فوتبال
حالا که تب فوتبال داغه بهتره منم يه خاطره از فوتبال بنويسم
دقيقا نميدونم چند سالم بود شايد ده دوازده ساله .
بهر حال قرار بود تيم ملي اسرائيل با تيم ملي ايران در استاديوم
امجديه بازي کنه .
جو ضد اسرائيل بخاطر روابط خوب شاه با اسرائيل و مسائل فلسطين
خيلي قوي بود .
القانيان که يکي از سرمايه دارهاي بزرگ ايران بود و کليمي بود حدود
پنج شش هزار بليط خريده بود و مجاني بين کليمي ها پخش کرده بود
که برن تيم اسرائيل را تشويق کنند .
ولي کي جرات ميکرد تو يه استاديوم وسط يه مشت جوان که
چشمهاشون رو خون گرفته و دهانها کف کرده از تيم رقيب تو زمين
خود دفاع کنه !!!
پدرم مرا به امجديه برد و تصادفا کنار عده اي کليمي نشسته بوديم
خاطرم هست بغل دست من يه مرد کليمي ميانه سال خيلي سمپاتيکي
نشسته بود وچون من براي تيم ملي ايران زياد ابراز احساسات نميکردم
چون اساسا چيزي هم سرم نميشد و برام همه چيز بي تفاوت بود گاهي
لبخندي به من ميزد و اهي ميکشيد .
در موقعيت حساسي که تيم ملي ايران يه گل به تيم اسرائيل زد و فرياد
و خروش مردم به اسمان برخاست اين مرد کليمي نگاهي به من کرد و
اهي کشيد و گفت :
خدا کنه هر دوشون ببرن !!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment