Tuesday, March 29, 2005


To You


,If you were coming in the fall
I'd brush the summer by
,With half a smile and half a spurn
.As housewives do a fly

,If I could see you in a year
I'd wind the months in balls
,And put them each in separate drawers
.Until their time befalls

But now , all ignorant of the length
,Of time's uncertain wing
,It goads me , like the goblin bee
.That will not state its sting
مرگ در ونيز

فيلم مرگ در ونيز هم در رابطه با نوول توماس مان ساخته شده
است .
ويسکونتي قهرمان کتاب توماس مان را از نويسنده به يک
کمپوزر تغيير داده که بسيار به گوستاو مالر نزديک است .
در اين فيلم ويسکونتي از فلاش بک براي نشان دادن تضادهاي
بورژوائي قهرمان فيلم گوستاو فن اشنباخ استفاده کرده است .
اين قهرمان داراي حساسيت هاي هنري است که با وسوسه هاي
جنسي او نسبت به پسري جوان به نام تادزيو در جنگ است .
فيلم به روشني جريان زيرين ذهن او را که در آميخته با هموسکسواليته
است نشان ميدهد .
افکار دروني اين کمپوزر در طول فلاش بک ها تنگناي روشنفکرانه او
را مطرح ميکند .
دوست او آلفردو مرتبا به نقش مبهم و ناروشن حساسيت و واقعيت در
خلاقيت هنري اشاره دارد .
در حالي که اشنباخ شسته و رفته به زيبائي ناب و انديشه روشن گرانه
معتقد است
در يک فلاش بک ما شاهد عدم استقبال خشونت آميز کار هنري او توسط
مردم و منقدين هستيم
و در فلاش بک ديگري شاهد عدم برقراري ارتباط بين مغز و جسم او
ويسکونتي در صحنه اي از تادزيو پسري زيبا و جوان در حال زدن پيانو به
صحنه اي از گذشته اشنباخ ميرود که او را در فاحشه خانه اي با زني نشان
ميدهد که در هر دوي اين صحنه ها او قادر به ارضا تمايلات جسماني خود
نيست .
اگر قسمت هاي فلسفي فيلم را کنار بگذاريم ويسکونتي با موفقيت به ما
فردي از آريستوکراسي را در هتلي بسيار الگانت در ليدوي ونيز نشان ميدهد
که آميخته با تصاويري نوستالژيک و احساسي و در واقع بدرودي است به
دنيائي که به شکل فاجعه آميزي در حال ناپديد شدن است .
او به آهستگي دوربين را به روي اطاقهاي مجلل نهارخوري با لابي هاي مجلل
و پر از مبلمانهاي اشرافي و گلها و غذاهاي بسيار با شکوه حرکت ميدهد .

لاس زدن اشنباخ با هموسکسواليته تبديل به برخوردي بين روشنفکري سترون
او با پيري - تنگناي اشنباخ با خود است .

قهرمان شيطاني و سمبوليک رمان توماس مان نويد آور مرگ در زمان اپيدمي
وبا در ونيز است زيرا او نه تنها بدشگوني پوسيدگي و مرگ است بلکه
آينه اي از يک استحاله سکسوال قبل از تسليم مرگ شدن ميباشد .
شايد در طول تاريخ سينما چند فيلم توانسته باشند تصوير مرگ را به اين شکلي
که ويسکونتي ارائه داده در ذهن تماشاگر حک کنند

اشنباخ در ساحل در حالي که توسط سلماني هتل در تلاشي بي حاصل با
رنگها و پودرها براي جوان نشان دادنش بکار برده در حالي که به بدن زيبا و
جوان تادزيو خيره مانده مرگ را ملاقات ميکند و در حالي که رنگها بر اثر گرما
و عرق مرگ به او شکل دلقکي را داده ميميرد و اين مرگ همان پايان و مرگ
آريستو کراسي است . نانا
لعنتي ها

براي فيلم لعنتي ها ويسکونتي شديدترين نوع انتقاد اشتباه
را آماج قرار گرفت .
زيرا منقدين ايده معرفي پوسيدگي را با علاقه او به ادامه آن
اشتباه گرفتند !!!
داستان لعنتي ها موضوعي به شدت پيچيده است .

کل ماجرا انحلال خاندان فن اشنباخ در دهه سي ميباشد .
کل فاميل مجموعه اي از ناجورها - قدرت طلب ها و فاسدها
ميباشند .
بارون حواخيم فن اشنباخ که سرکرده آنان است به دست مدير
داخلي کارخانه آّهن خود به نام فردريک بورکمان که با زن او
بارونس سوفي رابطه عشقي و جنسي دارد کشته ميشود .

پسر بارونس که مارتين نام دارد و وارث کارخانه آهن ميباشد توسط
مادر خود و معشوق او با دغل کاري مجاب ميشود که کل ثروت خود
را براي کمک به نازي ها در اختيار آنان بگذارد.

پسر بزرگ بارون به نام کنستانتين که حالا يکي از افسران برجسته
نازي است مخالف دادن ثروت خانواده به هيتلر براي اهداف نازي ها
ميباشد که به توطئه معشوق مادر يا همان فردريک کشته ميشود

در نهايت مارتين جوان کليه دغل کاريهاي پيشنهادي به خود را قبول
کرده و ايده فاشيزم را کاملا قبول ميکند و در اين راستا :
ابتدا به مادر خود تجاوز کرده
سپس مادر و معشوق او را وادار به ازدواج با يکديگر و سپس خودکشي
دو نفره ميکند .

صحنه شروع فيلم لعنتي ها که فاميل را دور ميز غذا نشان ميدهد به
طور مستقيم برگرفته از کتاب بادن بروکز نوشته توماس مان است .
رابطه پيچيده سوفي - فردريک - مارتين برگرفته از تراژديهاي يوناني و
مکبث شکسپير است
و نام ترجمه شده فيلم ( غروب خدايان ) به فضاي اپراي واگنر اشاره اي
دارد .
نگاه ويسکونتي به هموسکسواليته نگاهي است که قبل از پازوليني
در ( تئوراما) و برتولوچي در ( کنفورميست ) به آن دارند .
بعدتر اين نگاه در سينماي ايتاليا توسط آتوره اسکولا در فيلم ( يک روز
بخصوص ) شکسته شد و نگاهي سمپاتيک و جديد به هموسکسواليته
عرضه گرديد .
اگرچه فيلم لعنتي ها را نميتوان فيلم دقيقي در مورد ريشه هاي فاشيزم
ارزيابي کرد ولي اين فيلم فيلمي به شدت استعاره اي است .
و اين استعاره بيش از همه چيز در تصاوير سينمائي با نشان دادن طبيعت
آتش افروز فاشيزم و دگر ديسي و نابساماني رواني آن که همگي کابوسي
ميباشند ارائه گرديده .

اين آتش را در سراسر فيلم ميتوان ديد .
در شروع فيلم با نشان دادن کوره اي سوزان
پرچم فاشيسم در زمينه آتش شومينه
آتش کتاب سوزان
و حتي زمينه آتشين پرده هاي اطاق خوابي که صحنه خودکشي اجباري
مادر و معشوق است . نانا

Sunday, March 27, 2005


To you


,That I did always love
I bring thee proof
That till I loved
.I did not love enough

,That I shall love always
I offer thee
,That love is life
.And life hath immortality

Friday, March 25, 2005

تريلوژي ويسکونتي

لوکينو ويسکونتي کارگردان نامي ايتاليائي سه فيلم
معروف دارد که در واقع تريلوژي شمرده ميشوند .
اين سه فيلم به ترتيب
لعنتي ها
مرگ در ونيز
لودويگ
نام دارند در اين سه فيلم ويسکونتي جامعه ايتاليا را در
دوره قبل از جنگ اول تحليل ميکند تا تصويري وسيع تر از
فرهنگ و سياست اروپا به ما نشان دهد .

در لعنتي ها ويسکونتي چگونگي به قدرت رسيدن
ناسيونال سوسياليستها را در جمهوري وايمار و از طريق
تاثير فاجعه آميز آن بروي يک فاميل آريستو کرات نشان
ميدهد.

در مرگ در ونيز او چهره تکان دهنده اي از زيبائي و پوسيدگي
را با تاليفي از رمان توماس مان نشان ميدهد .

و در لودويگ او به کشف زندگي لودويگ دوم پادشاه بواريا و
جنون او و رابطه او با هم راه هميشگي خود ريچارد واگنر ميپردازد

هر يک از اين سه فيلم به شکل بسيار مترقيانه اي تحول سليقه
شخصي ويسکونتي را در پروسه کار بيان ميکند .
اين فيلم ها جلال و شکوه سالنها و لباسها را و همچنين نورپردازي
حساس و به طرز دردناکي کار آهسته دوربين را مينمايانند .
برخي از منقدين ويسکونتي اغلب پرداختن او را به اضمحلال و
پوسيدگي آريستو کراسي رامورد نقد قرار داده و گفته اند که اين
يک صدمه جدي به کارهاي او است .
ولي ويسکونتي که خود از خانواده آريستو کراتي از ميلان است
براي راه سمپاتيک خود در برخورد به آريستوکراسي مطلقا خود
را قابل سرزنش نميداند و ميگويد :

-- اگر تو آرزو داري که يک قصه خاص از يک جامعه خاص را بيان
کني الزامي است که در فضائي آن رابگوئي که اين جامعه زيسته
است آيا اين طور نيست ؟
جامعه اروپائي تا قبل از جنگ جهاني دوم بالاترين نوع تضاد را دارا
بود .
از طرفي بهترين نتيجه زيبا شناسي
و از طرف ديگر جهان مدرن که رديف و پشت گردن و کلا خاکستري
و بدون سليقه
من داستان هاي خود تخريبي و فروپاشي فاميلي هاي بزرگ را
چون مرثيه اي ميگويم چون اعتقاد خاصي به مرگ دارم درست به
گونه اي که توماس مان داشت توماس مان خود مرگ فرهنگ آلمان
بود .
من مرگ فرهنگ ايتاليا
و آنچه همواره براي من جالب بوده تحليل يک جامعه مريض است .


در فرصتهاي آينده يک به يک اين فيلمها را شکافته و نقدي بر آنها
خواهم نوشت . نانا

Thursday, March 24, 2005


به يکتا


تـــو آن ماهي که در گــردون نگنجي
تـــــــو آن آبي کـه در جيحون نگنجي

تـــــو آن دري که از دريـــــا فزونـــي
تـــو آن کوهي که در هـامون نگنجي

چه خوانم من فسون اي شاه پريــان
که تــو در شيشه و افسون نگنجــي

تو خورشيدي قبايت نـور سينه ست
تــو انــــــدر اطلس و اکسون نگنجي

تو معجوني که نبــــــــــود در ذخيره
ذخيره چيست در قانـــــــون نگنجي

بگويد خصم تا خـــود چـــــون بود اين
تــــــو از بي چوني و در چون نگنجي

چنين بــــــــــودي در اشکم گاه دنيا
بگنجيدي ولي اکنـــــــــــون نگنجي

مخــــوان در گوشها اين را خمش کن
تــــو اندر گوش هــــر مفتون نگنجي

مولوي
جلو زدن

فاطمه حقيقت جو پس از اعلام ممنوع الخروج شدنش
اين سخنان را گفته :

(حقيقت جو با بيان اينكه هيچ گاه قصد خروج به نيت اقامت
در كشورهاي ديگر را نداشته و ندارد تصريح كرد: آناني كه
ديگر جايگاهي در ميان مردم ندارند، بايد از اين كشور فرار
كنند نه اصلاح طلباني كه اكثريت مردم را پشتوانه خود
دارند. )

اين خانم متوسط العقل در موردي که گفته آنان که ديگر
جايگاهي در ميان مردم ندارند است که بايد فرار کنند
حقيقت روشني را بيان داشته .
ولي در بخش دوم سخنانش که راجع به اصلاح طلبان حرف
زده بشدت اشتباه کرده چرا؟

زيرا از بخش دوم رياست جمهوري خاتمي و فعاليت اصلاح
طلبان ديگر آنان بودند که لنگان لنگان به دنبال مردمي که
سالها از نظر فکري و خواست از آنان جلوتر زده بودند ره
ميسپردند تا اکنون و هرچه زمان بيشتر گذشت اين فاصله
زيادتر و زياد تر شد . مگه نه ؟ نانا
جهل مرکب زنان


دوست گرامي خلبان کور در پستي چنين نوشته :

تباه‌شده‌گیِ زن به دو چيز اثبات می‌شود، سردمزاجی‌اش
و پافشاری‌اش بر حقوق‌اش به‌عنوانِ جنسِ مونث.


