مهناز و سوفیا
چندین ماه پیش هنگامی که زوزه افتتاح شد من به انجا امدم و مصرانه از
پاگنده خواستم که خود را درگیر با شما دونفر و افراد دیگری نکند
اکنون که چند ماه گذشته زمان نشان داد که من احتمالا در مورد افراد دیگر
اشتباه میکردم ولی قدر مسلم در مورد شما دو نفر کاملا درست تشخیص
داده بودم .
من به دلیل علاقه شخصی خود به پاگنده و احترامی که برای این مرد متفکر
قائل هستم با دقت نوشته های او و هرکه در رابطه با اوست دنبال میکنم
متاسفم که بگم شما دو نفر چون زالوئی به گردن این انسان چسبیده و سعی
در به ابتذال کشیدن او را میکنید .
شما دو نفر به خصوص مهناز با اعمالی که کرده این انسان را که یکی از بهترین
خصائلش قضاوت نکردن در مورد انسانها بود وادار کرده اید که پرده حرمت را
دریده و مستقیما به خریت و حقارت شما اشاره کند
این ان ابتذالیست که شما سعی میکنید در مردم بوجود بیاورید .
ولی باید به شما خاطر نشان کنم که با این اعمال جز تخریب خود کار دیگری
نمیکند شما هرگز قادر نخواهید بود با این اعمال و حرفهای بی ارزش خود
لکه ای بر این انسان شریف بنشانید .
هرگونه دلیل و منطق و بحث با شما دو نفر اب در هاون کوبیدن است .
و تنها یک چیز میتواند شما دو نفر را سر جای خود نشاند و ان توهین و تحقیر
شما است .
من به عنوان دوست پاگنده و تحسین کننده او برای اخرین بار اینجا به شما
اخطار میکنم که دست از سر او برداشته و بکار خود بچسبید اگر این اخطار
مرا جدی نگیرید عواقب هرچه که پیش اید بعهده خودتان است .
یادتان باشد شما دو نفر از مهشید که پررو تر و دریده تر نیستید ببینید که
چگونه زبانش را در کونش کرده و هرچه میگویم از ترس جوابی نمیدهد .
استعداد مرا که قادرم با فکت و فیگور مشت ابلهان را باز کنم دست کم
نگیرید در گذشته صابون من به تن هر دوی شما خورده و مزه اش را چشیده اید
هر دو خوب میدانید که در این بخش وبلاگستان اگر اسم شما اورده شود
برای مردم تداعی سگ چوواوا و زنی کون برهنه است .
به باقی مانده حیثیت خود فکر کنید و پند مرا بپذیرید . نانا
Wednesday, June 30, 2004
Tuesday, June 29, 2004
درد و بلای زهرا
نظر به اینکه مهناز ویران سرا در وبلاگش به وبلاگ یکی از دوستانش لینک
داده که ان فرد پس از زدن تو کله فردی به نام زهرا و پیف پیف کردن به زهرا
که احمق است و نمیفهمد و اله و بل .... کلی هندوانه زیر بغل خاله
شلخته های عزیز که نام مهناز هم توشون هست داده
امروز تصمیم گرفتم مقادیری از نوشته های صفحه اول وبلاگ مهناز ویران
را اینجا بنویسم تا دو نکته را روشن کنم .
۱- خاطرم هست به من میگفت خود شیفته
۲- فقط با این نوشته ها او را با زهرا مقایسه کنید
نکات مختصر و مفید از صفحه اصلی وبلاگ مهناز ویران سرا !!!!
نظر خواهی را برداشتم چون مخاطبانم مشتی لمپن و ....زهرا هستند که از چهار
چوب کوچک ذهنشون انور تر را لمس نکرده اند ( لابد جاهای دیگه شون را میگه!!!!!)
بعد - فحاشی به نیکی کریمی و نماینده مجلس و دکتر و وبلاگ نویسهای پیش پا
افتاده !!!!( احتمالا خودشو وبلاگ نویس عمیق فلسفی میدونه !!!!!)
بعد = بدوبیراه گفتن به یکی که کسی نمیدونه کیه !!!!
بعد = یه شعری انگلیسی از جنیسس
بعد= عشوه خرکی که زورش به مردها نمیرسه !!!!!!
بعد = فحاشی به کسی که گیجش کرده !!!!!!!
بعد = اعلام اینکه سگ از ادم بهتره
بعد = اعلام اینکه ۲۳ سالش شده !!!
بعد = اعلام اینکه عوض شده !!!!!
بعد = اعلام اینکه یکی براش ایمیل فرستاده !!!!!
بعد = اعلام اینکه متنفره رابطه هاش به گه کشیده بشن !!!!!
بعد = اعلام اینکه خسته است خسته فاک !!!!!!
بعد = اعلام اینکه به زبان انگلیسی انکار میکنه انکار!!!!!
بعد= به استادش میگه که عاشق شخص خودشه !!!!
بعد= میره به خواهرش بگه عاشق شده !!!!!
بعد= عطسه میکنه !!!!!!!
بعد = از همه انها که بهش میگن ادم خاصی است متنفره!!!!!
بعد = مردهای خرس گنده الاغ ترن !!!!!!
بعد = راجع به یه سوراخ بزرگ مینویسه !!!! منظورش کدوم سوراخشه خدا میدونه
بعد = افکار فلسفی میزنه سرشه راجع به سوررئالیسم و کمنیزیم مینویسه !!!!
بعد = راجع به عالم گربه بازی مینویسه !!
بعد = اعلام میکنه که گند زده !!!!!
بعد = به همه اعلام میکنه که او و گربه به هم الرژی دارند !!!!!
خوب از بیست و سه و مطلب هفده تاش خودشه و رنجش!!!! اونوقت این تکه گه به من
میگه خود شیفته .
کل این بیست و سه مطلب به ما میگه که درد و بلای زهرا اچ پی بخوره تو فرق سر
تو چواوای حشری و کل دار و دسته خاله شلخته فمینیست دور و برت
حداقل او هرکی هست داره ماست خودشو میخوره ادعائی هم نداره مثل
شما احمق های بیسواد عقده ای پر مدعا . نانا
نظر به اینکه مهناز ویران سرا در وبلاگش به وبلاگ یکی از دوستانش لینک
داده که ان فرد پس از زدن تو کله فردی به نام زهرا و پیف پیف کردن به زهرا
که احمق است و نمیفهمد و اله و بل .... کلی هندوانه زیر بغل خاله
شلخته های عزیز که نام مهناز هم توشون هست داده
امروز تصمیم گرفتم مقادیری از نوشته های صفحه اول وبلاگ مهناز ویران
را اینجا بنویسم تا دو نکته را روشن کنم .
۱- خاطرم هست به من میگفت خود شیفته
۲- فقط با این نوشته ها او را با زهرا مقایسه کنید
نکات مختصر و مفید از صفحه اصلی وبلاگ مهناز ویران سرا !!!!
نظر خواهی را برداشتم چون مخاطبانم مشتی لمپن و ....زهرا هستند که از چهار
چوب کوچک ذهنشون انور تر را لمس نکرده اند ( لابد جاهای دیگه شون را میگه!!!!!)
بعد - فحاشی به نیکی کریمی و نماینده مجلس و دکتر و وبلاگ نویسهای پیش پا
افتاده !!!!( احتمالا خودشو وبلاگ نویس عمیق فلسفی میدونه !!!!!)
بعد = بدوبیراه گفتن به یکی که کسی نمیدونه کیه !!!!
بعد = یه شعری انگلیسی از جنیسس
بعد= عشوه خرکی که زورش به مردها نمیرسه !!!!!!
بعد = فحاشی به کسی که گیجش کرده !!!!!!!
بعد = اعلام اینکه سگ از ادم بهتره
بعد = اعلام اینکه ۲۳ سالش شده !!!
بعد = اعلام اینکه عوض شده !!!!!
بعد = اعلام اینکه یکی براش ایمیل فرستاده !!!!!
بعد = اعلام اینکه متنفره رابطه هاش به گه کشیده بشن !!!!!
بعد = اعلام اینکه خسته است خسته فاک !!!!!!
بعد = اعلام اینکه به زبان انگلیسی انکار میکنه انکار!!!!!
بعد= به استادش میگه که عاشق شخص خودشه !!!!
بعد= میره به خواهرش بگه عاشق شده !!!!!
بعد= عطسه میکنه !!!!!!!
بعد = از همه انها که بهش میگن ادم خاصی است متنفره!!!!!
بعد = مردهای خرس گنده الاغ ترن !!!!!!
بعد = راجع به یه سوراخ بزرگ مینویسه !!!! منظورش کدوم سوراخشه خدا میدونه
بعد = افکار فلسفی میزنه سرشه راجع به سوررئالیسم و کمنیزیم مینویسه !!!!
بعد = راجع به عالم گربه بازی مینویسه !!
بعد = اعلام میکنه که گند زده !!!!!
بعد = به همه اعلام میکنه که او و گربه به هم الرژی دارند !!!!!
خوب از بیست و سه و مطلب هفده تاش خودشه و رنجش!!!! اونوقت این تکه گه به من
میگه خود شیفته .
کل این بیست و سه مطلب به ما میگه که درد و بلای زهرا اچ پی بخوره تو فرق سر
تو چواوای حشری و کل دار و دسته خاله شلخته فمینیست دور و برت
حداقل او هرکی هست داره ماست خودشو میخوره ادعائی هم نداره مثل
شما احمق های بیسواد عقده ای پر مدعا . نانا
Monday, June 28, 2004
ببین مهشید زنانه ها
تو که بریتنی اسپیرز را تو مجله های سوئدی مسخره میکنی
چرا نوشته دختر خوانده ات مهناز ویران سرا را که از جوانان
امارگیری میکنه که موقع سکس چه اهنگی گوش میدن !! رو
مسخره نمیکنی
یعنی از نظر تو حماقت بریتنی اسپرز بیشتر از حماقت دختر
خوانده تو است .
یعنی یه خواننده زن از یه وبلاگ نویس که در چنین شرایطی
چنین سئوالی کنه احمق تره
یا تو چون او دختر خوانده ات است خودتو به خریت میزنی هان
کدومشه بگو ما هم بفهمیم
نکنه چون مهناز ادعا میکنه که فمینیسته تو مسخره اش نمیکنی
ولی از کجا میدونی بریتنی فمنیست نیست .
راستشو بخوای من یکی فکر نکنم فرق زیادی بین تو و مهناز و
امثال برتینی ها باشه همه تون سرو ته یه کرباسین فقط امثال
تو و مهناز و سوفیا دهن گشاد تری دارید برای زرت و پرت کردن
و خودتون رو قلابی جا زدین تو ادما برین خجالت بکشین . نانا
تو که بریتنی اسپیرز را تو مجله های سوئدی مسخره میکنی
چرا نوشته دختر خوانده ات مهناز ویران سرا را که از جوانان
امارگیری میکنه که موقع سکس چه اهنگی گوش میدن !! رو
مسخره نمیکنی
یعنی از نظر تو حماقت بریتنی اسپرز بیشتر از حماقت دختر
خوانده تو است .
یعنی یه خواننده زن از یه وبلاگ نویس که در چنین شرایطی
چنین سئوالی کنه احمق تره
یا تو چون او دختر خوانده ات است خودتو به خریت میزنی هان
کدومشه بگو ما هم بفهمیم
نکنه چون مهناز ادعا میکنه که فمینیسته تو مسخره اش نمیکنی
ولی از کجا میدونی بریتنی فمنیست نیست .
راستشو بخوای من یکی فکر نکنم فرق زیادی بین تو و مهناز و
امثال برتینی ها باشه همه تون سرو ته یه کرباسین فقط امثال
تو و مهناز و سوفیا دهن گشاد تری دارید برای زرت و پرت کردن
و خودتون رو قلابی جا زدین تو ادما برین خجالت بکشین . نانا
توجه توجه
هم اکنون یک ایمیلی از ایران دریافت کردم که شخصی پیشنهاد کرده
که لقب دلسوزترین وبلاگ نویس پائین تنه ای را به مهناز ویران سرا
چواوای حشری
برای نگرانی بیش از حد او برای پائین تنه جوانان ایرانی داخل و خارج
از ایران اهدا نمائیم .
این فرد حتی پیشنهاد کرده که ایشان بجای ادامه تحصیلات
پزشگی خود تحصیلات خود را در مورد انواع و اقسام الات تناسلی که
برای جوانان ایرانی که مشگلی جز پائین تنه ندارند مفید است ادامه
دهد .
مضافا بر این که اینجانب پیشنهاد میکنم همگی ما وبلاگ نویسان وجهی
روی هم گذاشته و مخارج سفری برای ایشان به فاحشه خانه های
سراسر گیتی فراهم کنیم تا پس از این سفر ایشان بتوانند مقادیری
از تجربیات ذیقمت خود را در عرصه پائین تنه در اختیار جوانان این ملک
قرار دهند .
برای کمک به حساب بانکی ایشان با خانم سوفیا وبلاگ افسانه ما
تماس بگیرید . با تشکر از همه کسانی که مشگل پائین تنه ای دارند .
هم اکنون یک ایمیلی از ایران دریافت کردم که شخصی پیشنهاد کرده
که لقب دلسوزترین وبلاگ نویس پائین تنه ای را به مهناز ویران سرا
چواوای حشری
برای نگرانی بیش از حد او برای پائین تنه جوانان ایرانی داخل و خارج
از ایران اهدا نمائیم .
این فرد حتی پیشنهاد کرده که ایشان بجای ادامه تحصیلات
پزشگی خود تحصیلات خود را در مورد انواع و اقسام الات تناسلی که
برای جوانان ایرانی که مشگلی جز پائین تنه ندارند مفید است ادامه
دهد .
مضافا بر این که اینجانب پیشنهاد میکنم همگی ما وبلاگ نویسان وجهی
روی هم گذاشته و مخارج سفری برای ایشان به فاحشه خانه های
سراسر گیتی فراهم کنیم تا پس از این سفر ایشان بتوانند مقادیری
از تجربیات ذیقمت خود را در عرصه پائین تنه در اختیار جوانان این ملک
قرار دهند .
برای کمک به حساب بانکی ایشان با خانم سوفیا وبلاگ افسانه ما
تماس بگیرید . با تشکر از همه کسانی که مشگل پائین تنه ای دارند .
چوواوای حشری
خوب خوانندگان عزیز
نظر به اینکه تمامی مشگلات جوانان عزیز ایرانی داخل و خارج از
ایران از قبیل ازادی و تحصیلات و اینده نامعلوم و وضع مالی خراب
و رو به وحشی گری رفتن دنیا حل شده
و تنها یک مشگل مانده که مهناز دارد حلش میکند .
مارلین ( مهناز ) ماده سگ چوواوای حشری از ایران پستی گذاشته
که میگوید ( وقت سکس به چه اهنگی گوش میدهید!!!!!)
یادتونه گفتم این دوتا پف نم میزنن به غرائز خفته مشتی جوان که
شب هنگام بیادشان کارسازی شود
حالا باور کردید . نانا
خوب خوانندگان عزیز
نظر به اینکه تمامی مشگلات جوانان عزیز ایرانی داخل و خارج از
ایران از قبیل ازادی و تحصیلات و اینده نامعلوم و وضع مالی خراب
و رو به وحشی گری رفتن دنیا حل شده
و تنها یک مشگل مانده که مهناز دارد حلش میکند .
مارلین ( مهناز ) ماده سگ چوواوای حشری از ایران پستی گذاشته
که میگوید ( وقت سکس به چه اهنگی گوش میدهید!!!!!)
یادتونه گفتم این دوتا پف نم میزنن به غرائز خفته مشتی جوان که
شب هنگام بیادشان کارسازی شود
حالا باور کردید . نانا
اخوند متمدن
ایت اله شریعت مداری تنها اخوند متمدن ایرانی بود روانش شاد باد
در روزهای اول انقلاب با یک خبرنگار فرانسوی به قم به دیدنش رفتیم
در اطاقی با قالی های زیبا و تیپیکال خانه یک روحانی روی تشکچه ای
نشسته بود
بسیار خوش رو بود و لهجه غلیظ ترکی داشت .
این خبر نگار سئوالاتی کرد که من پرسیدم و او جواب داد و خبرنگار
یادداشت کرد .
درست در لحظه ای که سئوال خبرنگار راجع به اقتصاد اسلامی بود و
من سئوال را پرسیدم شخصی وارد شد و پاکت بزرگی پول نقد را به
او داد.
و او در حالی که بسته بسته پول های نقد را در انواع و اقسام سوراخ های
لباده اش میگذاشت این گونه جواب داد ( با لهجه ترکی باید بخوانیدش )
-- واله ما از سرمایا داری خوبهاش را میگریم از کمونیزم هم خوباشا میگیرم
گاطی میکنیم میشه اقتصاد اسلامی !!!!!!!!
علت این هم که میگم متمدن بود برای این است که وقتی بهش اتهام جاسوسی
امریکا را زدن و دامادش را دستگیر کردن یه مطلب طولانی نوشت که
اگه بخوام براتون لب کلامش را بگم این میشه :
اره واله من جاسوس هستم پدر سوخته هستم فاسد هستم هرچی شما
بگید هستم بی زحمت این داماد مرا ازاد کنید .!!!!! نانا
ایت اله شریعت مداری تنها اخوند متمدن ایرانی بود روانش شاد باد
در روزهای اول انقلاب با یک خبرنگار فرانسوی به قم به دیدنش رفتیم
در اطاقی با قالی های زیبا و تیپیکال خانه یک روحانی روی تشکچه ای
نشسته بود
بسیار خوش رو بود و لهجه غلیظ ترکی داشت .
این خبر نگار سئوالاتی کرد که من پرسیدم و او جواب داد و خبرنگار
یادداشت کرد .
درست در لحظه ای که سئوال خبرنگار راجع به اقتصاد اسلامی بود و
من سئوال را پرسیدم شخصی وارد شد و پاکت بزرگی پول نقد را به
او داد.
و او در حالی که بسته بسته پول های نقد را در انواع و اقسام سوراخ های
لباده اش میگذاشت این گونه جواب داد ( با لهجه ترکی باید بخوانیدش )
-- واله ما از سرمایا داری خوبهاش را میگریم از کمونیزم هم خوباشا میگیرم
گاطی میکنیم میشه اقتصاد اسلامی !!!!!!!!
علت این هم که میگم متمدن بود برای این است که وقتی بهش اتهام جاسوسی
امریکا را زدن و دامادش را دستگیر کردن یه مطلب طولانی نوشت که
اگه بخوام براتون لب کلامش را بگم این میشه :
اره واله من جاسوس هستم پدر سوخته هستم فاسد هستم هرچی شما
بگید هستم بی زحمت این داماد مرا ازاد کنید .!!!!! نانا
بیباکی و جسارت
پس از وقایع ۳۰ خرداد و فرار بنی صدر و رجوی و حمله همه جانبه به
سازمان مجاهدین و کشف خانه های تیمی و کشتار اشرف ربیعی و
موسی خیابانی در سراسر تهران جو زدو خورد با بچه های مجاهدین
برقرار بود .
روزی در خیابان پهلوی منتظر تاکسی بودم روبروی جائی که ایستاده
بودم خیابان باریکی بود که از پهلوی منشعب میشد .
موتور کوچکی که دو سرنشین داشت پت پت کنان امد وارد ان خیابان
باریک شد و تا اواسط خیابان رفت و دور زد و برگشت و نفر عقبی که
روی موتور نشسته بود ضامن نارنجکی را کشید و نارنجک را به یک
حیاط که بعدا فهمیدم کمیته بود پرتاپ کرد و پت پت کنان به خیابان پهلوی
پیچید و از کنار خیابان به طرف شمال رفت .
ناگهان در حیاط باز شد و سه ماشین از نوع جیپ اژیر کشان خارج شدند و
با چراغ گردان و اژیر و هیاهوی بسیار به خیابان پهلوی پیچیدند و از کنار ان
موتور که پت پت کنان میرفت گذشتند و با سرعت به طرف شمال رفتند
و سرنشینان ان موتور هم همچنان پت پت کنان و خندان به راه خود
میرفتند !!!!
کنار جوی اب نشستم و ده دقیقه ای میخندیدم . نانا
پس از وقایع ۳۰ خرداد و فرار بنی صدر و رجوی و حمله همه جانبه به
سازمان مجاهدین و کشف خانه های تیمی و کشتار اشرف ربیعی و
موسی خیابانی در سراسر تهران جو زدو خورد با بچه های مجاهدین
برقرار بود .
روزی در خیابان پهلوی منتظر تاکسی بودم روبروی جائی که ایستاده
بودم خیابان باریکی بود که از پهلوی منشعب میشد .
موتور کوچکی که دو سرنشین داشت پت پت کنان امد وارد ان خیابان
باریک شد و تا اواسط خیابان رفت و دور زد و برگشت و نفر عقبی که
روی موتور نشسته بود ضامن نارنجکی را کشید و نارنجک را به یک
حیاط که بعدا فهمیدم کمیته بود پرتاپ کرد و پت پت کنان به خیابان پهلوی
پیچید و از کنار خیابان به طرف شمال رفت .
ناگهان در حیاط باز شد و سه ماشین از نوع جیپ اژیر کشان خارج شدند و
با چراغ گردان و اژیر و هیاهوی بسیار به خیابان پهلوی پیچیدند و از کنار ان
موتور که پت پت کنان میرفت گذشتند و با سرعت به طرف شمال رفتند
و سرنشینان ان موتور هم همچنان پت پت کنان و خندان به راه خود
میرفتند !!!!
کنار جوی اب نشستم و ده دقیقه ای میخندیدم . نانا
Sunday, June 27, 2004
هذیانهای شبحی
شبح گرامی
چرا به چرت و پرت گوئی افتاده ای مرد حسابی
اخه تو کجای دنیا در طول تاریخ شنیده ای که دانشجویان انقلاب کنند
و موفق بشن !!!!!!
اخه مرد حسابی حتی اگه در هیجده تیر چهار تا و نصفی دانشجو این
رژیم را سرنگون هم میکردند این چهار تا و نصفی وسط خر تو خری
بعد از سرنگونی کجا فرصت داشتن که برای بمی ها خونه سیمانی
بسازن که اگه شش ماه بعد زلزله امد بقول تو دهها هزار نفر نمیرن !!!!
اخه کجا فرصت داشتن تو اون خر تو خری محموله های قطارهای
مسافر بری را چک کنند که ترقه و فشفشه نترکه و مردم تو اتش
نسوزن !!!!!!
اخه پیروزی دو تا و نصفی دانشجو تو هیجده تیر چه ربطی به تانکر
ترکیه که به اتوبوس مسافر بری میزنه و یه عده میمیرن داره !!!!
قسمتی که راجع به جنایات رژیم میگی درسته و تلخ
ولی برای اینکه اب و روغنش را زیاد کنی چرا هذیان میگی
با زدن چهار تا حرف مثل این کل حرفات رو زیر سئوال میبری مرد حسابی
واقعا که این نظرات به اصطلاح روشنفکرهای ما مرا به یاد زن های
ایرانی لوس انجلس میندازه
لباس شانل میپوشن و کفش و کیف گوچی ولی بو گند عرق زیر بغلشون
ادمو خفه میکنه و پاشنه های پاشون از پشت صندل گوچی ترک خورده و
کثیف خود نمائی میکنه !!!!! نانا
شبح گرامی
چرا به چرت و پرت گوئی افتاده ای مرد حسابی
اخه تو کجای دنیا در طول تاریخ شنیده ای که دانشجویان انقلاب کنند
و موفق بشن !!!!!!
