي لياقتي گروه هاي اپوزيسيون
اين رژيم
به نظر من اپوزيسيون اگرچه تمامي اين سالها سخن از دموکراسي
زده اين پديده را درست نميشناسد دلائل خود را مينويسم
اگر اپوزيسيون جامعه ايران را ميشناخت بايد تا حال متوجه شده بود که مردم ايران
به شکل غريزي ازادي را ميخواهند مانند تمامي مردم جهان ولي انچه به واقع نياز
دارند رهبريست که کارشان را ساده کرده و به جاي انان مسئوليت ها را به عهده
گيرد .
مردم ما دموکرات نيستند و دموکراسي را نميخواهند انان تنها ازادي را ميخواهند
و اين ميلي است غريزي همانگونه که مردم عراق هم به شکل غريزي ازادي
را ميخواستند ولي دموکراسي برايشان مفهومي بيگانه است چرا
زيرا پس از اشغال عراق ميتوانستند از فرصت بودن امريکا استفاده کرده و سريعا
به تشکل هاي مختلف از احزاب و انجمن ها و کانون ها اقدام کنند ولي چه کردند
قمه زدند و سينه زني کردند و ......
براي اهمال اپوزيسيون ايران هم نمونه تاريخي دارم
در طول حکومت پينوشه در خارج از شيلي هفده سازمان و حزب با قدرت به وجود
امد که اماده بود هر لحظه پس از سقوط پينوشه حکومت را به دست گيرد .
دو نمونه از اين هفده سازمان شيليائي را در مورد ايران به من نشان دهيد !!!!!! نانا
فراموش کردم اضافه کنم که بجاي هر چيز ما رئيس جمهور و شاه داريم
هم اکنون ما صاحب دو رئيس جمهور و يک شاه در خارج از ايران هستيم !!!!!
به نورالدين کريمي عزيز
من هم از يافتن تو شادمانم .
مي داني
تو مي داني
که مرا
سر باز گفتن کدامين سخن است
از کدامين درد . شاملو
من هم از يافتن تو شادمانم .
مي داني
تو مي داني
که مرا
سر باز گفتن کدامين سخن است
از کدامين درد . شاملو
صمد اقاي ودکا فروش
چند ماهي پس از ۲۲ بهمن به دليل ممنوعيت مشروب ابتدا ارامنه شروع به
ساختن الکل خانگي و فروش به اکثريت مسلمان نمودند و سپس ما ايرانيان
هنرمند که بالاخره راه و چاه را يه جوري ياد ميگيريم شروع به ساختن الکل
و عمل اوردن شراب در خانه هامان کرديم .
خاطرم هست به خانه ايرانيان طبقه متوسط که ميرفتي ميديدي مرد خانواده
با پيژاما هي از اشپزخانه به حمام ميرود و به لوله کشي عجيب و غريب سر
ميزند و خلاصه سخت مشغول است و هر خانه اي تبديل به رسومات شده !!
بهر حال در ان دوران يکي از اشخاصي که زياد ميديدم زنده ياد غلامحسين
ساعدي بود که يک الکليک به تمام معني بود و متاسفانه مرگش هم به دليل
از بين رفتن کبدش حادث شد.
براي نشان دادن ميزان الکليک بودن او همين بس که به شما بگويم که ادمي
مثل من که هميشه عده زيادي دوست و ميهمان در خانه ام بود هميشه ده
بطري ودکاي دست افشره ارامنه عزيز در خانه داشتم ولي ساعدي دو عدد
بشکه بزرگ نفت که هر دو پر از ودکا بود داشت که به محض خالي شدن يکي
بلافاصله سفارش ميداد .
با تصويري که دادم روزي تصميم گرفتيم دسته جمعي سفري به شمال کنيم
حدود بيست نفر بوديم و قرار شد هر کس مقداري مشروب بياورد و البته بايد
جوري جا سازي کند که اگر پاسدارها ما را متوقف کنند انرا پيدا نکنند.
همگي ما تصميم گرفتيم مقداري اضافه براي ساعدي بياوريم بهر حال هنگامي
که همه جمع شديم من از او پرسيدم مشروب هايت را کجا گذاشتي با لبخند
و لهجه ترکي گفت : يک جائي که عقل شيطان هم به ان نميرسد !!
با چهار ماشين راه افتاديم و من در ماشيني که ساعدي بود بودم و تا شمال از
دست او ميخنديديم خاطرم هست او جلو نشسته بود کنار راننده و در جاده
هراز ناگهان در وسط جاده چوپاني داشت گوسفندها را از يه ور جاده به يه ور
ديگر ميبرد و ما منتظر بوديم و گوسفندها هم بسيار چاق پروار و دنبه بزرگي
دم کونشون .
ساعدي رو کرد به دوست راننده که مرد بود و گفت :
ادم بعد از خواندن رساله خميني اين گوسفندها را که ميبيند حشري ميشود !!!
بهر حال در طول سفر هرگاه از او پرسيديم که مشروب ها کجا جاسازي کرده اي
خنديد و نگفت .
هنگامي که به دو ويلائي که قرار بود رسيديم و هرکس بار و بنديل خود را به داخل
ميبرد ساعدي مقداري کيسه خواب و پتو و بالش را با هم بغل زد و به طرف ورودي
ويلا رفت که ناگهان از پشت نرده ها سگ بزرگي به طرف او امد و او باوحشت
تلو تلو خورد و رختخوابها از دستش افتاد و صداي مهيب شکستن شيشه و اخ از
ته دل او که انگار مادرش جلو چشمش جان به جان افرين تسليم کرد کل شيشه هاي
ودکا شکست .
همه به دور او ورختخوابهاي غرق الکل و شيشه خورده جمع شده و با تاسف و
وحشت به او مينگريستيم که ناگهان من از ديدن قيافه ماتم زده او و ديگران زدم
زير خنده و باقي غير از ساعدي با من قهقهه ميزديم باور کنيد همگي ما دل درد
گرفتيم
وقتي خنده ها ارام گرفت من به او گفتم ناراحت نباش من براي تو ودکا گير خواهم
اورد سوار ماشين شدم و رفتم در جاده اصلي يک مرد شمالي کنار جاده بلال
ميفروخت رفتم کنارش و پس از مدتي که باهاش حرف زدم حرف را به رژيم کشيدم
و سر درد دل او باز شد و يه سري فحش خواهر و مادر به اخوندا داد و من از فرصت
استفاده کردم و پرسيدم اين دور و برها کسي هست که ودکا بفروشه گفت بله
از همينجا چهارده کيلومتر که بري يه باغي هست که صاحبش اسمش صمد اقاست
و ودکا ميفروشه .
با خوشحالي باز گشتم و خبر را دادم .
همگي سوار ماشينها شديم و رفتيم و از دم بلال فروش کيلومتر را اندازه گرفتيم
غافل از اين که کيلومتر شمار دهاتي ها با مال ما فرق دارد!!!!
خلاصه سرتان را درد نياورم تا شب ما به هر باغي که اون دور و برها از ده کيلومتر
تا بيست کيلومتر مسافت بود سر زديم تا بالاخره حدود ساعت ده شب وارد باغي
شديم که از اون دورها يه چراغي کورسو ميزد و وقتي من پياده شده و گفتم :
صمد اقا ..... صداي دلنشيني ( البته به گوش ساعدي ) از ته باغ گفت : جانـــم
ميزان خوشحالي ساعدي و خفه کردن خودش را با الکل محلي به هر اندازه که
ميخواست خودتان حدس بزنيد . نانا
چند ماهي پس از ۲۲ بهمن به دليل ممنوعيت مشروب ابتدا ارامنه شروع به
ساختن الکل خانگي و فروش به اکثريت مسلمان نمودند و سپس ما ايرانيان
هنرمند که بالاخره راه و چاه را يه جوري ياد ميگيريم شروع به ساختن الکل
و عمل اوردن شراب در خانه هامان کرديم .
خاطرم هست به خانه ايرانيان طبقه متوسط که ميرفتي ميديدي مرد خانواده
با پيژاما هي از اشپزخانه به حمام ميرود و به لوله کشي عجيب و غريب سر
ميزند و خلاصه سخت مشغول است و هر خانه اي تبديل به رسومات شده !!
بهر حال در ان دوران يکي از اشخاصي که زياد ميديدم زنده ياد غلامحسين
ساعدي بود که يک الکليک به تمام معني بود و متاسفانه مرگش هم به دليل
از بين رفتن کبدش حادث شد.
براي نشان دادن ميزان الکليک بودن او همين بس که به شما بگويم که ادمي
مثل من که هميشه عده زيادي دوست و ميهمان در خانه ام بود هميشه ده
بطري ودکاي دست افشره ارامنه عزيز در خانه داشتم ولي ساعدي دو عدد
بشکه بزرگ نفت که هر دو پر از ودکا بود داشت که به محض خالي شدن يکي
بلافاصله سفارش ميداد .
با تصويري که دادم روزي تصميم گرفتيم دسته جمعي سفري به شمال کنيم
حدود بيست نفر بوديم و قرار شد هر کس مقداري مشروب بياورد و البته بايد
جوري جا سازي کند که اگر پاسدارها ما را متوقف کنند انرا پيدا نکنند.
همگي ما تصميم گرفتيم مقداري اضافه براي ساعدي بياوريم بهر حال هنگامي
که همه جمع شديم من از او پرسيدم مشروب هايت را کجا گذاشتي با لبخند
و لهجه ترکي گفت : يک جائي که عقل شيطان هم به ان نميرسد !!
با چهار ماشين راه افتاديم و من در ماشيني که ساعدي بود بودم و تا شمال از
دست او ميخنديديم خاطرم هست او جلو نشسته بود کنار راننده و در جاده
هراز ناگهان در وسط جاده چوپاني داشت گوسفندها را از يه ور جاده به يه ور
ديگر ميبرد و ما منتظر بوديم و گوسفندها هم بسيار چاق پروار و دنبه بزرگي
دم کونشون .
ساعدي رو کرد به دوست راننده که مرد بود و گفت :
ادم بعد از خواندن رساله خميني اين گوسفندها را که ميبيند حشري ميشود !!!
بهر حال در طول سفر هرگاه از او پرسيديم که مشروب ها کجا جاسازي کرده اي
خنديد و نگفت .
هنگامي که به دو ويلائي که قرار بود رسيديم و هرکس بار و بنديل خود را به داخل
ميبرد ساعدي مقداري کيسه خواب و پتو و بالش را با هم بغل زد و به طرف ورودي
ويلا رفت که ناگهان از پشت نرده ها سگ بزرگي به طرف او امد و او باوحشت
تلو تلو خورد و رختخوابها از دستش افتاد و صداي مهيب شکستن شيشه و اخ از
ته دل او که انگار مادرش جلو چشمش جان به جان افرين تسليم کرد کل شيشه هاي
ودکا شکست .
همه به دور او ورختخوابهاي غرق الکل و شيشه خورده جمع شده و با تاسف و
وحشت به او مينگريستيم که ناگهان من از ديدن قيافه ماتم زده او و ديگران زدم
زير خنده و باقي غير از ساعدي با من قهقهه ميزديم باور کنيد همگي ما دل درد
گرفتيم
وقتي خنده ها ارام گرفت من به او گفتم ناراحت نباش من براي تو ودکا گير خواهم
اورد سوار ماشين شدم و رفتم در جاده اصلي يک مرد شمالي کنار جاده بلال
ميفروخت رفتم کنارش و پس از مدتي که باهاش حرف زدم حرف را به رژيم کشيدم
و سر درد دل او باز شد و يه سري فحش خواهر و مادر به اخوندا داد و من از فرصت
استفاده کردم و پرسيدم اين دور و برها کسي هست که ودکا بفروشه گفت بله
از همينجا چهارده کيلومتر که بري يه باغي هست که صاحبش اسمش صمد اقاست
و ودکا ميفروشه .
با خوشحالي باز گشتم و خبر را دادم .
همگي سوار ماشينها شديم و رفتيم و از دم بلال فروش کيلومتر را اندازه گرفتيم
غافل از اين که کيلومتر شمار دهاتي ها با مال ما فرق دارد!!!!
خلاصه سرتان را درد نياورم تا شب ما به هر باغي که اون دور و برها از ده کيلومتر
تا بيست کيلومتر مسافت بود سر زديم تا بالاخره حدود ساعت ده شب وارد باغي
شديم که از اون دورها يه چراغي کورسو ميزد و وقتي من پياده شده و گفتم :
صمد اقا ..... صداي دلنشيني ( البته به گوش ساعدي ) از ته باغ گفت : جانـــم
ميزان خوشحالي ساعدي و خفه کردن خودش را با الکل محلي به هر اندازه که
ميخواست خودتان حدس بزنيد . نانا
To Pa Gondeh
,I many times thought peace had come
,When peace was far away
As wrecked men deem they sight the land
, At centre of the sea
,And struggle slacker, but to prove
,As hopelessly as I
How many the fictitious shores
.Before the harbor lie
Wednesday, July 14, 2004
کجاست بار انداز اين تلاش به جان خريده به نقد تمامت عمر
کدام است دستاورد اين همه راه --
کر گوشان را
به چاووشي
ترانه اي خواندن
و کوران را
به رهاورد
عروسکاني رنگين از کولبار وصله بر وصله بر اوردن . شاملو
کدام است دستاورد اين همه راه --
کر گوشان را
به چاووشي
ترانه اي خواندن
و کوران را
به رهاورد
عروسکاني رنگين از کولبار وصله بر وصله بر اوردن . شاملو
شک
سالها قبل يه شب با عده اي از دوستان دور هم جمع بوديم
و شراب ميخورديم .
يکي از اين دوستان پسري بود که هميشه نگران يه چيزي بود
و همه نگراني هايش هم ساخته ذهن مشوش خودش بود و
پايه و اساسي نداشت .
بهر حال وقتي که کله همه گرم بود وتقريبا همه مست مست
بودند ناگهان او رو به من کرد و با چشمان وحشت زده به من گفت:
نانا اگه مرديم رفتيم اون دنيا و يهو ديديم يه خدائي اونجا نشسته .