اگر چه بحث زنان و حقوق آنان بحثي است بسيار پيچيده و
ابعاد گوناگوني دارد با گذشتن از بخش اول سخنان شما در
مورد سردمزاجي که از صلاحيت من خارج است به بخش دوم
سخنان شما ميپردازم و دو نکته کوچک را ياد آور ميشوم .

دوست ارجمند اگر با انصاف و عدالت به نقشي که هر زني
و هر مردي در زندگي خود بازي ميکند نگاه کرده و موقعيت
زنان را در سراسر جهان به دو شکل تقسيم بندي کنيم
از نظر اقتصادي تنها دو گروه زن وجود دارند آنان که در تقسيم
اجتماعي کار به کار با دستمزد در بيرون خانه مشغولند و
آنان که در تقسيم اجتماعي کار با مسائل اقتصادي سر و کاري
نداشته و به خانه و پرورش کودک مشغولند .
براي من زني که مسئوليتش در زندگي خانه و فرزند است و
بار اقتصادي زندگي او به دوش شوهر است بسيار طبيعي است
که هنگامي که شوهر فشار بيش از حد اجتماعي براي تنازع
بقاي خود و خانواده خود را به دوش ميکشد گاهي آماج تند خوئي
شوهر خود باشد و اين به هيچ عنوان معني ستم را
ندارد زيرا اگر همين زن ديگي بزرگ از هر خورشتي آماده کند و
ناگهان به دليلي اين خورشت بر زمين ريزد مگر او شوهر بخت
برگشته را آماج عصبانيت خود نميکند ؟
و يا اگر يخچال بزرگتري دلش بخواهد و امکانات اقتصادي اجازه
خريد را به آنان ندهد مگر او شوهر نگون بخت را آماج زخم زبان
اين کمبود قرار نميدهد ؟
هر که بگويد نه به خود و ما دروغ ميگويد .

و اما راجع به دسته دوم يعني خانم هاي شاغل من اکنون خبر
ندارم در ايران چه ميگذرد ولي بيست سال پيش کاملا در جريان
روابط اقتصادي بعضي خانواده هائي که هم زن کار ميکرد و هم
شوهر بودم .نميدانم شايد به دليل اين که ساليان بسياري از
کارکردن زنان ايراني در اجتماع نگذشته باشد است که زناني که
کار ميکردند غير از مقدار بسيار زيادي که از حقوق خود خرج قر و فر
خود ميکردند و اينرا کاملا حق طبيعي خود ميدانستند باقي مقدار
پولي را که ميساختند
به گونه اي در ميان ميگذاشتند که انگاري به شوهر خود صدقه
ميدهند و تازه خيلي ها مقداري از آن پول را حق خود براي کمک به
خانواده خود ميدانستند و چه درگيري ها که از اين طريق به وجود
نمي آمد !!!!!!!!
و تازه از همه اين حرفها گذشته اگر خداي ناکرده زبانم لال شوهر
بسيار با کفايت اين زنان بر اثر تصادف مدتي بيکار ميماند تمامي حرمت
و احترام خود را پيش زن خود که به کار اجتماعي اشتغال داشت از
دست ميداد !!!!!!!!!

تا زماني که زنان در نيابند که جوهره اشتراک در زندگي زناشوئي يعني
چي هرگز قادر به رسيدن به خواسته برابري نسبي خود با مردان
نخواهند بود .
تا زماني که بد اخلاقي شوهر مستاصل خود را براي در آوردن نان
شب به حساب برتري اقتصادي او ميگذارند ولي بد اخلاقي خود را
هنگام تلف شدن کار مفيد خود يعني ريختن غذا و يا شکستن ظرف
ترشي که زحمت کشيده و فراهم کرده اند حقي طبيعي و انساني
براي خود بدانند و مرد بيچاره را آماج عصبانيت خود قرار دهند سورنا
را از دهنه گشادش ميزنند
و تا وقتي که زنان شاغل کار خود را لطفي در حق مرد زندگيشان
دانسته و از او طلبکار باشند و او را مسئول در آوردن نان شب و حقوق
خود را کمکي به او وبخش فنسي زندگي بدانند باز هم سورنا را از دهنه
گشادش ميزنند و خواهند زد و در اين جهل مرکب ابدالدهر خواهند
ماند . نانا

A Toi


Les mains dans les mains restons face a face
Tandis que sous
Le pont de nos bras passe
Des eternels regards l'onde si lasse

Vienne la nuit sonne l'heure
Les jours s'en vont je demeure
اختلاف يک خط و دو خط

يکي از بزرگترين اشتباهات انسانها اين است که
تصور ميکنند جريان زندگي مانند خطي منحني که بالا و
پائين دارد است که وقتي اين جريان بالا ميرود لحظه هاي
شادي و وقتي پائين ميايد لحظه هاي غم و درد است .

در حالي که به نظر من اين گونه نيست بلکه در برابر چشمان
ما دو خط است که همراه هم و به موازات هم کشيده شده
يکي خط شادي و ديگري غم و هر دوي اين اتفاقات ميتواند
همزمان براي ما پيش آيند.

شايد اين يکي از دلائل تحملات رنج و درد براي ما انسانها و
ميل شديدمان به زندگي باشد . نميدانم ؟ ميگويم شايد . نانا
دست راستشون زير سر ما


(رئیس حکومت قرقیزستان به همراه خانواده با هیلکوپتر از پایتخت
گریخت: مخالفان رادیو تلویزیون دولتی را اشغال کردند )


يعني ما از قرقيزي ها هم کمتريم !!!!!! بابا مردم يه تکون بخورن
هزاران هليکوپتر به هوا بلند ميشه که از پنجره هاش عبا و عمامه
معممين نا محترم تو باد تکون تکون ميخوره !!!!!!!! نانا

Wednesday, March 23, 2005


به يکتا


دلم همچون قلم آمــــد در انگشتان دلـــــــــــداري
که امشب مي نويسد زي نــــويسد بـــــاز فرداري

قلم را هم تراشـــــد او رقـــاع و نسخ و غيــــر آن
قــــــلم گويد که تسليمم تو داني من کيم بــــاري

نيارد آن قلم گفتن بـــــه عقل خـــــويش تحسيني
نداند آن قـــــلم کردن بـــــه طبع خويش انـــــکاري

اگر او را قلم خـــــوانم وگــــــر او را علم خوانــــــم
درو هوش است و بيهوشي زهي بيهوش هشياري

نگنجد در خـــــرد وصفش که او را جمع ضـدين ست
چه بـــــي ترکيب ترکيبي عــــجب مجبـــور مختاري

مولوي
به زيتون



زالو


زيتون عزيزم هنگامي كه در پاريس زندگي ميكردم
در بين بچه هاي دانشجو پسري كرمانشاهي بود به نام
چنگيز براي وصف اين پسر نزديك ترين صفت ميتواند
ابله مردرند باشد .
او از زمان آشنايي با بچه هاي ديگر هرگز سهميه
خود را از ميز رستوراني كه ميرفتند نپرداخته بود !!
و هر بار از يكي از بچه ها خواسته بود كه سهم او را
به پردازند و او ديرتر تصفيه حساب خواهد كرد و هرگز
با كسي تصفيه حساب هم نكرده بوده .
وعده اصلي غذا را كه شام باشد به هر طريقي خود را به
خانه بچه ها رسانده و در غذاي آنان سهيم شده بوده و به
همين دليل چون احتمالا توانسته بود پولي پس انداز كند
تصميم گرفته بود كه كرايه هم نپردازد !!!! به همين
دليل هميشه با تشك يك نفره خوش خوابي ميتوانستي او
را ببيني كه روي كله اش چون خنچه عروسي گذارده و از
اين ور شهر به اون ور شهر ميرود !!!!!!!!! و اين يكي
از خنده دار ترين صحنه هايي بود كه من ديده بودم !!!

ابتدا با پسري بسيار نازنين و متمدن اطاق لانه موش آن
بيچاره را سهيم شد !!!!!! پس از دو هفته پسرك بالاخره
با دعوا او را بيرون انداخت .
سپس روزي كه من با دو دختر ۱۹ ساله كه بسيار بي تجربه
بودند در كافه اي نشسته و قهوه مينوشيديم و اين دو دختر
آپارتماني بزرگ و دو اطاق خوابه داشتند
به سر ميز ما آمد و نشست و شروع به لاس زدن با اين دو
دختر بي تجربه كرد ( يادم رفت بگم بسيار خوش قيافه بود )
من احمق فراموش كردم به اين دخترها ندا را برسانم و چون
كاري جايي داشتم كافه را ترك كردم .
واز دوسه روز بعد كار من شده بود تيرهاي سرزنش اين دو
دختر نازنين را آماج باشم !!!!!! چون گويا آن روز اين
شماره تلفن و آدرس يكي از دخترها را گرفته و شب هنگام
ساعت ده در آپارتمان آنها را زده و با تشكي خوش خواب
روي سرش !!!!! پشت در بوده و از آن روز خورده كنگر و
انداخته لنگر !!!!!!!!
من از آنان معذرت خواهي كردم و گفتم اگر توانستم خود
را راضي كنم با او روبرو خواهم شد .
فرداي اين گفتگو همان دختر گريان به خانه من آمد و گفت
ميدوني آن چنان پررو شده كه ميگه چرا من نيام تو اطاق
تو و تو تخت تو بخوابم تا اطاق نشيمن ريخته واريخته نشه !!!
اينجا ديگر صبر وقرار من پايان يافت .
به خانه دو دختر حوان رفتم و چون نبود با حضور دو دختر
منتظر نشستم .
هنگامي كه رسيد قبل از نشستن به او گفتم
تشكت را بردار و از اين خانه براي هميشه بيرون برو.
گفت چرا ؟
گفتم زيرا من به تو ميگويم .
گفت خوب اگه نرم مثلا چي ميشه ؟
گفتم هم اكنون با اين دو دختر به اداره پليس رفته و سابقه
تمامي شارلاتان بازي هاي تو را گزارش داده و ماجراي اغفال
اين دو دختر و جا انداختن خودت را در اين آپارتمان طي گزارشي
مفصل شكايت خواهيم كرد .
وسايل خود را برداشته و خارج شد .
از او ماجراها دارم شايد فرصت ديگري بيشتر بنويسم ولي اين
پست را با خاطره خنده داري از او خاتمه ميدهم .