اخه مرد حسابی حتی اگه در هیجده تیر چهار تا و نصفی دانشجو این
رژیم را سرنگون هم میکردند این چهار تا و نصفی وسط خر تو خری
بعد از سرنگونی کجا فرصت داشتن که برای بمی ها خونه سیمانی
بسازن که اگه شش ماه بعد زلزله امد بقول تو دهها هزار نفر نمیرن !!!!
اخه کجا فرصت داشتن تو اون خر تو خری محموله های قطارهای
مسافر بری را چک کنند که ترقه و فشفشه نترکه و مردم تو اتش
نسوزن !!!!!!
اخه پیروزی دو تا و نصفی دانشجو تو هیجده تیر چه ربطی به تانکر
ترکیه که به اتوبوس مسافر بری میزنه و یه عده میمیرن داره !!!!
قسمتی که راجع به جنایات رژیم میگی درسته و تلخ
ولی برای اینکه اب و روغنش را زیاد کنی چرا هذیان میگی
با زدن چهار تا حرف مثل این کل حرفات رو زیر سئوال میبری مرد حسابی
واقعا که این نظرات به اصطلاح روشنفکرهای ما مرا به یاد زن های
ایرانی لوس انجلس میندازه
لباس شانل میپوشن و کفش و کیف گوچی ولی بو گند عرق زیر بغلشون
ادمو خفه میکنه و پاشنه های پاشون از پشت صندل گوچی ترک خورده و
کثیف خود نمائی میکنه !!!!! نانا
اگر چه رجاله ها و رجالگی قدرت مسلط هستند .
ولی من گفتن حقیقت را فدای خوش امدن هیچکس نخواهم کرد . نانا
ولی من گفتن حقیقت را فدای خوش امدن هیچکس نخواهم کرد . نانا
Saturday, June 26, 2004
توجه
قسمت پیام گیر شبح داره مثل جری اسپرینگ فیلد میشه . نانا
قسمت پیام گیر شبح داره مثل جری اسپرینگ فیلد میشه . نانا
دزد سوم
این امریکائی ها بیشترشون یه سال غذاهای اشغال چربی دار چاق کننده
میخورن .
یه سال بعد همون اشغالها را با گرفتن چربی ازش به اسم دایت به اضافه
یه شیشه قرص لاغر کننده از هر کارخانه ای !
حال بین این رولرکاستر چاق شدن لاغر شدن سود به جیب کی میره .
اون کارخونه های سازنده قرص های لاغری که مثل قارچ تو این مملکت
روئیده اند . نانا
این امریکائی ها بیشترشون یه سال غذاهای اشغال چربی دار چاق کننده
میخورن .
یه سال بعد همون اشغالها را با گرفتن چربی ازش به اسم دایت به اضافه
یه شیشه قرص لاغر کننده از هر کارخانه ای !
حال بین این رولرکاستر چاق شدن لاغر شدن سود به جیب کی میره .
اون کارخونه های سازنده قرص های لاغری که مثل قارچ تو این مملکت
روئیده اند . نانا
نتایجی از اشغال عراق
این دو تا خبر از نظر خودم مهم بود گفتم به شما هم بگم
خبر اول اینه که امریکا میخواد برای معرفی دولت دموکراتی که قراره به
عراق دموکراسی بیاره در سراسر عراق حکومت نظامی اعلام کنه !!!!!!!
ای رونی را میبینید .
در تلویزیون های اینجا شروع کرده اند شماره تلفنهائی را اعلام کردن که
ارتشی های جنگده در عراق اگر در خود سیمپتومهای بعد از وقایع
وحشیانه جنگ عراق میبینند برای کمک به این شماره ها تلفن کنن !!!نانا
این دو تا خبر از نظر خودم مهم بود گفتم به شما هم بگم
خبر اول اینه که امریکا میخواد برای معرفی دولت دموکراتی که قراره به
عراق دموکراسی بیاره در سراسر عراق حکومت نظامی اعلام کنه !!!!!!!
ای رونی را میبینید .
در تلویزیون های اینجا شروع کرده اند شماره تلفنهائی را اعلام کردن که
ارتشی های جنگده در عراق اگر در خود سیمپتومهای بعد از وقایع
وحشیانه جنگ عراق میبینند برای کمک به این شماره ها تلفن کنن !!!نانا
وای بر نانا
برای همه انانی که نوشته های مرا میخوانند .
دوستان و دشمنان میدانید چرا هر روز میائید و نوشته های مرا میخوانید
چون نوشته های من مثل یه اتشه که هم شما را میترسونه و هم میل
غریبی دارید که بهش نزدیک بشید .
چون همه تون چه دشمن و چه دوست میدونید که یکی به یکیش حقیقیه
چون همه تون میدونید هیچ نویسند ادبی قادر نیست چیزی را که چشم
انسان می بیند این چنین تشریح کند و به همین دلیل از قلب بیرون میاید
این حس دو چیز را نشان میدهد .
۱- شما همگی چه دشمن چه دوست حقیقت را دوست دارید .
۲- و در این حقایقی که میگویم غیر از کنجکاوی انان به اینکه من چه میگویم
منظورم دشمنان من است یه جائی من یه رگ را در وجود این دشمنان فشار
میدهم.
حال میخواهم سئوالی از شما بکنم
این طور که از پشت کانتر فهمیدم من روزی بطور متوسط حدود صد ویزیتور
دارم فرض میکنم هشتاد نفر کسانی هستند که از من بدشان میاید .
ولی بیست نفر باید مرا دوست داشته باشند که مرا میخوانند .
پس چرا هیچ یک از شما ناکسان یکبار هم شده برایمی سلام علیکی
نگذاشته اید ایا همه این صد نفر کسانی هستند که از من بدشان میاید
وای که اگر اینجور باشد که کهکشانها باید به داد من برسند !!!!!! نانا
برای همه انانی که نوشته های مرا میخوانند .
دوستان و دشمنان میدانید چرا هر روز میائید و نوشته های مرا میخوانید
چون نوشته های من مثل یه اتشه که هم شما را میترسونه و هم میل
غریبی دارید که بهش نزدیک بشید .
چون همه تون چه دشمن و چه دوست میدونید که یکی به یکیش حقیقیه
چون همه تون میدونید هیچ نویسند ادبی قادر نیست چیزی را که چشم
انسان می بیند این چنین تشریح کند و به همین دلیل از قلب بیرون میاید
این حس دو چیز را نشان میدهد .
۱- شما همگی چه دشمن چه دوست حقیقت را دوست دارید .
۲- و در این حقایقی که میگویم غیر از کنجکاوی انان به اینکه من چه میگویم
منظورم دشمنان من است یه جائی من یه رگ را در وجود این دشمنان فشار
میدهم.
حال میخواهم سئوالی از شما بکنم
این طور که از پشت کانتر فهمیدم من روزی بطور متوسط حدود صد ویزیتور
دارم فرض میکنم هشتاد نفر کسانی هستند که از من بدشان میاید .
ولی بیست نفر باید مرا دوست داشته باشند که مرا میخوانند .
پس چرا هیچ یک از شما ناکسان یکبار هم شده برایمی سلام علیکی
نگذاشته اید ایا همه این صد نفر کسانی هستند که از من بدشان میاید
وای که اگر اینجور باشد که کهکشانها باید به داد من برسند !!!!!! نانا
ناباوری
ارنستوی عزیز چون نوشته میگرن مرا به عنوان سندی کپی کرده و در پیامگیر
شبح گذاشته ای تصمیم گرفتم یک خاطره جانگدازتر هم برایت بنویسم .
پسری از سمپاتهای گروه چریکهای فدائی خلق بود که در اواخر دوره شاه دستگیر
و به حبس ابد محکوم شده بود .
چون نمیدانم میدانی که در چند سال اخر شاه فرمانی از شاه در رابطه با چریکها
خطاب به ساواک صادر شده بود که متنش به طور خلاصه این بود :
با اسلحه اعدام بی اسلحه حبس ابد
بهر حال یکی دو روزی قبل از ۲۲ بهمن به همت مردم این دوست من و گروه دیگری
از زندان ازاد شدند .
و روز ۲۲ بهمن در خیابان نیروی هوائی در حالی که در کنار هم عرق ریزان میدویدیم
گلوله ای به وسط سینه او خورد و برای یک دقیقه همانطور میدوید و ناگهان
ایستاد من هم بالطبع ایستادم رویش را به من کرد و گفت :
نانا اینجا را به بین
و با ناباوری به سوراخ کوچکی وسط سینه اش اشاره کرد
من فوران خون را از پشت دیدم ولی از جلوی سینه اش حتی خونی هم بیرون
نمیامد یک ثانیه پس از گفتن این حرف به من به زمین افتاد و انگار که سالهاست
مرده است .
ارنستو جان ان نگاه ناباور و ان گفتن نانا اینجا را به بین هم برای همیشه چون
زخمی باز در قلب من خواهد ماند . نانا
ارنستوی عزیز چون نوشته میگرن مرا به عنوان سندی کپی کرده و در پیامگیر
شبح گذاشته ای تصمیم گرفتم یک خاطره جانگدازتر هم برایت بنویسم .
پسری از سمپاتهای گروه چریکهای فدائی خلق بود که در اواخر دوره شاه دستگیر
و به حبس ابد محکوم شده بود .
چون نمیدانم میدانی که در چند سال اخر شاه فرمانی از شاه در رابطه با چریکها
خطاب به ساواک صادر شده بود که متنش به طور خلاصه این بود :
با اسلحه اعدام بی اسلحه حبس ابد
بهر حال یکی دو روزی قبل از ۲۲ بهمن به همت مردم این دوست من و گروه دیگری
از زندان ازاد شدند .
و روز ۲۲ بهمن در خیابان نیروی هوائی در حالی که در کنار هم عرق ریزان میدویدیم
گلوله ای به وسط سینه او خورد و برای یک دقیقه همانطور میدوید و ناگهان
ایستاد من هم بالطبع ایستادم رویش را به من کرد و گفت :
نانا اینجا را به بین
و با ناباوری به سوراخ کوچکی وسط سینه اش اشاره کرد
من فوران خون را از پشت دیدم ولی از جلوی سینه اش حتی خونی هم بیرون
نمیامد یک ثانیه پس از گفتن این حرف به من به زمین افتاد و انگار که سالهاست
مرده است .
ارنستو جان ان نگاه ناباور و ان گفتن نانا اینجا را به بین هم برای همیشه چون
زخمی باز در قلب من خواهد ماند . نانا
تنهائی
اناهیتای عزیزم در سال ۱۹۶۷ ژان پیر ملویل یکی از کارگردانهای فرانسوی
فیلمی ساخت به نام سامورائی که در ان الن دلون بازی بسیار شگفتی ارائه
داد که او را از نظر من به سطح بازیگران تاریخ سینما برد .
داستان فیلم بیشتر حول تنهائی انسان دور میزد اگر چه الن دلون در این فیلم
نقش یک ادمکش حرفه ای را بازی میکرد که پول میگرفت و کسی را میکشت
ولی این کار برای او شخصی نبود و مانند حرفه ای به ان نگاه میکرد و اساسا
بنظر من کارگردان خواسته بود تنهائی او را با بی احساسی او نسبت به بشر
همراه سازد و مساله اول تنهائی او بود .
بهر حال من همواره به انسانهای تنها علاقمند بوده ام البته منظورم انسانهائی
که تنهائی به انها تحمیل شده است نیست بلکه انسانهائی که با عقل و درک
خود را از این( دستتو بده بدستم تا عروس دوماد بازی و ناموس بازی را شروع
کنیم ) دوری کرده و با انتخاب اگاهانه تنهائی یی را که در تحلیل نهائی همه به
ان دچارند انتخاب کرده اند .
در این فیلم الن دلون پرنده ای دارد که در اپارتمان محقر او در قفس است و در
صحنه ای که شخصی برای کشتن او وارد اپارتمان او شده و مخفی شده وقتی
الن دلون به خانه میاید از دیدن حرکات بی قرارانه پرنده در قفس و کندن مقادیری
از پرهاش متوجه میشود که کسی انجاست و از مرگ نجات میابد در واقع پرنده
کوچک او را نجات میدهد .
سالها پیش که این فیلم را دیدم این صحنه به نظرم تصنعی رسید ولی دیروز
برام اتفاقی افتاد که کار ملویل را مطلقا باور کردم
در اشپزخانه بودم و لیوانی از بلندی سقوط کرد و در لحظه سقوط به جائی خورد
و شکست و این جریان انچنان با سرعت بود که من بدون اینکه بفهمم شکسته
در هوا سعی در گرفتنش کردم و تکه ای یکی از انگشتهای مرا به طرز فجیعی
برید بطوری که تکه ای گوشت تقریبا جدا شد و اویزان و این پرنده ای که دارم
روی شانه ام نشسته بود و از لحظه تصادم که من با سرعت به حمام رفته و با
درد ان تکه را در حال فوران خون به جای خود چسبانده و بتاداین زده و بستم او
بادیدن خون انچنان فریادهائی میزد که تنها هنگامی که دست و پای خودش جائی
گیر میکند این نوع فریادها را میزند و مرا مجبور کرد که علیرغم درد پس از بستن
دستم نیم ساعت او را در ان یکی دست گرفته و نوازش کنم و دلداری بدهم
باور کن هنگامی که در دستم بود براحتی ضربان قلبش را که چندین برابر سرعت
گرفته بود میتوانستم حس کنم .
ای کاش تمامی دست اندر کاران رژیم ایران پرندگان بودند . نانا
اناهیتای عزیزم در سال ۱۹۶۷ ژان پیر ملویل یکی از کارگردانهای فرانسوی
فیلمی ساخت به نام سامورائی که در ان الن دلون بازی بسیار شگفتی ارائه
داد که او را از نظر من به سطح بازیگران تاریخ سینما برد .
داستان فیلم بیشتر حول تنهائی انسان دور میزد اگر چه الن دلون در این فیلم
نقش یک ادمکش حرفه ای را بازی میکرد که پول میگرفت و کسی را میکشت
ولی این کار برای او شخصی نبود و مانند حرفه ای به ان نگاه میکرد و اساسا
بنظر من کارگردان خواسته بود تنهائی او را با بی احساسی او نسبت به بشر
همراه سازد و مساله اول تنهائی او بود .
بهر حال من همواره به انسانهای تنها علاقمند بوده ام البته منظورم انسانهائی
که تنهائی به انها تحمیل شده است نیست بلکه انسانهائی که با عقل و درک
خود را از این( دستتو بده بدستم تا عروس دوماد بازی و ناموس بازی را شروع
کنیم ) دوری کرده و با انتخاب اگاهانه تنهائی یی را که در تحلیل نهائی همه به
ان دچارند انتخاب کرده اند .
در این فیلم الن دلون پرنده ای دارد که در اپارتمان محقر او در قفس است و در
صحنه ای که شخصی برای کشتن او وارد اپارتمان او شده و مخفی شده وقتی
الن دلون به خانه میاید از دیدن حرکات بی قرارانه پرنده در قفس و کندن مقادیری
از پرهاش متوجه میشود که کسی انجاست و از مرگ نجات میابد در واقع پرنده
کوچک او را نجات میدهد .
سالها پیش که این فیلم را دیدم این صحنه به نظرم تصنعی رسید ولی دیروز
برام اتفاقی افتاد که کار ملویل را مطلقا باور کردم
در اشپزخانه بودم و لیوانی از بلندی سقوط کرد و در لحظه سقوط به جائی خورد
و شکست و این جریان انچنان با سرعت بود که من بدون اینکه بفهمم شکسته
در هوا سعی در گرفتنش کردم و تکه ای یکی از انگشتهای مرا به طرز فجیعی
برید بطوری که تکه ای گوشت تقریبا جدا شد و اویزان و این پرنده ای که دارم
روی شانه ام نشسته بود و از لحظه تصادم که من با سرعت به حمام رفته و با
درد ان تکه را در حال فوران خون به جای خود چسبانده و بتاداین زده و بستم او
بادیدن خون انچنان فریادهائی میزد که تنها هنگامی که دست و پای خودش جائی
گیر میکند این نوع فریادها را میزند و مرا مجبور کرد که علیرغم درد پس از بستن
دستم نیم ساعت او را در ان یکی دست گرفته و نوازش کنم و دلداری بدهم
باور کن هنگامی که در دستم بود براحتی ضربان قلبش را که چندین برابر سرعت
گرفته بود میتوانستم حس کنم .
ای کاش تمامی دست اندر کاران رژیم ایران پرندگان بودند . نانا
Friday, June 25, 2004
دروغ
من انقدر که از دروغ بی دلیل تعجب میکنم از دروغ گفتن تعجب
نمیکنم .
البته در فرهنگ ما با تعبیر دروغ مصلحت امیز که در مذهبمون هست
به هیچ عنوان جای تعجبی نیست که مردم چپ و راست دروغ بگن
ولی در اینترنت که هیچ کس ان دیگری را نمیشناسد و همه از صبح
تا شب حرف چرا باید سانسور شویم را میزنند دیگه چرا باید بهم دروغ
بگیم !!!!!
مثلا چرا باید بگیم که این جا دنیای مجازی است و ما ویرچوال زندگی
نمیکنیم و ....
ولی در عمل همه کار و بارمون نشستن پشت کامپیوتر باشه
چرا باید به دروغ بگیم که زندگی های واقعی خود را از زندگی مجازی
جدا میکنیم ولی در عمل به هم تلفن رد و بدل کنیم و تمام مدت در
حال ایمیل رد کردن به هم و زنگ زدن به هم باشیم !!!!!
نه اینکه این کارها اشکالی داشته باشه فقط چرا دروغ میگیم اینجا که
دیگه دگنک پشت سرمون نیست که خودمونیم و خودمون و کامپیوتر !
واله من با اینکه وضع مالی خوبی دارم و میتونم کلی کارهای تفریحی
بکنم و به سفرهای دریائی و غیره برم ترجیح میدم با شماها ارتباط
برقرار کنم هیچ دوروغی هم نمیگم
ولی اگه روزی هم برسه که دیگه ازتون خوشم نیاد به راحتی مینویسم
دیگه نمیخواهم بنویسم همین به همین سادگی
یه کم به حرفهائی که میزنید و چهره ای که از خودتون نشون میدید فکر
کنید . نانا
من انقدر که از دروغ بی دلیل تعجب میکنم از دروغ گفتن تعجب
نمیکنم .
البته در فرهنگ ما با تعبیر دروغ مصلحت امیز که در مذهبمون هست
به هیچ عنوان جای تعجبی نیست که مردم چپ و راست دروغ بگن
ولی در اینترنت که هیچ کس ان دیگری را نمیشناسد و همه از صبح
تا شب حرف چرا باید سانسور شویم را میزنند دیگه چرا باید بهم دروغ
بگیم !!!!!
مثلا چرا باید بگیم که این جا دنیای مجازی است و ما ویرچوال زندگی
نمیکنیم و ....
ولی در عمل همه کار و بارمون نشستن پشت کامپیوتر باشه
چرا باید به دروغ بگیم که زندگی های واقعی خود را از زندگی مجازی
جدا میکنیم ولی در عمل به هم تلفن رد و بدل کنیم و تمام مدت در
حال ایمیل رد کردن به هم و زنگ زدن به هم باشیم !!!!!
نه اینکه این کارها اشکالی داشته باشه فقط چرا دروغ میگیم اینجا که
دیگه دگنک پشت سرمون نیست که خودمونیم و خودمون و کامپیوتر !
واله من با اینکه وضع مالی خوبی دارم و میتونم کلی کارهای تفریحی
بکنم و به سفرهای دریائی و غیره برم ترجیح میدم با شماها ارتباط
برقرار کنم هیچ دوروغی هم نمیگم
ولی اگه روزی هم برسه که دیگه ازتون خوشم نیاد به راحتی مینویسم
دیگه نمیخواهم بنویسم همین به همین سادگی
یه کم به حرفهائی که میزنید و چهره ای که از خودتون نشون میدید فکر
کنید . نانا
در بیما رستانی که بستر من در ان به جزیره ئی در بیکرانگی ماند
گیج و حیرت زده به هر سوئی چشم میگردانم
این بیمارستان از ان خنازیریان نیست
سلاطونیان و زنان پرستارش لازم و ملزوم عشرتی بی نشاطند
جذامیان ازادانه می خرامند با پلک های نیم جویده
و دو قلب در کیســــــه فتق
و چرکابه ای از شاش و خاکشی در رگ
با جاروهای پـر بر سر نیزه ها
به گرد گیری ویــــــــــــــــرانه
گیج و حیرت زده به هر سوئی چشم میگردانم
این بیمارستان از ان خنازیریان نیست
سلاطونیان و زنان پرستارش لازم و ملزوم عشرتی بی نشاطند
جذامیان ازادانه می خرامند با پلک های نیم جویده
و دو قلب در کیســــــه فتق
و چرکابه ای از شاش و خاکشی در رگ
با جاروهای پـر بر سر نیزه ها
به گرد گیری ویــــــــــــــــرانه
کاری که نانا میکنه
نانا تو اب میچرخه و ستاره دس چین میکنه
اونوقت به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش . می برتش
از توی این دنیای دل مرده چار دیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای اش رشته خوردن و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
می برتش . می برتش
از توی این همبونه کرم و کثافات و مرض
به ابیای پاک و صاف اسمون میبرتش ......
نانا تو اب میچرخه و ستاره دس چین میکنه
اونوقت به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش . می برتش
از توی این دنیای دل مرده چار دیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای اش رشته خوردن و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
می برتش . می برتش
از توی این همبونه کرم و کثافات و مرض
به ابیای پاک و صاف اسمون میبرتش ......
نه ابش دادم
نه دعائی خواندم
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم .
نه دعائی خواندم
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم .
Thursday, June 24, 2004
میگرن
به پاگنده عزیزم
در ایران دختر و پسری که فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی اریامهر بودند
از دوستانم بودند که با یکدیگر ازدواج کرده بودند .
این پسر در سالهای اخر دوره شاه به جرم سمپات بودن به گروه چریکی
برادران احمد زاده دستگیر و نخست به ۱۰ سال حبس و با پارتی بازی یکی
از فامیلش به سه سال محکوم شد پس از پایان دوره محکومیتش برای
پایان رشته مهندسی به دانشگاه اریامهر بازگشت که با ان دختر اشنا شده
و ازدواج کردند
هر دو بشدت کمونیست بودند که من انهارا به شوخی جلد یک و جلد دوی
کتاب چه باید کرد لنین مینامیدم !!!
بهر حال در ماههای اخر قبل از انقلاب که عده ای از بچه های شجاع کنفدراسیون
که به ایران ممنوع الورود بودند طاقتشان طاق شده و با وجود در قدرت بودن شاه
به ایران امدند من برای اشنائی انها با بچه سیاسی های داخل ایران اغلب هر
دو گروه را در ان اپارتمان کذائی خود دعوت میکردم .
خاطرم هست که شبی در یک گرد هم ائی که درگیری بحثی زیادی بین این دو
گروه کاملا متفاوت رخ داده بود این پسر جوان ناگهان برخاست و با فریادی گفت:
رفقا چه میگوئید پرولتاریا در خیابانها هستند !!!!!!