به ما بيلاخ داد و گفت من بودم چيکار کنيم !!!!!! نانا
سالها قبل يه شب با عده اي از دوستان دور هم جمع بوديم
و شراب ميخورديم .
يکي از اين دوستان پسري بود که هميشه نگران يه چيزي بود
و همه نگراني هايش هم ساخته ذهن مشوش خودش بود و
پايه و اساسي نداشت .
بهر حال وقتي که کله همه گرم بود وتقريبا همه مست مست
بودند ناگهان او رو به من کرد و با چشمان وحشت زده به من گفت:
نانا اگه مرديم رفتيم اون دنيا و يهو ديديم يه خدائي اونجا نشسته .
به ما بيلاخ داد و گفت من بودم چيکار کنيم !!!!!! نانا
سال به سال دريغ از پارسال
از يک رشتي پرسيدن هواي رشت چه جوريه گفت :
شش ماه از سال باران ميبارد
گفتند خوب شش ماه بعد چي گفت:
يک باراني ميبارد که نگو
حالا اگه از من بپرسند ميگم نيمي از زندگيم در ديکتاتوري گذشت
و نيم ديگر يک ديکتاتوري بود که نگو !!!!!!! نانا
از يک رشتي پرسيدن هواي رشت چه جوريه گفت :
شش ماه از سال باران ميبارد
گفتند خوب شش ماه بعد چي گفت:
يک باراني ميبارد که نگو
حالا اگه از من بپرسند ميگم نيمي از زندگيم در ديکتاتوري گذشت
و نيم ديگر يک ديکتاتوري بود که نگو !!!!!!! نانا
اسهال قلمي
مسعود بهنود مردک پفيوزي که در جواني در ايران زمان شاه تمامي سعي اش
را متمرکز بر ان کرده بود که از نمد روشنفکران خايه مال شاه کلاهي براي خود
بدوزد و با سقوط شاه ارزوهايش بر اب گوزيد ولي نااميد نشد و خود را در زمره
خايه مالان رژيم جانيان اسلامي فرو کرد و سالهاست که با ابتلاي مزمن به اسهال
قلمي با اطلاع و بي اطلاع در مورد هر مساله اي اظهار فضله مينمايد .
حال که حداقل ايرانيان خارج از کشور در هر شهر و ده کوره جهان صداي اعتراض
خود را به مناسبت ۱۸ تير بلند کرده اند با کمال بي شرمي توجيهي ابلهانه تر از
کل نوشته هاي خود براي عدم شرکتش در اين تظاهرات در لندن مياورد .
خودتان بخوانيد و قضاوت کنيد .
سالگرد هجده تير بود. همه نوع گفتگوئی هست. از جمله اين که پرسيدهاند من چرا در بين کسانی نبودهام که جلو سفارت جمهوری اسلامی در لندن تظاهرات کردند. سئوال سادهای است اما من حقير در هيچ تظاهرات ديگری هم نبوده ام، مسعود بهنود
هنگامي که ميگويم دوره دوره رجاله هاست باور کنيد .
مسعود بهنود مردک پفيوزي که در جواني در ايران زمان شاه تمامي سعي اش
را متمرکز بر ان کرده بود که از نمد روشنفکران خايه مال شاه کلاهي براي خود
بدوزد و با سقوط شاه ارزوهايش بر اب گوزيد ولي نااميد نشد و خود را در زمره
خايه مالان رژيم جانيان اسلامي فرو کرد و سالهاست که با ابتلاي مزمن به اسهال
قلمي با اطلاع و بي اطلاع در مورد هر مساله اي اظهار فضله مينمايد .
حال که حداقل ايرانيان خارج از کشور در هر شهر و ده کوره جهان صداي اعتراض
خود را به مناسبت ۱۸ تير بلند کرده اند با کمال بي شرمي توجيهي ابلهانه تر از
کل نوشته هاي خود براي عدم شرکتش در اين تظاهرات در لندن مياورد .
خودتان بخوانيد و قضاوت کنيد .
سالگرد هجده تير بود. همه نوع گفتگوئی هست. از جمله اين که پرسيدهاند من چرا در بين کسانی نبودهام که جلو سفارت جمهوری اسلامی در لندن تظاهرات کردند. سئوال سادهای است اما من حقير در هيچ تظاهرات ديگری هم نبوده ام، مسعود بهنود
هنگامي که ميگويم دوره دوره رجاله هاست باور کنيد .
عفو
مادر ژان ژاک روسو يک هفته پس از تولد او بر اثر عفونت و تب
ناشي از زايمان ميميرد و يکي از خاله هاي او روسو را که نشانه هاي
معدودي از زندگي در او وجود داشته پرستاري و از مرگ نجات ميدهد
سالها بعد ژان ژاک روسو در مورد اين واقعه خطاب به خاله اش ميگويد:
-- من شما را با طيب خاطر عفو ميکنم . نانا
مادر ژان ژاک روسو يک هفته پس از تولد او بر اثر عفونت و تب
ناشي از زايمان ميميرد و يکي از خاله هاي او روسو را که نشانه هاي
معدودي از زندگي در او وجود داشته پرستاري و از مرگ نجات ميدهد
سالها بعد ژان ژاک روسو در مورد اين واقعه خطاب به خاله اش ميگويد:
-- من شما را با طيب خاطر عفو ميکنم . نانا
Tuesday, July 13, 2004
مولانا
اين باد اندر هر سري سوداي ديگر ميپزد -- سوداي ان ساقي مرا باقي همه ان شما
اين باد اندر هر سري سوداي ديگر ميپزد -- سوداي ان ساقي مرا باقي همه ان شما
To Pa Gondeh
- All but Death, can be Adjusted
- Dynasties repaired
- Systems- settled in their Sockets
- Citadels- dissolved
Wastes of Lives- resown with Colors
- By succeeding Springs
- Death - unto itself - Exception
- Is exempt from Change
و شک
بر شانه هاي خميده ام
جاي نشين سنگيني توانمند بالي شد
که ديگر بارش
به پرواز
احساس نيازي
نبود .
شاملو
بر شانه هاي خميده ام
جاي نشين سنگيني توانمند بالي شد
که ديگر بارش
به پرواز
احساس نيازي
نبود .
شاملو
کم مايگي
هنگامي که ريگان به سمت رئيس جمهوري امريکا انتخاب شد
اورسن ولز گفت :
از عالم سينما يک بازيگر کم مايه کم شد
و به عالم سياست يک سياست مدار کم مايه اضافه .
به دنياي سياسي کل جهان که نگاه ميکني تنها کم مايگي ميبيني و بس. نانا
هنگامي که ريگان به سمت رئيس جمهوري امريکا انتخاب شد
اورسن ولز گفت :
از عالم سينما يک بازيگر کم مايه کم شد
و به عالم سياست يک سياست مدار کم مايه اضافه .
به دنياي سياسي کل جهان که نگاه ميکني تنها کم مايگي ميبيني و بس. نانا
به پاگنده عزيز
همخواني شگفت اور
مردي به داروخانه رفت و گفت نفت داري گفت نه شلوارش را کشيد
پائين و گفت به داروخانه اي که نفت ندارد بايد شاشيد .
داروخانه چي به شاگردش گفت برو يه پيت نفت بخر که ديگر اين اتفاق
براي ما نيفتد روزي ديگر دوباره ان مرد امد گفت نفت داري گفت اره
شلوارش را کشيد پائين و گفت به داروخانه اي که نفت دارد بايد شاشيد
روز سوم که امد و گفت نفت داري داروخانه چي گفت :
مادر قحبه به تو چه تو برو ان گوشه شاشت را بکن !!!!!
نوشته مردي بنام مرتضي نگاهي در گويا مرا به ياد اين جوک انداخت
ايشان در مقاله اي که به مناسبت مرگ مارلون براندو نوشته طبق
معمول عده بسياري از ما ايراني ها گوز را به شقيقه ربط داره و پس
از مقايسه اي بي معنا بين مارلون براندو و بهر وز وثوقي حمله هاي
جانانه اي به رژيم اسلامي کرده .
يکي نيست به پرسد مرگ مارلون براندو چه ربطي به کتاب بهروز وثوقي
و از ان بدتر به ديکتاتوري جمهوري اسلامي دارد .
تو اگر ميخواهي به رژيم فحش بدهي همانطور که رئيس داروخانه گفت
فحشت را بده چرا بيچاره مارلون براندو را علم ميکني !!!!!
حقا که تمامي ابعاد شخصيتي و فکري ما با حکومتي که بالاي سرمان
است همخواني شگفت اور دارد . نانا
Monday, July 12, 2004
سخن بي پرده
امروز ميخوام باهاتون خيلي بي پرده حرف بزنم .
با جو نااميدي و سر خوردگي که تمامي ماها به اضافه روشنفکران ايراني
را فرا گرفته لازم ديدم که به همه ياد اوري کنم که همگي ماها به اضافه
همگي دانشجويان ايراني به اضافه هم روزنامه نگاران و نويسندگان و اهل
کتاب در ايران شايد در کل کمتراز پنج در صد جامعه ايران باشيم .
بنابر اين مانند ان مورچه که اب به خانه اش ريخت و فرياد بر اورد که دنيا را
اب برده نباشيم .
تلاش افراد نام برده تلاشي است همواره در راه روشنگري و مهم نيست
چه حکومتي بر سر کار باشد اين تلاش ادامه خواهد داشت .
در مورد جمهوري اسلامي هم بايد بگم که بر مبناي تجربه تاريخ حکومت هاي
فاشيستي هرگز تنها به بستن حصاري به دور جامعه خود قانع نخواهند بود
و براي به وجود اوردن ان لولوي معروف و ادامه حيات دست به اقداماتي
خواهند زد که منجر به فروپاشي خود خواهند شد .
بنابر اين با توجه به نارضايتي کل جامعه ايران و فشار روز افزون حکومت و
حماقت نهادينه شده اخوندها جائي مطلقا براي نا اميدي وجود ندارد بخصوص
که نااميدي شمايان باعث به وجود امدن جو بي تفاوتي در کل جامعه گشته
و بي تفاوتي مردم بهترين زمينه را براي اعمال فاشيسم فراهم ميکند .
يکي از مهمترين کارهائي که ماها ميتوانيم بکنيم القا اين نکته به مردم است
که بيهوده در انتظار گدوئي که از خارج بيايد و شما را نجات دهد نباشيد .
اين شما هستيد که بايد بايد بايد خود را نجات دهيد .
در خاتمه باري ديگر نوشته اي از پاگنده متفکر وبلاگستان که دوسال پيش
در وبلاگش نوشته بود براي تاکيد بر اين اعتماد به خود برايتان مياورم . نانا
در مورد فرهنگ ایرانی هم احترام زیادی قایلم و به همون نسبت از فرهنگ (؟) عربی-اسلامی بیزارم. اما این حرمت هم تا جاییه که به فاکتور منفی در راه زندگی و پیشرفتمون بدل نشه. این که ما در برابر هر ایرادی به عقب موندگی امروزه مون به مفاخر تاریخی ایران چنگ بزنیم، اونها را تا حد مظاهر بیعرضگی امروزمون بی ارزش میکنه. از یاد نبریم که تمامی اون پیشینه تاریخی نتونسته اند در هیچ یک از هجوم های تاریخی این ملت رو نجات بده؛ اگر هر سربلندی بدست اومده فرزند خلف همت همون زمونه بوده.
امروز ميخوام باهاتون خيلي بي پرده حرف بزنم .
با جو نااميدي و سر خوردگي که تمامي ماها به اضافه روشنفکران ايراني
را فرا گرفته لازم ديدم که به همه ياد اوري کنم که همگي ماها به اضافه
همگي دانشجويان ايراني به اضافه هم روزنامه نگاران و نويسندگان و اهل
کتاب در ايران شايد در کل کمتراز پنج در صد جامعه ايران باشيم .
بنابر اين مانند ان مورچه که اب به خانه اش ريخت و فرياد بر اورد که دنيا را
اب برده نباشيم .
تلاش افراد نام برده تلاشي است همواره در راه روشنگري و مهم نيست
چه حکومتي بر سر کار باشد اين تلاش ادامه خواهد داشت .
در مورد جمهوري اسلامي هم بايد بگم که بر مبناي تجربه تاريخ حکومت هاي
فاشيستي هرگز تنها به بستن حصاري به دور جامعه خود قانع نخواهند بود
و براي به وجود اوردن ان لولوي معروف و ادامه حيات دست به اقداماتي
خواهند زد که منجر به فروپاشي خود خواهند شد .
بنابر اين با توجه به نارضايتي کل جامعه ايران و فشار روز افزون حکومت و
حماقت نهادينه شده اخوندها جائي مطلقا براي نا اميدي وجود ندارد بخصوص
که نااميدي شمايان باعث به وجود امدن جو بي تفاوتي در کل جامعه گشته
و بي تفاوتي مردم بهترين زمينه را براي اعمال فاشيسم فراهم ميکند .
يکي از مهمترين کارهائي که ماها ميتوانيم بکنيم القا اين نکته به مردم است
که بيهوده در انتظار گدوئي که از خارج بيايد و شما را نجات دهد نباشيد .
اين شما هستيد که بايد بايد بايد خود را نجات دهيد .
در خاتمه باري ديگر نوشته اي از پاگنده متفکر وبلاگستان که دوسال پيش
در وبلاگش نوشته بود براي تاکيد بر اين اعتماد به خود برايتان مياورم . نانا
در مورد فرهنگ ایرانی هم احترام زیادی قایلم و به همون نسبت از فرهنگ (؟) عربی-اسلامی بیزارم. اما این حرمت هم تا جاییه که به فاکتور منفی در راه زندگی و پیشرفتمون بدل نشه. این که ما در برابر هر ایرادی به عقب موندگی امروزه مون به مفاخر تاریخی ایران چنگ بزنیم، اونها را تا حد مظاهر بیعرضگی امروزمون بی ارزش میکنه. از یاد نبریم که تمامی اون پیشینه تاریخی نتونسته اند در هیچ یک از هجوم های تاریخی این ملت رو نجات بده؛ اگر هر سربلندی بدست اومده فرزند خلف همت همون زمونه بوده.
Sunday, July 11, 2004
خيام
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست -- نتوان به گمان و شک همه عمر نشست
هان تا ننهيم ساغــــــر بـــاده ز دست -- در بي خبري مرد چه هشيار و چه مست
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست -- نتوان به گمان و شک همه عمر نشست
هان تا ننهيم ساغــــــر بـــاده ز دست -- در بي خبري مرد چه هشيار و چه مست
خوب دوستان عزيزم
از انجا که احساس ميکنم روحيه ها پائين است فکر کردم براتون يه تجربه
خنده دار خودم را در زندگي بنويسم شايد يه کم سر حال بيائيد .
هنگامي که دبيرستان را تمام کردم در فاصله رفتنم از ايران با عده اي
از بچه هاي سمپات چريکي هاي فدائي خلق براي برقراري ارتباط انان
با حزب کمونيست افغانستان !!!! سفري به انجا داشتيم .
حالا مجسم کنيد يه مشت دختر و پسر جوان ايراني برن کابل که همون
وقت هم بسيار عقب مانده بود
بهر حال شخصي به ما گفته بود که بايد به بازار کابل رفته زيد نامي را بيابيم
هنگامي که به بازار کابل رسيديم خود فروشنده ها و مغازه ها که داستاني
بود به عنوان مثال يه مردي جلوي يک سيني که در ان يک کوه از ماده اي
سياه قرار گرفته بود و جنب و جوشي در اين ماده سياه مشاهده ميشد
نشسته بود و ما همينطور که با تعجب به اين کوه نگاه ميکرديم ناگهان زني
امد و کاسه اي به مردک داد و مردک با دودست کيش کرد و هزاران مگس
از روي ان کوه پريدند و از زير ان ماده اي سفيد که مثل پنير بود هويدا شد
و تکه اي کند و در کاسه زن گذاشت و پولش را گرفت و بلافاصله تمامي
مگس ها بر گشته روي ان ماده نشستند !!!!! و مردک هم با کمال همزيستي
مسالمت اميز منتظر مشتري بعدي بود .
بهر حال تصورش را بکنيد که ما در ايران و در ان شرايط رعب و وحشت ساواک
و مخفي کاري مطلق-- از شخصي ادرس زيد را پرسيديم و او گفت اهان زيد
کمونيست را ميخواهيد ما با تعجب به او نگاه کرديم و گفتيم اره و او داد زد
يکي بره زيد را خبر کنه ! بهر حال زيد امد و با او مشغول گفتگو شديم از او
راجع به زندانيان سياسي پرسيديم گفت ميخواهيد انها را به بينيد ما با تعجب
گفتيم مگه ميشه گفت اره همه شون اينجان !!
و با دست عده اي جوان را که لباس هاي پاره پوره تنشان بود و با زنجير پاهاشان
به هم وصل بود نشان داد که همگي کنار ديوار نشسته بودند و کاسه اي
جلوي انها بود که مردم برايشان پول ميريختند ! و معلوم شد دولت ان موقع
افعانستان هزينه غذاي زندانيان سياسي را نمي پردازد و هر روز صبح انها را
دسته جمعي به بازار مياورند و انها هزينه غذاي خود را گدائي ميکنند !!!!!
و غروب دو باره انها را به زندان بر ميگردانند .
بهر حال مدتي با زيد حرف زديم و خاطرم هست از او راجع به فعاليت هاي
حزب کمونيست افغانستان پرسيدم او گفت :
واله يک بار يه پسر فئودال يه دختر خوشگل زارعي را بلند کرد و با ماشينش
به قلعه خاني خود برد و ما دسته جمعي براي نجات دختر انها را تعقيب کرديم
و سپس ساکت شد .
ما پرسيديم خوب چه شد .
گفت واله ديوارهاي قلعه بلند بود نتوانستيم بريم تو !!!!! نانا
از انجا که احساس ميکنم روحيه ها پائين است فکر کردم براتون يه تجربه
خنده دار خودم را در زندگي بنويسم شايد يه کم سر حال بيائيد .
هنگامي که دبيرستان را تمام کردم در فاصله رفتنم از ايران با عده اي
از بچه هاي سمپات چريکي هاي فدائي خلق براي برقراري ارتباط انان
با حزب کمونيست افغانستان !!!! سفري به انجا داشتيم .
حالا مجسم کنيد يه مشت دختر و پسر جوان ايراني برن کابل که همون
وقت هم بسيار عقب مانده بود
بهر حال شخصي به ما گفته بود که بايد به بازار کابل رفته زيد نامي را بيابيم
هنگامي که به بازار کابل رسيديم خود فروشنده ها و مغازه ها که داستاني
بود به عنوان مثال يه مردي جلوي يک سيني که در ان يک کوه از ماده اي
سياه قرار گرفته بود و جنب و جوشي در اين ماده سياه مشاهده ميشد
نشسته بود و ما همينطور که با تعجب به اين کوه نگاه ميکرديم ناگهان زني
امد و کاسه اي به مردک داد و مردک با دودست کيش کرد و هزاران مگس
از روي ان کوه پريدند و از زير ان ماده اي سفيد که مثل پنير بود هويدا شد
و تکه اي کند و در کاسه زن گذاشت و پولش را گرفت و بلافاصله تمامي
مگس ها بر گشته روي ان ماده نشستند !!!!! و مردک هم با کمال همزيستي
مسالمت اميز منتظر مشتري بعدي بود .
بهر حال تصورش را بکنيد که ما در ايران و در ان شرايط رعب و وحشت ساواک
و مخفي کاري مطلق-- از شخصي ادرس زيد را پرسيديم و او گفت اهان زيد
کمونيست را ميخواهيد ما با تعجب به او نگاه کرديم و گفتيم اره و او داد زد
يکي بره زيد را خبر کنه ! بهر حال زيد امد و با او مشغول گفتگو شديم از او
راجع به زندانيان سياسي پرسيديم گفت ميخواهيد انها را به بينيد ما با تعجب
گفتيم مگه ميشه گفت اره همه شون اينجان !!
و با دست عده اي جوان را که لباس هاي پاره پوره تنشان بود و با زنجير پاهاشان
به هم وصل بود نشان داد که همگي کنار ديوار نشسته بودند و کاسه اي
جلوي انها بود که مردم برايشان پول ميريختند ! و معلوم شد دولت ان موقع
افعانستان هزينه غذاي زندانيان سياسي را نمي پردازد و هر روز صبح انها را
دسته جمعي به بازار مياورند و انها هزينه غذاي خود را گدائي ميکنند !!!!!
و غروب دو باره انها را به زندان بر ميگردانند .
بهر حال مدتي با زيد حرف زديم و خاطرم هست از او راجع به فعاليت هاي
حزب کمونيست افغانستان پرسيدم او گفت :
واله يک بار يه پسر فئودال يه دختر خوشگل زارعي را بلند کرد و با ماشينش
به قلعه خاني خود برد و ما دسته جمعي براي نجات دختر انها را تعقيب کرديم
و سپس ساکت شد .
ما پرسيديم خوب چه شد .
گفت واله ديوارهاي قلعه بلند بود نتوانستيم بريم تو !!!!! نانا
جمهوري اسلامي اعلام کرد نگران ارجاع پرونده هستهاي خود به شوراي امنيت سازمان ملل نيست . راديو فردا
اخه يکي به من بگه اين الاغ ها نگران چي هستند که اين دوميش باشه . نانا
اخه يکي به من بگه اين الاغ ها نگران چي هستند که اين دوميش باشه . نانا
شباهت تلخ
يه اکبر اقائي رفت سراغ دوستش اقا مهدي و گفت بابا بيچاره
شدم هرکار ميکنم که از دست اين زنم خلاص شم نميشه
اقا مهدي گفت خوب کتکش بزن بلکه طلاق بگيره
گفت به زده امش فايده نداره
گفت بهش پول نده
گفت ندادم فايده نداره
گفت نذار جائي بره
گفت نذاشتم فايده نداره
اقا مهدي يه کم فکر کرد و گفت : خوب باهاش عشقبازي زياد کن
ضعيف ميشه ميميره .
اکبر اقا گفت باشه و رفت
يه دو سه هفته اي ازش خبري نبود اقا مهدي گفت برم ببينم چه بلائي
سرش اومده وقتي در زد يه زن سرحال ماتيک زده در حال اواز خوندن که
تو يه دستش کفگير بود در را وا کرد اقا مهدي گفت امدم حال اکبر اقا را
بپرسم زنه گفت تو اون اطاقه
اقا مهدي رفت تو اطاق ديد اکبر اقا خوابيده تو رختخواب زرد و نحيف و چشاش
البالو گيلاس ميچينه و اب از دک و دماغش سرازيره اهسته گفت اکبر اقا چي
شد !
اکبر اقا يه نگاهي يواشکي اينو و انور کرد و اهسته گفت : داره ميميره خودش
خبر نداره !!!!!!!!!
اين داستان ما ايراني ها است ۲۵ سال ازگاره داريم بهم ميگيم اين جمهوري
اسلامي داري ميميره و خودش خبر نداره !!!!!! نانا
يه اکبر اقائي رفت سراغ دوستش اقا مهدي و گفت بابا بيچاره
شدم هرکار ميکنم که از دست اين زنم خلاص شم نميشه
اقا مهدي گفت خوب کتکش بزن بلکه طلاق بگيره
گفت به زده امش فايده نداره
گفت بهش پول نده
گفت ندادم فايده نداره
گفت نذار جائي بره
گفت نذاشتم فايده نداره
اقا مهدي يه کم فکر کرد و گفت : خوب باهاش عشقبازي زياد کن
ضعيف ميشه ميميره .
اکبر اقا گفت باشه و رفت
يه دو سه هفته اي ازش خبري نبود اقا مهدي گفت برم ببينم چه بلائي
سرش اومده وقتي در زد يه زن سرحال ماتيک زده در حال اواز خوندن که
تو يه دستش کفگير بود در را وا کرد اقا مهدي گفت امدم حال اکبر اقا را
بپرسم زنه گفت تو اون اطاقه
اقا مهدي رفت تو اطاق ديد اکبر اقا خوابيده تو رختخواب زرد و نحيف و چشاش
البالو گيلاس ميچينه و اب از دک و دماغش سرازيره اهسته گفت اکبر اقا چي
شد !
اکبر اقا يه نگاهي يواشکي اينو و انور کرد و اهسته گفت : داره ميميره خودش
خبر نداره !!!!!!!!!
اين داستان ما ايراني ها است ۲۵ سال ازگاره داريم بهم ميگيم اين جمهوري
اسلامي داري ميميره و خودش خبر نداره !!!!!! نانا
To Pa Gondeh
Of God we ask one favor
- That we may be forgiven
- For what, he is presumed to know
- The Crime , from us,is hidden
Immured the whole of Life
Within a magic Prison
We reprimand the Happiness
.That too competes with Heaven
ايدين فاتح عزيز
هر سه ايميل ترا دريافت کردم .
متاسفانه ديگر مايل به همکاري با دو هفته نامه شاتوت نيستم
زيرا من براي نوشته هاي خود ارزش قائل هستم و زماني که
وقت و فکر خود را صرف نوشته اي ميکنم متوقع هستم اگر
شما تصميم به چاپ ان نگرفتيد حداقل کاري که ميتوانستيد
بکنيد قبل از انتشار مجله بر مبناي احترام به من به من خبر
دهيد . نه اينکه پس از چاپ هنگامي که احتياج به کسي
داريد که در مبحث انقلاب فرانسه کار کند تازه به صرافت بيفتيد
که به من خبر داده و خواهش خود را مطرح کنيد .
اين مسائل از نظر امثال شما مسائل بي اهميت ولي از نظر
من مسائلي بسيار مهم است که ميزان متمدن بودن نوع بشر
را نشان ميدهد . موفق باشيد نانا
هر سه ايميل ترا دريافت کردم .
متاسفانه ديگر مايل به همکاري با دو هفته نامه شاتوت نيستم
زيرا من براي نوشته هاي خود ارزش قائل هستم و زماني که
وقت و فکر خود را صرف نوشته اي ميکنم متوقع هستم اگر
شما تصميم به چاپ ان نگرفتيد حداقل کاري که ميتوانستيد
بکنيد قبل از انتشار مجله بر مبناي احترام به من به من خبر
دهيد . نه اينکه پس از چاپ هنگامي که احتياج به کسي
داريد که در مبحث انقلاب فرانسه کار کند تازه به صرافت بيفتيد
که به من خبر داده و خواهش خود را مطرح کنيد .
اين مسائل از نظر امثال شما مسائل بي اهميت ولي از نظر
من مسائلي بسيار مهم است که ميزان متمدن بودن نوع بشر
را نشان ميدهد . موفق باشيد نانا
Saturday, July 10, 2004
اب توبه
مسعود بهنود مطلبي راجع به مارلون براندو نوشته که مرا وادار کرد
اين انتقاد را بنويسم . نانا
جناب اقاي بهنود
خدمت شما عرض کنم انسان گاهي هم ميتواند راجع به چيزي که اطلاعات
درست ندارد اظهار نظر نکند .
واله با اين کار هيچ ابي از اب تکان نخواهد خورد و تنها باعث ميشود که انسان
حرمت خود را حفظ نمايد .
جنابعالي که مدتهاست نقش يکي از روشنفکران پيشرو ايراني را بازي ميکنيد
بارها از نظر من گاف داده ايد منتهي من حال و حوصله باز کردن مچ شما را
نداشته ام . ولي اين بار انچنان بي اطلاع مزخرف گفته ايد که حيفم امد بگذرم
به خصوص که خود را در زمينه سينما اندکي با اطلاع ميدانم .شما نوشته ايد :
يادتان می آورم که او شاگرد مکتب استراوينسکی بود در کلاس های اليا کازان. همان مردی که به دوران مک کارتيسم توسط بنيادگرايان راست از جامعه طرد شد و تازه دو سال پيش و وقتی مرگش به سراغش آمد، جامعه روشنفکری آمريکا از وی تجليل کرد.