خاطرم هست كه يكي از سينماهاي پاريس فيلم پرتقال كوكي
كوبريك را نشان ميداد و بعد از ظهر يكشنبه اي بود و من تصميم
گرفتم بروم ببينم معمولا پاريس در روزهاي يكشنبه بسيار خلوت
و دلمرده است .
هنگامي كه قدم زنان به طرف سينمايي كه فيلم را نشان ميداد
ميرفتم ناگهان با او كه تشك خوش خواب را روي سر داشت روبرو
شدم گفت سلام كجا ميري ؟
گفتم دارم ميرم فيلم كوبريك را ببينم .
براي اينكه پول بليط سينما را ميهمان من بشه گفت
چه خوب منم باهات ميام !!!!!!!!
من يه نگاهي به تشك بالاي سرش انداختم و گفتم با اين ؟
گفت آره ميسپرم به دربون سينما!!!!!!!
با عصبانيت گفتم
چون ميدونم تو دست از سرم ورنميداري با صداي بلند اعلام ميكنم
كه من گه بخورم برم پرتقال كوكي من غلط بكنم برم پرتقال كوكي
و همينطور كه صدام بالاتر و بالاتر ميرفت
گفت خوب خوب من ميرم خداحافظ
بلند گفتم برو كه برنگردي چنگيز !!!!!!!!!! نانا
عرب كله خر

عرب كله خري به نام معمر قزافي معروف
در سخناني راجع به ايران چنين گفته

معمر قذافي گفت ايران در جهان آينده اي ندارد

اگرچه بي دست گوزيده ولي خدمتتون عرض كنم
كه ببينيد كه آش چه اندازه شور گشته !!!!!! نانا
به خدا ما ايراني ها خداييم

چهار تن از جمله سه ايراني در شيکاگوي آمريکا
به اتهام تبهکاري بازداشت شدند [ ساعت پيش ۵:۱۴ ]

اين خبر رو تو راديو فردا بخونيد تا ببينيد
سه مرد ايراني مسن در تجارتي رفته اند كه
فقط و فقط منحصر به مافياي اصلي امريكاست
حالا بگيد ما يكي يكي هنرمند نيستيم !!!!!!
خوب بابا اين هنره ديگه پس چيه ؟ نانا
پاسخ

(دبيركل جبهه مشاركت:مردم امروز بيش از هر زمان قدر راي خود را مي‌دانند)

به همين دليل است که به کانديداهای رئيس جمهوری از هر گروه و دسته ای از سر تا پا ميشاشند . نانا

Tuesday, March 22, 2005

,You left me,sweet , two legacies
A legacy of love
,A heavenly father would content
.Had he the offer of

You left me boundaries of pain
,Capacious as the sea
,Between eternity and time
.Your consciousness and me

به يکتاي عالم من


اشغال

جونم برات بگه يه دوستي داشتم که فيلم بردار تلويزيون
بود در دوره شاه .
ماجراهاي متعدد خنده داري از وقايع بعد از انقلاب در
تلويزيون قطب زاده برام گفت که اغلب ميمردم از خنده
يکي از اونا را برات مينويسم .
ميگفت روز ۲۴ بهمن که به ساختمان جام جم سر کار
رفتيم همه چيز بهم ريخته بود وقتي که از جلوي اطاق
يکي از مدير کل هاي اساسي جام جم که اولترا مدرن
دکوراسيون شده بود رد ميشدم ديدم در اطاق باز است
و يه دست رختخواب شندره پندره وسط اطاق روي زمين
پهن است و وسط اطاق از اين ور به اون ور يه طناب
بستن و روي طناب يه جفت جوراب شسته آويزونه و يه
تنکه مردانه کودري گلدار کنارش !!!!!!
همين طور که با حيرت دم در اطاق واستاده بودم و به درون
نگاه ميکردم يهو يه صداي اهه اوهه يا الله بلند شد و از تو
دستشوئي يه طلبه ريش دار در حالي که درست مثل پرويز
صياد در نقش صمد لباس پوشيده بود ياالله ياالله گويان در
حالي که آب از سرو رويش ميچکيد و دست نماز گرفته بود
خونسرد به اين اطاق آمد و رفت وسط اطاق ايستاد به نماز
خوندن .
بعدا براي بچه ها گفت که :
- چون اطرافيان امام به او گفتند که تلويزيون يک دستگاه ارتباط
جمعي مهم است !!!!! و وسيله تبليغ !!!!! و خطرناکه که دست
عناصر غير اسلامي بيفته خميني بلافاصله اين طلبه را احضار
کرده و گفته ميري شب تو تلويزيون ميخوابي و تا من نگفتم از
اونجا خارج نميشي !!!!!!!

اونوقت اين روشنفکراي ما ميگفتند:
- آخوند که چيزي سرش نميشه !!!!!!!!!!! نانا
سرجاليز

راديو فردا يه عکس از سفير جمهوري اسلامي
در انگليس انداخته درست انگار يه نکره دهاتي رو
همين الان از سر جاليز ورداشتن با جرثقيل
گذاشتنش تو لندن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نانا

Monday, March 21, 2005


شهريار خرد و معني بازگشت


گناهش به گردن اميد ميلاني !!!!!!!! نانا

Sunday, March 20, 2005

MEMORY


دوستي در وبلاگش اين جمله را نوشته :

(گاهي‌كه‌بزندگي‌خودنظرميكنم ولحظه‌لحظه‌هايم‌راازكودكي‌بياد
مي‌آورم احساس‌ميكنم‌كه‌هميشه‌ميان‌خاطراتم‌تهي‌هستم،
انگار‌خاطره‌هايم‌مال‌من نيست...ياشايد‌من‌مال‌خاطره‌ها نيستم)


براي اين دوست بخشي از کتاب نا آگاهي ميلان کوندورا را ترجمه
کرده ومينويسم . نانا


.......حد متوسط زندگي يک انسان هشتاد سال است هر فردي
در ذهن خود زندگي خود را در اين هشتاد سال تصور و برنامه ريزي
ميکند .
اين را همه ميدانند ولي به ندرت کساني درک ميکنند که سالهائي
که خواهند آمد مطلقا گارانتي نخواهد بود ( مانند درازاي دماغ يا
رنگ چشمان) که يکي از داده هاي گارانتي شده به انسان است .
اگر به عنوان مثال بگوئيد انساني صد و شصت سال عمر ميکند
اين فرد متعلق به نسل انساني نخواهد بود .
هيچ چيزي از زندگي چنين فردي شبيه بشر نيست نه عشق نه
جاه طلبي نه احساس و نه نوستالژي
اگر چنين شخصي پس از بيست سال مهاجرت به وطن خويش بازگردد
براي او اين بازگشتي بزرگ نيست براي او صد سال ديگر از زندگي
باقيست براي او اساسا اين بازگشت معني نميدهد تنها يکي از
هزاران راه در طول زندگي طولانيش است .
زيرا مفهوم وطن با تمامي قدرت احساسات انساني - بستگي کامل
به زمان زندگي ما دارد که به ما با عمر کوتاهي که داريم فرصت دل
بستن به کشور ديگر و يا زبان ديگري را نميدهد .
خاطره هم بدون برخوردي رياضي به آن قابل فهم نيست .
در مورد خاطره اصول در دست بستگي به مقدار زمان که زندگي شده
و مقدار زمان که در حافظه جاسازي شده دارد
هرگز کسي سعي در محاسبه اين زمان نکرده است و در واقع هيچ
راهي براي اين نوع محاسبه وجود ندارد.
با تمام اينها من بدون هيچ ريسکي ميتوانم بگويم که زمان براي خاطره
ميتواند يک ميليونيم و يا صد ميليونيم زماني باشد که ما زندگي
کرده ايم و اين هم بخشي از همان جوهره انساني است .

اگر کسي در خاطره خود بتواند تمامي لحظه هائي که تجربه کرده و در
هر لحظه اي بتواند ذره اي از گذشته خود را بياد آورد قطعا او چيزي
خواهد بود سواي انسان .
نه عشق او نه خشم او نه قابليت بخشش يا انتقام او شباهتي به
انسان نخواهد داشت .
مقاله زير را در گويا نيوز بخوانيد . نانا

30 اسفند » آیا سال آخر است؟ کوروش گلنام

Saturday, March 19, 2005

دوستان عزيزم

عليرغم دل خوش نبودنم از غيبت چند روزه يکتاي عالمم
که باعث شده بود دست و دلم به کار نره و تنبل شده بودم
و ميخواستم چند روزي که او نيست ننويسم !!!!!!

ولي عمل شجاعانه و متمدنانه حسين درخشان در پيشقدم
شدن براي دست دوستي دادن به حسن آقاي گرامي و بچه هاي
پنلاگ آنچنان شوقي و انرژي روحي به من داد که تصميم
گرفتم اين مطلب را بنويسم .
به نظر من براي يک انسان با خرد کارهاي سختي است که آن انسان
از انجام دادنش ابا دارد به عنوان مثال :
چون اين انسان با خرد کارهاي خويش را بر منباي بکار بردن خرد انجام
ميدهد برايش اعتراف به عملي اشتباه سخت است همچنين عذر
خواهيو تقاضاي پوزش .
من به چنين انسانهائي نميگويم با خرد اينان توهم خرد را دارند به اين
معني که تصور ميکنند که با خردند
يکي از اولين نشانه هاي يک انسان با خرد قبول زشتي و زيبائي
خوبي و بدي نسبي و گونه گون بودن روان انسانهاست که
همه چيز را مطلقا همه چيز را نسبي ميکند .
بنابر اين کسي که از موضع پبشقدم بودن براي جلوگيري از يک عمل
بدوي به نام کينه جوئي پبشقدم ميشود بايد عنصر بلوغ و خرد در او
باشد .
و احتمالا اين عنصر در حسين درخشان وجود دارد .


اينجا ميخواهم بدون کوچکترين دشمني به خانم مهشيد راستي که
مطلبي تقريبا در همين رابطه نوشته خاطر نشان کنم :
خانم گرامي مطلب شما خوب است ولي متاسفانه دچار دو گانگي
هستيد در اين مطلب با پيشنهاد دوستي و شناختن حق حيات براي
يکديگر خود شما اولين تخطي کننده اين راه پيشنهادي خود هستيد
به اين معني که خود شما شروع به متلک گفتن به افرادي کرده ايد !!!
بسيار خنده دار است که پيام خود براي آشتي و پايان کدورت و کينه را با
زخم زباني به کساني که چون شما نيستند بزنيد !!!!!!!
اگر توان نوشتن چيزي را نداريد مگر مجبوريد که خود را آلت استهزا
قرار دهيد خوب ننويسيد .
يا حداقل به چيزي که مينويسيد خود باوري داشته باشيد . نانا

Thursday, March 17, 2005

به يکتا

عيد نماي عيد را اي تو هلال عيد مـــــن
گوش بمال ماه را اي مـــــه ناپديد مـــــن

اي مه عيد روي تو اي شب قدر موي تو
چون برسم به جوي تو پاک شود پليد من

مولوي
به يکتا

Wild nights-Wild nights
Were I with thee
Wild nights should be
!Our luxury

-Futile - the winds-
- To a heart in port
-Done with the compass
!Done with the chart

-Rowing in Eden
!Ah , the Sea
-Might I but moor-Tonight
!In thee
کليد مشگل گشائي به نام خنده

يکي از استعدادهاي طبيعي من اين است که قادرم هر آٔدمي
هرچقدر بد اخلاق اگر دلم خواست بخندانم .

ده سال پيش سه نفر از دوستان قديمي من که هر سه تصادفا
ارشيتکت هستند و در مونترال کانادا زندگي ميکنند براي ديدن
نيويورک نزدم آمدند .
غير از ساختمانها عجيب و غريب نيويورک يکي از بزرگترين خوشحالي
اينان ديدن موزه معروف گوگنهايم بود .
روزي که برنامه رفتن به آنجا را داشتيم هنگامي که به در موزه
رسيدم و قصد داخل شدن داشتيم دربان بد اخلاقي جلوي ما را
گرفت و گفت :
- موزه از امروز براي يکسال تعطيل خواهد شد چون ميخواهند
ساختمان آنرا باز سازي کنند .
آهي از نهاد دوستان من برخاست که واي چه بدبختي بزرگي !!!
من به دربان گفتم :
-- جون مادرت بزار بريم يه چرخي تو موزه بزنيم آخه ميدوني اين
دوستان من غربتي هستند و از ده کوره مونترال !!!! به اينجا
آمده اند و آرزويشان ديدن موزه گوگنهايم است !!!!! و آنچنان اين
دوستان را دهاتي جلوه داده و خاک برسرشان کردم که دربان
بد اخلاق زد زير خنده و اجازه داد بدون بليط برويم يک ساعتي در
موزه بچرخيم يکي از دوستانم گفت :
براي من باور کردنش مشگل است و حيرت کردم چون امريکا هم
مانند کانادا نه معنيش نه است !! حال چگونه اين دربان استثنا
قائل شده !!!!!!!!همه اش زير سر تو است .