که شلیک خنده ها برخاست و همه با هم گفتیم : بشین بابا حال نداری !
در ضمن این پسر جوان دچار میگرن بسیار حادی بود بطوری که وقتی میگرفت
جز با تزریق امپول ضد درد ارام نمیگرفت .
هنگامی که بزن و بکش خمینی شروع شد شبی در حین شام در خانه من
ناگهان متوجه شدم که او غذا خوردن را متوقف کرد و چشمها را بست فهمیدم
که حمله میگرن شروع شده بلافاصله سویچ ماشین را برداشتم و به باقی
بچه گفتم شما به غذا خوردن ادامه بدید من او را به تزریقاتی سر خیابان خواهم
برد .
هنگامی که تزریق انجام شد و زیر بازوی او را گرفته به داخل ماشین اوردم
و خودم مشغول روشن کردن ماشین بودم با شوخی به او گفتم :
بابا این میگرن تو هم ما را گائید . اگه شاه تو را اعدام کرده بود حد اقل از دست
این میگرن راحت میشدی ! در حالی که سر خود رابه صندلی تکیه کرده بود و
چشمها را بسته بود با لبخندی به طرف من چرخید و چیزی نگفت ولی ان لبخند
معصومانه ترین لبخندی بود که من در زندگی دیده بودم .
ان شب اخرین باری بود که او را دیدم چند روز بعد دستگیر و بلافاصله توسط
جانیان اسلامی اعدام شد
و یاد و خاطره و ان لبخند برای همیشه چون زخمی باز در قلب من خواهد ماند . نانا
به پاگنده عزیزم
در ایران دختر و پسری که فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی اریامهر بودند
از دوستانم بودند که با یکدیگر ازدواج کرده بودند .
این پسر در سالهای اخر دوره شاه به جرم سمپات بودن به گروه چریکی
برادران احمد زاده دستگیر و نخست به ۱۰ سال حبس و با پارتی بازی یکی
از فامیلش به سه سال محکوم شد پس از پایان دوره محکومیتش برای
پایان رشته مهندسی به دانشگاه اریامهر بازگشت که با ان دختر اشنا شده
و ازدواج کردند
هر دو بشدت کمونیست بودند که من انهارا به شوخی جلد یک و جلد دوی
کتاب چه باید کرد لنین مینامیدم !!!
بهر حال در ماههای اخر قبل از انقلاب که عده ای از بچه های شجاع کنفدراسیون
که به ایران ممنوع الورود بودند طاقتشان طاق شده و با وجود در قدرت بودن شاه
به ایران امدند من برای اشنائی انها با بچه سیاسی های داخل ایران اغلب هر
دو گروه را در ان اپارتمان کذائی خود دعوت میکردم .
خاطرم هست که شبی در یک گرد هم ائی که درگیری بحثی زیادی بین این دو
گروه کاملا متفاوت رخ داده بود این پسر جوان ناگهان برخاست و با فریادی گفت:
رفقا چه میگوئید پرولتاریا در خیابانها هستند !!!!!!
که شلیک خنده ها برخاست و همه با هم گفتیم : بشین بابا حال نداری !
در ضمن این پسر جوان دچار میگرن بسیار حادی بود بطوری که وقتی میگرفت
جز با تزریق امپول ضد درد ارام نمیگرفت .
هنگامی که بزن و بکش خمینی شروع شد شبی در حین شام در خانه من
ناگهان متوجه شدم که او غذا خوردن را متوقف کرد و چشمها را بست فهمیدم
که حمله میگرن شروع شده بلافاصله سویچ ماشین را برداشتم و به باقی
بچه گفتم شما به غذا خوردن ادامه بدید من او را به تزریقاتی سر خیابان خواهم
برد .
هنگامی که تزریق انجام شد و زیر بازوی او را گرفته به داخل ماشین اوردم
و خودم مشغول روشن کردن ماشین بودم با شوخی به او گفتم :
بابا این میگرن تو هم ما را گائید . اگه شاه تو را اعدام کرده بود حد اقل از دست
این میگرن راحت میشدی ! در حالی که سر خود رابه صندلی تکیه کرده بود و
چشمها را بسته بود با لبخندی به طرف من چرخید و چیزی نگفت ولی ان لبخند
معصومانه ترین لبخندی بود که من در زندگی دیده بودم .
ان شب اخرین باری بود که او را دیدم چند روز بعد دستگیر و بلافاصله توسط
جانیان اسلامی اعدام شد
و یاد و خاطره و ان لبخند برای همیشه چون زخمی باز در قلب من خواهد ماند . نانا
گذشت مالی
هفت هشت ماه پیش که سفری به ایران داشتم روزی دوستی که خیلی
اصرار داشت مرا به مرکز صنایع دستی ببرد و هدیه ای برام بخرد بالاخره
راضیم کرد که برویم .
اگرچه هیچ احساس خاصی به هنر های دستی ایرانی ندارم و جز کاسه های
سفالی ابی همدانی که دیگر وجود هم ندارند و در گذشته ها برایم یاد اور
رنگ اسمان ایران بودند چیزی را دوست نمیدارم روزی به انجا رفتیم و با اصرار
ازحد فزون این دوست چند قاب عکس خاتم خریدیم .
در زمان بازگشتن هنگامی که در خیابان منتظر تاکسی بودیم من شروع کردم
برای این دوستم فیلمی کمدی از وودی الن را تعریف کردن
وانت باری رسید و مقصد را پرسید و کرایه را گفت و سوار شدیم
در طول مسیر هنگامی که من باقی داستان را برای دوستم تعریف میکردم
راننده هم با دقت گوش میکرد و گاهی میخندید هنگامی که به خانه رسیدیم
داستان هنوز پایان نگرفته بود و وقتی گفتیم همین جا نگه دار راننده با دلخوری
گفت :
خانم خواهش میکنم پیاده نشو اگر باقی داستان را همینجا تعریف کنی من از
شما کرایه نخواهم گرفت !!!!!
البته من باقی داستان را همانجا تعریف کرده و کرایه هم به او دادیم
ولی هنوز که هنوز است از دو نظر در عجبم
۱- با همه فقر و بدبختی و مادی شدن مردم ایران هنوز هم کسانی لذت روحی
را به لذت مادی ترجیح میدهند .
۲ - ایا این استعداد وودی الن بود یا استعداد قصه گوئی من که این مرد را وادار
به گذشت مالی کرد . نانا
هفت هشت ماه پیش که سفری به ایران داشتم روزی دوستی که خیلی
اصرار داشت مرا به مرکز صنایع دستی ببرد و هدیه ای برام بخرد بالاخره
راضیم کرد که برویم .
اگرچه هیچ احساس خاصی به هنر های دستی ایرانی ندارم و جز کاسه های
سفالی ابی همدانی که دیگر وجود هم ندارند و در گذشته ها برایم یاد اور
رنگ اسمان ایران بودند چیزی را دوست نمیدارم روزی به انجا رفتیم و با اصرار
ازحد فزون این دوست چند قاب عکس خاتم خریدیم .
در زمان بازگشتن هنگامی که در خیابان منتظر تاکسی بودیم من شروع کردم
برای این دوستم فیلمی کمدی از وودی الن را تعریف کردن
وانت باری رسید و مقصد را پرسید و کرایه را گفت و سوار شدیم
در طول مسیر هنگامی که من باقی داستان را برای دوستم تعریف میکردم
راننده هم با دقت گوش میکرد و گاهی میخندید هنگامی که به خانه رسیدیم
داستان هنوز پایان نگرفته بود و وقتی گفتیم همین جا نگه دار راننده با دلخوری
گفت :
خانم خواهش میکنم پیاده نشو اگر باقی داستان را همینجا تعریف کنی من از
شما کرایه نخواهم گرفت !!!!!
البته من باقی داستان را همانجا تعریف کرده و کرایه هم به او دادیم
ولی هنوز که هنوز است از دو نظر در عجبم
۱- با همه فقر و بدبختی و مادی شدن مردم ایران هنوز هم کسانی لذت روحی
را به لذت مادی ترجیح میدهند .
۲ - ایا این استعداد وودی الن بود یا استعداد قصه گوئی من که این مرد را وادار
به گذشت مالی کرد . نانا
To Pa Gondeh
How happy is the little Stone
,That rambles in the Road alone
And doesn't care about Careers
-And Exigencies never fears
Whose Coat of elemental Brown
,A passing Universe put on
And independent as the Sun
,Associates or glows alone
Fulfilling absolute Decree
-In casual simplicity
Wednesday, June 23, 2004
مردار شدن
یه اهنگ زیبای فرانسوی بود که اسمش یادم نیست ولی شعر هاش
خیلی با معنی بود .
یه مردی میگفت یادش بخیر جوان بودیم و دانشجو همه اش در حال
اعتصاب و اعتراض و اعلامیه پخش کردن و خورده بورژواها را مسخره کردن
هر روز صبح میرفتیم دم
شهرداری و به این وکیل مکیلا که میامدن برن سر کار شلوارمون رو
میکشیدیم پائین و کونمون رو نشون میدادیم .
بعد بزرگ شدیم و رفتیم سر کار و زن گرفتیم و اولش سگ اوردیم و
بعد بچه دار شدیم و بعد یه خونه حومه پاریس خریدیم که شومینه داشت
و حالا شبها کنار شومینه میشنیم و به سر سگمون دست میکشیم
و صبح پا میشیم و کت و شلوار میپوشیم و میریم سر کار و هر روز
صبح دم شهرداری یه مشت جوون شلواراشون کشیدن پائین و دارن
کونشونو به ما نشون میدن !!!!!نانا
یه اهنگ زیبای فرانسوی بود که اسمش یادم نیست ولی شعر هاش
خیلی با معنی بود .
یه مردی میگفت یادش بخیر جوان بودیم و دانشجو همه اش در حال
اعتصاب و اعتراض و اعلامیه پخش کردن و خورده بورژواها را مسخره کردن
هر روز صبح میرفتیم دم
شهرداری و به این وکیل مکیلا که میامدن برن سر کار شلوارمون رو
میکشیدیم پائین و کونمون رو نشون میدادیم .
بعد بزرگ شدیم و رفتیم سر کار و زن گرفتیم و اولش سگ اوردیم و
بعد بچه دار شدیم و بعد یه خونه حومه پاریس خریدیم که شومینه داشت
و حالا شبها کنار شومینه میشنیم و به سر سگمون دست میکشیم
و صبح پا میشیم و کت و شلوار میپوشیم و میریم سر کار و هر روز
صبح دم شهرداری یه مشت جوون شلواراشون کشیدن پائین و دارن
کونشونو به ما نشون میدن !!!!!نانا
دعوا
امروز یه خبر بد شنیدم که خیلی خوشحال شدم !!
با یه پسر دانشجوی امریکائی حرف میزدم راجع به دانشگاهش
میگفت بهم گفت ده تا گروه مختلف هستند به اسامی مختلف
جمعیت صلح و گروه ضد جنگ و جمعیت طرفداران صلح و انجمن
ضد جنگ و نهضت پاسیویست ها و .....
که همه اشون یک چیز میگن ولی از صبح تا شب دارند با هم
دعوا میکنند !!!!!
تو دلم گفتم صد هزار مرتبه شکر که ماها تنها نیستیم !! نانا
امروز یه خبر بد شنیدم که خیلی خوشحال شدم !!
با یه پسر دانشجوی امریکائی حرف میزدم راجع به دانشگاهش
میگفت بهم گفت ده تا گروه مختلف هستند به اسامی مختلف
جمعیت صلح و گروه ضد جنگ و جمعیت طرفداران صلح و انجمن
ضد جنگ و نهضت پاسیویست ها و .....
که همه اشون یک چیز میگن ولی از صبح تا شب دارند با هم
دعوا میکنند !!!!!
تو دلم گفتم صد هزار مرتبه شکر که ماها تنها نیستیم !! نانا
پلنگ صورتی
امروز میخوام یه چیزی راجع به خودم بنویسم .
از جوانی در خودم یه خصلت کشف کردم و اون این بوده که من مثل
پلنگ صورتی هستم .
خیلی کارام اونجوریه سرم رو میندازم پائین و میرم تو یه محفلی و
یه کار میکنم یا یه حرفی میزنم و از در میرم بیرون حتی خودم هم
نمیفهمم چه کرده ام ولی باقی ادمائی که اونجا هستند تا مدتها
یا تو سر خودشون میزنن یا تو سر همدیگه و بعضی ها به من فحش
میدن و بعضی ها از من دفاع میکنن و اغلب روح منم از ماجراها
خبر نداره .
بهر حال منظورم اینه که بگم خودم حقیقتا قصدی ندارم ولی این
ماجرا مرتب برام اتفاق میافته .
یه مطلبی تو زوزه نوشتم راجع به یه پسری از دوستان که باهم بزرگ
شدیم و دنیا را خیلی سیاه میدید و همش حرف خودکشی را میزد
بالاخره هم در ۲۲ سالگی با هفت تیر باباش رفت تو زیر زمین خونه
و یه گلوله زد تو مخش .
وقتی خبر به من رسید چند ساعتی گریه کردم و بعد رفتم خونه اشون
تمام اطاق دور تا دور زنان سیاه پوش نشسته بودند و مادر درب و
داغون او هم در حالی که در روی صورتش جای چنگهاش مثل فردی
جمعه سیزدهم نقش بسته بود بالای اطاق نشسته بود .
من رفتم بغلش کردم و برای دلداری بهش چیزی گفتم و بعد برای
اوردن دستمال کاغذی به اشپزخانه رفتم هنوز کاملا در اشپزخانه نبودم
که صدای شلیک خنده های از ته دل دسته جمعی زنان را شنیدم
با عجله به اطاق برگشتم و دیدم مادر متوفی در حالی که دلش را گرفته
با قهقهه های خنده روی زمین ولو شده و همه زنان دیگر هم قهقهه میزدند!
میدانید به مادره برای دلداری چه گفته بودم
البته من منطق خودم را داشتم ولی برای او فرقی نمیکرد به همین دلیل
از خنده داشت میترکید به مادره ارام گفته بودم
قربونت برم سهیلا جان غصه نخور فکر کن اگه رفته بود زیر ماشین چقدر
بیشتر غصه میخوردی !!!!!! . نانا
امروز میخوام یه چیزی راجع به خودم بنویسم .
از جوانی در خودم یه خصلت کشف کردم و اون این بوده که من مثل
پلنگ صورتی هستم .
خیلی کارام اونجوریه سرم رو میندازم پائین و میرم تو یه محفلی و
یه کار میکنم یا یه حرفی میزنم و از در میرم بیرون حتی خودم هم
نمیفهمم چه کرده ام ولی باقی ادمائی که اونجا هستند تا مدتها
یا تو سر خودشون میزنن یا تو سر همدیگه و بعضی ها به من فحش
میدن و بعضی ها از من دفاع میکنن و اغلب روح منم از ماجراها
خبر نداره .
بهر حال منظورم اینه که بگم خودم حقیقتا قصدی ندارم ولی این
ماجرا مرتب برام اتفاق میافته .
یه مطلبی تو زوزه نوشتم راجع به یه پسری از دوستان که باهم بزرگ
شدیم و دنیا را خیلی سیاه میدید و همش حرف خودکشی را میزد
بالاخره هم در ۲۲ سالگی با هفت تیر باباش رفت تو زیر زمین خونه
و یه گلوله زد تو مخش .
وقتی خبر به من رسید چند ساعتی گریه کردم و بعد رفتم خونه اشون
تمام اطاق دور تا دور زنان سیاه پوش نشسته بودند و مادر درب و
داغون او هم در حالی که در روی صورتش جای چنگهاش مثل فردی
جمعه سیزدهم نقش بسته بود بالای اطاق نشسته بود .
من رفتم بغلش کردم و برای دلداری بهش چیزی گفتم و بعد برای
اوردن دستمال کاغذی به اشپزخانه رفتم هنوز کاملا در اشپزخانه نبودم
که صدای شلیک خنده های از ته دل دسته جمعی زنان را شنیدم
با عجله به اطاق برگشتم و دیدم مادر متوفی در حالی که دلش را گرفته
با قهقهه های خنده روی زمین ولو شده و همه زنان دیگر هم قهقهه میزدند!
میدانید به مادره برای دلداری چه گفته بودم
البته من منطق خودم را داشتم ولی برای او فرقی نمیکرد به همین دلیل
از خنده داشت میترکید به مادره ارام گفته بودم
قربونت برم سهیلا جان غصه نخور فکر کن اگه رفته بود زیر ماشین چقدر
بیشتر غصه میخوردی !!!!!! . نانا
دوست عزیزم
اگر چه از این همه نبوغ حیرت کردم و بهت افرین
گفتم ولی باید بگم که مثل این بود که چند شاخه
مریم سفید را توی قوطی حلبی خالی کمپوت سیب گذاشتی . نانا
To Pa Gondeh
- Much Madness is divinest Sense
- To a discerning Eye
- Much Sense - the starkest Madness
'T is the Majority
- In this , as All , Pervail
- Assent - and you are sane
- Demur - you're straightway dangerous
- And handled with a Chain
Tuesday, June 22, 2004
خیام
گر امدنم ز من بدی نامدمــــــــی --- ور نیز به خود شدن بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب --- نه امدمی نه شدمی نـــــه بدمـــــی
گر امدنم ز من بدی نامدمــــــــی --- ور نیز به خود شدن بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب --- نه امدمی نه شدمی نـــــه بدمـــــی
مرسی نانا جان از باز کردن نظرت، تنها چيزی که ميتونم اضافه کنم اين است که اين کانون ها مستقل از هم ولی در عين حال ميبايد از همديگر نيز
پشتيبانی کنند، فقط اين رژيم اجازه تشکيل چنين چيزی رو نميدهد، در آنوقت چه بايد کرد؟
با سپاس مجدد
موفق باشی
سعيد 33
# posted by Anonymous : 8:22 AM
سعید عزیز
مثل اینکه درست نخوندی چی گفتم .
گفتم این کانون ها نباید به کار هم کاری داشته باشن فعلا
اره این رژیم اجازه نمیده میدونی چرا !
تا وقتی که دکترا بساز بفروشن - راننده تاکسی ها مفسر سیاسی - معلم ها
معمم - روشنفکرا همه چی دان - بازاری ها اقتصاد دان ها - ارتشی ها مسئول
برقراری اخلاق - دانشجویان مسئول سرنگونی رژیم - شبح ها مسئول دفاع از
حیثیت شاملو ها - حسن اقا ها بجای تمرکز روی رشته شون که کامپیوتره از فرط
ناچاری و استیصال فحاشی به اخوندا - امید میلانی ها در در هم برهمی شهر
پیش سرمایه داری به ترجمه مطالب انارشیسم پرداختن - ماکسیمم کار مفید
کنجکاو ها اجیتیت کردن بحث ها بدون ارائه راه حل - و تمامی سعی همه شماها
زدن ریشه یک مشت جانی و روی کار اوردن یه سری جانی نو که روز از اول و روزی
از اول
اره عزیزم هیچ چیز تغییری نخواهد کرد
چیزی که من احمق بی سواد ابله میگم اینه که سعی کنید بشینید سر جای
خودتون و در جایگاه اجتماعی خودتون کار مفید کنید .
سر جایگاه اجتماعی خود و بعد کار مفید کردن
سر جایگاه اجتماعی خود و بعد کار مفید کردن
سر جایگاه ............. نانا
پشتيبانی کنند، فقط اين رژيم اجازه تشکيل چنين چيزی رو نميدهد، در آنوقت چه بايد کرد؟
با سپاس مجدد
موفق باشی
سعيد 33
# posted by Anonymous : 8:22 AM
سعید عزیز
مثل اینکه درست نخوندی چی گفتم .
گفتم این کانون ها نباید به کار هم کاری داشته باشن فعلا
اره این رژیم اجازه نمیده میدونی چرا !
تا وقتی که دکترا بساز بفروشن - راننده تاکسی ها مفسر سیاسی - معلم ها
معمم - روشنفکرا همه چی دان - بازاری ها اقتصاد دان ها - ارتشی ها مسئول
برقراری اخلاق - دانشجویان مسئول سرنگونی رژیم - شبح ها مسئول دفاع از
حیثیت شاملو ها - حسن اقا ها بجای تمرکز روی رشته شون که کامپیوتره از فرط
ناچاری و استیصال فحاشی به اخوندا - امید میلانی ها در در هم برهمی شهر
پیش سرمایه داری به ترجمه مطالب انارشیسم پرداختن - ماکسیمم کار مفید
کنجکاو ها اجیتیت کردن بحث ها بدون ارائه راه حل - و تمامی سعی همه شماها
زدن ریشه یک مشت جانی و روی کار اوردن یه سری جانی نو که روز از اول و روزی
از اول
اره عزیزم هیچ چیز تغییری نخواهد کرد
چیزی که من احمق بی سواد ابله میگم اینه که سعی کنید بشینید سر جای
خودتون و در جایگاه اجتماعی خودتون کار مفید کنید .
سر جایگاه اجتماعی خود و بعد کار مفید کردن
سر جایگاه اجتماعی خود و بعد کار مفید کردن
سر جایگاه ............. نانا
پاگنده عزیزم
اگر چه در تمام زندگی کارم پافشاری بر انجام ناممکن ها بوده
ولی این بار را بیشتر بخاطر گل روی نازنینت کردم . نانا
تماشائی
هر دو دسته تماشائیند .
نه قم خوبه نه کاشون -- لعنت به هر دو تاشون . نانا
هر دو دسته تماشائیند .
نه قم خوبه نه کاشون -- لعنت به هر دو تاشون . نانا
To Pa Gondeh
Who has not found the heaven below
Will fail of it above
God's residence is next to mine
His furniture is Love
Monday, June 21, 2004
نانا جان
در رابطه با مطلب "همه" که ديروز نوشته بودی سؤالی دارم،
چون من زياد سياسی نيستم و آدم معمولی از کوچه و بازار هستم ميتونی منظورت را واضح بگی که چکار بايد کرد يا شايد چکار بايد نکرد؟
شما با سابقه سياسی که داری، چی پيشنهاد ميکنی در اين جو؟
با سپاس
سعيد 33
سئوال بالا را سعید ۳۳ در قسمت پیامگیر من نوشته .
اولا دوست عزیز همانطور که ثابت شد من سیاسی نیستم بلکه تنها
علاقمند به سیاست هستم .
در برابر دوستانی که ایده ئولوژی های مختلف دارند و بالطبع سواد سیاسی
من خود را بسیار بی سواد میدانم و تنها با غریزه میتوانم بگم که ازادی خواه
هستم و طرفدار عدالت اجتماعی
ولی از انجائی که شخصا از ادمهائی که تو سر همه چیز میزنن و هیچ راه حلی
هم زیرکانه ارائه نمیدن خیلی حرصم میگیره سعی خواهم کرد با زبان ساده و
غیر سیاسی خود با کمک از مغز خودم برات نظرم را بگم
در نظر بگیر خانه بزرگی داشته باشی که از پدر جدت بهت به ارث رسیده باشه
و در این خانه در طول سالیان انواع و اقسام خرت و پرت جمع شده باشه .
چند روزی به سفر رفته و چون بازگردی ببینی که تمامی خرت و پرت ها و وسائل
تو را به صورت کوهی در وسط حیاط انباشته کرده اند و احتمالا مقادیری وسائل
پر بها را به سرقت برده اند .