خدمت شما عرض کنم اليا کازان در دوره مک کارتيسم برعکس انچه شما نوشته ايد
نه تنها مقاومتي نکرد بلکه با اصطلاح ( name a name) نام کساني را هم که ميشناخت و کمونيست
بودند برد و به همين دليل نه از طرف راستها بلکه از طرف عناصر مترقي هاليوود
مورد بي اعتنائي قرار گرفت .
و اين عمل ادم فروشي او تا اين اواخر چون تکه ننگي روي پبشاني او بود و حتي
چند سال پيش که تصميم بر تجليل از او گرفته شده بود عده زيادي جلوي ساختمان
مراسم اسکار براي اعتراض جمع شده بودند و بحث هاي زيادي راجع به اين که
او لايق تجليل نيست در رسانه ها در جريان بود .
حضرت اقاي بهنود فکر نميکنيد تحريف تاريخ به اينگونه از طرف شما به اين معني
است که شخص شما هم در همان موقعيت هستيد .
زيرا تا انجا که من به خاطر مياورم شما يکي از جوجه نويسندگاني بوديد که در دوران
شاه از خايه مالي او دريغي نداشتيد و پس از انقلاب ناگهان چهره عوض کرده و خود
را جزو روشنفکران جا زديد .
بهر حال بگذريم خدمت شما عرض کنم در مورد براندو هم زيادي اغراق کرده ايد
ايشان خود در کتاب زندگي خود ميگويد که بازيگري به هيچ عنوان کار مهمي نيست
و نبايد به يک بازيگر به چشم قهرمان نگاه کرد
در ضمن براي خويش هيچ رسالتي جز تهوع داشتن از دروغ و دو روئي و ظاهر سازي
هاليوود قائل نبود و تمامي کارهاي خلاف جريان اب که انجام داد از همين روحيه
سرچشمه ميگرفت .
بنا براين لطف کرده اولا تاريخ را تحريف نکنيد .
دوما براي بالا بردن قهرمان ذهني خود به مردم اطلاعات غلط ندهيد . نانا
مسعود بهنود مطلبي راجع به مارلون براندو نوشته که مرا وادار کرد
اين انتقاد را بنويسم . نانا
جناب اقاي بهنود
خدمت شما عرض کنم انسان گاهي هم ميتواند راجع به چيزي که اطلاعات
درست ندارد اظهار نظر نکند .
واله با اين کار هيچ ابي از اب تکان نخواهد خورد و تنها باعث ميشود که انسان
حرمت خود را حفظ نمايد .
جنابعالي که مدتهاست نقش يکي از روشنفکران پيشرو ايراني را بازي ميکنيد
بارها از نظر من گاف داده ايد منتهي من حال و حوصله باز کردن مچ شما را
نداشته ام . ولي اين بار انچنان بي اطلاع مزخرف گفته ايد که حيفم امد بگذرم
به خصوص که خود را در زمينه سينما اندکي با اطلاع ميدانم .شما نوشته ايد :
يادتان می آورم که او شاگرد مکتب استراوينسکی بود در کلاس های اليا کازان. همان مردی که به دوران مک کارتيسم توسط بنيادگرايان راست از جامعه طرد شد و تازه دو سال پيش و وقتی مرگش به سراغش آمد، جامعه روشنفکری آمريکا از وی تجليل کرد.
خدمت شما عرض کنم اليا کازان در دوره مک کارتيسم برعکس انچه شما نوشته ايد
نه تنها مقاومتي نکرد بلکه با اصطلاح ( name a name) نام کساني را هم که ميشناخت و کمونيست
بودند برد و به همين دليل نه از طرف راستها بلکه از طرف عناصر مترقي هاليوود
مورد بي اعتنائي قرار گرفت .
و اين عمل ادم فروشي او تا اين اواخر چون تکه ننگي روي پبشاني او بود و حتي
چند سال پيش که تصميم بر تجليل از او گرفته شده بود عده زيادي جلوي ساختمان
مراسم اسکار براي اعتراض جمع شده بودند و بحث هاي زيادي راجع به اين که
او لايق تجليل نيست در رسانه ها در جريان بود .
حضرت اقاي بهنود فکر نميکنيد تحريف تاريخ به اينگونه از طرف شما به اين معني
است که شخص شما هم در همان موقعيت هستيد .
زيرا تا انجا که من به خاطر مياورم شما يکي از جوجه نويسندگاني بوديد که در دوران
شاه از خايه مالي او دريغي نداشتيد و پس از انقلاب ناگهان چهره عوض کرده و خود
را جزو روشنفکران جا زديد .
بهر حال بگذريم خدمت شما عرض کنم در مورد براندو هم زيادي اغراق کرده ايد
ايشان خود در کتاب زندگي خود ميگويد که بازيگري به هيچ عنوان کار مهمي نيست
و نبايد به يک بازيگر به چشم قهرمان نگاه کرد
در ضمن براي خويش هيچ رسالتي جز تهوع داشتن از دروغ و دو روئي و ظاهر سازي
هاليوود قائل نبود و تمامي کارهاي خلاف جريان اب که انجام داد از همين روحيه
سرچشمه ميگرفت .
بنا براين لطف کرده اولا تاريخ را تحريف نکنيد .
دوما براي بالا بردن قهرمان ذهني خود به مردم اطلاعات غلط ندهيد . نانا
Friday, July 09, 2004
دليل قابل قبول
ميدونيد چيه اين جنايت کارها همه مثل همن
يادمه اون اوائل وقتي از خميني ادمکش ميپرسيدن
بابا چرا اين همه ادم ميکشي جواب ميداد:
شاه بيشتر ميکشت !!!!
حالا هم از اين بوش جنايتکار که ميپرسن بابا چرا اين
همه مردم بيگناه عراق را کشتيد ميگه :
اگه صدام بود بيشتر ميمردن!!!!!!! نانا
ميدونيد چيه اين جنايت کارها همه مثل همن
يادمه اون اوائل وقتي از خميني ادمکش ميپرسيدن
بابا چرا اين همه ادم ميکشي جواب ميداد:
شاه بيشتر ميکشت !!!!
حالا هم از اين بوش جنايتکار که ميپرسن بابا چرا اين
همه مردم بيگناه عراق را کشتيد ميگه :
اگه صدام بود بيشتر ميمردن!!!!!!! نانا
استيوي واندر ( مقاومت)
پاگنده عزيزم اين مطلب را اختصاصا براي تو مينويسم چون محيط را
ميشناسي و ميدوني چي ميگم .
بهر حال چند سال پيش که از طريق يک گروه اجتماعي امريکائي براي
کارهاي خيريه به گتوهاي سياه پوستان ميرفتم همواره دم ساختمانهاي
انان عده اي از اون تاف گاي هاي سياه بودن که کلي به من احترام
ميگذاشتن و وقتي از ماشين پياده ميشدم با اون صداهاي کلفت ميگفتند
حال شما خوبه و با احترام کنار ميرفتند .
بهر حال يه روز گرم تابستاني که سر سگ ميزدي از خونه اش بيرون نميامد
در حالي که در کيف دستي خود مقداري پول نقد که برايشان جمع کرده بودم
و مقدار زيادي کوپن مواد غذائي که کليسا بهم داده بود در حالي که عينک
بزرگ افتابي زده بودم به جلوي يکي از اين گتوها رسيدم ساعت حدود دوي
بعد از ظهر بود و در اطراف پرنده پر نميزد . به مجردي که وارد ورودي ساختمان
شدم از پشت راه پله ها يک مرد سياه که کاملا معلوم بود تحت تاثير مواد
مخدر است خود را به من رساند و دسته کيف مرا گرفت و گفت ول کن
من چون متوجه شدم هاي است قسمتي از دسته کيفم را که در دست
داشتم گرفتم و گفتم مگه از روي جسد من رد بشي !!!
حالا اون بکش و من بکش و هر دفعه که من ميکشيدم اون تلو تلو خوران
مدتي عقب ميرفت و جلو ميامد و فحاشي ميکرد .
شايد سه دقيقه اي ما در حال کش و واکش بوديم و هر دو عرق کرده تا
بالاخره او ول کرد و چنگ انداخت عينک افتابي مرا از صورتم برداشت و
گفت جنده و عينک را به چشمش زد و در حالي که عين استيوي واندر
با اون عينک سرش را به چپ و راست تکان ميداد ساختمان را ترک
کرد !!!! نانا
پاگنده عزيزم اين مطلب را اختصاصا براي تو مينويسم چون محيط را
ميشناسي و ميدوني چي ميگم .
بهر حال چند سال پيش که از طريق يک گروه اجتماعي امريکائي براي
کارهاي خيريه به گتوهاي سياه پوستان ميرفتم همواره دم ساختمانهاي
انان عده اي از اون تاف گاي هاي سياه بودن که کلي به من احترام
ميگذاشتن و وقتي از ماشين پياده ميشدم با اون صداهاي کلفت ميگفتند
حال شما خوبه و با احترام کنار ميرفتند .
بهر حال يه روز گرم تابستاني که سر سگ ميزدي از خونه اش بيرون نميامد
در حالي که در کيف دستي خود مقداري پول نقد که برايشان جمع کرده بودم
و مقدار زيادي کوپن مواد غذائي که کليسا بهم داده بود در حالي که عينک
بزرگ افتابي زده بودم به جلوي يکي از اين گتوها رسيدم ساعت حدود دوي
بعد از ظهر بود و در اطراف پرنده پر نميزد . به مجردي که وارد ورودي ساختمان
شدم از پشت راه پله ها يک مرد سياه که کاملا معلوم بود تحت تاثير مواد
مخدر است خود را به من رساند و دسته کيف مرا گرفت و گفت ول کن
من چون متوجه شدم هاي است قسمتي از دسته کيفم را که در دست
داشتم گرفتم و گفتم مگه از روي جسد من رد بشي !!!
حالا اون بکش و من بکش و هر دفعه که من ميکشيدم اون تلو تلو خوران
مدتي عقب ميرفت و جلو ميامد و فحاشي ميکرد .
شايد سه دقيقه اي ما در حال کش و واکش بوديم و هر دو عرق کرده تا
بالاخره او ول کرد و چنگ انداخت عينک افتابي مرا از صورتم برداشت و
گفت جنده و عينک را به چشمش زد و در حالي که عين استيوي واندر
با اون عينک سرش را به چپ و راست تکان ميداد ساختمان را ترک
کرد !!!! نانا
تخم چپ
هنگامي که در ايران زندگي ميکردم دو همسايه داشتم که به خون هم
تشنه بودند .
يکي مردي بود حدود چهل ساله که کارمند شرکت نفت بود بسيار سطحي
و ابله که تمامي جهان برايش شرکت نفت و خدايگان اين جهان دکتر اقبال بود
ديگري مردي بود از بقاياي نسل از بين رفته قاجار که هم چنان در دنياي
قجر به سر ميبرد و جهانش جهان خواب الوده دوره قاجاريه بود .
هفته اي نبود که بر سر ماجرائي از دعواي بچه هاي اين دو در محله تا پارک
ماشين ميهمان يکي در برابر خانه ديگري جنگ و دعوائي بين اين دو رخ
ندهد و هر دو همواره يکديگر را تهديد به اله ميکنمت و بله ميکنمت ميکردند
شدت خصومت اين دو به حدي بود که اگر يکي از همسايه ها با يکي از انها
چهار کلمه حرف ميزد ان ديگري با ان همسايه هم سر سنگين ميشد .
به همين دليل مردم هر دو را ناديده گرفته و به سلام و خداحافظي با انها
بسنده ميکردند .
غروب روز ۲۲ بهمن با عده اي مشغول ساختن کوکتل مولوتوف بودم که براي
اوردن پنبه يا بطري خالي که دقيقا خاطرم نيست به خانه امدم
بمحض رسيدن به در خانه يکي از خنده دار ترين صحنه هاي عمرم را ديدم .
اولا خيابان باريکي که خانه من در ان واقع شده بود تقريبا خالي از سکنه بود
چون تمامي مردم در خيابانهاي اصلي بودند و در وسط اين خيابان باريک خالي
اين دو مرد در حالي که هريک کاپشن کلفتي به تن داشتند و کلاهي پوستي
مسخره اي بر سر و هر دو مست لايعقل که بعد فهميدم هريک يک بطر
ويسکي خورده اند در حالي که ان شرکت نفتي يک چکش به دست و ان
قجري يک شمشير زنگ زده قديمي به کمر بسته بود دست در گردن يکديگر
کج شوان و مج شوان در خيابان با هم قدم ميزدند و شعارهاي مختلف راجع
به ازادي ميداند و تلو تلو خوران از خيابان خالي پاسداري ميکردند و هر از
چندي بوسه ابدار دوستانه از گونه يکديگر ميگرفتند و به نظر ميرسيد که
شرکت نفت و دکتر اقبال و قاجاريه راديگر به تخم چپ يکديگر هم حساب
نميکنند !!!!!! نانا
هنگامي که در ايران زندگي ميکردم دو همسايه داشتم که به خون هم
تشنه بودند .
يکي مردي بود حدود چهل ساله که کارمند شرکت نفت بود بسيار سطحي
و ابله که تمامي جهان برايش شرکت نفت و خدايگان اين جهان دکتر اقبال بود
ديگري مردي بود از بقاياي نسل از بين رفته قاجار که هم چنان در دنياي
قجر به سر ميبرد و جهانش جهان خواب الوده دوره قاجاريه بود .
هفته اي نبود که بر سر ماجرائي از دعواي بچه هاي اين دو در محله تا پارک
ماشين ميهمان يکي در برابر خانه ديگري جنگ و دعوائي بين اين دو رخ
ندهد و هر دو همواره يکديگر را تهديد به اله ميکنمت و بله ميکنمت ميکردند
شدت خصومت اين دو به حدي بود که اگر يکي از همسايه ها با يکي از انها
چهار کلمه حرف ميزد ان ديگري با ان همسايه هم سر سنگين ميشد .