دکتر بسيار بد اخلاقي دارم که هرگز خنده بر لبانش نمي نشيند
چند وقت پيش که رفته بودم پيشش طبق معمول مقداري توصيه
پزشکي کرد و يکي از آنان اين بود که دوستي پيدا کن برو پياده روي
گفتم - دوست دارم ولي اگر با او بروم پياده روي عفونت گوش ميگيرم
با تعجب گفت - چرا ؟
گفتم - از بس حرف ميزنه در گوشم !!!!!!
دکتر بداخلاق خنده هائي ميکرد که کسي تو مطبش نشنيده بود


روزي که خيلي عجله داشتم چراغ قرمزي را رد کردم و بلافاصله در
آينه نگاه کردم و ديدم درست پشت سرم ماشين پليس است و
چراغهايش را روشن کرد ولي پشت چراغ قرمز ايستاده بود . سرعت
را کم کرده و زدم کنار و ايستادم . نميدونم ميدونيد يا نه وقتي پليس
شما را متوقف ميکند نبايد پياده شويد بايد دستهاي خود را روي فرمان
گذاشته که او ببيند و سر جاي خود باشيد تا او کنار پنجره بيايد و در
ضمن پليس در امريکا خدا است و حرفش حجت !!!!
هنگامي که آمد و پشت ماشين من پارک کرد و پياده شد و بطرف من
آمد در حالي که دستهاي خود را به هم چسبانده بودم و چون سلام
هنديان زير چانه خود گذارده بودم در حالي که سرم را چون هنديان به
چپ و راست تکان ميدادم با لهجه هندي به انگليسي به او گفتم :
- خيلي بايد ببخشيد !! ميدونم خطا کردم و از چراغ قرمز رد شدم ولي
اگه ميشه منو جريمه نکن !!!!!!
آنچنان از تقليد اين لهجه خنده اش گرفت که گفت :
- حالا راستي راستي هندي هستي ؟
گفتم نه !!!! تصديق و بيمه ام را گرفت چک کرد و گفت برو !!!!
و جريمه ام هم نکرد . نانا
آدمخواران


کنگو از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۲ صحنه نبردي بود بين
شش ملت و در اين جنگ پنجاه هزار نفر کشته
شدند و سه ميليون نفر بر اثر قحطي و گرسنگي
جان دادند .
سازمان ملل بر تمامي ظلم و بيدادي که در کنگو
برقرار است يک بي عدالتي ديگر هم افزوده که
سر انسان سوت ميکشد .
آدم خواري !!!!!!!!
دو خواهر را در ديگي پخته و مادر آنان را وادار به
نگاه کردن به پروسه پختن اين دو زن و سپس خوردن
آنان کرده اند . خبر از آشويتدپرس . نانا
ياد جورج اورول به خير

جونم براتون بگه حدود يک سال پيش يکي از دوستان
نزديکم که در شيگاگو در يک شرکت مهندسي مشاور
مربوط به نفت کار ميکنه روزي که در رابطه با کار پروسس
به اشکالي بر ميخوره يک ايميل براي برادرش که در ايران
است و او هم همين کاره است ميفرسته و چند سئوال
ميکنه .
برادرش ازايران يه سري فرمول و محاسبات براش ايميل
ميکنه . اين اتفاق ساعت شش بعد از ظهر به وقت شيکاگو
ميفته و همون شب ساعت ده شب يه عده از اف بي آي و
امنيت ملي ميرن در خونه اش و سين جيم ميکننش که اين
ايميل ها چي بوده فرستادي ايران و جواب گرفتي !!!!!!
وقتي براي من تلفني تعريف کرد کلي تعجب کردم و بهش
گفتم -- فکر کنم رندوم اينا کنترل ميکنند و ماجرا تصادفي
بوده .
به هر حال امروز ايميلي به دستم رسيد که اگر چه جوک
است ولي حقيقتي درش نهفته است براتون کپي کرده اينجا
ميگذارم . نانا



An old Arab lived close to New York City for more than 40 years. One day he decided that he would love to plant potatoes and herbs in his garden, but he knew he was alone and too old and weak.



His son was in college in Paris, so the old man sent him an e-mail explaining the problem:



"Beloved son, I am very sad, because I can't plant potatoes in my garden. I am sure, if only you were here, that you would help me and dig up the garden for me. I love you, your father."



The following day, the old man received a response e-mail from his son:



"Beloved father, please don't touch the garden. That is where I have hidden 'the THING'. I love you, too, Ahmed."



At 4pm the US Army, the Marines, the FBI, the CIA, the NSA, the OHS, and the Rangers visited the house of the old man and took the whole garden apart, searching every inch. But they couldn't find anything. Disappointed, they left the house.

The next day, the old man received another e-mail from his son:



"Beloved father, I hope the garden is dug up by now and you can plant your potatoes. That is all I could do for you from here. Your loving son, Ahmed."

Wednesday, March 16, 2005

به يکتا

اي همه سرگشتگان مهمان تو -- آفتاب از آسمان پرسان تــــو
چشم بد از روي خوبت دور بــاد -- اي هزاران جان فداي جان تو

چنگ و قانون جهان را تارهاست -- ناله هر تار در فرمان تـــــــــو
من بخفتم تو مــــــــرا انگيختي -- تا چــو گويم در خم چوگان تو

مولوي
به يکتا

-Forever at his side to walk
!The smaller of the two
-Brain of his Brain
-Blood of his Blood
Two lives,One being, Now
چهارشنبه سوري

خبرهاي راجع به چهارشنبه سوري را از اين ور و
اون ور خواندم .
بيش از هر چيز به نظر من اين لمپن بازي ها که از
طرف کساني نام برده شده است !!!!!!! به خشونت
گرويدن گروه مقابل لمپنيزم مذهبي است .
در جامعه اي که به نام دين گروهي باعث احياي يک
سري سنت عقب مانده مانند زنجير زني و سينه زني
هستند و قمه زني يکي از علائم مردانگي و شرکت
هرچه گسترده تر در اين مراسم است بسيار طبيعي
است که جواناني که از اين رژيم و مراسم آن متنفر
هستند نه تنها سنت ها و مراسم خود را هر ساله با
هيجان بيشتري جشن گيرند !!! بلکه اين مراسم را
بنا بر ذات خشونت بار جامعه با خشونت بيشتري نسبت
به سال قبل ارائه دهند .
اگر هر ساله در مراسم عاشورا رژيم اسلامي مردم متنفر
از خود را با صداي بلندگوهاي مساجد به جنون ميکشد !!!
پاسخ آن بلندگوهاي ماشين جواناني است که موزيک غربي
خود را با صداي هولناک به گوش همه ميرسانند .

حقيقتش را بخواهيد خبر اين چهار شنبه سوري براي من بيش
از همه از جامعه اي سخن ميگويد که در آن خشونت شکل
عريان تري به خود ميگيرد . و عليرغم نظر عده اي اين افراد
را که دست به اين گونه کارها زده اند لمپن نميدانم .
طبيعت به همه ما رحم کناد . نانا

Tuesday, March 15, 2005

PADRE PADRONE

در سال ۱۹۷۷ دو برادر ايتاليائي به نامهاي ويتوريو و
پائولو تاوياني فيلمي ساختند به نام ( PADRE PADRONE) که ترجمه ان
پدر سالار ميباشد .
اين فيلم يکي از دو فيلم مهم سياسي آن دوران بود
فيلم (PADRE PADRONE) بر مبناي اتوبيوگرافي جاوينو لدا ساخته شده
و ماجراي او را که يک چوپان بي سواد از ساردني بود
و تبديل به استاد زبان شد را بيان ميکند .
اگر چه اين فيلم داراي چندين زمينه سياسي بود ولي
در اصل به مسائلي ماوراي اين گونه سوژه ها ميپردازد.

در شروع فيلم چوپان خشني از ساردني به کلاس درس
کودک هفت ساله خود آمده و بسيار خشمگين با ترساندن
معلم و ديگر شاگردان کودک خود را با خود ميبرد.
اين پدر که چوپاني در ساردني است بنابر روش خانوادگي
ترجيح ميدهد که از کودک به عنوان نيروي کار براي گله هاي
خود استفاده کند چون زندگي آنان به طور مطلق به گله داري
وابسته است .
اين پدر نقش قدرت را در جامعه اي ابتدائي بازي ميکند و
رابطه پدر و پسر را با تمامي تسلط و قدرت پدر بسيار صادقانه
بازگو ميکند .
در طول فيلم کارگردان زندگي اين پسر را با دقت دنبال ميکند و
در اين تعقيب علاقه او را به فراگيري زبان از طريق ياد گيري
بسيار ابتدائي او از زبان پديده هاي مختلف طبيعي به بيننده
نشان ميدهد .
او زبان طبيعت را با بردن گله ها به کوهستان فرا ميگيرد
او زبان سکس را از جفت گيري حيوانات و همچنين عمل نزديکي
چوپاني جوان با يک گوسفند ياد ميگيرد.
او زبان موسيقي را با اکوردوئون نواز دور گردي که در کوه ميگذرد
و والس اشتراوس را ميزند ياد ميگيرد
و سپس در دوره خدمت نظام هنگامي که درک ميکند که با ديگر
سربازان اجازه سخن گفتن با لهجه ساردني را ندارد تصميم به
فراگرفتن زبانهاي مختلف ميکند و هنگامي که اين قصد خود را با
پدر در ميان ميگذارد براي نخستين بار به شکل شورشي بر عليه
قدرت و تسلط پدر با پافشاري برخواست خود قدرت پدر را درهم
ميشکند و خانه را براي کشف جهاني ديگر ترک ميکند .
در پايان فيلم هنگامي که باري ديگر پدر براي بردن او به مدرسه اي
که در آن تدريس ميکند ميايد
سخنان وحشت زده او به جاي نااميدي باري از اميد دارند.
چرا که اگر او به عنوان چوپاني بي سواد توانسته به استادي زبان
رسد و کتابي بنويسد و معروف شود کل اين ماجرا اهميتي انقلابي
ميابد زيرا تک تک کودکاني که در شروع فيلم در کلاس او بوده اند
همگي اين پتانسيل تغيير را دارند .
و در اين انتها است که باري ديگر والس اشتراوس توسط اکاردئون
نواخته ميشود اين والس سه بار در طول فيلم نواخته ميشود بار اول
هنگامي که جيواني با زبان معجزه آساي موسيقي آشنا ميشود
باردوم هنگامي که در سربازي مشغول ساخت راديو است .و در
پايان هنگامي که پدر خود را وادار به تسليم ميکند .
کل پيام فيلم اين است :
انقلاب حقيقي از ذهن انسان شروع ميشود با عملي شجاعانه -
غير مهم - و فردي . نانا
بخش لاينفک

مجله «فوربز» رئیس حکومت کوبا را در فهرست ثروتمندترین
افراد جهان قرار داد .

گر حکم شود که مست گيرند -- در شهر هر آن که هست گيرند .

قدرت و فساد بخش لاينفک يکديگرند . نانا

Monday, March 14, 2005

به يکتا



,I envy light that wakes him
And bells that boldly ring
- To tell him it is noon abroad
,Myself his noon could bring

,I envy seas whereon he rides
I envy spokes of wheels
Of chariots that him convey
I envy speechless hills

,That gaze upon his journey
How easy all can see
What is forbidden utterly
.As heaven , unto me

,
دوستان عزيز

حسن آقا مطلبي راجع به مديار نوشته با اين تيتر:

اتهام ارتداد به مجتبی سمیعی نژاد (مدیار)

اين جانيان اسلامي براي ايجاد وحشت بين مردم و
ترساندن آنان در شرايطي که تنبان هاي خود را
با تصور آينده زرد کرده اند احکامي چنين براي فردي
که بر اساس قانون اساسي خود اين حرامزادگان
مرتکب کوچکترين جرمي نشده و تنها از آزادي قلم
و انديشه خود استفاده کرده صادر کرده اند .
وظيفه تک تک وبلاگ نويسان است که همگي براي
آزادي مديار که غير از انساني ايراني بودن يکي از
خودمان هم هست و اگر اجازه دهيم تيغ اين بي شرمان
بر گردن تک تک وبلاگ نويسان خواهد خورد فرياد هاي
اعتراض خود را سر داده و تا حد امکان با نوشتن نامه به
سازمان هاي بين المللي و افشاي اين حکم براي فردي
بي گناه بکوشيم .
اگر دلتان خواست در وبلاگتان مطلبي بنويسيد و اعتراض
را گسترده کنيد . نانا

دوست عزيز شادي شاعرانه


بنا بر شعر زيباي اندک اندک جمع مستان ميرسند
بازگشتت را به عرصه فکر و انديشه خوش آمد گفته
و خوش تر از بازگشت تو خبر امکان بازگشت شهريار
خرد و معني پاگنده عزيزم بود که براي ما به ارمغان
آوردي .
بي صبرانه منتظر نوشته هاي زيبا و صادقانه تو و او
هستم . نانا

Sunday, March 13, 2005

درد دلي با تو

يکشنبه زيبائيست تمامي پنجره ها باز است و نسيمي
خنک پرده ها را تکان تکان ميدهد .
با آرامشي کمياب نشسته و اين ها را برايت مينويسم
تو شخصيتي منحصر به فرد داري انسانيت و ظرافت و
نرمش تو همواره افراد زيادي را به گردت جمع ميکنند و
در همان حال رشته هائي از محبت به گردنت .
براي بازي اين نقشي که شخصيت تو به تو تحميل ميکند
چاره اي جز اين که کسي بغير از خود اصليت باشي برايت
باقي نميگذارند و ابعاد اين خود نبودن به جائي تو را ميرساند
که گاهي حتي جنسيت خود را تغيير ميدهي !!!!!!!
برايم مطلقا عجيب نيست ميداني چرا ؟
چون ميدانم که بسيار به آن جنتلمن انگليسي در زورباي
يوناني نزديکي .
ولي من که روح خود را بسيار به زوربا نزديک ميدانم چرا بايد
به اين بازي تن دهم ؟
زوربا هيچ سعي و تلاشي براي تغيير آن جنتلمن نکرد .
ولي مهر خود را بر او زد !
من زوربائي هستم بيسواد - احساساتي - غريزي که جز به
لحظه اي که هستم نه به گذشته نگاه ميکنم و نه نگاهي به
آينده دارم
تلاش انسانها را براي تاثير درست تقدير ميکنم و به سهم خود
تلاش هائي ميکنم
ولي در اين سعي و کوشش از آن چه که هستم ذره اي کوتاه
نيامده و صادقانه عيب ها و حسن هاي خود را ارائه ميدهم .
بي جهت نبود که کازانتاکيس در پايان کتاب زوربا و جنتلمن
انگليسي را از هم جدا کرد .
ظاهرا نميشود عقل و احساس را در يک کيسه ريخت !!!!!
براي داشتن ناب هر کدام آن يکي محکوم به شکست است . نانا

Saturday, March 12, 2005

I AM NOT A MIND READER AND I AM
.NOT GOING TO PLAY ANY MIND GAME
NANA
زنجيري از آب نبات

همه ما انسانها در زندگي اغلب گرفتار موقعيتي
ميشويم که من آنرا بسته شدن دست و پا با
زنجيري از آب نبات مينامم
اسير نه توهاي تاريک و روشن مشتي روابط که
شيرين است و در عين حال زنجيري به دست و پاي
ما است .
کساني در اطراف ما هستند که ظاهرا ما را دوست
ميدارند ولي چون به طريق خود ما را دوست ميدارند
اين دوستي ها براي من مفتش هم گران است !!!!

اختيار زندگي و تفکر خود را به دست مشتي انسان
که خوب و يا بد درک درستي از ما و خواسته هاي ما
ندارند دادن کاريست ابلهانه و از آن ابلهانه تر جستجوي
رضايت خود با دادن اين اختيار به دست آنان است .
براي من در زندگي رمز و راز و نه توي تاريک و روشن
و باقي اين چيزها تلف کردن وقت و انرژي است
براي من ( سخن از روز است و پنجره هاي باز و اجاقي
که در آن اشيا بيهوده ميسوزند )
مدرنيزم را دوست ميدارم و همراه آن روشنائي و بي
ريائي و متمدن بودن را.
هيچ زنجيري حتي اگر از آب نبات باشد را خوشايند و
زيبنده خود نميدانم .
به تمامي قرار دادها و روابطي که مرا مجبور به دروغ گوئي
و ظاهر سازي کند شاشيده و آن را بر ملا ميکنم .
و با سر بلندي اعلام ميکنم .
اين منم و اينها پرنسيپ هاي من است هرکه دوست
ندارد کون لقش . نانا

Friday, March 11, 2005


به يکتا


He touched me , so I live to know
That such a day,permitted so
.I groped upon his breast
,It was a boundless place to me
And silenced , as the awful sea
Puts minor streams to rest

,And now , I'm different from before
, As if I breathed superior air
,Or brushed a royal gown
,My feet ,too,that had wondered so
My gypsy face transfigured now
.To tenderer renown
قطع روحي

جونم براتون بگه اين ميلان کوندوراي عزيزم در کتاب ناداني
به مساله مهاجرت بسيار پرداخته .
بخشي را قبلا براتون نوشتم حال بخش ديگري را مينويسم
که از نظر من خيلي جالبه .

ميگه :- وقتي يه مهاجر بعد از مثلا بيست سال به زادگاهش
باز ميگرده همه دورش جمع ميشن و بلاهائي رو که سرشون
اومده براش ميگن ولي هرگز کسي ازش سئوال نميکنه که
تو در اين مدت بهت چي گذشته ؟
حتي اگر خودش بخواد بگه آنچنان خاطرات او براي عزيزان
ساکن وطنش دور از دسترس و ادراک آنان است که برايشان
اهميتي نداره .
و اگر اين فرد مهاجر تصميم بگيره در سرزمينش بمونه مانند
فردي خواهد بود که دستش را از آرنج قطع کنند و کف دست
را مستقيما به آرنجش پيوند زنند يا پايش را از زانو قطع کنند
و کف پا را مستقيما به زانو پيوند زنند
که البته از نظر رواني ميگه و ميگه اون بيست سالي که در
سرزمينت نبودي در واقع مانند قطع کردني روحي از يک شکل
طبيعي بودن بوده است .
من که با تمام وجودم ميلان کوندرا را حس ميکنم شما را
نميدانم ؟ نانا
خشتک مشتک


(دولت بریتانیا اقدام جمهوری اسلامی در نمایش قایقهای ضبط
شده بریتانیایی را تقبیح کرد )



آخوندا و انگليس دارند تنکه منکه و خشتک مشتک هم را هوا
ميدن و براي هم بي آبروئي بيشتر ميخرند . نانا

Thursday, March 10, 2005


به يکتا


خوبي جمله شاهدان مات شد و کساد شد
چـــــون بنمود ذره اي خـــــوبي بي کران تو

باز بديد چشم ما آنچ نديد چشم کس
باز رسيد پير ما بيخود و سر گران تـــو

مشرق و مغرب ار روم ور سوي آسمان شوم
نيست نشــــان زنــــــــدگي تا نرسد نشان تو

صبر پريد از دلم عقل گريخت از سرم
تا بکجا کشد مرا مستي بي امان تو
مولوي
مردک مفلوک

عنصر مفلوکي بنام ابراهيم نبوي که من شخصا
کارهايش را دوست ميداشتم در گويا نيوز مطلبي
با اين عنوان نوشته :

جنبش بنفش راه راه در ايران

از نظر من ابراهيم نبوي يهودي سرگرداني است چون
همتاي خود پرويز نيکخواه که در دوره شاه به همين
سرنوشت دچار شد و تا روزي که زنده بود بايکوت و
عاقبت به دست جانيان اسلامي اعدام گرديد .
ابراهيم نبوي گه گيجه و تعارض شديد خود را در موقعيتي
که در آن گير کرده است به شکل تمسخر هر حرکت و هر
امکاني بر عليه رژيم اسلامي بيرون ميريزد.
اين تعارض احتمالا به دليل مخالفت هر تک سلولي در بدن
اين فرد با رژيم اسلامي است و همزمان به خوبي ميداند
که با رفتن اين رژيم او هم چه خوب و چه بد از صحنه سياسي
ايران خارج شده و براي هميشه به دست فراموشي سپرده
خواهد شد .
و احتمالا به دليل اين دوگانگي اين بار به رنگ انقلاب مخملين
بدون خون و خون ريزي و فعالين سياسي با توسل به رنگ !!!
مثلا براي خنده رو کرده !!!!!!!!
اينجا من از او سئوالي دارم ؟
خود تو در مجموعه سمبوليک اين رنگها چه رنگي هستي ؟
ميدانم که ميداني
تو رنگ زشت خود محوري هستي و تا زماني که در نيابي که
فراي تو و حقارت و غرور پيش پا افتاده تو کشوريست و مردمي
به نام ايران که شکنجه ميشوند و رنج ميکشند و ذره ذره در حال
جان کندن هستند
همچنان در دريائي از رنگ زشت خود محوري دست و پا زده و
ياوه خواهي گفت . نانا

Wednesday, March 09, 2005


به يکتا


,I gave myself to him
.And took himself for pay
The solemn contract of a life
Was ratified this way

-At least 't is mutual risk
, Some found it mutual gain
Sweet debt of life-each night to owe
.Insolvent, every noon

به يکتا


خاطره

يکتاي عزيزم برات خاطره اي که بسيار سوررئال است
مينويسم .
غروب روزي در زمان جنگ عراق و ايران تنها در خانه بودم
که دو دوست که يکي از آنها همان دوستي بود که اکنون
خبرنگار معروف بين المللي است به خانه ام آمدند
دختري که دوست نزديکم بود و آن زمان با اين خبرنگار روابطي
احساسي داشتند به من گفت عده ديگري از دوستان قرار
است چند ساعت بعد به خانه من بيايند .
به هرحال همينطور که نشسته و گپ ميزديم و منتظر دوستان
ديگر بوديم بنا بر روال هر شب که برق چند ساعتي محله به
محله ميرفت برق رفت .
تعدادي شمع روشن کرديم و پس از مدتي من که ازتاريکي کلافه
شده بودم به اين دو دوست پيشنهاد کردم که برويم بيرون و در
محله اي که برق هست رستوراني بيابيم و شامي بخوريم
آن پسر گفت :
-- نه من موافق نيستم چون من محاله به رستوراني برم که
مشروب سرو نميکنند !!!!!!
مدتي فکر کردم و گفتم :
- بسيار خوب من براي تو مشروب مياورم .
درتاريکي مدتي گشتم و يک شيشه شير با پستانک متعلق به
نوزاد دوستي که در خانه من جا گذاشته بود يافتم و آنرا پر از
ودکا کرده و در کيفم گذارده و با اين دو دوست عازم بيرون شديم
براي يافتن محله اي با برق مدتي رانندگي کردم و سر از سلطنت
آباد در آوردم که برق داشت و در اواسط آن خيابان چشمم به
رستوراني افتاد که پيتزا و غذاهاي ايتاليائي ميفروخت ماشين را
پارک کرده به داخل رستوران رفتيم
نور کمرنگي در رستوران به چشم ميخورد و پرنده اي پر نميزد به
گارسوني که جلو آمد گفتم - تعطيل است ؟
گفت نه روي پشت بام غذا سرو ميکنند . و از راه پله تنگي ما را
به پشت بام راهنمائي کرد
پشت بامي بود که با يک سري گلدان تزئين شده بود و عده اي
دور ميزهائي نشسته و غذا ميخوردند اين پشت بام از سه طرف
باز بود ولي از يک طرف به ديوار ساختمان بغلي که دوسه طبقه
بالاتر بود وصل شده بود .
ميزي کنار ديوار انتخاب کرديم و نشستيم و دستور غذا داديم
من در حالي که صندلي خود را کج کرده بودم و پشت خود را به
ديواري که کنارش بوديم چسبانده بودم متوجه شدم لوله بخاري
ديواري در کنارم است .
هنگامي که غذا آورده شد و مشغول شديم ناگهان من مانند
انساني که در محيطي بسيار بيگانه و سوررئال باشد احساسي
پيدا کردم که برايت مينويسم .