چکار باید بکنی .
به نظر من با کمک باقی فامیل باید اول از همه وسائل را یک بیک در دسته بندی
های مختلف در گوشه ای انباشت کنی به این معنی که مبل ها و میزها و صندلی
ها را کنار هم قابلمه و بشقاب و کاسه و چنگال ها را کنار هم لباسها را کنار هم و
الی غیر النهایه
سپس انها را در جاهائی که به ان تعلق دارند نهاده تا نظم به خانه ات برگردد.
حال اگر این کار را نکنی و شروع کنی حوله ای از زیر بکشی کاسه ای از وسط
برداری تنها به درهم برهمی کمک کرده ای و بس.
دوست من این دقیقا شرایطی است که ما با ان روبرو هستیم به نظر من تنها
مبارزه عاقلانه در این شرایط ایجاد کانون های مختلف است به این معنی که همه
ما با حرفه ای مشخص میشویم یکی معلم است یکی خبرنگار یکی دکتر یکی
مهندس یکی کشاورزو ......
ایجاد کانون های مختلف و گرد اوردن افراد حول محور ان باعث خواهد شد به عنوان
مثال دکترهائی که اکنون در ایران تبدیل به بساز و بفروش شده اند ایزوله شوند
و کل دکترهای معمولی قدرت جمعی بیابند .
همچنین معلمان - پرستاران - سلمانی ها - بقالان - ما وبلاگ نویسان و .....
تنها نکته ظریف اینجا این است که این کانونها باید باید باید صنفی و حرفه ای
باشد و هر کسی با هر نظریه سیاسی در ان عضو شده ولی حق گرفتن رهبریت
کانون را نداشته باشد و در عمل با شرایط وحشیانه استبدادی حاکم برایران
باید شعار ها تنها و تنها حول محور منافع صنفی هر کانونی جدا جدا تنظیم
گردد .
دوست عزیز این ان دسته بندی وسائل در هم داخل حیاط است
مرحله بعدی که قدرت گرفتن این کانون ها است زمان ارتباط جمعی کانون ها با
یکدیگر و مرحله بعد ان دخالت در امر حکومت و خواست منافع اجتماع بر منافع
اقلیتی زور مدار و دیکتاتور است .
بهر حال اینها که نوشتم نظرات شخصی من حقیر است چون پرسیده بودی
ورنه من کوچکتر از ان هستم که الگوئی برای چیزی صادر کنم . شاد باشی نانا
در رابطه با مطلب "همه" که ديروز نوشته بودی سؤالی دارم،
چون من زياد سياسی نيستم و آدم معمولی از کوچه و بازار هستم ميتونی منظورت را واضح بگی که چکار بايد کرد يا شايد چکار بايد نکرد؟
شما با سابقه سياسی که داری، چی پيشنهاد ميکنی در اين جو؟
با سپاس
سعيد 33
سئوال بالا را سعید ۳۳ در قسمت پیامگیر من نوشته .
اولا دوست عزیز همانطور که ثابت شد من سیاسی نیستم بلکه تنها
علاقمند به سیاست هستم .
در برابر دوستانی که ایده ئولوژی های مختلف دارند و بالطبع سواد سیاسی
من خود را بسیار بی سواد میدانم و تنها با غریزه میتوانم بگم که ازادی خواه
هستم و طرفدار عدالت اجتماعی
ولی از انجائی که شخصا از ادمهائی که تو سر همه چیز میزنن و هیچ راه حلی
هم زیرکانه ارائه نمیدن خیلی حرصم میگیره سعی خواهم کرد با زبان ساده و
غیر سیاسی خود با کمک از مغز خودم برات نظرم را بگم
در نظر بگیر خانه بزرگی داشته باشی که از پدر جدت بهت به ارث رسیده باشه
و در این خانه در طول سالیان انواع و اقسام خرت و پرت جمع شده باشه .
چند روزی به سفر رفته و چون بازگردی ببینی که تمامی خرت و پرت ها و وسائل
تو را به صورت کوهی در وسط حیاط انباشته کرده اند و احتمالا مقادیری وسائل
پر بها را به سرقت برده اند .
چکار باید بکنی .
به نظر من با کمک باقی فامیل باید اول از همه وسائل را یک بیک در دسته بندی
های مختلف در گوشه ای انباشت کنی به این معنی که مبل ها و میزها و صندلی
ها را کنار هم قابلمه و بشقاب و کاسه و چنگال ها را کنار هم لباسها را کنار هم و
الی غیر النهایه
سپس انها را در جاهائی که به ان تعلق دارند نهاده تا نظم به خانه ات برگردد.
حال اگر این کار را نکنی و شروع کنی حوله ای از زیر بکشی کاسه ای از وسط
برداری تنها به درهم برهمی کمک کرده ای و بس.
دوست من این دقیقا شرایطی است که ما با ان روبرو هستیم به نظر من تنها
مبارزه عاقلانه در این شرایط ایجاد کانون های مختلف است به این معنی که همه
ما با حرفه ای مشخص میشویم یکی معلم است یکی خبرنگار یکی دکتر یکی
مهندس یکی کشاورزو ......
ایجاد کانون های مختلف و گرد اوردن افراد حول محور ان باعث خواهد شد به عنوان
مثال دکترهائی که اکنون در ایران تبدیل به بساز و بفروش شده اند ایزوله شوند
و کل دکترهای معمولی قدرت جمعی بیابند .
همچنین معلمان - پرستاران - سلمانی ها - بقالان - ما وبلاگ نویسان و .....
تنها نکته ظریف اینجا این است که این کانونها باید باید باید صنفی و حرفه ای
باشد و هر کسی با هر نظریه سیاسی در ان عضو شده ولی حق گرفتن رهبریت
کانون را نداشته باشد و در عمل با شرایط وحشیانه استبدادی حاکم برایران
باید شعار ها تنها و تنها حول محور منافع صنفی هر کانونی جدا جدا تنظیم
گردد .
دوست عزیز این ان دسته بندی وسائل در هم داخل حیاط است
مرحله بعدی که قدرت گرفتن این کانون ها است زمان ارتباط جمعی کانون ها با
یکدیگر و مرحله بعد ان دخالت در امر حکومت و خواست منافع اجتماع بر منافع
اقلیتی زور مدار و دیکتاتور است .
بهر حال اینها که نوشتم نظرات شخصی من حقیر است چون پرسیده بودی
ورنه من کوچکتر از ان هستم که الگوئی برای چیزی صادر کنم . شاد باشی نانا
افتابه لگن هفت دست شام و نهار هیچ چی
ماهها پیش در مطلبی که راجع به وازلین ( مهشید ) نوشتم گفتم
که حماقت به تنهائی یک ضعفه و ادعا هم به تنهائی یک ضعف
ولی کسی که هر دوی این ها را باهم داشته باشه غیر قابل تحمل
حال باید در مورد شارلین ( سوفیا ) و مارلین ( مهناز ) هم همین را
بگم .
حماقت به تنهائی یک ضعفه و نداشتن پرنسیپ هم به تنهائی یک
ضعفه ولی هر دوی اینها را با هم داشتن که شما دو نفر دارید
غیر قابل تحمل .
فکر نکنم حتی یک حاج خانم مذهبی بازاری هم اگه حاج اقاش چیزی
را خصوصی بهش بگه انچنان بی پرنسیپ باشه که در جائی جارش
بزنه ببین شما دو نفر چه احمق های بی پرنسیپی هستید که متن
گفتگوی خصوصی یه انسان را با خودتان در وبلاگ عمومی خود منتشر
میکنید .
دوست عزیزم باید بگم عجب شانسی اوردی که از دست این دو ابله
نجات پیدا کردی البته اگه کرده باشی که من شک دارم !!!!!!!! نانا
ماهها پیش در مطلبی که راجع به وازلین ( مهشید ) نوشتم گفتم
که حماقت به تنهائی یک ضعفه و ادعا هم به تنهائی یک ضعف
ولی کسی که هر دوی این ها را باهم داشته باشه غیر قابل تحمل
حال باید در مورد شارلین ( سوفیا ) و مارلین ( مهناز ) هم همین را
بگم .
حماقت به تنهائی یک ضعفه و نداشتن پرنسیپ هم به تنهائی یک
ضعفه ولی هر دوی اینها را با هم داشتن که شما دو نفر دارید
غیر قابل تحمل .
فکر نکنم حتی یک حاج خانم مذهبی بازاری هم اگه حاج اقاش چیزی
را خصوصی بهش بگه انچنان بی پرنسیپ باشه که در جائی جارش
بزنه ببین شما دو نفر چه احمق های بی پرنسیپی هستید که متن
گفتگوی خصوصی یه انسان را با خودتان در وبلاگ عمومی خود منتشر
میکنید .
دوست عزیزم باید بگم عجب شانسی اوردی که از دست این دو ابله
نجات پیدا کردی البته اگه کرده باشی که من شک دارم !!!!!!!! نانا
سو کردن
در ضمن در مورد این فضول پائینی یاد یه جوک افتادم
همگی میدونید که سو کردن یعنی از کسی شکایت کردن
ولی در ضمن سو اسم دختر هم هست
یه نفر همسایه جاهلش رو تو خیابون تو امریکا دید و پس
از سلام ازش پرسید چطور شد امدی امریکا
جاهله گفت :
واله شنیدم اینجا یه سو هست همه میکننش منم امدم
بکنمش !!!!!!! نانا
در ضمن در مورد این فضول پائینی یاد یه جوک افتادم
همگی میدونید که سو کردن یعنی از کسی شکایت کردن
ولی در ضمن سو اسم دختر هم هست
یه نفر همسایه جاهلش رو تو خیابون تو امریکا دید و پس
از سلام ازش پرسید چطور شد امدی امریکا
جاهله گفت :
واله شنیدم اینجا یه سو هست همه میکننش منم امدم
بکنمش !!!!!!! نانا
پاگنده عزیزم
چندی پیش مطلبی راجع به فضولی که به کار دیگران کار
داره نوشته بودم که ان فضول مورد بحث بلافاصله از ترسش
مطلب را پاک کرد تا شناخته نشود .
بهر حال نکته ای که من فراموش کرده بودم این بود که در ما
ایرانی ها حتی فضولی باید با منافع شخصی مان پیوند
داشته باشه یعنی صرف فضولی برای خاطر فضولی برامان
اهمیت نداره .
بر این روال امروز دیدم که فضول مورد بحث با تاسف نوشته
چه امدنی داشتی و چه رفتنی ایکاش از خواب برخیزی و
بدانی که این جانب در خدمت گذاری حاضــــــــرم !!!!!!!!! نانا
تکرار تاریخ
پاگنده عزیزم
یکی دو ماه پس از ۲۲ بهمن برای دیدن دوستی به شرکت مخابرات در
بیسیم سید خندان رفتم .
این دوست من از اعضای شورای مرکزی مخابرات بود که در طول وقایع
انقلاب به وجود امده بود و این شورا ۱۴ عضو اصلی داشت و درست
خاطرم نیست چه بود ولی نوشته ای بود که برای بچه های شورا باید
توسط شخصی سیاسی و باسواد ادیت میشد و من قرار بود ان نوشته
را به دست شورای مخابرات برسانم .
از طرفی نظر به اهمیت شرکت مخابرات و روابط تلفنی مردم و نقش
حساسش در انقلاب که ماههای اخر هرکه به ۱۱۸ زنگ میزد متصدی
اعلام میکرد که ما در اعتصاب هستیم و این خود بهترین راه پخش خبر
اعتصاب در سراسر کشور بود بلافاصله پس از ۲۲ بهمن انجمن اسلامی
هم در مخابرات تشکیل شد که عده ای حزب الهی ریشوی عمیقا
معتقد به خمینی انرا اداره میکردند و با ایجاد وحشت از اینکه اله خواهیم
کرد و بله خواهیم کرد در برابر شورای مرکزی ایستادند .
بهر حال دوست عزیزم ساعت حدود یازده صبح بود که به انجا رسیدم و
هنگامی که وارد لابی ساختمان شدم یکی از خنده دار ترین صحنه های
عمرم را دیدم .
عده ای حدود چهار صد نفر در لابی بودند که دویست نفر سمت چپ لابی
و دویست نفر سمت راست ایستاده بودند همه مشتها گره کرده بالای
سر همه دهانها کف کرده و همه بر سر یکدیگر فریاد میزدند :
برو گمشو ساواکی . برو گمشو ساواکی
و برای من حتی قابل تشخیص نبود که کدام از انجمن اسلامی است و
کدام از شورای مرکزی !!!!!! . این درست زمانی بود که همه ساواکی های
باقی مانده در سوراخ های موش بودند یا دربدر به دنبال سوراخ موشی
میگشتند که به قیمت گزاف خریداری کنند .
البته بعدها حدود شش نفر از اعضای ان شورای مرکزی در زندان اعدام
شدند و عده بسیاری از ان افراد انجمن اسلامی در جبهه های جنگ
کشته و ساواکی های جان به در برده در امریکا و اروپا مامور اسانسور
یا دربان ساختمانهای بلند . نانا
پاگنده عزیزم
یکی دو ماه پس از ۲۲ بهمن برای دیدن دوستی به شرکت مخابرات در
بیسیم سید خندان رفتم .
این دوست من از اعضای شورای مرکزی مخابرات بود که در طول وقایع
انقلاب به وجود امده بود و این شورا ۱۴ عضو اصلی داشت و درست
خاطرم نیست چه بود ولی نوشته ای بود که برای بچه های شورا باید
توسط شخصی سیاسی و باسواد ادیت میشد و من قرار بود ان نوشته
را به دست شورای مخابرات برسانم .
از طرفی نظر به اهمیت شرکت مخابرات و روابط تلفنی مردم و نقش
حساسش در انقلاب که ماههای اخر هرکه به ۱۱۸ زنگ میزد متصدی
اعلام میکرد که ما در اعتصاب هستیم و این خود بهترین راه پخش خبر
اعتصاب در سراسر کشور بود بلافاصله پس از ۲۲ بهمن انجمن اسلامی
هم در مخابرات تشکیل شد که عده ای حزب الهی ریشوی عمیقا
معتقد به خمینی انرا اداره میکردند و با ایجاد وحشت از اینکه اله خواهیم
کرد و بله خواهیم کرد در برابر شورای مرکزی ایستادند .
بهر حال دوست عزیزم ساعت حدود یازده صبح بود که به انجا رسیدم و
هنگامی که وارد لابی ساختمان شدم یکی از خنده دار ترین صحنه های
عمرم را دیدم .
عده ای حدود چهار صد نفر در لابی بودند که دویست نفر سمت چپ لابی
و دویست نفر سمت راست ایستاده بودند همه مشتها گره کرده بالای
سر همه دهانها کف کرده و همه بر سر یکدیگر فریاد میزدند :
برو گمشو ساواکی . برو گمشو ساواکی
و برای من حتی قابل تشخیص نبود که کدام از انجمن اسلامی است و
کدام از شورای مرکزی !!!!!! . این درست زمانی بود که همه ساواکی های
باقی مانده در سوراخ های موش بودند یا دربدر به دنبال سوراخ موشی
میگشتند که به قیمت گزاف خریداری کنند .
البته بعدها حدود شش نفر از اعضای ان شورای مرکزی در زندان اعدام
شدند و عده بسیاری از ان افراد انجمن اسلامی در جبهه های جنگ
کشته و ساواکی های جان به در برده در امریکا و اروپا مامور اسانسور
یا دربان ساختمانهای بلند . نانا
To Pa Gondeh
-The Duties of the Wind are few
,To cast the ships at sea
,Establish March
,The Floods escort
. And usher Liberty
Sunday, June 20, 2004
خیام
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ --- پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسـی--- از سلخ به غره اید از غره به ســـــــلخ
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ --- پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسـی--- از سلخ به غره اید از غره به ســـــــلخ
A VERY SHORT SONG
Once, when I was young and true
- Someone left me sad
Broken my brittle heart in two
.And that is very bad
,Love is for unluky folk
Love is but a curse
Once there was a heart I broke
.And that , I think , is worse
Once, when I was young and true
- Someone left me sad
Broken my brittle heart in two
.And that is very bad
,Love is for unluky folk
Love is but a curse
Once there was a heart I broke
.And that , I think , is worse
به همه
اگر ایران را به فردی تشبیه کنم که در طول یکصد سال گذشته به درون شکمش
انواع و اقسام اشغال و خوراک و گند و کثافت فرو رفته باید بگویم که این فرد
بیچاره دچار بزرگترین اسهال تاریخی ممکن است و هم اکنون دچار دل پیچه ای
باور نکردنی .
دو گروه برای مبارزه با سانسور اقدامی کرده و در شرف انجام اقدامی هستند
گروه اول معتقد است که باید با زبانی نرم از رژیم خواسته شود
گروه دوم معتقد است این رژیم صلاحیت ندارد و باید از موضع قدرت به او فرمان
داد .
به هر دوی شما دو گروه یاد اوری میکنم اگر شما به روند تاریخ اعتقادی دارید
و میدانید که پیمانه چو پر شد لاجرم لبریز میشود
باید بدانید که اگر بنا به ادعای گروه دوم انگشت های گروه اول در ماتحت این
بیمار دل پیچه ای است و شما گروه دوم هم سعی میکنید که این انگشتها
را از ان معقد در اورید
متاسفانه هر دوی شما درست زیر سوراخ معقد ایستاده اید
بنابر این دست از سر هم برداشته هرچه زودتر از زیر سوراخ معقد این انسان
کنار روید چون اگر انفجار اسهال حادث شود سراپای هردوی شما و تک تک
افراد درگیر اغشته به گهی تاریخی خواهد گردید . نانا
اگر ایران را به فردی تشبیه کنم که در طول یکصد سال گذشته به درون شکمش
انواع و اقسام اشغال و خوراک و گند و کثافت فرو رفته باید بگویم که این فرد
بیچاره دچار بزرگترین اسهال تاریخی ممکن است و هم اکنون دچار دل پیچه ای
باور نکردنی .
دو گروه برای مبارزه با سانسور اقدامی کرده و در شرف انجام اقدامی هستند
گروه اول معتقد است که باید با زبانی نرم از رژیم خواسته شود
گروه دوم معتقد است این رژیم صلاحیت ندارد و باید از موضع قدرت به او فرمان
داد .
به هر دوی شما دو گروه یاد اوری میکنم اگر شما به روند تاریخ اعتقادی دارید
و میدانید که پیمانه چو پر شد لاجرم لبریز میشود
باید بدانید که اگر بنا به ادعای گروه دوم انگشت های گروه اول در ماتحت این
بیمار دل پیچه ای است و شما گروه دوم هم سعی میکنید که این انگشتها
را از ان معقد در اورید
متاسفانه هر دوی شما درست زیر سوراخ معقد ایستاده اید
بنابر این دست از سر هم برداشته هرچه زودتر از زیر سوراخ معقد این انسان
کنار روید چون اگر انفجار اسهال حادث شود سراپای هردوی شما و تک تک
افراد درگیر اغشته به گهی تاریخی خواهد گردید . نانا
To Pa Gondeh
We never know we go,- when we are going
We jest and shut the door
Fate following behind us bolts it
.And we accost no more
Saturday, June 19, 2004
حافظ
سالها دل طلب جام جم از ما میکـــــرد -- وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرونست -- طلب از گمشدگان لب دریـــا میکــــرد
سالها دل طلب جام جم از ما میکـــــرد -- وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرونست -- طلب از گمشدگان لب دریـــا میکــــرد
بار وجدان
اه که من هیچوقت ادم نخواهم شد این عکس اوفیلیا تمام روز
مث تیغی به قلبم فرو میرفت و زیر سنگینی بار وجدان داشت
کمرم میشکست تا چند لحظه پیش نامش را در زوزه دیدم .
این باور به انسان و حساسیت او هرگز دست از سر من بر
نخواهد داشت حتی اگر هزاران بار دیگر فریبم دهد . نانا
اه که من هیچوقت ادم نخواهم شد این عکس اوفیلیا تمام روز
مث تیغی به قلبم فرو میرفت و زیر سنگینی بار وجدان داشت
کمرم میشکست تا چند لحظه پیش نامش را در زوزه دیدم .
این باور به انسان و حساسیت او هرگز دست از سر من بر
نخواهد داشت حتی اگر هزاران بار دیگر فریبم دهد . نانا
هیاهوی بسیار برای خود خواهی
خوب حالا که دو قلوها یکی همچون اوفیلیای بی هاملت دراز کشیده و
عکس سوزناکش را گذاشته و اون دیگری هم مشغول شکستن ظرف و
ظروف و کشیدن رومیزی است فرصتی دست داد که انچه را گذشت کمی
بشکافم
شما دو نو جوان توجه کنید من چی میگم .
شما هر یک برای خود در کشوری غربی درس میخواندید و حیطه ای داشتید
که با دوستانی که احتمالا به مرور گرد اورده بودید در این دنیای مجازی سرگرم
بودید . از انجائی که احساس مالکیت بسیار قوی در وجود شما خانه دارد از
نظر شما هیچ اشکالی نداشت که کسانی راکه دوست میدانید با دیگر دوستان
شما دیالوگی برقرار کنند .
ولی ناگهان متوجه شدید که زنی از قبیله دشمنان که در گذشته هم با شما دو
نفر برخوردی داشته و کمی خاک هم به پوزه شما مالیده بوده دارد سعی میکند
که با مجبوب ترین فرد گروه شما پاگنده دیالوگ برقرار کند !!!
این از سه جهت برای شما بسیار سرشکستگی بود یک از قبیله دشمن باشی
با ما هم دعوا کرده باشی و به مایملک ما هم نظر دوخته باشی واویلا دنیا داره
کون فیکون میشه دوره اخر زمان شده مگه ما میذاریم .
بهمین جهت همانگونه که در بحث خودم با سوفیا گفتم شما کمر به این مهم
بستید که با تمامی قدرت و ناموس و شرف خود از این عمل جلو گیری کنید
برای اینکه بیشتر از این برایتان باعث سر شکستگی نشوم از جزئیات اعمالی
که کردید چشم پوشی میکنم و تنها به شما میگویم اگر اندکی این احساس
مالکیت را در خود سرکوب کرده بودید و به علاقه خود به پاگنده که من درش شکی
ندارم بیشتر از خود خواهی خود ارزش قائل بودید به خود میگفتید خوب چه اشکالی
دارد بگذار ادمی را که ما دوست داریم کسان دیگری هم دوست بدارند و به جای
درگیری با من و به گه کشیدن خود اکنون نه تنها دوستی او را بلکه به اضافه او
دوستی من و احترام دیگر دوستانتان را هم داشتید .
انسانها جسم نیستند که ما مالکشان باشیم انسانها حق انتخاب دارند انسانها
میتوانند عده بسیاری را همزمان در قلب خود جا کنند به روابط کسانی که دوست
دارید با دیگران به شکل چیزی بر علیه خود نگاه نکنید به شکل مستقل بین دو
نفر دیگر نگاه کنید چون هرچه بیشتر سعی در محدود کردن روابط کسانی که
دوست دارید کنید از شما بیشتر فراری خواهند شد . والسلام نانا
خوب حالا که دو قلوها یکی همچون اوفیلیای بی هاملت دراز کشیده و
عکس سوزناکش را گذاشته و اون دیگری هم مشغول شکستن ظرف و
ظروف و کشیدن رومیزی است فرصتی دست داد که انچه را گذشت کمی
بشکافم
شما دو نو جوان توجه کنید من چی میگم .
