درد دلي با تو
يکشنبه زيبائيست تمامي پنجره ها باز است و نسيمي
خنک پرده ها را تکان تکان ميدهد .
با آرامشي کمياب نشسته و اين ها را برايت مينويسم
تو شخصيتي منحصر به فرد داري انسانيت و ظرافت و
نرمش تو همواره افراد زيادي را به گردت جمع ميکنند و
در همان حال رشته هائي از محبت به گردنت .
براي بازي اين نقشي که شخصيت تو به تو تحميل ميکند
چاره اي جز اين که کسي بغير از خود اصليت باشي برايت
باقي نميگذارند و ابعاد اين خود نبودن به جائي تو را ميرساند
که گاهي حتي جنسيت خود را تغيير ميدهي !!!!!!!
برايم مطلقا عجيب نيست ميداني چرا ؟
چون ميدانم که بسيار به آن جنتلمن انگليسي در زورباي
يوناني نزديکي .
ولي من که روح خود را بسيار به زوربا نزديک ميدانم چرا بايد
به اين بازي تن دهم ؟
زوربا هيچ سعي و تلاشي براي تغيير آن جنتلمن نکرد .
ولي مهر خود را بر او زد !
من زوربائي هستم بيسواد - احساساتي - غريزي که جز به
لحظه اي که هستم نه به گذشته نگاه ميکنم و نه نگاهي به
آينده دارم
تلاش انسانها را براي تاثير درست تقدير ميکنم و به سهم خود
تلاش هائي ميکنم
ولي در اين سعي و کوشش از آن چه که هستم ذره اي کوتاه
نيامده و صادقانه عيب ها و حسن هاي خود را ارائه ميدهم .
بي جهت نبود که کازانتاکيس در پايان کتاب زوربا و جنتلمن
انگليسي را از هم جدا کرد .
ظاهرا نميشود عقل و احساس را در يک کيسه ريخت !!!!!
براي داشتن ناب هر کدام آن يکي محکوم به شکست است . نانا
No comments:
Post a Comment