در حالي که به مردم نگاه ميکردم آنان را ديدم که همگي با بغض
و ماتم زده مشغول خوردن غذاهاي خود هستند و روبرويم اين
دوست خبرنگار که پسر بسيار شجاعي بود و چندين بار با
خبرنگاران خارجي به کردستان رفته و گزارش تهيه کرده بود و
مرگ را با جان و دل پذيرا بود را ديدم که از شيشه شير نوزاد
مخفيانه با ترس و لرز ودکائي به درون ليوان پپسي خود ميريزد
و بعد سر پستانک را ميبندد
و ناگهان از لوله بخاري بغل دستم در ديوار صداي موسيقي ملايم
کلاسيک پخش شد که گارسون گفت اون پائين با ترس و لرز اين
موسيقي را براي خوشايند کردن فضا پخش ميکنند !!!!!
و من مجسم کردم که ويلونيستي در داخل شومينه ايستاده و
در حالي که سراپايش دوده اي است با ترس و لرز ويلون مينوازد!!!

خنده اي هيستريک همراه گريه به من دست داد که قادر به کنترل
خود نبودم و نگاه هاي حيرت زده دوستانم و گارسون و مردم را به
من هرگز فراموش نخواهم کرد . نانا
پشتکار زنان

کي گفته که نميشه به مناسبت روز زن جوک گفت ؟
من ميگم تا ببينيد ميشه !!!

سازمان سيا تصميم گرفت چند قاتل حرفه اي براي
سوقصد استخدام کند
عده زيادي صف کشيدند و اولين نفر که مردي بود به
اطاقي راهنمائي شد به او اسلحه اي دادند و گفتند
به اطاق بغلي برو و زنت را که بروي صندلي بسته ايم
با شليک گلوله اي به مغز به قتل برسان !!!!!
مرد به آن اطاق رفت و چند دقيقه بعد بازگشت و گريه
کنان گفت من قادر به انجام اين کار نيستم و پي کار خود
رفت .
نفر دوم هم که مردي بود به همين روال به اطاق رفت
و گريه کنان بازگشت و بيرون رفت
نفر سوم زني بود که به او گفتند شوهرش در اطاق بغل
است و بايد برود و گلوله اي به مغز او شليک کند .
زن به آن اطاق رفت و صداي چند گلوله بلند شد و بعد
سکوتي بود و بعد صداهاي دق و دوق و بزن و بکوب بلند
شد و پس از مدتي زن برافروخته بيرون آمد و گفت :
-- چون گلوله ها تقلبي بود من با صندلي و مجسمه کارش
را تمام کردم !!!!!!!!! نانا
درد مشترک

آهاي مردم ايران شما تنها نيستيد !!!!!

(19اسفند:حسن روحانى:اروپا دارد از دست ما خفه
مى شود و دق مى كند! )

اين جانيان کل جهان را دق مرگ ميکنند !!!!!!!! نانا

Tuesday, March 08, 2005


به يکتا


To pity those that know him not
Is helped by the regret
That those who know him , know him less
.The nearer him they get
بچه ها اين و باش !!!

(بوش: ما در انتظار روز آزادی ملت ایران و پیوستن ایران به
تحولات امیدوارکننده منطقه هستیم )

چه دل خوشي داره بوش که در انتظاره ......!!!!!
خبر نداره که مردم هم در انتظار اون هستن که بياد و
آزادشون کنه و بپيونداننشون !!!!! نانا
سرو غذا

در اين شهري که زندگي ميکنم چند رستوران هست
که غذايشان عاليست بي نهايت عاليست قيمت هم
مناسب است .
به همين دليل همواره بايد حداقل يک ساعت براي ميز
معطل شوي که در بيرون رستوران ها ايواني هست که
براي منتظران چيپس و نوشابه سرو ميکنند تا ميز خالي
شود .
و نکته ديگر خوبي اين است که انتظارات تنها براي رفتن
سر ميز است و وقتي نشستي هرچه دستور بدهي
بلافاصله برايت مياورند که خود در انتظار غذا نماندن کلي
اهميت داره .

بهر حال عده زيادي از دوستان در ايران مرتبا به من زنگ زده
و احتمالا با حساب اين که من اسيستان رامسفلد !!!!!!
هستم از من خبر ميخواهند که پس چي شد ؟
چرا امريکا حمله نميکنه !!!!!!؟ و اين گونه سئوالات ؟
بهر حال با خودم فکر کردم احتمالا اوضاع ايران هم مثل اين
رستورانهائي که بالا نوشتم است

انتظار طولاني
ولي سرو غذا فوري !!!!!!!!! نانا

به يکتا


آخه اي يکتاي عالم من
با اين گل سرخي که گذاشتي من اگه قربون تو
نرم چيکار کنم ؟ هان بگو چيکار کنم ؟
بابا يه رحمي هم به من بيچاره کن همين الان
به اندازه کافي ديونه ات هستم .
ديگه بيشترش نکن . نانا

Monday, March 07, 2005

مصدق

در شبان غم تنهائي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريکي
من در اين تيره شب جان فرسا
زائر ظلمت گيسوي توام .

به يکتا


تراژدي

يکتاي عزيزم فکر کردم برات داستان واقعي يک تراژدي
عشقي را بنويسم .

در سالهاي اول بعد از ۲۲ بهمن با عده بسيار زيادي از
روشنفکران ايران آشنا شدم دو گروه خاص بودند که ارتباطي
با يکديگر نداشتند ولي من هر دو را ميديدم .
يکي گروه بچه هاي خارج از کشور به ايران بازگشته
دومي گروه نويسنده ها و بچه هاي سياسي درون ايران
بنابر اين ميتواني گستردگي روابط مرا حدس بزني و گاها
هم سعي ميکردم افرادي از هر دو گروه را با هم آشنا کنم

به هر حال روزي دوستي که در نيو اسکول درس خوانده بود
به همراه خود پسري را به خانه من آورد که موجود عجيبي
بود خيلي کم حرف ميزد و هر کجا که او را ملاقات ميکردم
بنظرم ميرسيد که در محيط نيست و در دنياي ديگري سير
ميکند خيلي با هم کم حرف زده بوديم تا اينکه شبي اتفاقي
افتاد که من و او با هم رابطه ذهني يافتيم .
داستان اين بود که در خانه دوستي بوديم و عده اي بچه کوچک
هم در خانه مشغول بازي و دنبال کردن هم بودند و از يک در
اشپزخانه ميرفتند و از ان يکي در به سالن ميامدند و هياهو
ميکردند
ما بزرگ تر ها هم نشسته بوديم و سيگاري گرس کشيده بوديم
و داشتيم به موزيکي از لطفي گوش ميکرديم که ناگهان بدون هيچ
مقدمه اي من و اين پسر برخاسته و سراسيمه به طرف آشپزخانه
دويديم و نام يکي از بچه ها را که از همه ريقو تر بود و هفت ماهه
به دنيا آمده بود و بهمين دليل ضعيف و نحيف بود به زبان آورديم
به هر حال در آشپزخانه کسي نبود
ولي من و او احتمالا تحت تاثير گرس توهم اين را ديده بوديم که
اين بچه به گاز غذا که رويش مقداري غذا قل قل کرده خورده و
همين هر دوي ما را در آن واحد مجبور به آن عکس العمل کرده !!
بعد از ماجرا مدتي با هم حرف زديم و سپس جدا شديم
در تمامي مدتي که او را ميشناختم تنها چيزي که از او ميدانستم
اين بود که در برکلي درس خوانده و زمان انقلاب به ايران آمده

به هر حال هنگامي که پس از گرفتن ويزاي امريکا به ايران برگشتم
و همه را ميديدم براي خداحافظي روزي که مشغول دادن مقداري
وسائل خود به زن بي چيزي بودم زنگ زد و به خانه من آمد
پيشنهاد غذا خوردن با من را قبول کرد و من پس از سرهم کردن
غذائي با او به صحبت نشستم و تا شب هنگام داستان زندگي خود
را برايم با گريه تعريف کرد !!!
به من گفت :
-- در دانشگاه برکلي با دختري ايراني همکلاس خود آشنا و شديدا
عاشق يکديگر ميشوند و ازدواج ميکنند
زنش بشدت از نظر سياسي فعال بوده و زمان انقلاب که به ايران
ميايند به شدت درگير مسائل سياسي و با شروع سرکوب و اعدام
چون دنبال زنش بوده اند تصميم به فرار از ايران ميگيرند و قاچاقچي
با ماشين بنز کرايه و راننده بنز اين دو را سوار کرده و عازم آٔدربايجان
بوده اند که بين ميانه و زنجان ماشين تصادف ميکند و راننده و زن او
که پشت راننده بوده جابجا کشته و اين دوست و قاچاقچي زنده
ميمانند آنها را به بيمارستاني در ميانه برده و هنگامي که خبر مرگ
زنش را ميشنود اقدام به خودکشي ميکند که او را به تخت بسته و
مداوا ميکنند و بعد خانواده اش از تهران رفته و او را تحويل ميگيرند
به من گفت :
- به خانواده و هر کسي که ميشناختم گفتم حق سئوال از من را
نداريد و تا اين لحظه که ماجرا را براي من تعريف ميکند هم چيزي
از حزئيات به کسي نگفته و من اولين نفر هستم .
به او گفتم :
- ميداني من حتي نميتونم ادعا کنم که ميفهمم تو چه احساسي
داري و زبانم قاصر از گفتن حرفي است ولي کاملا در ناصيه تو
ميبينم که تو تا روزي که زنده هستي قادر نخواهي بود اين حقيقت
تلخ را که او مرده و ديگر نخواهد آمد باور کني .
به هر حال من به امريکا امدم و چند سال پيش شنيدم که او هم
بالاخره به امريکا امده و رفته در برکلي اطاقي گرفته و کاري سبک
و هم انجا زندگي ميکند .
در سفري به سان فرانسيسکو هنگامي که به او خبر دادم به ديدنم
آمد و تمام يک هفته را در همه برنامه ها بود و بچه هاي ديگر گفتند
ما اين چند ساله فلاني را کمتر از اين مدت که تو آمده اي ديده ايم
نه تلويزيون نگاه ميکند نه سينما و بيرون ميرود حتي راديو هم ندارد
و تمام مدت در اطاقي مشغول مطالعه است
هنگام خداحافظي به من گفت يادت مياد به من تو ايران چي گفتي
کاملا درست گفتي در واقع اکنون زندگي کردنم در برکلي زندگي
کردن انساني است که روحا مرده و تنها با خاطراتش و محلي که آن
خاطرات را زندگي کرده است ميگذرد .
درون انسانها از هر معمائي پيچيده تر است و شگفت انگيز . نانا

به يکتا


?Why do I love you , sir
-Because
The wind does not require the grass
To answer - Wherefor when he pass
.She cannot keep her place

-The sunrise- Sir - compelleth me
-Because He's sunrise-and I see
-Therefore - Then
I love thee
پافشاري

چندي پيش به يک ميهماني ايراني ها رفته بودم
در اين ميهماني يکي از ميهمانان با دو کودک چهار
و پنج ساله خود آمده بود
و صاحب خانه هم کودکي چهار ساله داشت و اين
کودک سوار بر سه چرخه اي پلاستيکي قرقرقر کنان
از اين ور خانه به آن ور ميرفت
پس از مدتي دختر چهار ساله ميهمان سوار بر اين
سه چرخه شده و در عين حال مشغول فرياد زدن بر
سر برادر خود بود که :
-- دوچرخه مال منه من بايد سوارش بشم و.....
اين کشاکش مدتي ادامه پيدا کرد .
پس از مدتي که آنها را نگاه کردم به دختر گفتم :
- بيا اينجا ببينم .
با نگاهي غريبه به من قرقرقر کنان به کنار مبلي که
نشسته بودم آمد .
به او گفتم :
- از چرخ پياده شو .
در حالي که با چشمان سياه و قشنگ خود به من مينگريست
پياده شد گفتم -- چرخها را بشمار
گفت - يک - دو - سه
گفتم چند تا چرخ داره
گفت - سه تا
گفتم - پس چرا ميگي دو چرخه !!!!!!!

لبخند با شرمي زده و رويش را برگرداند و قرقرقر کنان رفت
و لحظه اي بعد صداي فريادش بلند شد که ميگفت :
-- دوچرخه مال منه من بايد سوارش بشم !!!!!!!!! نانا
معقد و آيت الله سيستاني

ايميلي برام رسيد که سايت آيت اله سيستاني را
معرفي کرده بود
در اين سايت سئوالاتي اسلامي مطرح شده و او
پاسخ داده يکي از اين سئوالات اين است :

Question: Is anal intercourse permissible.?