به همين دليل مردم هر دو را ناديده گرفته و به سلام و خداحافظي با انها
بسنده ميکردند .
غروب روز ۲۲ بهمن با عده اي مشغول ساختن کوکتل مولوتوف بودم که براي
اوردن پنبه يا بطري خالي که دقيقا خاطرم نيست به خانه امدم
بمحض رسيدن به در خانه يکي از خنده دار ترين صحنه هاي عمرم را ديدم .
اولا خيابان باريکي که خانه من در ان واقع شده بود تقريبا خالي از سکنه بود
چون تمامي مردم در خيابانهاي اصلي بودند و در وسط اين خيابان باريک خالي
اين دو مرد در حالي که هريک کاپشن کلفتي به تن داشتند و کلاهي پوستي
مسخره اي بر سر و هر دو مست لايعقل که بعد فهميدم هريک يک بطر
ويسکي خورده اند در حالي که ان شرکت نفتي يک چکش به دست و ان
قجري يک شمشير زنگ زده قديمي به کمر بسته بود دست در گردن يکديگر
کج شوان و مج شوان در خيابان با هم قدم ميزدند و شعارهاي مختلف راجع
به ازادي ميداند و تلو تلو خوران از خيابان خالي پاسداري ميکردند و هر از
چندي بوسه ابدار دوستانه از گونه يکديگر ميگرفتند و به نظر ميرسيد که
شرکت نفت و دکتر اقبال و قاجاريه راديگر به تخم چپ يکديگر هم حساب
نميکنند !!!!!! نانا
به تمامي دوستان نا اميدم
شرايط امروز ايران و نا اميدي از حرکت دانشجوئي به مناسبت ۱۸ تير
که توسط رژيم خفه ميشود مرا بر ان داشت که اين مطلب را بنويسم
باز هم طبق معمول خودم شرايط را با مثالي خواهم نوشت .
فرض کنيد دبيرستان بزرگي است که مدير بسيار خشن و غير قابل
تحملي دارد و طبعا با هر فشار بيشتر از طرف اين مدير مقاومت بچه ها
بيشتر ميشود .
براي اين مدير دوران فحاشي - کتک زدن - زنداني کردن حتي کشتن اين
بچه ها به عکس خود تبديل گشته .
و حال تنها کاري که او ميتواند بکند بالا بردن ديوارهاي دور دبيرستان است
تا کجا ميتواند اين ديوارها را بالا ببرد !!!!
و اين مدير ابله نمي فهمد که انچه اتفاق خواهد افتاد پديده اي از بيرون
نيست بلکه انفجار از درون اتفاق خواهد افتاد و روزي اين کودکان زنداني
عليرغم بالا بودن ديوارها و محيط رعب و وحشت با هرچه که دم دست
دارند از درون اين دبيرستان را به اتش خواهند کشيد .
در خاتمه برايتان بگويم که به شدت از خون و خون ريزي ميترسم ولي
متاسفانه انرا ناگزير ديده و ميبينم و اخرين باري که در ايران بودم شبي
در يک ميهماني خبرنگار الماني اشپيگل چيزي به من گفت که بر خود
لرزيدم .
او محرمانه به من گفت :
اگر فکر ميکني که بالاترين رقم قاچاق به ايران توسط پاسداران انجام
ميگيرد اشتباه ميکني بالاترين رقم قاچاق به ايران اسلحه است که از
مرزها وارد ميشود و به دست گروه هائي از مردم ميرسد .
حال اين گروهها کي هستند و چه خواهند کرد اينده نشان خواهد داد. نانا
شرايط امروز ايران و نا اميدي از حرکت دانشجوئي به مناسبت ۱۸ تير
که توسط رژيم خفه ميشود مرا بر ان داشت که اين مطلب را بنويسم
باز هم طبق معمول خودم شرايط را با مثالي خواهم نوشت .
فرض کنيد دبيرستان بزرگي است که مدير بسيار خشن و غير قابل
تحملي دارد و طبعا با هر فشار بيشتر از طرف اين مدير مقاومت بچه ها
بيشتر ميشود .
براي اين مدير دوران فحاشي - کتک زدن - زنداني کردن حتي کشتن اين
بچه ها به عکس خود تبديل گشته .
و حال تنها کاري که او ميتواند بکند بالا بردن ديوارهاي دور دبيرستان است
تا کجا ميتواند اين ديوارها را بالا ببرد !!!!
و اين مدير ابله نمي فهمد که انچه اتفاق خواهد افتاد پديده اي از بيرون
نيست بلکه انفجار از درون اتفاق خواهد افتاد و روزي اين کودکان زنداني
عليرغم بالا بودن ديوارها و محيط رعب و وحشت با هرچه که دم دست
دارند از درون اين دبيرستان را به اتش خواهند کشيد .
در خاتمه برايتان بگويم که به شدت از خون و خون ريزي ميترسم ولي
متاسفانه انرا ناگزير ديده و ميبينم و اخرين باري که در ايران بودم شبي
در يک ميهماني خبرنگار الماني اشپيگل چيزي به من گفت که بر خود
لرزيدم .
او محرمانه به من گفت :
اگر فکر ميکني که بالاترين رقم قاچاق به ايران توسط پاسداران انجام
ميگيرد اشتباه ميکني بالاترين رقم قاچاق به ايران اسلحه است که از
مرزها وارد ميشود و به دست گروه هائي از مردم ميرسد .
حال اين گروهها کي هستند و چه خواهند کرد اينده نشان خواهد داد. نانا
To Pa Gondeh
I should not dare to be so sad
-So many Years again
A load is first impossible
-When we have put it down
The Superhuman then withdraws
And we who never saw
The Giant at the other side
.Begin to perish now
Thursday, July 08, 2004
اخراج
همين الان تو مجله تايم خوندم که دوسه روز پيش دو تا ايراني
که به عنوان گارد يکي از اين ايراني هاي سازمان ملل تو نيويورک
بودند هنگام ويديو برداري از جاهاي حساس نيويورک و بخصوص
تونل هاي متروي زير زميني دستگير و از امريکا اخراج شده اند . نانا
همين الان تو مجله تايم خوندم که دوسه روز پيش دو تا ايراني
که به عنوان گارد يکي از اين ايراني هاي سازمان ملل تو نيويورک
بودند هنگام ويديو برداري از جاهاي حساس نيويورک و بخصوص
تونل هاي متروي زير زميني دستگير و از امريکا اخراج شده اند . نانا
Why do men fart more than women?
Because women can't shut up long enough to
build up the required pressure.
Because women can't shut up long enough to
build up the required pressure.
نبردي خونين
زن و شوهري از دوستانم که هر دو از بچه هاي کنفدراسيون دانشجوئي
خارج از کشور بودند و در زمان شاه به همراه گروه کورش لاشائي چند سالي
زندان بودند در خيابان فرح تهران در طبقه چهارم ساختماني که متعلق به يک
سرهنگ ارتش شاه بود زندگي ميکردند.
پس از انقلاب بين اين دو و ان سرهنگ که مورد خشم حزب الهي ها قرار
گرفته بود نزديکي بيشتري برقرار ميشود چون درد مشترک داشتند .
بهر حال يکسال پس از انقلاب شبي در خانه انها بودم و عمه اين دوستم
هم انجا بود .
ساعت حدود هشت شبي تابستاني بود و دوستم تصميم گرفت به حمام
رفته دوش بگيرد .
من و شوهرش مشغول بازي شطرنج بوديم و عمه خانم هم در اشپزخانه
مشغول اشپزي و به دليل علاقه شديد هر دوي اين دوستان به موسيقي
اصيل ايراني نواري هم از شجريان با صداي بسيار بلند پخش ميشد .
حمام اين اپارتمان پنجره اي به پاسيو داشت به عنوان هوا کش و هنگامي
که دوستم مشغول بوده ناگهان روي ديوار حمام سوسک بزرگي را ميبيند
و با فرياد اول نام شوهرش را چند بار صدا ميزند و بعد نام عمه خانم را و
در اخر نام مرا .
ان سرهنگ هم که در طبقه اول بوده اين فريادهاي جگر خراش را ميشنود
و با سابقه سياسي بودن انان فکر ميکند خانم مورد حمله کميته يا بسيج
قرار گرفته .
من و شوهره با صداي بلند به در کوبيدن بسرعت به طرف در رفته در را باز
کرديم و ديديم که جناب سرهنگ با زير شلواري و عرق گير و کلتي ! در
دست و رنگ و روي پريده پشت در است و ميگويد چه بلائي سر خانم ....
امده !!!!
و همزمان فرياد خانم را از داخل حمام شنيديم و به انجا رفته و با خنده به
جناب سرهنگ گفتيم واله يه سوسک است به کلت احتياجي نيست ميشود
با لنگه کفش کشتش !!!!!
اين ماجرا هم مورد ديگري از اتحاد همگي بر عليه دشمن مشترک . نانا
زن و شوهري از دوستانم که هر دو از بچه هاي کنفدراسيون دانشجوئي
خارج از کشور بودند و در زمان شاه به همراه گروه کورش لاشائي چند سالي
زندان بودند در خيابان فرح تهران در طبقه چهارم ساختماني که متعلق به يک
سرهنگ ارتش شاه بود زندگي ميکردند.
پس از انقلاب بين اين دو و ان سرهنگ که مورد خشم حزب الهي ها قرار
گرفته بود نزديکي بيشتري برقرار ميشود چون درد مشترک داشتند .
بهر حال يکسال پس از انقلاب شبي در خانه انها بودم و عمه اين دوستم
هم انجا بود .
ساعت حدود هشت شبي تابستاني بود و دوستم تصميم گرفت به حمام
رفته دوش بگيرد .
من و شوهرش مشغول بازي شطرنج بوديم و عمه خانم هم در اشپزخانه
مشغول اشپزي و به دليل علاقه شديد هر دوي اين دوستان به موسيقي
اصيل ايراني نواري هم از شجريان با صداي بسيار بلند پخش ميشد .
حمام اين اپارتمان پنجره اي به پاسيو داشت به عنوان هوا کش و هنگامي
که دوستم مشغول بوده ناگهان روي ديوار حمام سوسک بزرگي را ميبيند
و با فرياد اول نام شوهرش را چند بار صدا ميزند و بعد نام عمه خانم را و
در اخر نام مرا .
ان سرهنگ هم که در طبقه اول بوده اين فريادهاي جگر خراش را ميشنود
و با سابقه سياسي بودن انان فکر ميکند خانم مورد حمله کميته يا بسيج
قرار گرفته .
من و شوهره با صداي بلند به در کوبيدن بسرعت به طرف در رفته در را باز
کرديم و ديديم که جناب سرهنگ با زير شلواري و عرق گير و کلتي ! در
دست و رنگ و روي پريده پشت در است و ميگويد چه بلائي سر خانم ....
امده !!!!
و همزمان فرياد خانم را از داخل حمام شنيديم و به انجا رفته و با خنده به
جناب سرهنگ گفتيم واله يه سوسک است به کلت احتياجي نيست ميشود
با لنگه کفش کشتش !!!!!
اين ماجرا هم مورد ديگري از اتحاد همگي بر عليه دشمن مشترک . نانا
شبح در قسمت پيامگيرش براي شخصي نوشته
!( از بوش ياد بگيرسر مردم آمريکا را با مايکل مور گرم میکنه و کار خودشو انجام میده.)
شبح گرامي
ايا تاکنون اين اصطلاح زبان انگليسي را شنيده اي که ميگه (shit hit the fan)
ميدوني اين چه معني ميده .
اين معني موقعيت کنوني دار و دسته بوش را ميده
مايکل مور واقعي است من سابقه او را از بيست سال پيش
تاکنون دنبال ميکنم مرديست بسيار شجاع که در مقابل مشتي
هيولا ايستاده .
کي ميخواهي اين طرز تفکر دائي جان ناپلئوني را کنار بگذاري
اين نوع نگاه به وقايع جهان است که همواره ملت ما را در حال
انفعال نگاه ميدارد .
تا کي همه چيز تئوري توطئه است .
تا کي به اين تفکر دامن ميزنيم که از بالا ميبرند و ميدوزند و از
دست هيچ کس کاري ساخته نيست .
ايا فکر نميکني که اين نوع نگرش باعث عدم اعتماد مردم به
نيروي خود ميشود . کمي بيشتر فکر کن . نانا
!( از بوش ياد بگيرسر مردم آمريکا را با مايکل مور گرم میکنه و کار خودشو انجام میده.)
شبح گرامي
ايا تاکنون اين اصطلاح زبان انگليسي را شنيده اي که ميگه (shit hit the fan)
ميدوني اين چه معني ميده .
اين معني موقعيت کنوني دار و دسته بوش را ميده
مايکل مور واقعي است من سابقه او را از بيست سال پيش
تاکنون دنبال ميکنم مرديست بسيار شجاع که در مقابل مشتي
هيولا ايستاده .
کي ميخواهي اين طرز تفکر دائي جان ناپلئوني را کنار بگذاري
اين نوع نگاه به وقايع جهان است که همواره ملت ما را در حال
انفعال نگاه ميدارد .
تا کي همه چيز تئوري توطئه است .
تا کي به اين تفکر دامن ميزنيم که از بالا ميبرند و ميدوزند و از
دست هيچ کس کاري ساخته نيست .
ايا فکر نميکني که اين نوع نگرش باعث عدم اعتماد مردم به
نيروي خود ميشود . کمي بيشتر فکر کن . نانا
To Pa Gondeh
The one that could repeat the summer day
Were greater than itself,though he
Minutest of mankind might be
And who could reproduce the sun
-At period of going down
-The lingering and the stain,I mean
When orient has been outgrown
And occident becomes unknown
.His name remain
Wednesday, July 07, 2004
حافظ
الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها -- که عشق اسان نمود اول ولي افتاد مشگلها
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل -- کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها -- که عشق اسان نمود اول ولي افتاد مشگلها
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل -- کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
پيامي شخصي
سالها قبل وقتي اولين بار مکعب روبيک را ديدم مدتي باهاش ور رفتم و
به گوشه اي انداختم چون کارهاي مهم تري داشتم .