شما هر یک برای خود در کشوری غربی درس میخواندید و حیطه ای داشتید
که با دوستانی که احتمالا به مرور گرد اورده بودید در این دنیای مجازی سرگرم
بودید . از انجائی که احساس مالکیت بسیار قوی در وجود شما خانه دارد از
نظر شما هیچ اشکالی نداشت که کسانی راکه دوست میدانید با دیگر دوستان
شما دیالوگی برقرار کنند .
ولی ناگهان متوجه شدید که زنی از قبیله دشمنان که در گذشته هم با شما دو
نفر برخوردی داشته و کمی خاک هم به پوزه شما مالیده بوده دارد سعی میکند
که با مجبوب ترین فرد گروه شما پاگنده دیالوگ برقرار کند !!!
این از سه جهت برای شما بسیار سرشکستگی بود یک از قبیله دشمن باشی
با ما هم دعوا کرده باشی و به مایملک ما هم نظر دوخته باشی واویلا دنیا داره
کون فیکون میشه دوره اخر زمان شده مگه ما میذاریم .
بهمین جهت همانگونه که در بحث خودم با سوفیا گفتم شما کمر به این مهم
بستید که با تمامی قدرت و ناموس و شرف خود از این عمل جلو گیری کنید
برای اینکه بیشتر از این برایتان باعث سر شکستگی نشوم از جزئیات اعمالی
که کردید چشم پوشی میکنم و تنها به شما میگویم اگر اندکی این احساس
مالکیت را در خود سرکوب کرده بودید و به علاقه خود به پاگنده که من درش شکی
ندارم بیشتر از خود خواهی خود ارزش قائل بودید به خود میگفتید خوب چه اشکالی
دارد بگذار ادمی را که ما دوست داریم کسان دیگری هم دوست بدارند و به جای
درگیری با من و به گه کشیدن خود اکنون نه تنها دوستی او را بلکه به اضافه او
دوستی من و احترام دیگر دوستانتان را هم داشتید .
انسانها جسم نیستند که ما مالکشان باشیم انسانها حق انتخاب دارند انسانها
میتوانند عده بسیاری را همزمان در قلب خود جا کنند به روابط کسانی که دوست
دارید با دیگران به شکل چیزی بر علیه خود نگاه نکنید به شکل مستقل بین دو
نفر دیگر نگاه کنید چون هرچه بیشتر سعی در محدود کردن روابط کسانی که
دوست دارید کنید از شما بیشتر فراری خواهند شد . والسلام نانا
جشن گرفتن
یه زن و شوهری توی رستوران بودن یه هو زنه یه مردی رو کنار
بار نشون داد و گفت این مرده را میبنی قبل از تو به من پیشنهاد
ازدواج داد قبول نکردم از اون وقت افتاده به مشروب خوری
شوهره یه فکری کرد و گفت :
حتی یه همچین اتفاقی ارزش این همه جشن گرفتن را نداره!!!!!
واقعیتش اینه که خیلی چیزها تو زندگی هست که حتی ارزش این
همه وقت گذاشتن و انرژی مصرف کردن و توضیح دادن را نداره. نانا
یه زن و شوهری توی رستوران بودن یه هو زنه یه مردی رو کنار
بار نشون داد و گفت این مرده را میبنی قبل از تو به من پیشنهاد
ازدواج داد قبول نکردم از اون وقت افتاده به مشروب خوری
شوهره یه فکری کرد و گفت :
حتی یه همچین اتفاقی ارزش این همه جشن گرفتن را نداره!!!!!
واقعیتش اینه که خیلی چیزها تو زندگی هست که حتی ارزش این
همه وقت گذاشتن و انرژی مصرف کردن و توضیح دادن را نداره. نانا
تابستان و دود
به پاگنده عزیزم
محبوب ترین نمایشنامه نویس معاصر برای من بدون هیچ تردیدی
تنسی ویلیامز است .
این مرد بزرگ قدرت فوق العاده ای در بیان موقعیت انسانی انسانهای
جامعه مدرن و ماشینی دارد .
گور ویدال در باره نوشته های تنیسی ویلیامز میگوید هیچ خواننده ای
قادر نیست پس از شروع به خواندن یکی از کارهای او خواندن را متوقف
کند .
بزرگترین خصیصه کار نویسندگی تنسی ویلیامز به نظر من عدم قضاوت
در مورد قهرمانانش است او با ذکاوت و تیز بینی فوق العاده ای شخصیت
انان را شکافته در پیش چشمان خواننده میگیرد بدون اینکه حتی ذره ای
در مورد انان قضاوت نماید .
منقد بزرگی در باره او گفته بوده : تنسی ویلیامز به درون لابیرنت های تاریک
روح ادمی نگاه میکند و از انچه میبیند بر خود میلرزد.
از این پس سعی خواهم کرد هر از چند گاهی یکی از نمایشنامه های اورا
با برداشت خود کمی توضیح دهم .
امروز میخواهم راجع به یکی از کارهایش که بسیار دوست میدارم بنویسم
نام این نمایشنامه تابستان و دود است .
دو قهرمان ان یکی زنی است به نام الما و یکی مردیست به نام جانی که این
دو همسایه یکدیگر بوده و از کودکی با هم بزرگ شده اند جانی که پسر یک
پزشگ است با هرچه که به فیزیک و ماده در ارتباط است و جهان را با نگاهی
منطقی میبیند و الما که دختر یک کشیش است با هرچه که به روح و روان
است در ارتباط است .
علیرغم این اختلاف دید در الما با گذشت زمان عشق شدیدی نسبت به
جانی بوجود میاید و جانی هم علیرغم تمسخر اعتقادات الما به او احساسی
دارد
در گفتگوی بسیار با اهمیتی در بخشی از کتاب در مطب پدر جانی او چارتی
از بدن انسان را به الما نشان میدهد و میگوید خوب نگاه کن در این چارت سه
بخش هست مغز که باید با تفکر تغذیه گردد - شکم که باید با غذا تغذیه گردد
و زیر شکم که با سکس تغذیه گردد تمامی بشر این است و بس .
الما در پاسخ میگوید نه تو اشتباه میکنی در بشر چیز دیگری هم وجود دارد
که این چارت نشان نمیدهد و ان روح انسان است
بهر حال در طول وقایعی که پیش میاید هر دوی انها تغییرات بسیاری میکنند
که در پایان نمایشنامه الما با زهر خندی به جانی میگوید :
حال که من امده ام به تو بگویم دیگر جنتلمن بودن برایم اهمیتی ندارد تو به
من میگوئی که باید لیدی باشم !!!
شاهکار سبک نوشته انجاست که تنسی ویلیامز یک زن و مرد را از دو نقطه
روبروی یک خط میگیرد و جلو میاورد و انان در جائی در این خط به یکدگر رسیده
و میگذرند و در پایان هریک به نقطه ان دیگری میرسد . نانا
به پاگنده عزیزم
محبوب ترین نمایشنامه نویس معاصر برای من بدون هیچ تردیدی
تنسی ویلیامز است .
این مرد بزرگ قدرت فوق العاده ای در بیان موقعیت انسانی انسانهای
جامعه مدرن و ماشینی دارد .
گور ویدال در باره نوشته های تنیسی ویلیامز میگوید هیچ خواننده ای
قادر نیست پس از شروع به خواندن یکی از کارهای او خواندن را متوقف
کند .
بزرگترین خصیصه کار نویسندگی تنسی ویلیامز به نظر من عدم قضاوت
در مورد قهرمانانش است او با ذکاوت و تیز بینی فوق العاده ای شخصیت
انان را شکافته در پیش چشمان خواننده میگیرد بدون اینکه حتی ذره ای
در مورد انان قضاوت نماید .
منقد بزرگی در باره او گفته بوده : تنسی ویلیامز به درون لابیرنت های تاریک
روح ادمی نگاه میکند و از انچه میبیند بر خود میلرزد.
از این پس سعی خواهم کرد هر از چند گاهی یکی از نمایشنامه های اورا
با برداشت خود کمی توضیح دهم .
امروز میخواهم راجع به یکی از کارهایش که بسیار دوست میدارم بنویسم
نام این نمایشنامه تابستان و دود است .
دو قهرمان ان یکی زنی است به نام الما و یکی مردیست به نام جانی که این
دو همسایه یکدیگر بوده و از کودکی با هم بزرگ شده اند جانی که پسر یک
پزشگ است با هرچه که به فیزیک و ماده در ارتباط است و جهان را با نگاهی
منطقی میبیند و الما که دختر یک کشیش است با هرچه که به روح و روان
است در ارتباط است .
علیرغم این اختلاف دید در الما با گذشت زمان عشق شدیدی نسبت به
جانی بوجود میاید و جانی هم علیرغم تمسخر اعتقادات الما به او احساسی
دارد
در گفتگوی بسیار با اهمیتی در بخشی از کتاب در مطب پدر جانی او چارتی
از بدن انسان را به الما نشان میدهد و میگوید خوب نگاه کن در این چارت سه
بخش هست مغز که باید با تفکر تغذیه گردد - شکم که باید با غذا تغذیه گردد
و زیر شکم که با سکس تغذیه گردد تمامی بشر این است و بس .
الما در پاسخ میگوید نه تو اشتباه میکنی در بشر چیز دیگری هم وجود دارد
که این چارت نشان نمیدهد و ان روح انسان است
بهر حال در طول وقایعی که پیش میاید هر دوی انها تغییرات بسیاری میکنند
که در پایان نمایشنامه الما با زهر خندی به جانی میگوید :
حال که من امده ام به تو بگویم دیگر جنتلمن بودن برایم اهمیتی ندارد تو به
من میگوئی که باید لیدی باشم !!!
شاهکار سبک نوشته انجاست که تنسی ویلیامز یک زن و مرد را از دو نقطه
روبروی یک خط میگیرد و جلو میاورد و انان در جائی در این خط به یکدگر رسیده
و میگذرند و در پایان هریک به نقطه ان دیگری میرسد . نانا
To Pa Gondeh
?Who has seen the wind
Neither I nor You
But when the leaves hang trembling
The wind is passing through
?Who has seen the wind
Neither You nor I
But when the trees bow down their heads
.The wind is passing by
Friday, June 18, 2004
خیام
برخیز و مخور غم جهان گذران --- بنشین و دمی به شادکامی گذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی --- نوبت به تو خود نیامدی از دگـــــران
برخیز و مخور غم جهان گذران --- بنشین و دمی به شادکامی گذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی --- نوبت به تو خود نیامدی از دگـــــران
پاگنده عزیزم
الان دارم با سه نفر دیگر بریج بازی میکنم و نمیتوانم زیاد وقتی
پای اینترنت صرف کنم .
ولی خیلی بامزه است که من هرچی مینویسم کامنت گذاری ندارم
جز وقتی که راجع به وازلین و شارلین و مارلین احمق مینویسم .
میبنی اینها چه اندازه احمق هستند !!!!
اخه خاک بر سرهای احمق یه کمی اون مخ را بکار اندازید خوب خیلی
واضح است که شما بی شعورهای ابله بی ابرو هستید که
اینجا پیام میگذارید اخه چه اندازه حماقت ! واقعا که خجالت داره که
حتی دشمن ادم به این احمقی باشه .
ولی خودمونیم پاگنده جون عجب کونی ازشون سوزوندیم ها براوو بر
تو و براوو بر خودم . شاد باشی دوستت دارم نانا
الان دارم با سه نفر دیگر بریج بازی میکنم و نمیتوانم زیاد وقتی
پای اینترنت صرف کنم .
ولی خیلی بامزه است که من هرچی مینویسم کامنت گذاری ندارم
جز وقتی که راجع به وازلین و شارلین و مارلین احمق مینویسم .
میبنی اینها چه اندازه احمق هستند !!!!
اخه خاک بر سرهای احمق یه کمی اون مخ را بکار اندازید خوب خیلی
واضح است که شما بی شعورهای ابله بی ابرو هستید که
اینجا پیام میگذارید اخه چه اندازه حماقت ! واقعا که خجالت داره که
حتی دشمن ادم به این احمقی باشه .
ولی خودمونیم پاگنده جون عجب کونی ازشون سوزوندیم ها براوو بر
تو و براوو بر خودم . شاد باشی دوستت دارم نانا
پاگنده عزیزم بعد از القاب مشکوک و مرموز و گاسپارهازرو خفن
به تو چشمم به تازه ترین لقب که اتهام دختر کشی و بدون شستن
خون ان دختر کره پنیر خوردن است روشن شد .
دوست عزیزم میخواهم سئوالی بی پرده از تو کنم ایا تو نمیتوانستی
برای نامت فداکاری کرده یه بار با هریک از این دونفر همخوابگی کنی
شاید اتششان فرو نشیند و حداقل ترا ادمکش خطاب نکنن .
ایا این کار این همه برایت سخت و ناگوار بود دوست عزیز !!!!! نانا
درخواست کمک از ارونقی کرمانی
خوب دوستان نازک تر از برگ گلم میخوام براتون یه قصه بگم
یکی بود و یکی نبود تو یه شهر کوچیک عده ای ادم قاطی هم زندگی
میکردند از هر جنس و قماشی توش بود .
تا اینکه یه روزی یه زنی به اسم نانا اومد تو این شهر اخلاقش با هیچ
کدوم از ساکنان این شهر هم خوانی نداشت نمیشه گفت خوب بود یا
بد فقط مثل اونا نبود .
دنبال چیزهائی که اونا میگشتن نبود فقط میخواست یه گوشه کوچولو
وایسه و اگه بتونه کمک کنه در گشت و گذار اولیه اش یه عده ادم خوب
و محترم پیدا کرد و کنارشون ایستاد البته به دلیل متفاوت بودنش اغلب
از طرف یه زنکه مادر فولاد زره (مهشید) به اوحملاتی میشد ولی این
نانای ما زیاد اهمیت نمیداد.
تو همین گشت و گذار ها بود که یهو یه ادمی( پاگنده) که سالها بود با چراغ
دنبالش میگشت پیدا کرد و این پیدا کردن همان و فشارها و حمله ها
و تمسخرها به او شروع شد برای اینکه بهتر شرایط را براتون بشکافم
بهتره اینطوری بگم که این مادر فولادزره عین نامادری سیندرلا دو تا
دختر دوقلو داشت که همیشه سه تائی با هم برای حمله به افرادی
که دوست نداشتند میرفتند .
البته باید بهتون بگم که این نانای بیچاره مطلقا سیندرلا نبود چون سالیان
سال بود که حالش از هرچی شاهزاده و مجلس رقص و کفش بلوری و
بالماسکه و من بهترم تو بدتر گذر کرده بود و عاشق طرز تفکر و روح اون
فردی که پیدا کرده بود بود .
بهر حال پس از چندین بار برخورد که نامادری کباده کشان جلو و دو خواهر
ناتنی در عقب بخشی از حیثیت قلیل خود را از دست دادند مادر فولادزره
ظاهرا دوتا بامبچه تو سر دوقلوها زد و خودشو کنار کشید .
ولی نه خریت که حد و اندازه نداره این دو دوقلو ول کن معامله نبودند ابتدا
به مردی که حرفهایش را بی پرده میزد( اریا) حمله کردند و بخشی
دیگر از حیثیت قلیل خود را هم از دست دادند و چون در همین برهه زمانی
با نه نه من شما را نمیخواهم ان فرد منحصر بفرد روبرو شدند ناگهان ماه
وقاحت - خاله شلختگی - بی سوادی - عقده ای بودنی که به هر دختر
شلخته ایرانی گفته بود زکی از زیر ابر های ( چه خوب بلدی بشکنی ) یا
( اخه بد مصب بدجوری دلم برات تنگ میشه ) ( به خواهرم گفتم عاشق
شدم) یا ( رفتم زیر پتو چون غصه دار بود ) و الی غیر النهایه بیرون امد .
و ان فرد نازنین متفکر انسان را ادم کشی که با کارد خونی کره میخورد و
حلزونی که از خانه اش بیرون امده است و غیر ه نامیدند .
خوب دوستان عزیزم من داستان را همینجا پایان میدهم چون ماجرا تا همینجا
رسیده است .
ای کاش ارونقی کرمانی این نوشته را بخواند و راه حلی برای این دو دوقلوی
سیامی ذهنی پیشنهاد کند . پایان
خوب دوستان نازک تر از برگ گلم میخوام براتون یه قصه بگم
یکی بود و یکی نبود تو یه شهر کوچیک عده ای ادم قاطی هم زندگی
میکردند از هر جنس و قماشی توش بود .
تا اینکه یه روزی یه زنی به اسم نانا اومد تو این شهر اخلاقش با هیچ
کدوم از ساکنان این شهر هم خوانی نداشت نمیشه گفت خوب بود یا
بد فقط مثل اونا نبود .
دنبال چیزهائی که اونا میگشتن نبود فقط میخواست یه گوشه کوچولو
وایسه و اگه بتونه کمک کنه در گشت و گذار اولیه اش یه عده ادم خوب
و محترم پیدا کرد و کنارشون ایستاد البته به دلیل متفاوت بودنش اغلب
از طرف یه زنکه مادر فولاد زره (مهشید) به اوحملاتی میشد ولی این
نانای ما زیاد اهمیت نمیداد.
تو همین گشت و گذار ها بود که یهو یه ادمی( پاگنده) که سالها بود با چراغ
دنبالش میگشت پیدا کرد و این پیدا کردن همان و فشارها و حمله ها
و تمسخرها به او شروع شد برای اینکه بهتر شرایط را براتون بشکافم
بهتره اینطوری بگم که این مادر فولادزره عین نامادری سیندرلا دو تا
دختر دوقلو داشت که همیشه سه تائی با هم برای حمله به افرادی
که دوست نداشتند میرفتند .
البته باید بهتون بگم که این نانای بیچاره مطلقا سیندرلا نبود چون سالیان
سال بود که حالش از هرچی شاهزاده و مجلس رقص و کفش بلوری و
بالماسکه و من بهترم تو بدتر گذر کرده بود و عاشق طرز تفکر و روح اون
فردی که پیدا کرده بود بود .
بهر حال پس از چندین بار برخورد که نامادری کباده کشان جلو و دو خواهر
ناتنی در عقب بخشی از حیثیت قلیل خود را از دست دادند مادر فولادزره
ظاهرا دوتا بامبچه تو سر دوقلوها زد و خودشو کنار کشید .
ولی نه خریت که حد و اندازه نداره این دو دوقلو ول کن معامله نبودند ابتدا
به مردی که حرفهایش را بی پرده میزد( اریا) حمله کردند و بخشی
دیگر از حیثیت قلیل خود را هم از دست دادند و چون در همین برهه زمانی
با نه نه من شما را نمیخواهم ان فرد منحصر بفرد روبرو شدند ناگهان ماه
وقاحت - خاله شلختگی - بی سوادی - عقده ای بودنی که به هر دختر
شلخته ایرانی گفته بود زکی از زیر ابر های ( چه خوب بلدی بشکنی ) یا
( اخه بد مصب بدجوری دلم برات تنگ میشه ) ( به خواهرم گفتم عاشق
شدم) یا ( رفتم زیر پتو چون غصه دار بود ) و الی غیر النهایه بیرون امد .
و ان فرد نازنین متفکر انسان را ادم کشی که با کارد خونی کره میخورد و
حلزونی که از خانه اش بیرون امده است و غیر ه نامیدند .
خوب دوستان عزیزم من داستان را همینجا پایان میدهم چون ماجرا تا همینجا
رسیده است .
ای کاش ارونقی کرمانی این نوشته را بخواند و راه حلی برای این دو دوقلوی
سیامی ذهنی پیشنهاد کند . پایان
To Pa Gondeh
I've seen a dying eye
Run round and round a room
,In search of something,as it seemed
Then cloudier become
,And then,obscure with fog
,And then be soldered down
,Without disclosing what it be
.It were blessed to have seen
Thursday, June 17, 2004
خیام
ان به که درین زمانه کم گیری دوست --- با اهل زمانه صحبت از دور نــــکوســــت
انکس که ترا به جملگی تکیه بدوست--- چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست
ان به که درین زمانه کم گیری دوست --- با اهل زمانه صحبت از دور نــــکوســــت
انکس که ترا به جملگی تکیه بدوست--- چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست
سیلوان
من نمیدونم این سیلوان کیه ولی به نظرم خیلی ادم حسابی میرسه
از اونائی که میشناسنش خواهش میکنم این پیام را از طرف من بهش
بدن .
دوست عزیز برای اون ابلهی که باهاش داری بحث میکنی دو کتاب
مینویسم در مورد زنای با محارم در این مورد خاص ( خواهر )
۱- کتاب خشم و هیاهوی اثر ویلیام فالکنر
۲ - کتاب Damaged اسم نویسنده را یادم نیست ولی یه خانم انگلیسی
است شاید بتونی خودت گیر بیاری . نانا
To Pa Gondeh
You asked why a hundred men had been......
sent to attack one poet.
I'll tell you, it's because that poet is
known to be a friend of mine. CYRANO DE BERGERAC
توت فرنگی
پاگنده عزیزم سالهاست که حتی نگاه کردن به توت فرنگی در مغازه
غم عمیقی در من بوجود میاورد .
اخرین شبی که در اپارتمانم شکراله پاک نژاد را زنده دیدم مقداری توت فرنگی
خریده بودم و به همراه خامه سر میز اوردم
بچه ها سهم خود را برداشته و با خامه مخلوط کرده خوردند ولی شکراله پاکنژاد
سهم خود را برداشت با خامه و شکر مخلوط کرد و گفت میخواهم بگذارم در
یخچال تا عروس شود
به او گفتم عروس شود یعنی چی گفت یعنی خوب به خورد یکدیگر بروند .
در پایان شب فراموش کرد و رفت و من هنگامی که برای چیزی درب یخچال
را باز کردم گفتم اه چه حیف شد توت فرنگی خود را فراموش کرد .
مدت کوتاهی بعد از ان جنایتکاران اسلامی او را اعدام کردند و از ان زمان
توت فرنگی و نام و یاد او چون زخمی باز در قبل من خانه گزیده . نانا
پاگنده عزیزم سالهاست که حتی نگاه کردن به توت فرنگی در مغازه
غم عمیقی در من بوجود میاورد .
اخرین شبی که در اپارتمانم شکراله پاک نژاد را زنده دیدم مقداری توت فرنگی
خریده بودم و به همراه خامه سر میز اوردم
بچه ها سهم خود را برداشته و با خامه مخلوط کرده خوردند ولی شکراله پاکنژاد
سهم خود را برداشت با خامه و شکر مخلوط کرد و گفت میخواهم بگذارم در
یخچال تا عروس شود
به او گفتم عروس شود یعنی چی گفت یعنی خوب به خورد یکدیگر بروند .
در پایان شب فراموش کرد و رفت و من هنگامی که برای چیزی درب یخچال
را باز کردم گفتم اه چه حیف شد توت فرنگی خود را فراموش کرد .