Answer:Permission is bound to wife’s agreement, but it is strongly undesirable.

سئوال : آيا سکس از طريق معقد مجاز است ؟
پاسخ : مجاز بودن آن به اجازه زن مربوط است ولي
به شدت غير قابل رغبت است !!!!!!!

حالا سئوالاتي مطرح ميشود به اين شکل :
۱- اين عدم رغبت براي کيست براي زن يا شوهر يا آيت الله !!!!!!
۲- به هر حال آيت الله از کجا ميداند ؟ آيا خودش امتحان کرده !!!!!
۳- آيا اگر زن قبول کند بايد اين تمايل را در حضور آيت الله ابراز کند !!!!
۴- بايد توافق را در عقد نامه بنويسند !!!!!!
۵- آيا در مورد تمايل جزئياتي وجود دارد که نوشته شود .
۶- آيا اگر زن مايل نباشد و شوهر مصر باشد آیت الله براي جلوگيري
از اين عمل شوهر سرباز امريکائي خواهد فرستاد !!!!!!!! نانا

Sunday, March 06, 2005

شاملو

من آنجا بودم
در گذشته
بي سرود -
با من رازي نبود
نه تبسمي
نه حسرتي

به مهر
مرا بيگاه
در خواب ديدي
و با تو
بيدار شدم .

به يکتا


The pattern of the sun
Can fit but him alone
For sheen must have a Disk
To be a sun
پرنده من

اين پرنده من خيلي دله است از يک سگ
بيشتر دله است !!!!!
به هر خوراکي که من بخورم بايد نوک بزنه و
يه امتحاني بکنه
حالا از شراب و آبجو و کوکا کولا که بگذريم
دوغ هم دوست داره من هم از اين علاقه اش
به دوغ استفاده ميکنم يه کمي دوغ ميريزم توي
يه ليوان بلند مياد ميشينه لبه ليوان و عين چاه دولا
ميشه توي ليوان تا نوک بزنه اونوقت من بايه پر
طاووس که دارم ميزنم دم کونش که هوا کرده اونم
بلافاصله يه جيغ الکي ميکشه و ميره اونور تر !!!
و اين شده يه بازي که عين بچه ها حاضر نيست
به هيچ وجه تمومش کنه !!!!!!
تا وقتي که من سرش داد بزنم - برو پي کارت
اونوقت پر ميزنه و ميره . خيلي زبون فهمه برعکس
اين اخوندا !!!!!!!!!! نانا
تقاص

(روحاني: براي تمام حالت ها برنامه ريزي كرديم )


اگر بگذارند که بمب را بسازيم = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر نگذارند که بمب را بسازيم = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر به ما حمله کنند = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر به ما حمله نکنند = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر اسرائيل ايران را بمباران کند = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر اسرائيل ايران را ببماران نکند = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر با امريکا به توافق برسيم = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر با امريکا به توافق نرسيم = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر رفسنجاني با خامنه اي به توافق برسند = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر رفسنجاني با خامنه اي به توافق نرسند = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر مرتضوي را واجبي خور کنند = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر مرتضوي را واجبي خور نکنند = تقاصش را مردم ايران خواهند داد
اگر ................= تقاصش را مردم ايران خواهند داد !!!!!!!!!!! نانا

Saturday, March 05, 2005

حقه بازي

فکر کردم به مناسب روز زن براتون ماجرائي از
تشکيل سازمان زنان اين شهري که در آن هستم
را بنويسم .
شهر بزرگي که در امريکا در آن زندگي ميکنم حدود
سي هزار ايراني دارد .
اين ايرانيان عمدتا به سه گروه تقسيم ميشوند
گروه اول پولدارها که متشکل از دکترها و قالي
فروش ها و چند وکيل است که عده نسبتا زيادي
را شامل ميشود .
گروه دوم مردم معمولي ايراني که در بانکها و
آژانس ها يا مغازه ها مشغول کار کردن هستند و
به قول معروف به حقوق آخر ماه خود بند .
و گروه سوم جوانان دانشجو که عمدتا فرزندان هر
دو گروه هستند و طفلک ها مانند همه شيران بي
يال و دم و اشکم ملغمه اي از فرهنگ فارسي و
فرهنگ !!!! امريکائي .

چند سال پيش از اين ور وآن ور شنيدم که عده اي از
زنان ايراني اينجا به فکر تشکيل سازمان زنان افتاده اند
بشدت گرفتار بودم ولي به توصيه دوستي که دکتر
دندان پزشگ است و بسيار نزديک هستيم تصميم
گرفتم به جلسه اوليه و مراسم عضويت روم .
جلسه در هتل ماريوت بود و هنگامي که به آنجا رسيدم
عده زيادي زن مو بلوند کرده با دماغهاي عمل کرده و
قرتي قرشمال ايراني ديدم که لبخندهائي لوس و بي مزه
به عنوان خوش برخورد بودن بر صورت داشتند !!!! و
همچنين عده بسياري زن معمولي طبقه متوسط ايراني
حق عضويت را پنجاه دلار تعيين کرده بودند که قبل از ورود
ميپرداختي
پس از ورود به سالن گوشه اي نشستم و به نظاره پرداختم
خانمي پشت تريبون رفته و پس از کلي مقدمه چيني هدف
از تشکيل اين سازمان زنان را فعاليت هاي اجتماعي براي ما
ايراني هاي مهاجر ذکر کرد
کوتاه کنم کميته هاي مختلفي تشکيل شد و هر بار که بحثي
را من ميگشودم بلافاصله پاسخ هائي مبني بر نه ما سياسي
نيستيم و نميخواهيم سياسي باشيم به من داده ميشد .
بهر حال در طول مدتي که با آنان کار ميکردم متوجه نکته اي شدم
اين سازمان سياسي نبود !!!!!!!
ولي شاه پرستان بودند !!!!! که البته همانطور که ميدانيد سلطنت
طلبي ربطي به سياسي بودن ندارد!!!!!!!!
از نظر آنان بررسي کارهاي زناني چون فروغ کاري سياسي بود
ولي اختر و شختري که کاخ نياوران را دکوراسيون کرده بودن
هنرمنداني والا !!!!! که بايد معرفي و قدر داني شوند .
زنان مبارز ايراني چون شهلا لاهيجي و ديگران سياسي حساب
ميشدند ولي بلاانقطاع رجوع به سخنان ملکه مغضوب فرح پهلوي
خدمتي به زنان !!!!!!!
سرتان را درد نياورم مدتي طولاني نگذشت که درک کردم اغلب
اين زنان فعال زنان دکترها و پولدارهائي هستند که براي فرار از
ماليات بخشي از پول هاي خود را به اين سازمان غير انتفاعي
داده و سپس از آن بورسيه هاي تحصيلي به فرزندان تا گلو سير
يکديگر بذل و بخشش ميکنند !!!!!!!
با نامه بلند بالا و رسوا کننده اي در آخرين جلسه اي که رفتم و
خواندم استعفا داده و خروج کردم
چند ماه بعد شنيدم که پس از برگزاري مراسم عيد نوروز دکان
دستک خود را جمع کرده و هر يک به سر زندگي کسل کننده
مرفه خود باز گشته اند . نانا
سورپرايز

زندگي انسانهاي احمق هرگز خالي از تفريح
نيست !!!!!
اينان متناوبا مشغول سورپرايز کردن خود با اعمال
خود هستند !!!!!!! نانا
فضولي

يکي از دلخوري هاي هميشگي من در مورد
جامعه ايران اين دخالت گروهي به کارهائي که
بهشون مربوط نيست يا به زبان خودم انگشت
در چشم و چال هم کردن بوده و هست .
نمونه زير را برايتان مياورم . نانا

(تجدیدنظر در سیاست پخش موسیقی از رادیوتلویزیون دولتی
از دید چند راننده تاکسی: گزارش رادیوفردا از تهران )

Friday, March 04, 2005


به يکتا


اي قاعده مستان در همدگر افتادن
استيزه گري کردن در شور و شر افتادن

عاشق بتر از مست ست عاشق هم از آن دست ست
گويم که چه باشد عشق در کان زر افتادن

من بي دل و دل داده در راه تو افتاده
والله که نميدانم جاي دگر افتادن

اين قاعده نوزادست وين رسم نو افتاده ست
شيشه شکني کردن در شيشه گر افتادن .

مولوي
دلار امريکائي !!!!

مطلبي در راديو فردا خواندم با اين تيتر:

(راه‌هاي هزينه کردن بودجه دولت آمريکا براي تحقق
دمکراسي در ايران، از ديد يک روزنامه آمريکايي )

واقعا که اين کابينه بوش خرها هستند ها !!!!!
آخه کدوم آزادي خواه دلسوزي که در ايران است و
از جانش براي مردم مايه گذاشته است ميايد پولي
از شما که به نوعي به وجود آورنده اين هيولاها و
سوار شدنشان به سر مردم ايران بوديد قبول ميکند
تنها نام پول امريکائي شرمساري تاريخي براي هر
ايراني که وطن دوست و آزادي خواه است خواهد
آورد چرا؟
زيرا با مقدار ناچيزي از همين پول شمايان -مردم ايران
تنها شانس خود را براي برخورداري از دموکراسي و
آزادي از دست دادند.
رهبر اين حرکت مردم نامش محمد مصدق بود
نامش را يادتان ميايد؟
اينک ما خودمان دموکراسي و آزادي را خواهيم آورد
براي کمک به ما تنها و تنها
اين رژيم خونخوار را تحت فشار بين المللي بگذاريد
همين براي ما کافيست . نانا
اهل و تبار کوسه جاني

رفسنجاني کوسه پليد و سر دسته دزدان و
جنايتکاران رژيم اسلامي در خطبه هاي نماز
جمعه تهران گفت :

(بايد به سمت خوداتكايي خانواده‌ها پيش برويم و كار درست‌تر اين
است كه ما يك سازمان جامع تامين اجتماعي طراحي كنيم. ما اين
كار را به اسم فقرزدايي انجام داديم و به مجلس پنجم برديم كه
قرار شد با تغييراتي دوباره به مجلس بازگردد. )

اين مرد بيشرم براي فقري که يکي از بانيان اصلي ان خود
او و دو پسر دزد شارلاتان او هستند راه ارائه ميدهد!!!!!!
تف بر روي بيشرم تو و آقازاده هاي تو
بمبي چون آن که به روي دو پسر صدام افتاد نياز داريم که
آرزوهاي اهل و تبار تو کوسه جاني را به زير خاک فرستد . نانا
انتر و لوطي

عده اي از وبلاگ ها عکسي جگر خراش از کودکي
که توسط پدرش مديريت ميشود که دست نازک او
را زير چرخ ماشين بگذارند گذارده اند !!!!
ديدن اين عکس جگر خراش باري ديگر برايم ياد آور
اين نکته بود که در سرزميني که انسان را به راحتي
در ملا عام چون بردگان شلاق ميزنند تعجبي از
پدري که چون لوطيان قديمي کودک خود را انتري فرض
کرده که مانند معرکه گيران قديمي باعث تفريح
عده اي ابله !!!! باشد تعجبي ندارد .
ابعاد فاجعه تمامي به شدت با يکدگر همخواني دارند
آيا براي چنين جامعه اي راهي جز کن فيکون شدن
وجود دارد ؟
مردم برخيزيد به اين ننگ پايان دهيد . نانا

Thursday, March 03, 2005

نيما

اي رفيق من ! غنيمت دان دمي گر صحبت جانان ترا ميسور مي افتد
اندر آن خلوت دلي گر محرم و همدرد ميابي
نوبت صحبت به هيچ آلوده اي مفروش
هيچ چيز از داستان زندگاني نيست
در جهان زندگاني لذت آور تر .
وقاحت خامنه اي

جاني اعظم خامنه اي کثيف در سخناني چنين
سرلگن رفته :