دوستي داشتم رياضي دان و خيلي با کله يک روز به اپارتمان من امد و مکعب
روبيک را ديد از لحظه اي که ان را در دست گرفت تا سه روز متوالي از خانه
من بيرون نرفت و تنها هنگام خوردن غذا دست از بازي با ان برداشت .
صبح روز سوم هنگامي که از خواب برخواستم روي ميز اشپزخانه مکعب
را کامل شده ديدم که روي تکه اي کاغذ گذارده بود و روي کاغذ نوشته بود
تا پنج صبح باهاش ور رفتم تا بالاخره درستش کردم . خداحافظ
تمامي دو روز گذشته با مکعبي ذهني مشغول بودم بالاخره انرا حل کردم
طول کشيد ولي بالاخره دريافتم چي به چي است .
من نبايد خط کشي بين واقعيت و رويا را بهم بريزم .
هنگامي که از واقعيت سخن ميگويم حرفهايم گنگ و نامفهوم است و قابل
درک نيست .
ولي هنگامي که از رويا سخن ميگويم نه تنها گنگ و نامفهوم نيست بلکه
پاسخ هم به ان داده ميشود .
وه که چه باري از روي دوشم برداشته شد و چه سبکبالم . نانا
سالها قبل وقتي اولين بار مکعب روبيک را ديدم مدتي باهاش ور رفتم و
به گوشه اي انداختم چون کارهاي مهم تري داشتم .
دوستي داشتم رياضي دان و خيلي با کله يک روز به اپارتمان من امد و مکعب
روبيک را ديد از لحظه اي که ان را در دست گرفت تا سه روز متوالي از خانه
من بيرون نرفت و تنها هنگام خوردن غذا دست از بازي با ان برداشت .
صبح روز سوم هنگامي که از خواب برخواستم روي ميز اشپزخانه مکعب
را کامل شده ديدم که روي تکه اي کاغذ گذارده بود و روي کاغذ نوشته بود
تا پنج صبح باهاش ور رفتم تا بالاخره درستش کردم . خداحافظ
تمامي دو روز گذشته با مکعبي ذهني مشغول بودم بالاخره انرا حل کردم
طول کشيد ولي بالاخره دريافتم چي به چي است .
من نبايد خط کشي بين واقعيت و رويا را بهم بريزم .
هنگامي که از واقعيت سخن ميگويم حرفهايم گنگ و نامفهوم است و قابل
درک نيست .
ولي هنگامي که از رويا سخن ميگويم نه تنها گنگ و نامفهوم نيست بلکه
پاسخ هم به ان داده ميشود .
وه که چه باري از روي دوشم برداشته شد و چه سبکبالم . نانا
پاگنده متفکر
زماني که تظاهرات ميليوني مردم کشورهاي مختلف دنيا
بر عليه حمله امريکا به عراق صورت گرفت براي شنيدن يکي از
سخنراني هاي نوام چامسکي رفتم .
در اين سخنراني چامسکي پس از تجريه و تحليل شرايط در پاسخ
يکي از حضار که چه بايد کرد گفت :
اعتراض اعتراض اعتراض بايد تمامي افراد اگاه متناوبا به حکومت هاي
خود اعتراض کنند و راه پيمائي چون در حال حاضر اين تنها کاريست
که ميتوان کرد .
اگر چامسکي به عنوان يکي از وجدانهاي اگاه جامعه بشري در جامعه اي
با دموکراسي چنين نظري دارد پس بر ما ايراني ها هم لازم و ضروريست
که در برابر رژيم مستبد و جاني حاکم بر کشورمان متناوبا اعتراض کنيم
ولي نظر به اين که با مشتي جاني طرف هستيم بايد از رودر روئي مستقيم
با انان پرهيز کرد .
خبرهائي که از برگزاري مراسم ۱۸ تير ميرسد باز هم طبق معمول نشان از
ان دارد که اين مراسم در ايران ممنوع و در ديگر کشورهاي جهان توسط
ايرانيان برگزار شده و ميشود .
اين مرا باري ديگر به ياد جمله اي انداخت که پاگنده عزيز شش ماه پيش در
وبلاگش نوشت :
گویی چنین است؛ بر ما مردمان این گونه مقدر شده که هر کجا، جز در خانه ی پدری گوییم:
سلام بر آزاد
0 ` پاگنده / 10:14 ●
حال به من بگوئيد اگر پاگنده متفکر نيست پس چيست . نانا
Monday, July 05, 2004
جانيان طلبکار
فکر کنم پارسال يه همچين روزهائي بود که زهرا کاظمي توسط مرتضوي
جنايتکار به قتل رسيد .
براي بزرگ داشت روز مرگ اين زن بيگناه تصميم گرفتم که خاطره اي براتون
بگم که به نوعي به او هم مربوط ميشه .
يادم نيست کجا ولي در جائي نوشتم که در سفر چند ماه پيش خود به ايران
شب اول کيف دستي من که همه مدارک و پولهايم توش بود به سرقت رفت
و روز بعد با تلفني از کلانتري خبر پيدا شدن کيفم ( البته بدون دلارها) را بهم
دادند .
براي گرفتن کيفم درحالي که باراني پوشيده بودم و روسري برسرم بود و
شلوار به پا داشتم به کلانتري رفتم اينجا بايد اضافه کنم که شلواري که به
پا داشتم شلوار کاپري بود و بخشي از ساق پايم بدون جوراب بيرون بود البته
کفشي بدون پاشنه کاملا بسته اي هم پايم بود .
هنگامي که وارد کلانتري شدم مرا به اطاقي راهنمائي کردند چون در اطاق
باز بود وارد شدم عده اي ادم معمولي ريشو با لباسهاي زشت سبک اسلامي
ايستاده بودند و با مردي چاق و کريه و ريشو که لباس سبز نظامي به تن داشت
گرم حرف زدن بودند بمحض ورود من همگي به طرف من برگشتند و به من نگاه
کردند وان مرد لباس سبز کريه المنظر از من پرسيد چه ميخواهي گفتم کيفم
به سرقت رفته و تلفن شده نگاهي دريده به سراپاي من کرد و ناگهان بدون
مقدمه گفت : صد بار گفتم اين کثافت ها را بدون جوراب تو کلانتري راه ندهيد
دوستان باور کنيد براي لحظه اي تمامي خون بدن من به مغزم هجوم اورد و
با فرياد گفتم : مرتيکه احمق بي شعور کثافت توئي و هفت جد و ابادت تو
قرمساق گه خوردي که به پاي من نگاه کردي که ببيني من جوراب دارم يا نه
اصلا تو کي هستي که بخود اجازه توهين به مرا ميدهي.
در حالي که خشمي حيواني بر اثر گفته هاي من به او مستولي شد به طرف
در رفت و در حال بستن در گفت -- من رئيس اين کلانتري هستم و به سرعت
به طرف من امد و دستش را به شکل زدن بالا برده بود .
از انجا که من همواره سرعت انتقال بالائي دارم و خود را در بين مشتي حيوان
ديدم تنها کاري که کردم دو دست خود را به شکل فيگور کاراته جلوي صورت
خود گرفته و گفتم -- زهرا کاظمي يادت نره !!!
باور کنيد به گفتن اين حرف او در حالي که مثل لبو قرمز شده بود رويش را
برگرداند و گفت لا اله و ال لل لاه و از در خارج شد .
پس از رفتن او باقي افراد که گويا دل خوشي هم از او نداشتند با ارامي به
من گفتند خانم ايشان فرد مهمي است ايشان هشت سال در جبهه جنگيده
و گلوله خورده شما نبايد به او توهين ميکرديد .
گفتم گه خورده که جنگيده و گلوله خورده اين کار را براي اينکه امروز رئيس باشه
کرده هيچ خري هرچقدر هم مهم حق توهين به يک ارباب رجوع را نداره تمامي
شما اينجا جقوقتان را مردم ميدهند بنابراين موظف به احترام گذاردن به مردم
و انجام کارشان هستيد .
بهر حال دوستان پس از گرفتن کيفم خارج شدم و هنوز هم وقتي فکر ميکنم
که چگونه اين مردک الدنگ را جلوي کارمندانش کنف کردم غرق لذت ميشوم
ياد و خاطره زهرا کاظمي جاودان باد . نانا
فکر کنم پارسال يه همچين روزهائي بود که زهرا کاظمي توسط مرتضوي
جنايتکار به قتل رسيد .
براي بزرگ داشت روز مرگ اين زن بيگناه تصميم گرفتم که خاطره اي براتون
بگم که به نوعي به او هم مربوط ميشه .
يادم نيست کجا ولي در جائي نوشتم که در سفر چند ماه پيش خود به ايران
شب اول کيف دستي من که همه مدارک و پولهايم توش بود به سرقت رفت
و روز بعد با تلفني از کلانتري خبر پيدا شدن کيفم ( البته بدون دلارها) را بهم
دادند .
براي گرفتن کيفم درحالي که باراني پوشيده بودم و روسري برسرم بود و
شلوار به پا داشتم به کلانتري رفتم اينجا بايد اضافه کنم که شلواري که به
پا داشتم شلوار کاپري بود و بخشي از ساق پايم بدون جوراب بيرون بود البته
کفشي بدون پاشنه کاملا بسته اي هم پايم بود .
هنگامي که وارد کلانتري شدم مرا به اطاقي راهنمائي کردند چون در اطاق
باز بود وارد شدم عده اي ادم معمولي ريشو با لباسهاي زشت سبک اسلامي
ايستاده بودند و با مردي چاق و کريه و ريشو که لباس سبز نظامي به تن داشت
گرم حرف زدن بودند بمحض ورود من همگي به طرف من برگشتند و به من نگاه
کردند وان مرد لباس سبز کريه المنظر از من پرسيد چه ميخواهي گفتم کيفم
به سرقت رفته و تلفن شده نگاهي دريده به سراپاي من کرد و ناگهان بدون
مقدمه گفت : صد بار گفتم اين کثافت ها را بدون جوراب تو کلانتري راه ندهيد
دوستان باور کنيد براي لحظه اي تمامي خون بدن من به مغزم هجوم اورد و
با فرياد گفتم : مرتيکه احمق بي شعور کثافت توئي و هفت جد و ابادت تو
قرمساق گه خوردي که به پاي من نگاه کردي که ببيني من جوراب دارم يا نه
اصلا تو کي هستي که بخود اجازه توهين به مرا ميدهي.
در حالي که خشمي حيواني بر اثر گفته هاي من به او مستولي شد به طرف
در رفت و در حال بستن در گفت -- من رئيس اين کلانتري هستم و به سرعت
به طرف من امد و دستش را به شکل زدن بالا برده بود .
از انجا که من همواره سرعت انتقال بالائي دارم و خود را در بين مشتي حيوان
ديدم تنها کاري که کردم دو دست خود را به شکل فيگور کاراته جلوي صورت
خود گرفته و گفتم -- زهرا کاظمي يادت نره !!!
باور کنيد به گفتن اين حرف او در حالي که مثل لبو قرمز شده بود رويش را
برگرداند و گفت لا اله و ال لل لاه و از در خارج شد .
پس از رفتن او باقي افراد که گويا دل خوشي هم از او نداشتند با ارامي به
من گفتند خانم ايشان فرد مهمي است ايشان هشت سال در جبهه جنگيده
و گلوله خورده شما نبايد به او توهين ميکرديد .
گفتم گه خورده که جنگيده و گلوله خورده اين کار را براي اينکه امروز رئيس باشه
کرده هيچ خري هرچقدر هم مهم حق توهين به يک ارباب رجوع را نداره تمامي
شما اينجا جقوقتان را مردم ميدهند بنابراين موظف به احترام گذاردن به مردم
و انجام کارشان هستيد .
بهر حال دوستان پس از گرفتن کيفم خارج شدم و هنوز هم وقتي فکر ميکنم
که چگونه اين مردک الدنگ را جلوي کارمندانش کنف کردم غرق لذت ميشوم
ياد و خاطره زهرا کاظمي جاودان باد . نانا
مرتيکه ابله کابوي
ديشب رفتم اين فيلم فارنهايت۱۱/۹ را ديدم .
اولا به همه ديدنش را توصيه ميکنم فيلميست بي نهايت با ارزش
و فکر کنم مايکل مور سرش واقعا زحمت کشيده و تحقيق وسيعي
کرده .
دوما براي نخستين بار تو امريکا تو سالن سينما ديدم که مردم در حين
ديدن يک فيلم با هم اينتر اکت ميکنند و برام خيلي جالب بود .
سوما وقتي ازسينما امدم بيرون به خودم گفتم صد رحمت به کلونياليزم
چون حد اقل اونا ميرفتن يک کشور را اشغال ميکردند و سروري ميکردند
اين سرمايه داري کثيف مادر قحبه براي فروش تانک و هليکوپتراش جنگ
راه ميندازه و مردم بيچاره را ميکشه باور کنيد صحنه هائي که از کشتار
مردم معمولي بيچاره عراق نشون ميداد وجشتناک بود وحشتناک.
و بعد اين سربازاي بيچاره جوان امريکائي که اونجا تازه دوزاريشون افتاده
که چه خبره و دارن فداي تخم ديک چيني و بوش ميشن و ايلوژنشون
ريخته يکيشون ميگفت من نميفهميدم که با کشتن يک انسان تو بخشي
از روح خودت را از دست ميدهي !
بهر حال اميدوارم اين فيلم و گزارشات ديگر باعث بشه که اين مرتيکه
کابوي ابله الت دست کورپوريشن هاي بزرگ حد اقل دوباره انتخاب نشه . نانا
ديشب رفتم اين فيلم فارنهايت۱۱/۹ را ديدم .
اولا به همه ديدنش را توصيه ميکنم فيلميست بي نهايت با ارزش
و فکر کنم مايکل مور سرش واقعا زحمت کشيده و تحقيق وسيعي
کرده .
