Tuesday, July 27, 2004

دوستان عزيزم

امروز صبح وقتي امدم پشت کامپيوتر پيامهاي شما را که همگي از
روي مهر و محبت نسبت به من نوشته شده خواندم
از همگي شما براي سر عقل اوردن من بي نهايت سپاسگزارم براي
اينکه احساس اين لحظه خودم را بنويسم تصميم گرفتم يک ماجراي
واقعي که برام در امريکا پيش امد براتون بنويسم

ماههاي اولي که به امريکا امدم پس از جا افتادن تصميم گرفتم براي
خود ماشيني بخرم شبي در يک ميهماني منزل يک ايراني صاحب خانه
يک دلال ماشين ايراني را به من معرفي کرد و گفت اين شخص چون کارت
مخصوص دارد ميتواند از اکشن که جائيست که اغلب ماشين هائي را که
صاحبانش قادر به پرداخت قسط ان نيستند بانک ضبط ميکند به قيمت خوب
برايت بخرد .
به هر حال با اين شخص قرار گذاشتم که عصر روز بعد به اکشن برويم
تصادفا عصر روز بعد هوا باراني بود و تقريبا تاريک شده بود که به انجا
رسيديم در پارکينگ بزرگ ان محل هزاران ماشين پارک شده بود و اين
دلال ايراني مقداري از انها را به من نشان داد براي من مطلقا فرقي
نميکرد چون من از ماشين و قالي و جواهر هيچ چيز سرم نميشود و
در مورد اين سه چيز خر خر هستم .
بالاخره ماشين کوچک سياهي يافت و به من گفت اين ماشين خوبي
است ماشين نامش تيري هاندرد زي اکس نيسان بود و قيمتش ان روزها
يعني حدود بيست سال پيش بيست و پنج هزار دلار بود همه چيز
کامپيوتري که براي ان زمان خيلي مهم بود دلال گفت اگر اين ماشين را
بتوان با قيمت خوب خريد عاليه من هم مطابق معمول گفتم باشه .
در حين اکشن اين ماشين تنها دو مشتري داشت دلال من و يک فرد ديگر
و وقتي قيمت به يازده هزار دلار رسيد ان فرد ديگر متوقف شد و دلال من
اين ماشين را خريد و پولش را پرداخت و با هم برگشتيم از انجائي که من
هميشه بايد بلافاصله حسابم را با مردم تصفيه کنم من هم چکي به مبلغ
يازده هزار دلار نوشته به او دادم ولي اين فرد ابله به من نگفت که اين نوع
ماشين ها به سرعت دزديده ميشود و بايد بلافاصله بيمه اش کني !!
دو سه روزي با اين ماشين سرکار رفتم و برگشتم و روز سوم يه خانم ايراني
که شوهرش معتاد بود و وضع بسيار بدي داشتند مرا ديد و گفت مبارکه چه
ماشين قشنگي است و شب هنگام با شوهر ايراني معتاد خود به در خانه
من امد و گفت شوهرش ميخواهد ماشين را ببيند من هم کليد را به انها
دادم و رفتند و ماشين را وارسي کردند و سيستم الارمش را هم ياد گرفتند
و کليد را به من داده خداحافظي کردند و رفتند
نيمه همان شب هنگامي که من خواب بودم احتمالا اين اقاي معتاد به پارکينگ
خانه من امده و ماشين را دزديد .
فرداي ان روز هنگامي که به پليس خبر دادم و پليس فهميد که ماشين را بيمه
نکرده بودم به من گفت در مورد ان يازده هزار دلارت بهتره فراموش کني چون
اين ماشين يا الان در يک گاراژ تکه تکه شده و يا اکنون از مرز هم گذشته و به
مکزيک برده شده است !!!
بهت و حيرت مرا از از دست دادن اين پول و ناداني خود ميتوانيد حدس بزنيد
در اين لحظه با وقايعي که اينجا پيش امده همان احساس را دارم . نانا

1 comment:

Anonymous said...
This comment has been removed by a blog administrator.