(آیت الله خامنه ای خارج کردن ملت ایران از صحنه را مهم ترین
هدف فشارها و تحرکات اخیر آمریکا دانستند و افزودند: آنها
تلاش می کنند با ایجاد فضایی شبه ناک، ملت ایران را به این
احساس برسانند که نباید و یا نمی تواند در مقابل نظام سلطه
بایستد تا آن وقت زمینه برای تحقق اهداف استکبار در ایران
فراهم شود،)

اولا مادر قحبه الاغ شبه ناک يعني چي ؟
دوما جاني کثافت هيچ نظامي سلطه گرتر از نظام شما مشتي
حرامزاده فسيل که از قعر اعماق پوسيده تاريخ برخاسته ايد ما
سراغ نداريم !!!!
سوما مثلا استکبار جهاني چه بلائي سر اين مردمي که شما
به فقر و اعتياد و اختلال رواني و فحشا و ...... کشيده ايد
خواهد آورد که برايشان تازگي داشته باشد .
جنايتي نمانده که شما حرامزادگان به نام دين با اين مردم و اين
کشور نکرده باشيد حال در اين روزهاي پاياني عمر کثافت خود
مردم را از استکبار و سلطه ميترسانيد !!!!!!!
اي خاک تمامي عالم بر سر همگي شما باد
و بي پرده بگويم با تمامي نفرتي که از خشونت دارم اوقاتي از
زندگي به مرحله اي ميرسم که تکه تکه گوشت هاي پوسيده
شما را در دستان انتقام جوي مردم تصور کرده و لذت ميبرم
حتي اين گونه ساديسم هم از وجود کثافاتي چون شما به ما
انسانها عارض ميشود تف بر اول و آخرتان . نانا

به يکتا


اولين روز تدريس



جونم برات بگه فکر کردم يه چيزي از خودم برات بنويسم
اگه يادت باشه قبلا گفته بودم که من مثل پلنگ صورتي
هستم و يه کارائي ميکنم که يه جاهائي رو به هم ميريزم
و ميرم خودمم خبر ندارم !!!!!!

به هر حال اولين روزي که قرار بود تدريس کنم خيلي
هيجان زده بودم و خوشحال و پروفسوري که باهاش مصاحبه
کردم بهم يه آدرس داد که روز دوشنبه ساعت ۹ در ساختمان
۱۲ اطاق شش باشم و ليست شاگردان را هم که بيست نفر
بودند به من داد .به دليل حساسيت شديدم به وقت شناسي براي
اين که اتفاقي پيش نياد که من دير برسم شب قبل به ساختمان
مربوطه رفته آن اطاق را يافتم .
و صبح روز بعد سر ساعت ده دقيقه به ۹ سر کلاس بودم
اسم خود را روي تخته نوشته منتظر ماندم .
سر و کله بچه ها يکي يکي پيدا شد و نشستند و بعضي ها
در چشمانشان تعجبي ديده ميشد .
براي شکستن يخ سکوت پيشنهاد کردم تا باقي بيايند اسم ها
را صدا کرده تا با هم آشناشويم
تمامي اسمها را خواندم و تمامي بچه ها برخاسته و خارج شدند
تنها يک دختر باقي ماند که نامش در ليستم بود .
هنگامي که من و اين دختر منتظر بوديم مداوما شاگرداني در
اطاق را باز کرده و ميپرسيدند سلتيک ! و من ميگفتم نه و ميرفتند
و بيرون در راهرو همهمه حرف و صدا ميامد !!!!!
بهر حال هنگامي که ساعت ده شد به آن دختر گفتم خوب نميشه
که تنها با تو شروع کرد بنابراين من ميروم آُفيس ببينم چي شده
بساط خود را برداشته و هنگامي که خارج شدم در راهرو عده زيادي
شاگرد و يک استاد مشغول همهمه و گيج ويجي بودند !!!!!!
به افيس که رسيدم همان پرفسور پريد جلو و گفت :
-- تو کجا بودي ؟
من گفتم :
-- بابا اين شاگردا که نيامدن ؟
گفت چرا بابا همشون سر کلاسن
خوب حتما حدس ميزني که چه کردم !!!!
عليرغم شب قبل و چک کردن باز هم رفته بودم ساختمان ۶ اطاق
دوازده که قرار بود سلتيک درس داده شود !!!!!!
و از من بدتر اون يه دونه شاگرد دختري بود که تصادفا اون هم اشتباهي
از نوع من کرده بود . نانا
ملتي بي غيرت

(در صورت شکست مذاکرات با اروپا، جمهوری اسلامی کشور را
برای ارجاع پرونده اتمی به شورای امنیت آماده کرده است: روحانی)


هنگامي که هفتاد ميليون مردم يک کشور بود و نبودشان
فرقي حتي براي خود آنان ندارد .
رژيم جنايتکار اسلامي که هيچ حتي خود گاندي هم اگر
زنده بود برايشان تصميم مي گرفت و از جانب آنان هر چيزي
که ميخواست را آماده ميکرد !!!!!!!!! نانا

Wednesday, March 02, 2005


يکتاي عالم من


داره از اون بارون هاي نرم مياد و من اون قطعه
مارچلو رو گذاشتم و مثل هميشه دارم بهت فکر
ميکنم .
فقط خواستم بدوني . نانا
بیانیه تحلیلی بيش از پانصد نفر از اندیشمندان، فعالان
سیاسی و دانشجویی ایران

بچه ها اين بيانيه بالائي را در گويا نيوز بخوانيد . نانا
کوندورا و هومر

دارم يه کتاب از ميلان کوندورا ميخونم به نام ناداني
يه نظريه جالب توش مطرح کرده فکر کردم براتون
بنويسم .

پس از اينکه مقداري راجع به نوستالژي حرف ميزنه
ميگه نوستالژي معمولا سراغ آدمهائي که از کشور
خود دور شده اند مياد .
مورد اوليس را در اسطوره يونان مثال ميزنه که در
سفرهاي ماجراجويانه اش براي مدت هفت سال
گرفتار عشق کاليپسو ميشه و کاليپسو که زني
بسيار زيبا بوده او را در جزيره خود اسير ميکنه و
با تمامي عشقي که اوليس به کاليپسو داشته و
بهشتي که درش زندگي ميکرده ولي در درونش
نوستالژي کشورش و زنش پنه لوپه او را غمگين
ميکرده و به جائي ميرسه که از دست کاليپسو فرار
ميکنه که به زادگاهش و نزد پنه لوپه برگرده .
و در جائي در کتاب اوديسه خطاب به کاليپسو ميگه :
-- پنه لوپه زن عاقليست مانند تو ولي قابل مقايسه
با تو در مقام و زيبائي نيست ولي با همه اين ها من
تنها يک آرزو دارم و آن ديدن روزيست که به زادگاه خود
و نزد پنه لوپه بازگردم .

کوندورا معتقده که نوستالژي را براي مهاجر ساخته اند
و سپس به فرق آدمها مي پردازه که در حکومت هاي
ديکتاتوري معمولي انسانها اميد دارند
زيرا با مرگ ديکتاتور ديکتاتوري تغيير شکل ميده يا
حداقل ميتونه بده .
ولي در ديکتاتوري هاي ايده ئولوژيکي اين اميد تبديل
به نااميدي مطلق ميشه چون ويروس ديکتاتوري را شخص
نيست که حمل ميکنه بلکه يک سيستم فکري است که
حتي اگر شخص بميره پايدار ميمونه .
کتاب جالبيه نميدونم به فارسي ترجمه شده يا نه ؟
فکر کردم اين دو بخش را براتون بنويسم . نانا
خبر

Attack on Iran possible, says Rice

کاندوليسا رايس گفت : امکان حمله به ايران هست .
خبرهائي که دنبال ميکنم حاکي است که امريکا به
قول خودشون دارن کله غاز رژيم اسلامي را حسابي
ميپزند !!!!!
اين مادر قحبه ها به يه گوز بند هستند و خودشون هم
خوب ميدونن باور کنيد اگه يه کوچولو اميد داشتند که
اجازه دارن باز هم بمونن و در قدرت باشن همه کاري
ميکردند . نانا

Tuesday, March 01, 2005

سورئاليسم وOXYMORON


روزنامه جمهوري اسلامي در اين باره نوشت: عده اي مي‌گويند
براي جلب جوانان به مراسم عزاداري، عزاداري‌ها بايد شاد باشد.
اميد ميلاني و مار و شوخي

جونم براتون بگه يه بابائي بوده که تو درسهاي
جانور شناسي فقط مار رو خوب بلد بوده .
وقتي ازش مثلا ميپرسيدن راجع به فيل چي
ميدوني ؟
ميگفته :
- فيل حيوان بزرگي است ولي يک دماغ داره
مثل مار بعد شروع ميکرده مشخصات مار را
گفتن !!!!!!

اين اميد ميلاني هم مثل اين باباست کلي راجع
به امکان حمله امريکا و شکل هاي مختلف حرف
ميزنه و تحليل ميکنه ولي آخر سر ميره سراغ مار
و سعي ميکنه يه راهي ارائه بده که اخوندا رو توش
يه جوري بتپونه !!!!!!!! نانا
عزا و عروسي

دوسه ماهي پس از شروع جنگ عراق و ايران
که همه چيز کوپني شده بود در خيابان ميرداماد
يه مسجدي بود که هميشه جلوش صف بود .
کساني که عروسي يا عزا داشتند ميامدند با
ارائه مدرک کوپن قند و شکر براي مراسم
ميگرفتند .
من هر وقت از جلوي اين مسجد رد ميشدم از
خنده ميمردم ميدونيد چرا؟
چون افرادي که در صف بودند عده اي براي عروسي
و عده اي براي عزا بودند ولي از بس قيافه همه
ماتم زده بود نميشد تشخيص داد کي براي عروسي
اومده کي براي عزا؟ نانا
دوست دنوري من

در دنور کلرادو دوستي دارم که کلي باهاش
تفاهم دارم و کلي باهم ميخنديم .
زنيست که حدود هفت هشت سالي از من
کوچکتر است و عين خود من کولي و بيقرار
چند سال پيش براي ديدنش سفري به دنور
کردم به فرودگاه به استقبالم آمد و هنگامي
که به پارکينگ رفتيم با تعجب ديدم که با يکي
از اين ماشين ها که بهش ميگن آر وي ( ماشين
و خانه با هم ) دنبالم آمده !!!!
گفتم اين ديگه چيه ؟
گفت :
- ماشينم رو فروختم اينو خريدم که وقتي به
شهر هاي کوچولوي تو کوه ميرم ديگه پول هتل
ندم .
به هر حال سوار شديم و بسوي خانه اش روان
يک نگاهي به عقب ماشين انداختم و ديدم به به
همه چي داره حمام و آشپزخانه و اطاق خواب و
نشيمن .
بهش گفتم :
- خيلي عاليه فقط يه اشکال کوچولو داره !!
گفت چي :
گفتم :
-- اشکالش اينه که اگه يه وقت بخواي بري براي
خودت يه بسته سيگار بخري بايد اطاق خواب و حمام
و آشپرخانه ات رو هم کول کني با خودت ببري !!!!!!!! نانا

به يکتا


اکنون رخت به سراچه آسماني ديگر خواهم کشيد
آسمان آخرين
که ستاره تنهاي آن
توئي

آسمان روشن
سرپوش بلورين باغي
که تو تنها گل آن - تنها زنبور آني
باغي که تو
تنها درخت آني
و بر آن درخت گلي است يگانه
که توئي

اي آسمان و درخت و باغ من - گل و زنبور و کندوي من !
با زمزمه تو
اکنون رخت به گستره خوابي خواهم کشيد
که تنها روياي آن
توئي .

شاملو
بازگشت

در حالي که چند گانگي در مواضع امريکا نسبت
به ايران ديده ميشود و گويا همه منتظرند تا ماه
ژوئن حتي خود امريکا !!!!!!!
رويتر گزارش داده :
ديروز يکصد تن از مجاهدين با نظارت صليب سرخ
به ايران بازگشتند و ۱۳۳ نفر هم هفته آينده باز
خواهند گشت .
يکي به من بگه چه خبـــــــره ؟ نانا