دوما براي نخستين بار تو امريکا تو سالن سينما ديدم که مردم در حين
ديدن يک فيلم با هم اينتر اکت ميکنند و برام خيلي جالب بود .
سوما وقتي ازسينما امدم بيرون به خودم گفتم صد رحمت به کلونياليزم
چون حد اقل اونا ميرفتن يک کشور را اشغال ميکردند و سروري ميکردند
اين سرمايه داري کثيف مادر قحبه براي فروش تانک و هليکوپتراش جنگ
راه ميندازه و مردم بيچاره را ميکشه باور کنيد صحنه هائي که از کشتار
مردم معمولي بيچاره عراق نشون ميداد وجشتناک بود وحشتناک.
و بعد اين سربازاي بيچاره جوان امريکائي که اونجا تازه دوزاريشون افتاده
که چه خبره و دارن فداي تخم ديک چيني و بوش ميشن و ايلوژنشون
ريخته يکيشون ميگفت من نميفهميدم که با کشتن يک انسان تو بخشي
از روح خودت را از دست ميدهي !
بهر حال اميدوارم اين فيلم و گزارشات ديگر باعث بشه که اين مرتيکه
کابوي ابله الت دست کورپوريشن هاي بزرگ حد اقل دوباره انتخاب نشه . نانا
To Pa Gondeh
We introduce ourselves
To Planets and to Flowers
But with ourselves
Have etiquettes
Embarrassments
And awes
پند
نکنه تو جات وول بخوري
حرفاي ننه قمر خانم
يادت بره گول بخوري
گيرم تو هم خودتو به اب شور زدي
رفتي و اون کولي خانمو تور زدي
نانا چيه . نانا که ايمون نميشه - نون نميشه
اون يه وجب پوست تنش واسه فاطي تنبون نميشه .
نکنه تو جات وول بخوري
حرفاي ننه قمر خانم
يادت بره گول بخوري
گيرم تو هم خودتو به اب شور زدي
رفتي و اون کولي خانمو تور زدي
نانا چيه . نانا که ايمون نميشه - نون نميشه
اون يه وجب پوست تنش واسه فاطي تنبون نميشه .
دليل
ميدوني چرا ازت اين همه خوشم مياد
نه براي اينکه يونيک هستي
بلکه براي اينکه ادماي يونيک ديگه را هم (Exclusively ) براي خودت ميخواي
به اين معني که اونا را نه تو خونه روبروئي يا خونه بغلي نه حتي
در يک اطاق با خودت بلکه روي يک مبل نشسته کنارت تا با هم
خفه خون بگيرين و فقط به انچه ميگذره نگاه کنيد دروغ ميگم بگو ! نانا
ميدوني چرا ازت اين همه خوشم مياد
نه براي اينکه يونيک هستي
بلکه براي اينکه ادماي يونيک ديگه را هم (Exclusively ) براي خودت ميخواي
به اين معني که اونا را نه تو خونه روبروئي يا خونه بغلي نه حتي
در يک اطاق با خودت بلکه روي يک مبل نشسته کنارت تا با هم
خفه خون بگيرين و فقط به انچه ميگذره نگاه کنيد دروغ ميگم بگو ! نانا
گوزي در باد
خوب صد هزار مرتبه شکر که زمزمه هائي از طرف بعضي
از خانم هاي وبلاگ نويس بلند شده که بالاخره ميخوان
خودشون باشن !
صد هزار افرين و اينو بدونين که تا وقتي خودتون نباشين
و ادا اصول داشته باشين فقط مثل گوزي هستيد که تو
باد در ميره . نانا
خوب صد هزار مرتبه شکر که زمزمه هائي از طرف بعضي
از خانم هاي وبلاگ نويس بلند شده که بالاخره ميخوان
خودشون باشن !
صد هزار افرين و اينو بدونين که تا وقتي خودتون نباشين
و ادا اصول داشته باشين فقط مثل گوزي هستيد که تو
باد در ميره . نانا
Sunday, July 04, 2004
My misery is I can not relate to %99
of Humanity -- nana
of Humanity -- nana
چهار جولاي
ديشب با چند تا از اين دوستهاي امريکائيم داشتم بريج بازي ميکردم
بهشون گفتم :
ميدونيد براي هيچ کدوم از جشنها و روزهاي بخصوصتون از قلع و قمع
کردن درختهاي کاج براي مسيح تا چشم و چال هرچي بوقلمون رو در
اوردن تا عين لولوخورخوره شدن و همديگه رو ترسوندن تا شکلات تخمي
شکل قلب به هم دادن تا لوس بازي روز نه نه بابا در اوردن تا ...
اندازه يه سر سوزن ارزش قائل نيستم به غير از چهار جولاي
اين روز روز واقعي جشن گرفتنه
اين روز روز واقعي بشره
اين روز روز واقعي قدرت يه ملته
اين روز روز واقعي تو پوزه دشمن زدنه
اين روز روز واقعي از خود گذشتگي و ايثاره
اين روز روز واقعي احترام گذاشتن يه ملت به پيشينيانشه
اين روز روز.......... يکيشون گفت خوبه بسه کارتتو بازي کن !!!!! نانا
ديشب با چند تا از اين دوستهاي امريکائيم داشتم بريج بازي ميکردم
بهشون گفتم :
ميدونيد براي هيچ کدوم از جشنها و روزهاي بخصوصتون از قلع و قمع
کردن درختهاي کاج براي مسيح تا چشم و چال هرچي بوقلمون رو در
اوردن تا عين لولوخورخوره شدن و همديگه رو ترسوندن تا شکلات تخمي
شکل قلب به هم دادن تا لوس بازي روز نه نه بابا در اوردن تا ...
اندازه يه سر سوزن ارزش قائل نيستم به غير از چهار جولاي
اين روز روز واقعي جشن گرفتنه
اين روز روز واقعي بشره
اين روز روز واقعي قدرت يه ملته
اين روز روز واقعي تو پوزه دشمن زدنه
اين روز روز واقعي از خود گذشتگي و ايثاره
اين روز روز واقعي احترام گذاشتن يه ملت به پيشينيانشه
اين روز روز.......... يکيشون گفت خوبه بسه کارتتو بازي کن !!!!! نانا
تجربه
هنگامي که در نيويورک زندگي ميکردم روزي به اصرار دوستي امريکائي
که مردي بود بسيار عاقل و سرد و گرم چشيده و باسواد به ديدن يک
نمايشگاه عکس که از زنان خياباني فاحشه گرفته شده بود و بدبختي و
فلاکت انان را نشان ميداد رفتيم .
پس از ديدن عکسها بغضي گلوي مرا بشدت گرفته بود در حالتي کاملا
احساساتي از او پرسيدم ايا تو به عنوان يک مرد حاضر بودي با يکي از
اين زنان ازدواج کرده و او را از منجلاب رهائي بخشي .
گفت-- نه مگر من رسالت نجات بشريت را دارم تازه اگر اين رسالت را براي
خود قائل بودم هم سعي ميکردم به کسي کمک کنم که بر اثر کون گشادي
اسان ترين شورت کات را در زندگي انتخاب نکرده بود البته اگر بخواهم کمکي
به اين گونه زنان کنم ميتوانم پولي به گروه هائي که در راه بهبود شرايط
زندگي انان ميکوشند کمک کنم ولي نه چيزي بيشتر .
دوست عزيز کاملا اشتباه ميکني من نه تنها به فرد مورد اشاره تو شباهتي
نداشته و ندارم بلکه شايد بتوانم بگويم کمترين احساس سمپاتي را هم به
او دارم .
از نظر من همان گونه که افرادي وجود دارند که از خود اشعه اي از خوبي و
کمک به اطرافيان ساطع ميکنند فرد مورد اشاره تو از گونه افرادي است که
اشعه اي از فاجعه و تخريب از خود ساطع مينمايد من با اين گونه افراد در
زندگي تماس داشته ام و انان را مانند کف دست ميشناسم .
بارها به دوستانم در مورد اين گونه انسانها هشدار داده ام اگر من مانند ان
دوست امريکائي براي خود رسالتي قائل باشم ترجيح ميدهم وقف کمک
به کساني کنم که اگر از خود اشعه خوبي ساطع نميکنند حداقل اساسا
فاقد اشعه باشند نه انکه از خود اشعه مخرب پخش کنند .
در خاتمه بايد بگويم که من اين گونه افراد را صفت -Exhibitionist مينامم
و از انان
بشدت گريزانم . نانا
هنگامي که در نيويورک زندگي ميکردم روزي به اصرار دوستي امريکائي
که مردي بود بسيار عاقل و سرد و گرم چشيده و باسواد به ديدن يک
نمايشگاه عکس که از زنان خياباني فاحشه گرفته شده بود و بدبختي و
فلاکت انان را نشان ميداد رفتيم .
پس از ديدن عکسها بغضي گلوي مرا بشدت گرفته بود در حالتي کاملا
احساساتي از او پرسيدم ايا تو به عنوان يک مرد حاضر بودي با يکي از
اين زنان ازدواج کرده و او را از منجلاب رهائي بخشي .
گفت-- نه مگر من رسالت نجات بشريت را دارم تازه اگر اين رسالت را براي
خود قائل بودم هم سعي ميکردم به کسي کمک کنم که بر اثر کون گشادي
اسان ترين شورت کات را در زندگي انتخاب نکرده بود البته اگر بخواهم کمکي
به اين گونه زنان کنم ميتوانم پولي به گروه هائي که در راه بهبود شرايط
زندگي انان ميکوشند کمک کنم ولي نه چيزي بيشتر .
دوست عزيز کاملا اشتباه ميکني من نه تنها به فرد مورد اشاره تو شباهتي
نداشته و ندارم بلکه شايد بتوانم بگويم کمترين احساس سمپاتي را هم به
او دارم .
از نظر من همان گونه که افرادي وجود دارند که از خود اشعه اي از خوبي و
کمک به اطرافيان ساطع ميکنند فرد مورد اشاره تو از گونه افرادي است که
اشعه اي از فاجعه و تخريب از خود ساطع مينمايد من با اين گونه افراد در
زندگي تماس داشته ام و انان را مانند کف دست ميشناسم .
بارها به دوستانم در مورد اين گونه انسانها هشدار داده ام اگر من مانند ان
دوست امريکائي براي خود رسالتي قائل باشم ترجيح ميدهم وقف کمک
به کساني کنم که اگر از خود اشعه خوبي ساطع نميکنند حداقل اساسا
فاقد اشعه باشند نه انکه از خود اشعه مخرب پخش کنند .
در خاتمه بايد بگويم که من اين گونه افراد را صفت -Exhibitionist مينامم
و از انان
بشدت گريزانم . نانا
-Me from Myself - to banish
- Had I Art
Impregnable my Fortress
-Unto All Heart
-But since Myself- assault Me
How have I peace
Except by subjugating
?Consciousness
And since We're mutual Monarch
How this be
-Except by Abdication
?Me- of Me
- Had I Art
Impregnable my Fortress
-Unto All Heart
-But since Myself- assault Me
How have I peace
Except by subjugating
?Consciousness
And since We're mutual Monarch
How this be
-Except by Abdication
?Me- of Me
Saturday, July 03, 2004
اندکي بدي در نهاد تو
اندکي بدي در نهاد من
اندکي بدي در نهاد ما...-
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي ايد
ابريزي کوچک به هر سراچه - هرچند که خلوتگاه عشقي باشد --
شهر را
از براي انکه به گنداب در نشيند
کفايت است . شاملو
اندکي بدي در نهاد من
اندکي بدي در نهاد ما...-
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي ايد
ابريزي کوچک به هر سراچه - هرچند که خلوتگاه عشقي باشد --
شهر را
از براي انکه به گنداب در نشيند
کفايت است . شاملو
دوست عزيزم پاگنده
پرسيده اي اگه نخواهي که ادم خوبه باشي بايد چيکار کني
سئوال بچگانه اي است زيرا هيچيک از ما نه ادم خوبه هستيم
و نه ادم بده
زيرا بدي و خوبي در وجود ما تواما شکل گرفته
ادم خوبه و ادم بده مال فيلمهاي هاليوود است .
ما يه مشت ادم سرگردون بد اقبال هستيم که سرنوشت ما را
از بد حادثه به گوشه و کنار پرتاپ کرده و متاسفانه چون عرصه به
همه ما تنگ است بيشتر اوقات يکديگر را مسبب اين ناملايمات
ميبينيم .
اين است لب مطلب و بس . نانا
پيک ايران
رئیس مجلس خبرگان : طبق دستور قران همه حق دارند اورانیوم را غنی سازی کنند
رئیس مجلس خبرگان : طبق دستور قران همه حق دارند اورانیوم را غنی سازی کنند
فوتبال
حالا که تب فوتبال داغه بهتره منم يه خاطره از فوتبال بنويسم
دقيقا نميدونم چند سالم بود شايد ده دوازده ساله .
بهر حال قرار بود تيم ملي اسرائيل با تيم ملي ايران در استاديوم
امجديه بازي کنه .
جو ضد اسرائيل بخاطر روابط خوب شاه با اسرائيل و مسائل فلسطين
خيلي قوي بود .
القانيان که يکي از سرمايه دارهاي بزرگ ايران بود و کليمي بود حدود
پنج شش هزار بليط خريده بود و مجاني بين کليمي ها پخش کرده بود
که برن تيم اسرائيل را تشويق کنند .
ولي کي جرات ميکرد تو يه استاديوم وسط يه مشت جوان که
چشمهاشون رو خون گرفته و دهانها کف کرده از تيم رقيب تو زمين
خود دفاع کنه !!!
پدرم مرا به امجديه برد و تصادفا کنار عده اي کليمي نشسته بوديم
خاطرم هست بغل دست من يه مرد کليمي ميانه سال خيلي سمپاتيکي
نشسته بود وچون من براي تيم ملي ايران زياد ابراز احساسات نميکردم
چون اساسا چيزي هم سرم نميشد و برام همه چيز بي تفاوت بود گاهي
لبخندي به من ميزد و اهي ميکشيد .