مدت کوتاهی بعد از ان جنایتکاران اسلامی او را اعدام کردند و از ان زمان
توت فرنگی و نام و یاد او چون زخمی باز در قبل من خانه گزیده . نانا
اپارتمان - قسمت اول معرفی
پاگنده عزیزم در ایران اپارتمانی داشتم نسبتا بزرگ که چه در اواخر دوره
شاه و چه بعد از انقلاب محل تجمع بسیاری از دوستان معروف و غیر معروف
ایرانی بود
خاطرات بسیاری از ان دارم که فکر کردم به مرور انهائی را که جالب هستند برای
تو و تعداد قلیلی از دوستان که دارم بنویسم .
برای شروع باید زمان و فضا را معرفی کنم تا خوادثی را که در ان گذشت بتوانم
بهتر تشریح کنم .
در سالهای اخر شاه به این اپارتمان از طرف دوستان لقب جزیره ارامش اهدا شده
بود زیرا هر کسی که به ان وارد میشد بدون درنگ احساس در خانه خود بودن میکرد
و دلش میخواست که کفشها را به گوشه ای پرتاپ کرده و ولو شود در این اپارتمان
مطلقا فک و فامیلی نمیامد چون علاقه ای به معاشرت با انان نداشتم و تنها
دوستان گرد هم میامدند .
همواره چند نفری در ان جمع بودند و بازار بحث و گفتگوی سیاسی و اجتماعی و
فرهنگی گرم خاطرم هست که خسرو هرندی قهرمان شطرنج و یکی دو نفر از
دوستانش هر غروب به کانون شطرنج ایران میرفتند و پس از صرف مدتی وقت در
انجا در حالی که چشم بسته با یکدیگر شطرنج بازی میکردند قدم زنان به سوی
خانه من میامدند و پس از صرف چای و مقداری گفتگو به خانه های خود میرفتند
و انچنان این برنامه برای انان روتین بود که اگر یک شب در حدود ساعت یازده شب
انان نمیرسیدند من و دیگر دوستان نگران میشدیم به اضافه این که چون اولین
باری که انان به انجا امدند هنگامی که در را برایشان باز کردم به همراه انان
تعدادی مورچه بال دار بخاطر نور وارد شدند من نام انان را مورچه بالدارن نهاده
بودم و اگر نمیامدند همه به هم میگفتند پس مورچه بالدارن چه شدند!!!
بهر حال شبی که خسرو هرندی تقریبا یک بطر ویسکی نوشیده بود و مست
لایعقل بود من از فرصت استفاده کردم و به او پیشنهاد یک دست شطرنج دادم
به من گفت صفحه را بچین و خود روی زمین دراز کشید و چشمانش را بست
من در حالی که چند شطرنج باز قوی احاطه ام کرده بودند و صفحه شطرنج
در مقابلم بود مشغول بازی شدم در حرکتی که فیل خود را به خانه ای بردم
و اعلام کردم که فیل سفید در خانه مثلا شش دی او از ان سر اطاق پرسید
کیش و من باکمال حیرت متوجه شدم که به شاهش کیش داده ام !!!!!! ولی
خودم ندیده بودم .بهر حال دوست من ان شب با ان اوصاف این قهرمان انچنان
سگ مالی مرا کرد که هرگز یادم نخواهد رفت . در پست های بعدی برایت از
ماجراهای دیگری خواهم نوشت . نانا
پاگنده عزیزم در ایران اپارتمانی داشتم نسبتا بزرگ که چه در اواخر دوره
شاه و چه بعد از انقلاب محل تجمع بسیاری از دوستان معروف و غیر معروف
ایرانی بود
خاطرات بسیاری از ان دارم که فکر کردم به مرور انهائی را که جالب هستند برای
تو و تعداد قلیلی از دوستان که دارم بنویسم .
برای شروع باید زمان و فضا را معرفی کنم تا خوادثی را که در ان گذشت بتوانم
بهتر تشریح کنم .
در سالهای اخر شاه به این اپارتمان از طرف دوستان لقب جزیره ارامش اهدا شده
بود زیرا هر کسی که به ان وارد میشد بدون درنگ احساس در خانه خود بودن میکرد
و دلش میخواست که کفشها را به گوشه ای پرتاپ کرده و ولو شود در این اپارتمان
مطلقا فک و فامیلی نمیامد چون علاقه ای به معاشرت با انان نداشتم و تنها
دوستان گرد هم میامدند .
همواره چند نفری در ان جمع بودند و بازار بحث و گفتگوی سیاسی و اجتماعی و
فرهنگی گرم خاطرم هست که خسرو هرندی قهرمان شطرنج و یکی دو نفر از
دوستانش هر غروب به کانون شطرنج ایران میرفتند و پس از صرف مدتی وقت در
انجا در حالی که چشم بسته با یکدیگر شطرنج بازی میکردند قدم زنان به سوی
خانه من میامدند و پس از صرف چای و مقداری گفتگو به خانه های خود میرفتند
و انچنان این برنامه برای انان روتین بود که اگر یک شب در حدود ساعت یازده شب
انان نمیرسیدند من و دیگر دوستان نگران میشدیم به اضافه این که چون اولین
باری که انان به انجا امدند هنگامی که در را برایشان باز کردم به همراه انان
تعدادی مورچه بال دار بخاطر نور وارد شدند من نام انان را مورچه بالدارن نهاده
بودم و اگر نمیامدند همه به هم میگفتند پس مورچه بالدارن چه شدند!!!
بهر حال شبی که خسرو هرندی تقریبا یک بطر ویسکی نوشیده بود و مست
لایعقل بود من از فرصت استفاده کردم و به او پیشنهاد یک دست شطرنج دادم
به من گفت صفحه را بچین و خود روی زمین دراز کشید و چشمانش را بست
من در حالی که چند شطرنج باز قوی احاطه ام کرده بودند و صفحه شطرنج
در مقابلم بود مشغول بازی شدم در حرکتی که فیل خود را به خانه ای بردم
و اعلام کردم که فیل سفید در خانه مثلا شش دی او از ان سر اطاق پرسید
کیش و من باکمال حیرت متوجه شدم که به شاهش کیش داده ام !!!!!! ولی
خودم ندیده بودم .بهر حال دوست من ان شب با ان اوصاف این قهرمان انچنان
سگ مالی مرا کرد که هرگز یادم نخواهد رفت . در پست های بعدی برایت از
ماجراهای دیگری خواهم نوشت . نانا
To Pa Gondeh
It dropped so low in my regard
,I heard it hit the ground
And go to pieces on the stones
At bottom of my mind
Yet blamed the fate that fractured, less
Than I reviled mysilf
For entertaining plated wares
.Upon my silver shelf
Wednesday, June 16, 2004
حافظ
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند -- نه هر که اینه سازد سکندری داند
نه هرکه کله کج نهاد و تنــــد نشست-- کلاه داری و ائین سروری دانـــــــد
هزار نکته باریکتر ز مو اینجـــــــاســت -- نه هر که سر بتراشد قلندری داند
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند -- نه هر که اینه سازد سکندری داند
نه هرکه کله کج نهاد و تنــــد نشست-- کلاه داری و ائین سروری دانـــــــد
هزار نکته باریکتر ز مو اینجـــــــاســت -- نه هر که سر بتراشد قلندری داند
حرف گربه سیاه
ببین شارلینک اگه یکی متفکره که با تمسخر تو متفکریتش کم نمیشه
فقط مردم به حماقت تو بیشتر پی میبرن
مثلا اگه تو یه مجلسی به یه سری ادم معمولی !! بگی اندر مالرو خره
که اندره مالرو خر نمیشه که اونا به خریت تو پی میبرن .
تازه مگه شما دوتا در مورد اریا تجربه نکردین دیدین که با همه فحش و
فضیحتی که بهش دادید چون مردم خیال بغل خوابی باهاش نداشتن
و با کله اش کار داشتن هیچکی از او بدش نیامد حال زن باره است به
خودش مربوطه زنا اگه دوست ندارن باهاش بارگی نکنن !!!!!!
میبینی داری گه میزنی به خودت هرچی بیشتر ور میزنی. نانا
ببین شارلینک اگه یکی متفکره که با تمسخر تو متفکریتش کم نمیشه
فقط مردم به حماقت تو بیشتر پی میبرن
مثلا اگه تو یه مجلسی به یه سری ادم معمولی !! بگی اندر مالرو خره
که اندره مالرو خر نمیشه که اونا به خریت تو پی میبرن .
تازه مگه شما دوتا در مورد اریا تجربه نکردین دیدین که با همه فحش و
فضیحتی که بهش دادید چون مردم خیال بغل خوابی باهاش نداشتن
و با کله اش کار داشتن هیچکی از او بدش نیامد حال زن باره است به
خودش مربوطه زنا اگه دوست ندارن باهاش بارگی نکنن !!!!!!
میبینی داری گه میزنی به خودت هرچی بیشتر ور میزنی. نانا
برهنگی
پاگنده عزیزم امروز میخوام برات یه خاطره تعریف کنم .
یکی دوسال قبل از خروجم از ایران به دلیل پخش و پلا شدن دوستان
و مردن بعضی و مردار شدن بعضی و به غضب خدا دچار شدن بعضی
با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که سفری به شهر های حاشیه
کویر ایران کنیم .
در دو ماشین حدود یازده نفر بودیم که ابتدا به کاشان رفته بعد به قمصر
و بعد به ابیانه که دهی بود که یک پارچه زرتشتی بودند و بخاطر پرت بودن
و در کوه واقع شدن این ده هرگز اسلام به انان نرسیده بوده
بهر حال غروبی به یزد رسیدیم .
شهر زیبای بادگیرهای طبیعی و هنگامی که دنبال هتل - مسافرخانه ای
میگشتیم در سراسر شهر حتی یک زن که با روپوش و روسری باشد
دیده نمیشد و همه زنان از دم زیر چادر بودند و روی های خود را هم گرفته
بودند .
هتلکی یافتیم و در اطاقها مستقر شدیم و چون همه بسیار خسته بودند
و وارفته و کسی حال بیرون رفتن برای شام خوردن نداشت من طبق
معمول که باید فداکاری میکردم پیشنهاد دادم که بروم مقداری نان و پنیر
و طالبی خریده و همانجا در اطاق بخوریم که با استقبال همه روبرو شد .
در حالی که شلوار به پا روپوش به تن روسری به سر داشتم به بیرون هتل
امده و در جستجوی نانوائی بودم که متوجه شدم چند پسر بچه ده دوازده
ساله به همراه یک پسر شانزده هفده ساله مرا تعقیب میکنند
پس از مدتی احساس کردم چیزهائی از پشت به بدن و سرم میخورد و وقتی
برگشتم دیدم هر یک شاخه خشک شده ای در دست دارند و از ان میکنند .و
به من میزنند چیزی نگفته به راه خود ادامه دادم ناگهان تکه ای بزرگ به پشت
سرم خورد با عصبانیت برگشتم و گفتم :
مگه مرض دارید این چه کاریست که میکنید و چرا
همگی سر خود را زیر انداختند و چیزی نگفتند که من دوباره تکرار کردم چرا
چرا این کار را میکنید !
ان پسر شانزده هفده ساله در حالی که چشمهایش را به زمین دوخته بود و
رنگ صورتش از خجالت سرخ شده بود با لهجه غلیظ یزدی که لغت ها را
میکشند گفت :
تو چرا لختــــــی!!!!!!! نانا
پاگنده عزیزم امروز میخوام برات یه خاطره تعریف کنم .
یکی دوسال قبل از خروجم از ایران به دلیل پخش و پلا شدن دوستان
و مردن بعضی و مردار شدن بعضی و به غضب خدا دچار شدن بعضی
با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که سفری به شهر های حاشیه
کویر ایران کنیم .
در دو ماشین حدود یازده نفر بودیم که ابتدا به کاشان رفته بعد به قمصر
و بعد به ابیانه که دهی بود که یک پارچه زرتشتی بودند و بخاطر پرت بودن
و در کوه واقع شدن این ده هرگز اسلام به انان نرسیده بوده
بهر حال غروبی به یزد رسیدیم .
شهر زیبای بادگیرهای طبیعی و هنگامی که دنبال هتل - مسافرخانه ای
میگشتیم در سراسر شهر حتی یک زن که با روپوش و روسری باشد
دیده نمیشد و همه زنان از دم زیر چادر بودند و روی های خود را هم گرفته
بودند .
هتلکی یافتیم و در اطاقها مستقر شدیم و چون همه بسیار خسته بودند
و وارفته و کسی حال بیرون رفتن برای شام خوردن نداشت من طبق
معمول که باید فداکاری میکردم پیشنهاد دادم که بروم مقداری نان و پنیر
و طالبی خریده و همانجا در اطاق بخوریم که با استقبال همه روبرو شد .
در حالی که شلوار به پا روپوش به تن روسری به سر داشتم به بیرون هتل
امده و در جستجوی نانوائی بودم که متوجه شدم چند پسر بچه ده دوازده
ساله به همراه یک پسر شانزده هفده ساله مرا تعقیب میکنند
پس از مدتی احساس کردم چیزهائی از پشت به بدن و سرم میخورد و وقتی
برگشتم دیدم هر یک شاخه خشک شده ای در دست دارند و از ان میکنند .و
به من میزنند چیزی نگفته به راه خود ادامه دادم ناگهان تکه ای بزرگ به پشت
سرم خورد با عصبانیت برگشتم و گفتم :
مگه مرض دارید این چه کاریست که میکنید و چرا
همگی سر خود را زیر انداختند و چیزی نگفتند که من دوباره تکرار کردم چرا
چرا این کار را میکنید !
ان پسر شانزده هفده ساله در حالی که چشمهایش را به زمین دوخته بود و
رنگ صورتش از خجالت سرخ شده بود با لهجه غلیظ یزدی که لغت ها را
میکشند گفت :
تو چرا لختــــــی!!!!!!! نانا
Obsession
یک عربی که قرار بوده با شترش از شهری به شهر دیگری بره یکماهی
بوده که در کویر میرفته که ناگهان احساس شدید نیاز جنسی میکنه .
زیر افتاب سوزان کویر میره پشت شتر و با هر جان کندنی بوده یه تپه
با شن میسازه و میره بالای تپه شلوارش را میکشه پائین و تا میخواد
مشغول شه شتره یک قدم میره جلو
دوباره میاد پشت شتره با هزار جون کندن یه تپه دیگه درست میکنه و
دوباره تا میره بالای تپه شتره یک قدم میره جلو
چندین بار که این کار را میکنه خدا که از بالا نگاهش میکرده دلش میسوزه
و به یکی از فرشته هاش میگه برو یه کمکی به این عرب بیچاره بکن
ناگهان در وسط کویر در برابر عربه زنی بسیار زیبا و لخت و عریان ظاهر
میشه و میگه سرورم من در اختیار شما هستم برایت چه کنم .
عربه عرق ریزان یه کمی فکر میکنه و میگه لطفا دهنه این شتر را نگه
دار !!!!!!!! نانا
یک عربی که قرار بوده با شترش از شهری به شهر دیگری بره یکماهی
بوده که در کویر میرفته که ناگهان احساس شدید نیاز جنسی میکنه .
زیر افتاب سوزان کویر میره پشت شتر و با هر جان کندنی بوده یه تپه
با شن میسازه و میره بالای تپه شلوارش را میکشه پائین و تا میخواد
مشغول شه شتره یک قدم میره جلو
دوباره میاد پشت شتره با هزار جون کندن یه تپه دیگه درست میکنه و
دوباره تا میره بالای تپه شتره یک قدم میره جلو
چندین بار که این کار را میکنه خدا که از بالا نگاهش میکرده دلش میسوزه
و به یکی از فرشته هاش میگه برو یه کمکی به این عرب بیچاره بکن
ناگهان در وسط کویر در برابر عربه زنی بسیار زیبا و لخت و عریان ظاهر
میشه و میگه سرورم من در اختیار شما هستم برایت چه کنم .
عربه عرق ریزان یه کمی فکر میکنه و میگه لطفا دهنه این شتر را نگه
دار !!!!!!!! نانا
To Pa Gondeh
When night is almost done
And sunrise grows so near
That we can touch the spaces
It's time to smooth the hair
And get the dimples ready
And wonder we could care
For that old faded midnight
That frightened but an hour
Tuesday, June 15, 2004
مولانا
رفتم زدست خود من در بیخودی فتادم --- در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم
چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینــــــم--- تا چشمها بناگه در روی او گشـــــــــادم
مادر چو داغ عشقت میدید در رخ مـــن--- نافم بر ان برید او ان دم که من بــــــزادم
رفتم زدست خود من در بیخودی فتادم --- در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم
چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینــــــم--- تا چشمها بناگه در روی او گشـــــــــادم
مادر چو داغ عشقت میدید در رخ مـــن--- نافم بر ان برید او ان دم که من بــــــزادم
پاگنده عزیزم
برایت نوشته ای از ژان ژاک روسو مینویسم که بدانی تنها نیستی. نانا
هست سال است که در میان مردمان در جستجوی یک انسان
بوده ام . اکنون خسته ام و به دنبال هیچ چیز نمیگردم و فانوسم
خاموش شده است . ژان ژاک روسو
پاگنده عزیزم
نمیدونم تا چه حد با صادق هدایت اشنائی ولی او محبوب ترین نویسنده
ایرانی من است .
تمامی این سالهای سیاه به تک تک مواردی که به سیاه روزی ما و مردم
سرزمینمان برخورد کردم بدون استثنا یاد او و یاد کلمه ( رجاله ها ) که او
به کار میبرد افتادم
برای او رجاله ها یک تیپ نیستند یعنی منظور او فقط چاقو کشان - الواط
اوباش - یا حکام و ملاکان و تجار فاسد و نادرست درغگو و کلاه بردار نیست
اگرچه اینان در گروه نخستین قرار دارند .
بد نیست برایت به مواردی که این صفت را بکار برده اشاره ای کنم . نانا
.... مراحل مختلف بچگی و پیری برای من جز حرف های پوچ چیز دیگری
نیست فقط برای مردمان معمولی برای رجاله ها که زندگی ان ها موسم
و حد معینی دارد صدق میکند...
...اتاقم یک پستوی تاریک و دو دریچه با خارج با دنیای رجاله هادارد ....
.... از میان رجاله هائی که همه ان ها قیافه طماع داشتند و دنبال پول
و شهوت میدویدند گذشتم .. همه انها یک دهن بودند که یک مشت
روده به دنبال ان اویخته و منتهی به الت تناسلیشان میشد.
... به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمق ها و رجاله ها
بکنم که سالم بودند و خوب میخوردند و خوب میخوابیدند و خوب جماع
میکردند و هرگز ذره ای از دردهای مرا حس نکرده بودند...
...رجاله های پر رو گدا منش معلومات فروش چشم و دل گرسنه از
زور مندان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم
میجنبانید گدائی میکردند و تملق میگفتند .
در زوزه
کدو قلقلی نوشته بسیار زیبائی دارد به نام خواب نما
To Pa Gondeh
?Are friends delight or pain
Could bounty but remain
Riches were good
But if they only stay
Bolder to fly away
.Riches are sad
Monday, June 14, 2004
حافظ
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفـــزود --- زنهار از این بیابان وین راه بی نهایـــــت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود --- از گوشه ای برون ای ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفـــزود --- زنهار از این بیابان وین راه بی نهایـــــت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود --- از گوشه ای برون ای ای کوکب هدایت
اخطاری بسیار جدی
به شارلین ( سوفیا وبلاگ افسانه ما )
و مارلین ( مهناز وبلاگ ویران )
خوب دیگه جای شکی باقی نمانده که شما دو دوقلوی ذهنی ابله و احمق
تلاش جانفرسائی برای تبدیل وبلاگ نویسی به سریال پیتون پلیس میکنید
با مروری در نوشته های شما برای من ثابت شده که شما دو نفر مانند
زنهای قدیمی که نان لواش را نم ابی میزدند تا برای استفاده نرم گردد
شما نیز احساسات جنسی مشتی پسر جوان را پف نم اب میزنید که
شاید شب هنگام به یاد شما افاقه ای به حال جنسی انان شود .
بهر رو اعمالی که شما میکنید به خودتان مربوط است و نقشی که دوست
دارید بازی کنید هم همچنان ولی از بد حادثه برای هر دوی شما استراتژی
پف نم زدن پائین تنه مردان جوان شما در مقطع کنونی با رک گوئی و صراحت
همیشگی من برخوردی جدی پیدا کرده .
و دلیل ان وجود انسانیست که برای من بسیار اهمیت دارد و او پاگنده عزیزم
است تلاشهای بچگانه و کج و کوله شما دو ابله دیگر به هیچ طریقی موثر
نخواهد بود زیرا هم من ادم قاطعی هستم و هم پاگنده انسانی بالغ
بنابر این به هر دوی شما پیشنهاد میکنم دست از این گاهی اه های ژولیتی
و گاهی نیش های خاله زنکی که مدتی است در مورد او به کار گرفته اید
بردارید و نیروی خود را روی پسران جوان دیگر متمرکز کنید .
و همانطور که هر دو خوب میدانید پاگنده باشعور تر و بالغ تر از این است که
جواب شما ابلهان را بدهد ولی من این علو طبع را ندارم و با تفاله ها انچنان
که لایق انان است برخورد میکنم .
تنها به شما گوشزد میکنم که قدر دوستانی را که دارید بدانید و کاری نکنید
که با استناد به جمله جمله مزخرفاتتان در وبلاگ خودتان باقی حیثیتی را که
دارید از دست بدهید . نانا
به شارلین ( سوفیا وبلاگ افسانه ما )
و مارلین ( مهناز وبلاگ ویران )
خوب دیگه جای شکی باقی نمانده که شما دو دوقلوی ذهنی ابله و احمق
تلاش جانفرسائی برای تبدیل وبلاگ نویسی به سریال پیتون پلیس میکنید
با مروری در نوشته های شما برای من ثابت شده که شما دو نفر مانند
زنهای قدیمی که نان لواش را نم ابی میزدند تا برای استفاده نرم گردد
شما نیز احساسات جنسی مشتی پسر جوان را پف نم اب میزنید که
شاید شب هنگام به یاد شما افاقه ای به حال جنسی انان شود .
بهر رو اعمالی که شما میکنید به خودتان مربوط است و نقشی که دوست
دارید بازی کنید هم همچنان ولی از بد حادثه برای هر دوی شما استراتژی
پف نم زدن پائین تنه مردان جوان شما در مقطع کنونی با رک گوئی و صراحت
همیشگی من برخوردی جدی پیدا کرده .
و دلیل ان وجود انسانیست که برای من بسیار اهمیت دارد و او پاگنده عزیزم
است تلاشهای بچگانه و کج و کوله شما دو ابله دیگر به هیچ طریقی موثر
نخواهد بود زیرا هم من ادم قاطعی هستم و هم پاگنده انسانی بالغ
بنابر این به هر دوی شما پیشنهاد میکنم دست از این گاهی اه های ژولیتی
و گاهی نیش های خاله زنکی که مدتی است در مورد او به کار گرفته اید
بردارید و نیروی خود را روی پسران جوان دیگر متمرکز کنید .
و همانطور که هر دو خوب میدانید پاگنده باشعور تر و بالغ تر از این است که
جواب شما ابلهان را بدهد ولی من این علو طبع را ندارم و با تفاله ها انچنان
که لایق انان است برخورد میکنم .
تنها به شما گوشزد میکنم که قدر دوستانی را که دارید بدانید و کاری نکنید
که با استناد به جمله جمله مزخرفاتتان در وبلاگ خودتان باقی حیثیتی را که
دارید از دست بدهید . نانا
شارلینی با کون برهنه
شارلین ( سوفیا) باز که شال گردن به دور گردن و بلوز اسپرت به تن
ولی کون برهنه پریدی وسط که
مثلا داری میگی که من به قلب شمر و بعد پاگنده زدم اره منظورت اینه
بزار جوابت را اینجوری بدم
اگه این حرفت درست باشه که نیست به قلب مردان زدن خیلی بهتره
که مثل تو چپ و راست به الت تناسلیشون زدن
دوما تو فاحشه ذهنی احمق حتی برای یک لحظه فکر کردی که این شمر و
پاگنده بودن که اول به قلب من زدن و توجه منو خواستن !!!!
شوکه شدی نه !
وقتی از شوک در اومدی برو تنبونت رو پات کن . نانا
شارلین ( سوفیا) باز که شال گردن به دور گردن و بلوز اسپرت به تن
ولی کون برهنه پریدی وسط که
مثلا داری میگی که من به قلب شمر و بعد پاگنده زدم اره منظورت اینه
بزار جوابت را اینجوری بدم
اگه این حرفت درست باشه که نیست به قلب مردان زدن خیلی بهتره
که مثل تو چپ و راست به الت تناسلیشون زدن
دوما تو فاحشه ذهنی احمق حتی برای یک لحظه فکر کردی که این شمر و
پاگنده بودن که اول به قلب من زدن و توجه منو خواستن !!!!
شوکه شدی نه !
وقتی از شوک در اومدی برو تنبونت رو پات کن . نانا
یاد اوری به وازلین مالان
ببین زنیکه وازلین با تمام سابقه وبلاگ نویسی و دات کام شدنت و هزاران
خواننده ات و صدها کامنت گذارت و اسم واقعیت و پاچه ور مالیده بودنت و
قابلیت اداره لاس وگاست و باند مافیای دور و برت
تو یه بازی شطرنج که مهره های سفید مال تو بود و سیاه مال من
در حالی که تمامی مهره هات را داشتی من با یه شاه سیاه و یه پیاده
تو دو سه حرکت ماتت کردم
میدونی چرا
به دلیل این شعری که واست مینویسم پس برو روتو کم کن . نانا
تا وازلین سخن نگفته باشد --- تعفن دهنش نهفته باشد .
ببین زنیکه وازلین با تمام سابقه وبلاگ نویسی و دات کام شدنت و هزاران
خواننده ات و صدها کامنت گذارت و اسم واقعیت و پاچه ور مالیده بودنت و
قابلیت اداره لاس وگاست و باند مافیای دور و برت
تو یه بازی شطرنج که مهره های سفید مال تو بود و سیاه مال من
در حالی که تمامی مهره هات را داشتی من با یه شاه سیاه و یه پیاده
تو دو سه حرکت ماتت کردم
میدونی چرا
به دلیل این شعری که واست مینویسم پس برو روتو کم کن . نانا
تا وازلین سخن نگفته باشد --- تعفن دهنش نهفته باشد .
مستراح منحصر به فرد
پاگنده عزیزم امروز تصمیم گرفتم برات یکی دیگر از بدبختی های
ما ایرانیان را بشکافم .
به دلیل سالیان طولانی دیکتاتوری و خفقان و این روش که ما ایرانیان اجازه
داشتیم از هرچه میخواهم حرف بزنیم جز سیاست در وجود ما خصلتی
نهادینه گردید که ان نوشتن فحش و کلمات رکیک به قدرت حاکمه در
مستراح های عمومی بود ! خاطرم هست در زمان شاه بدون استثنا به
هر مستراح عمومی در سراسر شهر در سینما در جاده های خارج از شهر
یا هرکجا که میرفتی جدا از زنانه یا مردانه بودنش حتی مستراح های
مدارس میتوانستی شعارهای مرگ بر شاه و اشرف و خاندان سلطنتی
به اضافه فلانم در فلانش و... را ببینی .
در واقع به نظر میرسید و میرسد که بصورت سمبلیک و غم انگیزی تنها
مکانی که ما ایرانی ها امنیت و پرایوسی داشته و داریم مستراح است
که بتوانیم بی ترس و وحشت مکنونات ذهن خود را فریاد زنیم !!!!
خاطرم هست که دوازده ساله بودم روزی پدرم مرا به سینما برد و پس از
پایان فیلم چون با برادران توفیق که روزنامه توفیق را چاپ میکردند دوست
بود به دفتر توفیق رفتیم .
در دفتر روزنامه پدرم و چند اقای دیگر نشسته و چای میخوردند و قهقهه های
خنده انان کر کننده بود برای من هم نوشابه ای که ان زمان لیموناد نامیده
میشد اوردند .
بهر حال متاسفانه من از حرفها و شوخی های سیاسی انان چیزی سر
در نمیاوردم ولی از قهقهه های خنده انان در وجودم شادی بزرگی حس
میکردم پس از مدتی به دلیل نوشیدن نوشابه احساس کردم که برای
شاشیدن نیاز به مستراح دارم که مرا راهنمائی کردند .
در مستراح دفتر توفیق مانند همه چیزهای دیگر توفیق چیز یونیکی دیدم
و ان تخته ای سیاه با گچ و تخته پاک کن و نوشته ای در کنارش که این
مطلب روی ان بود .
لطفافحش های خواهر و مادر خود را روی تخته سیاه بنویسید ما زحمت پاک
کردنش یا چاپش را در روزنامه خواهیم کشید!!!!!!! نانا
پاگنده عزیزم امروز تصمیم گرفتم برات یکی دیگر از بدبختی های
ما ایرانیان را بشکافم .
به دلیل سالیان طولانی دیکتاتوری و خفقان و این روش که ما ایرانیان اجازه
داشتیم از هرچه میخواهم حرف بزنیم جز سیاست در وجود ما خصلتی
نهادینه گردید که ان نوشتن فحش و کلمات رکیک به قدرت حاکمه در
مستراح های عمومی بود ! خاطرم هست در زمان شاه بدون استثنا به
هر مستراح عمومی در سراسر شهر در سینما در جاده های خارج از شهر
یا هرکجا که میرفتی جدا از زنانه یا مردانه بودنش حتی مستراح های
مدارس میتوانستی شعارهای مرگ بر شاه و اشرف و خاندان سلطنتی
به اضافه فلانم در فلانش و... را ببینی .
در واقع به نظر میرسید و میرسد که بصورت سمبلیک و غم انگیزی تنها
مکانی که ما ایرانی ها امنیت و پرایوسی داشته و داریم مستراح است
که بتوانیم بی ترس و وحشت مکنونات ذهن خود را فریاد زنیم !!!!
خاطرم هست که دوازده ساله بودم روزی پدرم مرا به سینما برد و پس از
پایان فیلم چون با برادران توفیق که روزنامه توفیق را چاپ میکردند دوست
بود به دفتر توفیق رفتیم .
در دفتر روزنامه پدرم و چند اقای دیگر نشسته و چای میخوردند و قهقهه های
خنده انان کر کننده بود برای من هم نوشابه ای که ان زمان لیموناد نامیده
میشد اوردند .
بهر حال متاسفانه من از حرفها و شوخی های سیاسی انان چیزی سر
در نمیاوردم ولی از قهقهه های خنده انان در وجودم شادی بزرگی حس
میکردم پس از مدتی به دلیل نوشیدن نوشابه احساس کردم که برای
شاشیدن نیاز به مستراح دارم که مرا راهنمائی کردند .
در مستراح دفتر توفیق مانند همه چیزهای دیگر توفیق چیز یونیکی دیدم
و ان تخته ای سیاه با گچ و تخته پاک کن و نوشته ای در کنارش که این
مطلب روی ان بود .
لطفافحش های خواهر و مادر خود را روی تخته سیاه بنویسید ما زحمت پاک
کردنش یا چاپش را در روزنامه خواهیم کشید!!!!!!! نانا
To Pa Gondeh
So proud she was to die
It made us all ashamed
That what we cherished,so unknown
To her desire seemed
So satisfied to go
Where none of us should be
Immediately, that anguish stooped
.Almost to jealousy
Sunday, June 13, 2004
به همه
مائیم که اصل شادی و کان غمیم --- سرمایه دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم --- ائینه زنگ خورده و جام جمیم . خیام
مائیم که اصل شادی و کان غمیم --- سرمایه دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم --- ائینه زنگ خورده و جام جمیم . خیام
گل سرخ کوچک
پاگنده عزیزم قبل از نوشتن قسمت دوم ماجرای دائی جان
ناپلئونی ما ایرانی ها لازمه این را برات بنویسم که ابلهان و احمقانی
که از نوشته های سرشار از مهر و محبت من به تو حرص میخورند و
رنج میبرند باید بدانند که من این اظهار علاقه را با یک تیر دو نشان به
صورت تعمدی مینویسم .
هدفم در وحله اول این است که به این ابلهان بگویم علیرغم حرص
خوردنتان قادر به کنترل خود نیستید که نخوانیدش
و در مرحله دوم اگر شما هم قادر به درک این که چرا متفکری چون
پاگنده عزیزم این افتخار را به همه داد که از غار تنهائی خود بیرون اید
بودید احتمالا چون من از او قدر دانی میکردید .
بهر حال دوست عزیزم
ماجرای بعدی این بود که دوست پسر این دوست من که در ایتالیا درس
معماری میخواند سال بعد از اون ماجرا تصمیم میگیرد که به سوئد رفته
کار برای هر چهار نفر پیدا کند بعد انان به او به پیوندند .
در این فاصله او با یک پسر و دختر سوئدی که با یکدیگر زندگی میکردند
و زبان ایتالیائی بلد بودند دوست میشود و در اخر هفته ای با انان به کنار
دریا میرود
انچنان که خودش تعریف میکرد ان دختر سوئدی بسیار دختر زیبا و خوش
اندامی بوده و وقتی به کنار دریا میرسند ان دختر لخت مادر زاد شده و برای
شنا به دریا میرود و این پسر ایرانی هم بعد از مدتی چشم چرانی در مورد
زنان لخت و تاپ لس کنار ان پسر سوئدی دراز میکشد و چشمانش را بسته
و افتاب میگیرد .
او تعریف میکرد که پس از ساعتی با قطره های ابی که به صورتش میخورد
چشمان خود را گشوده و میبیند که ان دختر سوئدی بالای سرش ایستاده
و این قطرات اب از بدن لخت اوست و ان دختر به زبان ایتالیائی در حالی که
قسمت زیر شکمش را نشان میداده میگوید : این را دوست داری !
پسر ایرانی میگفت برای چند لحظه من قرمز شده و هرچه فکر سکسی
بود به سرم هجوم اورد و با وحشت نیم نگاهی به مرد سوئدی که کنارم
خوابیده بود کردم و بعد با ترس سرم را تکان داده و گفتم اری !
در همین لحظه دختر سوئدی به زمین نشست و یک خالکوبی گل سرخ کوچک را
که بالای الت تناسلی خود داشت از نزدیک به من نشان داد !!!!!!!!!! نانا
پاگنده عزیزم قبل از نوشتن قسمت دوم ماجرای دائی جان
ناپلئونی ما ایرانی ها لازمه این را برات بنویسم که ابلهان و احمقانی
که از نوشته های سرشار از مهر و محبت من به تو حرص میخورند و
رنج میبرند باید بدانند که من این اظهار علاقه را با یک تیر دو نشان به
صورت تعمدی مینویسم .
هدفم در وحله اول این است که به این ابلهان بگویم علیرغم حرص
خوردنتان قادر به کنترل خود نیستید که نخوانیدش
و در مرحله دوم اگر شما هم قادر به درک این که چرا متفکری چون
پاگنده عزیزم این افتخار را به همه داد که از غار تنهائی خود بیرون اید
بودید احتمالا چون من از او قدر دانی میکردید .
بهر حال دوست عزیزم
ماجرای بعدی این بود که دوست پسر این دوست من که در ایتالیا درس
معماری میخواند سال بعد از اون ماجرا تصمیم میگیرد که به سوئد رفته
کار برای هر چهار نفر پیدا کند بعد انان به او به پیوندند .
در این فاصله او با یک پسر و دختر سوئدی که با یکدیگر زندگی میکردند
و زبان ایتالیائی بلد بودند دوست میشود و در اخر هفته ای با انان به کنار
دریا میرود
انچنان که خودش تعریف میکرد ان دختر سوئدی بسیار دختر زیبا و خوش
اندامی بوده و وقتی به کنار دریا میرسند ان دختر لخت مادر زاد شده و برای
شنا به دریا میرود و این پسر ایرانی هم بعد از مدتی چشم چرانی در مورد
زنان لخت و تاپ لس کنار ان پسر سوئدی دراز میکشد و چشمانش را بسته
و افتاب میگیرد .
او تعریف میکرد که پس از ساعتی با قطره های ابی که به صورتش میخورد
چشمان خود را گشوده و میبیند که ان دختر سوئدی بالای سرش ایستاده
و این قطرات اب از بدن لخت اوست و ان دختر به زبان ایتالیائی در حالی که
قسمت زیر شکمش را نشان میداده میگوید : این را دوست داری !
پسر ایرانی میگفت برای چند لحظه من قرمز شده و هرچه فکر سکسی
بود به سرم هجوم اورد و با وحشت نیم نگاهی به مرد سوئدی که کنارم
خوابیده بود کردم و بعد با ترس سرم را تکان داده و گفتم اری !
در همین لحظه دختر سوئدی به زمین نشست و یک خالکوبی گل سرخ کوچک را
که بالای الت تناسلی خود داشت از نزدیک به من نشان داد !!!!!!!!!! نانا
دهاتی های زمخت
پاگنده عزیزم همانطور که در ایمیلی که چندی پیش برایت
فرستادم گفتم همه در برابر ظرافت و حساسیت تو مشتی دهاتی زمخت
به نظر میرسند .
امروز تصمیم گرفتم دو نمونه از این دهاتی گری ایرانی را که از مغزهای پر
سوظن و دائی جان ناپلئونی ما ایرانی ها سرچشمه میگیرد در قالب دو
ماجرای واقعی برایت تعریف کنم .
بیست و هفت هشت سال پیش که ما از ایران پناهنده به هیچ کجا نداشتیم
و جوانان ایرانی برای ادامه تحصیل بیشتر به المان و فرانسه و ایتالیا و یا امریکا
میرفتند و هنوز هجوم ایرانی ها از هر قماشی مانند سیاسی و راننده تاکسی
و مکانیک و دانشجو و خانم های بند انداز و زیر و ابرو وردار به کشور سوئد و
دانمارک و نروژ وجود نداشت و کمتر جوانی به این گونه کشورها میرفت دوستی
در ایتالیا داشتم که معماری میخواند و هر تابستان همراه دوست پسر خود و
یک دختر و پسر دیگر چهار نفری به سوئد میرفتند و سه ماه انجا کار کرده و پول
جمع میکردند و برای ترم بعدی به ایتالیا باز میگشتند .
روزی در ایتالیا این دوست من خاطره ای از اولین سفر کاری خود به سوئد برایم
تعریف کرد که ساعتها میخندیدم . او گفت :
ما چهار نفر با یک فولکس قراضه عهد بوق که در ان کیسه خواب و قابلمه و قوری
و چراغ گاز و چادر صحرائی و مشتی لباسهای درب و داغون و مشتی کفش پاره
پوره داشتیم به مقصد سوئد حرکت کردیم در غروبی تاریک و روشن به استکهلم
رسیدیم و چون هر چهار نفر معماری میخواندیم و شنیده بودیم که بخشی از شهر
استکهلم بسیار قدیمی است و ساختمانهای قدیمی دارد تصمیم گرفتیم همان
شب به انجا رفته و نگاهی به ساختمانها بیندازیم .
در خیابانی که بودیم به مردی سوئدی ادرس نوشته را نشان دادیم و از او شکسته
بسته به انگلیسی ادرس را پرسیدیم او با انگلیسی بسیار سلیسی به ما گفت
که اتفاقا خودش در ان بخش زندگی میکند و اگر او را دنبال کنیم ما را به انجا خواهد
برد و ما در حالی که او پیاده میرفت با فولکس خود اهسته او را تعقیب کردیم
هنگامی که به محله او رسیدیم او در حالی که ساختمانها را نشان میداد با کمال
محبت به ما خانه زیبا و قدیمی ئی را نشان داد و گفت ان خانه من است اگر مایل
باشید میتوانید به داخل امده و معماری داخل خانه را هم ببینید و ما باخوشحالی
قبول کردیم و به داخل رفتیم خانه زیبائی بود که با وسائل عتیقه بسیار پر قیمت
دکوراسیون شده بود و تمامی اشیا داخل خانه انتیک بود از فرش و تپستری و
ظرف و کمد . ....
بهر حال همچنان که ما مشغول نگاه کردن به خانه بودیم از ما پرسید قهوه میخورید
و ما گفتیم اری او به اشپزخانه رفت و پس از مدتی برگشت و گفت متاسفانه
قهوه ام تمام شده میرم سر خیابان میخرم و میاورم
به مجرد خروج او ما چهار نفر به یکدیگر نگاهی کردیم و گفتیم نکه میخواد بره از
تو فولکس ما وسائلمان را بدزده و در حالی که در خانه ان مرد بودیم و تمامی
ثروت مادی او در اختیار ما بود که هر کاری میخواهیم بکنیم !!!!! هر چهار نفر
به سرعت خود را به پنجره رسانده با نگاهی مشکوک به او که به سوپر میرفت
تا قهوه بخرد نگاه کردیم تا رفت و برگشت و ما مطمئن شدیم که از فولکس قراضه
ما چیزی ندزدید !!!!!!!
چون این پست طولانی شد ماجرای دوم را در پست بعدی برایت خواهم نوشت . نانا
پاگنده عزیزم همانطور که در ایمیلی که چندی پیش برایت
فرستادم گفتم همه در برابر ظرافت و حساسیت تو مشتی دهاتی زمخت
به نظر میرسند .
امروز تصمیم گرفتم دو نمونه از این دهاتی گری ایرانی را که از مغزهای پر
سوظن و دائی جان ناپلئونی ما ایرانی ها سرچشمه میگیرد در قالب دو
ماجرای واقعی برایت تعریف کنم .
بیست و هفت هشت سال پیش که ما از ایران پناهنده به هیچ کجا نداشتیم
و جوانان ایرانی برای ادامه تحصیل بیشتر به المان و فرانسه و ایتالیا و یا امریکا
میرفتند و هنوز هجوم ایرانی ها از هر قماشی مانند سیاسی و راننده تاکسی
و مکانیک و دانشجو و خانم های بند انداز و زیر و ابرو وردار به کشور سوئد و
دانمارک و نروژ وجود نداشت و کمتر جوانی به این گونه کشورها میرفت دوستی
در ایتالیا داشتم که معماری میخواند و هر تابستان همراه دوست پسر خود و
یک دختر و پسر دیگر چهار نفری به سوئد میرفتند و سه ماه انجا کار کرده و پول
جمع میکردند و برای ترم بعدی به ایتالیا باز میگشتند .
روزی در ایتالیا این دوست من خاطره ای از اولین سفر کاری خود به سوئد برایم
تعریف کرد که ساعتها میخندیدم . او گفت :
ما چهار نفر با یک فولکس قراضه عهد بوق که در ان کیسه خواب و قابلمه و قوری
و چراغ گاز و چادر صحرائی و مشتی لباسهای درب و داغون و مشتی کفش پاره
پوره داشتیم به مقصد سوئد حرکت کردیم در غروبی تاریک و روشن به استکهلم
رسیدیم و چون هر چهار نفر معماری میخواندیم و شنیده بودیم که بخشی از شهر
استکهلم بسیار قدیمی است و ساختمانهای قدیمی دارد تصمیم گرفتیم همان
شب به انجا رفته و نگاهی به ساختمانها بیندازیم .
در خیابانی که بودیم به مردی سوئدی ادرس نوشته را نشان دادیم و از او شکسته
بسته به انگلیسی ادرس را پرسیدیم او با انگلیسی بسیار سلیسی به ما گفت
که اتفاقا خودش در ان بخش زندگی میکند و اگر او را دنبال کنیم ما را به انجا خواهد
برد و ما در حالی که او پیاده میرفت با فولکس خود اهسته او را تعقیب کردیم
هنگامی که به محله او رسیدیم او در حالی که ساختمانها را نشان میداد با کمال
محبت به ما خانه زیبا و قدیمی ئی را نشان داد و گفت ان خانه من است اگر مایل
باشید میتوانید به داخل امده و معماری داخل خانه را هم ببینید و ما باخوشحالی
قبول کردیم و به داخل رفتیم خانه زیبائی بود که با وسائل عتیقه بسیار پر قیمت
دکوراسیون شده بود و تمامی اشیا داخل خانه انتیک بود از فرش و تپستری و
ظرف و کمد . ....
بهر حال همچنان که ما مشغول نگاه کردن به خانه بودیم از ما پرسید قهوه میخورید
و ما گفتیم اری او به اشپزخانه رفت و پس از مدتی برگشت و گفت متاسفانه
قهوه ام تمام شده میرم سر خیابان میخرم و میاورم
به مجرد خروج او ما چهار نفر به یکدیگر نگاهی کردیم و گفتیم نکه میخواد بره از
تو فولکس ما وسائلمان را بدزده و در حالی که در خانه ان مرد بودیم و تمامی
ثروت مادی او در اختیار ما بود که هر کاری میخواهیم بکنیم !!!!! هر چهار نفر
به سرعت خود را به پنجره رسانده با نگاهی مشکوک به او که به سوپر میرفت
تا قهوه بخرد نگاه کردیم تا رفت و برگشت و ما مطمئن شدیم که از فولکس قراضه
ما چیزی ندزدید !!!!!!!
چون این پست طولانی شد ماجرای دوم را در پست بعدی برایت خواهم نوشت . نانا
پاگنده عزیزم
ایا اینMistral Gagnant به معنای همان باد خنک از جانب خوارزم وزان است است ! نانا
چشمانی چپ و مه الود
عزیز دلم بدبختی اینجاست که غیر از چند تا انگشت شمار
حرفهای بقیه شون پیش نوشته های تو نه تنها ابدوغ خیاریه بلکه
ابدوغ خیاری بدون کشمش و گردو با خیار تخمی لب تلخ
و بدبختی بزرگتر اینه که هرچی حقیقت را به چشماشون نزدیکتر
میاری چشماشون چپ تر و مه الود تر میشه و از دیدنش عاجز تر . نانا
عزیز دلم بدبختی اینجاست که غیر از چند تا انگشت شمار
حرفهای بقیه شون پیش نوشته های تو نه تنها ابدوغ خیاریه بلکه
ابدوغ خیاری بدون کشمش و گردو با خیار تخمی لب تلخ
و بدبختی بزرگتر اینه که هرچی حقیقت را به چشماشون نزدیکتر
میاری چشماشون چپ تر و مه الود تر میشه و از دیدنش عاجز تر . نانا
Saturday, June 12, 2004
زمان نو و نگاه نو
پاگنده عزیزم الان یه سخنرانی از یک نویسنده و روشنفکر فرانسوی
در هاروارد دیدم که جات را خیلی خالی کردم و برایت نکاتی را که بسیار
به نظر خودم تازه بود مینویسم .