در موقعيت حساسي که تيم ملي ايران يه گل به تيم اسرائيل زد و فرياد
و خروش مردم به اسمان برخاست اين مرد کليمي نگاهي به من کرد و
اهي کشيد و گفت :
خدا کنه هر دوشون ببرن !!!!!!!! نانا
حالا که تب فوتبال داغه بهتره منم يه خاطره از فوتبال بنويسم
دقيقا نميدونم چند سالم بود شايد ده دوازده ساله .
بهر حال قرار بود تيم ملي اسرائيل با تيم ملي ايران در استاديوم
امجديه بازي کنه .
جو ضد اسرائيل بخاطر روابط خوب شاه با اسرائيل و مسائل فلسطين
خيلي قوي بود .
القانيان که يکي از سرمايه دارهاي بزرگ ايران بود و کليمي بود حدود
پنج شش هزار بليط خريده بود و مجاني بين کليمي ها پخش کرده بود
که برن تيم اسرائيل را تشويق کنند .
ولي کي جرات ميکرد تو يه استاديوم وسط يه مشت جوان که
چشمهاشون رو خون گرفته و دهانها کف کرده از تيم رقيب تو زمين
خود دفاع کنه !!!
پدرم مرا به امجديه برد و تصادفا کنار عده اي کليمي نشسته بوديم
خاطرم هست بغل دست من يه مرد کليمي ميانه سال خيلي سمپاتيکي
نشسته بود وچون من براي تيم ملي ايران زياد ابراز احساسات نميکردم
چون اساسا چيزي هم سرم نميشد و برام همه چيز بي تفاوت بود گاهي
لبخندي به من ميزد و اهي ميکشيد .
در موقعيت حساسي که تيم ملي ايران يه گل به تيم اسرائيل زد و فرياد
و خروش مردم به اسمان برخاست اين مرد کليمي نگاهي به من کرد و
اهي کشيد و گفت :
خدا کنه هر دوشون ببرن !!!!!!!! نانا
To Pa Gondeh
The veteran
When I was young and bold and strong
Oh,right was right, and wrong was wrong
My plume on high,my flag unfurled
I rode away to right the world
Come out , you dogs, and fight,said I-
But I am old , and good and bad
Are woven in a crazy plaid
I sit and say " The world is so
And he is wise who let it go
A battle lost,a battle won
"The difference is small,my son
Inertia rides and riddles me
.The which is called Philosophy
The veteran
When I was young and bold and strong
Oh,right was right, and wrong was wrong
My plume on high,my flag unfurled
I rode away to right the world
Come out , you dogs, and fight,said I-
But I am old , and good and bad
Are woven in a crazy plaid
I sit and say " The world is so
And he is wise who let it go
A battle lost,a battle won
"The difference is small,my son
Inertia rides and riddles me
.The which is called Philosophy
Friday, July 02, 2004
مراحل مرگ
ميگن هر مرگي براي انسان پنج مرحله داره
۱- خشم =anger
۲- انکار =denial
۳- چونه زدن=bargain
۴- افسردگي =depression
۵ - قبول =acceptance
ميگن هر مرگي براي انسان پنج مرحله داره
۱- خشم =anger
۲- انکار =denial
۳- چونه زدن=bargain
۴- افسردگي =depression
۵ - قبول =acceptance
شرايط خاص
پس از وقايع سي خرداد هنگامي که جو کشتار و وحشت توسط رژيم
جانيان اسلامي در سراسر شهر بوجود امد و هر روز خبر کشف يک
خانه تيمي مجاهدين و مقاومت انها و کشت و کشتار به گوش ميرسيد
يک روز جمعه ساعت ۵ صبح با صداي زنگ از خواب بيدار شدم
جواني بود که ان زمان دانشجوي دانشکده پزشکي دانشگاه تهران بود
و پسر عموي يکي از دوستانم بود و يکي دوبار به اپارتمان من امده بود
سمپات سازمان چريک هاي فدائي خلق بود .
در را باز کردم بروي مبلي نشست و با چهره اي بسيار خسته و چشمان
پف کرده و صورتي که بخوبي نشان ميداد ۲۴ ساعت است نخوابيده .
قهوه اي درست کردم و برايش اوردم به من گفت که خيلي متاسف است
که مزاحم شده ولي مساله مرگ و زندگي است .
گفت که يکي از دختران دانشکده پزشکي که مجاهد بوده در درگيري خانه
تيمي تيري به پهلويش اصابت کرده ولي موفق به فرار شده و با بستن
چادر نمازي به دور کمر براي جلوگيري از خون ريزي به دليل قطع ارتباطش
با سازمان به در خانه من امده و کمک طلبيده و اکنون ۲۴ ساعت است
که در خانه من است و خون ريزي دارد و تب شديدي دارد و من اين ۲۴
ساعت را نخوابيده ام اولا احتياج به يک دکتر جراح دارم براي بيرون اوردن
گلوله دوما براي سرم و باقي داروها بايد کسي سر نسخه داشته باشد
که بتوان از داروخانه گرفت
مدتي فکر کردم و تنها دکتر مورد اعتماد من يکي از اقوامم بود که دکتري
خوش گذران و قمار باز و در تحليل نهائي شاه پرست به او گفتم من تنها
ميتوانم به اين فرد براي کمک رجوع کنم .
با يکديگر به در خانه اين دکتر رفتيم در را که گشود از بوي الکلي که شب
قبل خورده بود خفه شديم بهر حال به درون رفتيم و من ماجرا را برايش
گفتم در جوابم چيزي گفت که تا امروز شوکه هستم گفت:
اه اين که نميشه من خود را از طريق سازمان در اختيار قرار داده ام ديگه
قرار نيست که موارد پراکنده اينجوري هم بهم رجوع بشه !!!!!
باور کنيد نزديک بود دو شاخ روي سر من سبز بشه .
بهر حال سه نفري به خانه ان پسر جوان رفتيم و ان دختر معصوم را جراحي
کرد و ان پسر به داروخانه رفت و سرم و انتي بيوتيک گرفت و اورد .
اگرچه متاسفانه ان دختر بعد تر دستگير و توسط جانيان اسلامي اعدام شد
ولي قصدم از نوشتن اين مطلب اين است که بگويم .
در شرايط خاص مبارزه
دختر مجاهد تير ميخورد
به درخانه يک کمونيست براي کمک ميرود
ان کمونيست به در خانه يک ازادي خواه براي کمک ميرود
و ان دو به درخانه يک سلطنت طلب براي کمک ميروند
و همه اين چهار نفر با چهار ايده متفاوت حول محور يک هدف متحد ميشوند
پس احتمالا همگي ما ايراني ها در تحليل نهائي در شرايط خاص مبارزه قرار
است با يکديگر متحد شويم به نظر شما اينطور نيست . نانا
پس از وقايع سي خرداد هنگامي که جو کشتار و وحشت توسط رژيم
جانيان اسلامي در سراسر شهر بوجود امد و هر روز خبر کشف يک
خانه تيمي مجاهدين و مقاومت انها و کشت و کشتار به گوش ميرسيد
يک روز جمعه ساعت ۵ صبح با صداي زنگ از خواب بيدار شدم
جواني بود که ان زمان دانشجوي دانشکده پزشکي دانشگاه تهران بود
و پسر عموي يکي از دوستانم بود و يکي دوبار به اپارتمان من امده بود
سمپات سازمان چريک هاي فدائي خلق بود .
در را باز کردم بروي مبلي نشست و با چهره اي بسيار خسته و چشمان
پف کرده و صورتي که بخوبي نشان ميداد ۲۴ ساعت است نخوابيده .
قهوه اي درست کردم و برايش اوردم به من گفت که خيلي متاسف است
که مزاحم شده ولي مساله مرگ و زندگي است .
گفت که يکي از دختران دانشکده پزشکي که مجاهد بوده در درگيري خانه
تيمي تيري به پهلويش اصابت کرده ولي موفق به فرار شده و با بستن
چادر نمازي به دور کمر براي جلوگيري از خون ريزي به دليل قطع ارتباطش
با سازمان به در خانه من امده و کمک طلبيده و اکنون ۲۴ ساعت است
که در خانه من است و خون ريزي دارد و تب شديدي دارد و من اين ۲۴
ساعت را نخوابيده ام اولا احتياج به يک دکتر جراح دارم براي بيرون اوردن
گلوله دوما براي سرم و باقي داروها بايد کسي سر نسخه داشته باشد
که بتوان از داروخانه گرفت
مدتي فکر کردم و تنها دکتر مورد اعتماد من يکي از اقوامم بود که دکتري
خوش گذران و قمار باز و در تحليل نهائي شاه پرست به او گفتم من تنها
ميتوانم به اين فرد براي کمک رجوع کنم .
با يکديگر به در خانه اين دکتر رفتيم در را که گشود از بوي الکلي که شب
قبل خورده بود خفه شديم بهر حال به درون رفتيم و من ماجرا را برايش
گفتم در جوابم چيزي گفت که تا امروز شوکه هستم گفت:
اه اين که نميشه من خود را از طريق سازمان در اختيار قرار داده ام ديگه
قرار نيست که موارد پراکنده اينجوري هم بهم رجوع بشه !!!!!
باور کنيد نزديک بود دو شاخ روي سر من سبز بشه .
بهر حال سه نفري به خانه ان پسر جوان رفتيم و ان دختر معصوم را جراحي
کرد و ان پسر به داروخانه رفت و سرم و انتي بيوتيک گرفت و اورد .
اگرچه متاسفانه ان دختر بعد تر دستگير و توسط جانيان اسلامي اعدام شد
ولي قصدم از نوشتن اين مطلب اين است که بگويم .
در شرايط خاص مبارزه
دختر مجاهد تير ميخورد
به درخانه يک کمونيست براي کمک ميرود
ان کمونيست به در خانه يک ازادي خواه براي کمک ميرود
و ان دو به درخانه يک سلطنت طلب براي کمک ميروند
و همه اين چهار نفر با چهار ايده متفاوت حول محور يک هدف متحد ميشوند
پس احتمالا همگي ما ايراني ها در تحليل نهائي در شرايط خاص مبارزه قرار
است با يکديگر متحد شويم به نظر شما اينطور نيست . نانا
Thursday, July 01, 2004
رزباد
در پاريس کافه هاي بخصوصي هست که تقريبا غير از دانشجو ها و
روشنفکرا کسي نميشناسه و نميره چون خيلي محيط خاصي داره
يکي از ان کافه ها که بيشتر شبيه باره تا کافه که ان سالهائي که من
انجا بودم پاتوق بود اسمش رزباد بود .
در سال ۱۹۷۴ شبي در رزباد با يک مرد کامبوجيائي که در پاريس درس
ميخواند و از سران جنبشهاي دانشجوئي بود و بسيار بسيار باسواد
اشنا شدم مدتي گپ زديم و چون ان روزها بيشتر دانشجويان
کامبوجيائي به کامبوج برگشته بودند و قدرت گرفتن پل پوت خيلي به
هيجان اورده بودشون از او پرسيدم خيال بازگشت به وطن نداري .
نگاهي به من کرد و گفت نه انها هم که رفته اند يا بزودي باز خواهند
گشت يا به اغوش مرگ خواهند شتافت .
اين روزها خيلي به ان مرد کامبوجي فکر ميکنم و ويژن منحصر به فردش
وقايعي که در ايران ميگذره خيلي بو داره هيچکس نميدونه چه خواهد
شد بعضي وقتها احساس ميکنم همه شرايط براي ظهور بناپارت يا
يک قلدر نظامي داره فراهم ميشه .
يادمه يه خبرنگاري از مائو تسه تونگ پرسيد نظرت راجع به انقلاب کبير
فرانسه چيه
مائو پاسخ داد :
هنوز زوده که ادم بگه !!!!!!!
در مورد انقلاب اسلامي هم بنظر ميرسه ما بايد بگيم هنوز زوده که
نظر بديم !!!!! نانا
در پاريس کافه هاي بخصوصي هست که تقريبا غير از دانشجو ها و
روشنفکرا کسي نميشناسه و نميره چون خيلي محيط خاصي داره
يکي از ان کافه ها که بيشتر شبيه باره تا کافه که ان سالهائي که من
انجا بودم پاتوق بود اسمش رزباد بود .
در سال ۱۹۷۴ شبي در رزباد با يک مرد کامبوجيائي که در پاريس درس
ميخواند و از سران جنبشهاي دانشجوئي بود و بسيار بسيار باسواد
اشنا شدم مدتي گپ زديم و چون ان روزها بيشتر دانشجويان
کامبوجيائي به کامبوج برگشته بودند و قدرت گرفتن پل پوت خيلي به
هيجان اورده بودشون از او پرسيدم خيال بازگشت به وطن نداري .
نگاهي به من کرد و گفت نه انها هم که رفته اند يا بزودي باز خواهند
گشت يا به اغوش مرگ خواهند شتافت .
اين روزها خيلي به ان مرد کامبوجي فکر ميکنم و ويژن منحصر به فردش
وقايعي که در ايران ميگذره خيلي بو داره هيچکس نميدونه چه خواهد
شد بعضي وقتها احساس ميکنم همه شرايط براي ظهور بناپارت يا
يک قلدر نظامي داره فراهم ميشه .
يادمه يه خبرنگاري از مائو تسه تونگ پرسيد نظرت راجع به انقلاب کبير
فرانسه چيه
مائو پاسخ داد :
هنوز زوده که ادم بگه !!!!!!!
در مورد انقلاب اسلامي هم بنظر ميرسه ما بايد بگيم هنوز زوده که
نظر بديم !!!!! نانا
بسیار خوب مهناز
پیامت را گرفتم خوشحالم که عقل خود را بکار گرفتی
اسمش را هرچی میخواهی بذار
نصیحت دوست یا هرچه ....
تنها تمامش کن . از توجه ات متشکرم . نانا
پیامت را گرفتم خوشحالم که عقل خود را بکار گرفتی
اسمش را هرچی میخواهی بذار
نصیحت دوست یا هرچه ....
تنها تمامش کن . از توجه ات متشکرم . نانا
Subscribe to:
Posts (Atom)