نام این مرد برتراند هنری له وی است کتابی دارد به نام جنگ و شیطان و
پایان تاریخ .
سخنان زیادی راجع به موقعیت کنونی جهان گفت که با اختصار نکات مهمش
را برایت مینویسم ولی انچه مهمتر بود نقش روشنفکر در جهان کنونی بود
در مورد موقعیت جهانی گفت انچه در کتاب جنگ تمدن ها مطرح میشود
درست نیستwest and the rest بلکه مساله ای است نه در رابطه با غرب و بقیه بلکه
در رابطه در درون غرب مستقل و در درون بقیه مستقل وجود دارد
در غرب بین نگرش دیدگاههای سرمایه داری در خود
و در بقیه بین اسلام فناتیک و اسلام میانه رو
در مورد روشنفکر و نقشش من از سخنانش بسیار لذت بردم و به نظرم
درست امد او گفت :
اولا یک نفر که نویسنده یا ارتیست است نمیتواند الزاما روشنفکر باشد
روشنفکر بودن یک پدیده فول تایم نیست مثالی زد از مردی که برنده
جایزه نوبل بوده به نام کلود سیمون که گفته بوده من در تمامی عمرم
چهار روز به فواصل مختلف بیشتر روشنفکر نبوده ام
سپس گفت یک نویسنده یا ارتیست کسی است که بیشتر بین مرده ها
زندگی میکند تا زنده ها به این معنی که من خودم بیشتر در دنیای مالرو و
سارتر و بودلر زندگی میکنم و هنگامی که به کافه یا بار برای بحث و گفتگو
میروم است که به دنیای زنده ها قدم میگذارم و ان چند ساعت یک روشنفکر
میشوم و با این کار پیوندی بین دنیای مرده ها که تاریخ است با وقایعی که
اکنون میگذرد برقرار میکنم .
او اضافه کرد تصویری را به خاطر میاورم از پایان جنگ دوم که یک سری
سرباز امریکائی بعد از تصرف یک کانسنتریشن کمپ و کشف گورهای دسته
جمعی اهالی یک دهکده نزدیک را جمع کرده و وادار کردند که از جلوی این
گورها رژه بروند و نگاه کنند و برای من امروزه نقش روشنفکر نقش همان
سربازان امریکائی است .
سپس گفت در چهار سال گذشته در مجموع در جنگ بین اسرائیل و فلسطین
۵۰۰۰ نفر کشته شده اند و تمامی پروژوکتورهای خبری دنیا روی این مساله
تنظیم شده است در حالی که در همین زمان در سریلانکا ۱۵۰ هزار نفر و
در بروندی ۱۰۰ هزار نفر و در سودان ۱۵۰ هزار نفر در جنگی که تقریبا کسی
از ان خبری ندارد کشته شده اند .
و روشنفکران باید این پروژوکتورها را جابجا کرده و نور را روی این قساوت و
وحشیگری بتابانند .
در مورد کشورهای سرمایه داری به نقلی از مارکس اشاره کرد و گفت :
کاپیتالیزم چیزی نیست جز بحران های متداوم که از یکدیگر تغذیه میکنند .
انگاه به گفتگوئی از خود با میشل فوکو اشاره کرد و گفت :
روزی در دیالوگی با فوکو او به من گفت طی قرنها سئوال این بوده که ایا
انقلاب امکان پذیر است ( possible)
ولی اکنون سئوال این است که ایا انقلاب خواسته شده (desirable ) است .
در خاتمه گفت که با انقلاب به هر شکلش مخالف است و راه رهائی بشر
را در رفرم در داخل سیستم سرمایه داری میداند . نانا
به وازلین - شارلین - مارلین
از صحبت دوستی برنجـــــم ----- کاخلاق بدم حسن نماید
عیبم هنر و کمال بینـــــــــد ----- خارم گل و یاسمن نماید
کو دشمن شوخ چشم ناپاک ---- تا عیب مرا به من نمایــد. سعدی
از صحبت دوستی برنجـــــم ----- کاخلاق بدم حسن نماید
عیبم هنر و کمال بینـــــــــد ----- خارم گل و یاسمن نماید
کو دشمن شوخ چشم ناپاک ---- تا عیب مرا به من نمایــد. سعدی
پاگنده عزیزم
تو همان کسی هستی که در این شعر وصف شده . نانا
He ate and drank the precious word
His spirit grew robust
He knew no more that he was poor
Nor that his frame was dust
He danced along the dingy days
And this bequest of wings
Was but a book, what liberty
.A loosened spirit brings
Friday, June 11, 2004
باز هم به پاگنده عزیزم
اروتیسم مذهبی
الان یه دفه تصمیم گرفتم براتون یه چیز متفاوت بنویسم .
اگر بهتون بگم بعد از این همه سال که زندگی کردم و نیمی
را در ایران و نیم دیگر را در خارج از ایران گذراندم و بدون اینکه
حتی یک استخوان مذهبی در وجودم باشه اروتیک ترین
صحنه ای که در زندگیم دیدم به مذهب مربوط میشه باور میکنید .
احتمالا باورش براتون سخته ولی براتون مینویسم تا ببینید چی
میگم .
یادم نیست دقیقا چند ساله بودم شاید بین پانزده و شانزده ساله
در تجریش امامزاده ای بود که اسمش یادم نیست بهر حال یک شب
خنک تابستانی که ماه کامل بود با پدر و مادرم در کوچه پس کوچه های
انجا قدم میزدیم که به حیاط امامزاده که نرده های اهنی داشت
رسیدیم حیاط امامزاده ای را مجسم کنید که در وسط حوض ابی بود
و در سطح حیاط به فاصله های کوتاهی از یکدیگر روی پتوئی که بر
زمین پهن شده بود و در کنار بچه های کوچکی که خواب بودند و سماور
و باقی وسائل پیک نیک میتوانستی به راحتی بدن یک زن را در زیر
و بدن مردی را روی او در زیر چادر نماز زنانه ای ببینی که در حال سکس
هستند و همگی افرادی که در ان حیاط بودند یعنی حدود شاید سی زوج
و صدای در هم شهوانی و کون مردها که بالا و پائین میرفت و نور ماه که
به صحنه میتابید و شب و خنکای هوا
بهر حال مدتی نگاه کردیم و بعد پدرم گفت من باید بفهمم اینجا چه خبر
است به قسمتی که نگهبان امام زاده خانه دارد رفت و گفت مرتیکه گرفتی
خوابیدی حیاط امامزاده شده جنده خونه !!!!!
نگهبان که سراسیمه از خواب بلند شده بود گفت نه اقام جان مگه نمیدونی
اگه شب ماه کامل نطفه یه بچه تو امامزاده بسته شه ثواب داره و اون بچه
نظر کرده است و .... یه سری شر و ور مذهبی و اینکه این جریان مرسومه
پدرم هم گفت خوب برادر من اینجا اطاق اطاق بسازید و کرایه بدید کاری
نداره کلی پول هم در میارید بهتون قول میدم در شهرنو تخته شه !!!!! نانا
اروتیسم مذهبی
الان یه دفه تصمیم گرفتم براتون یه چیز متفاوت بنویسم .
اگر بهتون بگم بعد از این همه سال که زندگی کردم و نیمی
را در ایران و نیم دیگر را در خارج از ایران گذراندم و بدون اینکه
حتی یک استخوان مذهبی در وجودم باشه اروتیک ترین
صحنه ای که در زندگیم دیدم به مذهب مربوط میشه باور میکنید .
احتمالا باورش براتون سخته ولی براتون مینویسم تا ببینید چی
میگم .
یادم نیست دقیقا چند ساله بودم شاید بین پانزده و شانزده ساله
در تجریش امامزاده ای بود که اسمش یادم نیست بهر حال یک شب
خنک تابستانی که ماه کامل بود با پدر و مادرم در کوچه پس کوچه های
انجا قدم میزدیم که به حیاط امامزاده که نرده های اهنی داشت
رسیدیم حیاط امامزاده ای را مجسم کنید که در وسط حوض ابی بود
و در سطح حیاط به فاصله های کوتاهی از یکدیگر روی پتوئی که بر
زمین پهن شده بود و در کنار بچه های کوچکی که خواب بودند و سماور
و باقی وسائل پیک نیک میتوانستی به راحتی بدن یک زن را در زیر
و بدن مردی را روی او در زیر چادر نماز زنانه ای ببینی که در حال سکس
هستند و همگی افرادی که در ان حیاط بودند یعنی حدود شاید سی زوج
و صدای در هم شهوانی و کون مردها که بالا و پائین میرفت و نور ماه که
به صحنه میتابید و شب و خنکای هوا
بهر حال مدتی نگاه کردیم و بعد پدرم گفت من باید بفهمم اینجا چه خبر
است به قسمتی که نگهبان امام زاده خانه دارد رفت و گفت مرتیکه گرفتی
خوابیدی حیاط امامزاده شده جنده خونه !!!!!
نگهبان که سراسیمه از خواب بلند شده بود گفت نه اقام جان مگه نمیدونی
اگه شب ماه کامل نطفه یه بچه تو امامزاده بسته شه ثواب داره و اون بچه
نظر کرده است و .... یه سری شر و ور مذهبی و اینکه این جریان مرسومه
پدرم هم گفت خوب برادر من اینجا اطاق اطاق بسازید و کرایه بدید کاری
نداره کلی پول هم در میارید بهتون قول میدم در شهرنو تخته شه !!!!! نانا
ری چارلز
چه حیف شد ری چارلز مرد
صداش جادوئی بود و اهنگ Here we go again
او یکی از ده اهنگ مورد علاقه من . نانا
چه حیف شد ری چارلز مرد
صداش جادوئی بود و اهنگ Here we go again
او یکی از ده اهنگ مورد علاقه من . نانا
تحلیل یک توصیف
شخصی در وبلاگش نوشته :
پسری با قلب سنگی و بی مغزو طلبکار از عالم !
دختری احساساتی ، بی تجربه و زود باور !
تحلیل این توصیف بالا یعنی:
یه پسری به یه دختری گفته نه نمیخواهمت
و یک فضولی این وسط دلش سوخته!!!!
و یک خصلت همه به کار هم کاردارن دیگه . نانا
شخصی در وبلاگش نوشته :
پسری با قلب سنگی و بی مغزو طلبکار از عالم !
دختری احساساتی ، بی تجربه و زود باور !
تحلیل این توصیف بالا یعنی:
یه پسری به یه دختری گفته نه نمیخواهمت
و یک فضولی این وسط دلش سوخته!!!!
و یک خصلت همه به کار هم کاردارن دیگه . نانا
به پاگنده عزیزم
ماهیت
پاگنده عزیزم امروز میخواهم برایت خاطره ای نقل کنم که برایم درسی
بزرگ بوده است .
در پاریس جوان دانشجوئی بود که در سوربن فلسفه میخواند و بسیار
فقیر بود به گونه ای که هر گاه عده ای از ما در کافه ای نشسته قهوه
و یا ابجو مینوشیدیم و او از انجا رد میشد و سر میز ما میامد و مینشست
هرگز چیزی سفارش نمیداد و چون همه از وضع مالی او خبر داشتند اغلب
کسانی دیگر از جمله من برایش سفارشی میدادیم .
این پسر بسیار باسواد بود در اطاق بسیار کوچکی که در واقع انباری کوچکی
زیر شیروانی بود ساکن بود و ما میگفت :
هرگاه که چهار قدم بردارم و به دیوار نخورم میدانم که در اطاقم نیستم !
از نظر ظاهر تیپیکال یک پسر کمونیست ایرانی انزمان با سبیلهائی پر پشت
و اخمی در بین دو ابرو و نگاهی که به عالم و ادم میگفت :
شما که چیزی نمیفهمید و مائو حالش خراب است و هوشی مین هم
مرده و اگر مرا در نیابید بخت و بیچاره هستید !!!!!
روزی برای ادیت چند نوشته سیاسی به خانه اش رفتم یک لانه موش به
معنای واقعی تنها صندلی اطاق را به من تعارف کرد و خود روی تخت خواب
نشست از من سئوال کرد چای میخوری گفتم اری و همان حال که مشغول
ریختن چای بسیار رنگ پریده ای در لیوانی کثیف بود گفت :
من هر دو شنبه یک قوری بزرگ چای درست میکنم و تا اخر هفته میخورم !!
و ان اب زیپو در لیوان کثیف را جلوی من گذاشت
البته من حاضر بودم بمیرم و به ان لیوان چای دست نزنم و چون دید که من
چای را نمینوشم به من گفت اها یادم رفت قند تعارف کنم و دست برد از
دیوار طنابی را از میخی شل کرده و ناگهان از سقف وسط اطاق سبدی
چون اسانسور پائین امد و در ان سبد مقداری کشمش کپک زده و قند بهم
چسبیده هزاران ساله بود .
بهر حال من نه به چای و نه به ان سبد دست زدم و پس از ادیت ان نوشته ها
اطاقش را ترک کردم .
در روزهای اول پس از انقلاب به ایران امد و چون در دوره بازرگان خر تو خری
غریبی بود به عنوان رئیس دانشگاه فارابی منصوب شد
در دوره ریاستش انچنان بلائی بر سر دانشجویان و استادان دیگر اورد که
دوستی میگفت صد رحمت به استالین و ای کاش استالین رئیس دانشگاه
بود دیکتاتورئی که این جوان با اولین قدرتی که به او محول شد انجام داد
سبب شد که پس از مدتی به وسیله شورای استادان و دانشجویان با اردنگی
از دانشگاه فارابی اخراج شود .
اخرین خبری که از او دارم این است که در کشور زیبای هلند به شغل شریف
رانندگی تاکسی مشغول است
و هرگاه یاد او میافتم به مثال زیبای از ماست که برماست فکر میکنم
هم برای او و هم برای کل جامعه ایران . نانا
To Pa Gondeh
?Is heaven a physician
They say that he can heal
But medicine posthumous
Is unavailable
?Is heaven an exchequer
They speak of what we owe
But that negotiation
.I'm not a party to
حکومتی جانی ودیکتاتور -- ملتی خوار و زبون -- سه روباه مکار
دستگاه رهبري ايران از يك سو جنگ تبليغاتي عليه آمريكا را به پيش مي برد و از سوي ديگر در پس پرده با آمريكا همكاري مي كند
ولاديمير پوتين، رئيس حكومت روسيه گفت مسکو دليلي را براي توقف همکاري با تهران در زمينه ساخت نيروگاه هستهاي بوشهر مشاهده نمیکند .
چيني ها بر بازار کفش ايران چنگ انداخته اند و صد ها واحد توليدي را با خطر ورشکستگي روبرو کرده اند که پيآمد آن، به نوشته همان روزنامه، بيکاري بيش از يکصد هزار کارگر خواهد بود
تا به کی . نانا
Thursday, June 10, 2004
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که ابی بخوریم . خیام
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که ابی بخوریم . خیام
پرنده
دوستان عزیز با کمال تاسف باید به اطلاعتان برسانم
این پرنده من که چند مطالب قبل راجع بهش نوشتم
الکلی شده
هر وقت من میخوام شراب بخورم هر جا باشه هراسان
خودشو به لیوان من میرسونه و با حرص و ولع چند قلپ
شراب میخوره و بعدش شروع میکنه یه سری حرکات
جلف غیر انسانی کردن ! نانا
دوستان عزیز با کمال تاسف باید به اطلاعتان برسانم
این پرنده من که چند مطالب قبل راجع بهش نوشتم
الکلی شده
هر وقت من میخوام شراب بخورم هر جا باشه هراسان
خودشو به لیوان من میرسونه و با حرص و ولع چند قلپ
شراب میخوره و بعدش شروع میکنه یه سری حرکات
جلف غیر انسانی کردن ! نانا
به پاگنده عزیزم
پاگنده عزیزم همانطور که میدانی چندین سال است در امریکا گروهائی
یا بهتر است بگویم دکانهای چند نبشی درست شده که بنام معنویت و
احساس های اسمانی با اسامی مختلف سعی در سر کیسه کردن مردم
میکنند .
این گروه ها که از فلسفه هند و بودا و چین و تبت و.. شروع میشوند تا
دیپک چاپرا و دکتر فلان و دکتر بهمان سخت مشغول حرفه شریف پول سازی
از قبل خالی بودن زندگی ماشینی مردم هستند
در بین ایرانیان ساکن امریکا هم به خاطر میاورم اوائل گروهی حول محور
دراویش و فلسفه انان مشغولیاتی برای خود درست کرده بودند ولی اخیرا
شارلاتانهای ایرانی جدیدی هم پا به عرصه نهاده اند که با همان روش
امریکائی ها دکان باز کرده اند .
بهر حال دوستی دارم که به مناسبت فارغ التحصیلی دخترش از دبیرستان
میهمانی گرفته بود و مرا هم دعوت کرد در ضمن به من گفت که یک خانمی
که اله است و بله است هم دعوت دارد که سخنرانی کوتاهی از تکنیک و
روش خود خواهد داشت
اگرچه مطلقا حوصله این گونه زرت و پررت ها را ندارم ولی به دلیل علاقه خود
به ان دختر جوان چند روز پیش به این میهمانی رفتم و با وقایعی که پیش امد
به شدت جایت را خالی کردم .
خدمتت عرض کنم تمامی میهمانان طبق رسم که برای این دختر کادو بیاورند
مقادیری پول بین کارت تبریکی گذاشته و به رسم عروسی های مافیا یک
به یک به او دادند در ضمن اطاق خواب مادر این دختر جوان محل خوابانیدن
بچه های کوچک یا انباشتن کت و شنل روی تخت خواب بود .
غذای مفصلی سرو شد و میهمانان عزیز ایرانی پس از انباشتن معده خود
بی هیچگونه رحمی همگی در جاهای خود مستقر گشته و سراپاگوش همه
دراز گوش به خانم سخنگو گوش سپردند
این زنک شارلاتان لب به سخن گشود و گفت که خیال نکنید که من کم کسی
هستم من از سنگاپور تا استرالیا میروم و میایم و هر جلسه معرفی از هر
نفر حداقل ۲۰ دلار میگیرم و ال و بل و شنوندگان در حالی که چون ابلهان به او
مینگریستند برقی از شادی در چشمانش جرقه زد که به به ۲۰ دلار جلو هستیم!!
خلاصه کلام دوست عزیز با کمک از روانشناسی مشتی زرت و پرت به خورد این
جماعت ابله داد و در انتها خوب که انها را به عالم خلسه و تقدس و اسمان برد
گفت که یک برنامه سه روزه دارد که اگر میخواهند که سرنوشتشان عوض گردد
و مغزشان بالکل توسط او حراجی معنوی گردد باید نفری ۲۵۰ دلار بدهند و نام
نویسی کنند !!!!!!
جماعت ابله هم در حالی که شکم ها از امتعه و اشربه پرو پیمان و مغزهای
نداشته از وعده های اسمانی پر بود با یکدیگر تبادل نظر کنان و به به و چه چه
گویان گروه گروه خداحافظی کرده و رفتند
و یکی از همین افراد هم در حالت خلسه و پاکی و اسمان و معنویت به اطاق
خواب دوستم رفته و همانطور که در روی ابرها قدم بر میداشت از توی کیف
ان دختر معصوم کلیه پاکت های محتوی کارت و پول را دزدیده و با قلبی مملو
از نور های اسمانی از خانه خارج شد !!!!!!!! نانا
MY INVENTORY
Four be the things I am wiser to know
Idleness,sorrow,a friend,and a foe
Four be the things I'd been better without
Love,curiosity,freckles,and doubt
Three be the things I shall never attain
Envy, content,and sufficient wine
Three be the things I shall have till I die
Laughter and hope and a sock in the eye
Four be the things I am wiser to know
Idleness,sorrow,a friend,and a foe
Four be the things I'd been better without
Love,curiosity,freckles,and doubt
Three be the things I shall never attain
Envy, content,and sufficient wine
Three be the things I shall have till I die
Laughter and hope and a sock in the eye
Wednesday, June 09, 2004
بحران مرگ و زندگی در سوئد
اولاف پالمه خبرنگار معروف سوئدی در اخرین گزارشش از پدیده بسیار
خطرناکی در سوئد خبر میدهد و ان رشد چند برابر مردان همجنس باز
در چند سال اخیر در سوئد است
بهمین دلیل گروهی کارشناس امور جنسی کمیته ای فوری برای رسیدگی
به این معضل تشکیل دادند و پس از تحقیقات مفصل به این نتیجه رسیدند
که کلیه مردانی که از چند سال قبل به این طرف به همجنس گرائی رو
اورده بودند برخوردی کوتاه با زنی به نام مهشید ملقب به وازلین با دهانی
متعفن پراز دندان طلا داشته اند که این برخورد انان را از جنس زن بیزار کرده
و از وحشت به اغوش هم جنسان خود پناه برده اند .
پدیده بسیار خطرناک دیگری که اولاف پالمه گزارش میدهد این است که این
زن دندان طلا اخیرا اعلام کرده که به هیچ عنوان جاضر نیست در انتخابات
سوئد شرکت کند و رای دهد.
بهمین دلیل حزب سوسیالیست و حزب بورژواها در یک جلسه مشترک فوری
برای تصمیم گیری در این مورد سه شبانه روز است که نخوابیده و مشغول
بحث و گفتگو در این باره هستند
اولاف پالمه در ادامه گزارشش افزود که یوران پرشون به شدت از این اعلام
عدم شرکت در رای گیری توسط این زن دندان طلا بر خود لرزیده و به شکل
فوری و فوتی مایل است پرونده این مساله را به سازمان ملل ارجاع نماید
ناگفته نماند که کلیه افراد تک که به انان ایندیویدالیست میگویند و سفید
و ثروتمند هستند در تظاهرات بزرگی که در استکهلم برگزار کردند خواهان
به رسمیت شناختن حقوق خود به عنوان شهر وند سوئد از طرف این زن
دندان طلا میباشند .
اولاف پالمه - استکهلم - سوئد .
اولاف پالمه خبرنگار معروف سوئدی در اخرین گزارشش از پدیده بسیار
خطرناکی در سوئد خبر میدهد و ان رشد چند برابر مردان همجنس باز
در چند سال اخیر در سوئد است
بهمین دلیل گروهی کارشناس امور جنسی کمیته ای فوری برای رسیدگی
به این معضل تشکیل دادند و پس از تحقیقات مفصل به این نتیجه رسیدند
که کلیه مردانی که از چند سال قبل به این طرف به همجنس گرائی رو
اورده بودند برخوردی کوتاه با زنی به نام مهشید ملقب به وازلین با دهانی
متعفن پراز دندان طلا داشته اند که این برخورد انان را از جنس زن بیزار کرده
و از وحشت به اغوش هم جنسان خود پناه برده اند .
پدیده بسیار خطرناک دیگری که اولاف پالمه گزارش میدهد این است که این
زن دندان طلا اخیرا اعلام کرده که به هیچ عنوان جاضر نیست در انتخابات
سوئد شرکت کند و رای دهد.
بهمین دلیل حزب سوسیالیست و حزب بورژواها در یک جلسه مشترک فوری
برای تصمیم گیری در این مورد سه شبانه روز است که نخوابیده و مشغول
بحث و گفتگو در این باره هستند
اولاف پالمه در ادامه گزارشش افزود که یوران پرشون به شدت از این اعلام
عدم شرکت در رای گیری توسط این زن دندان طلا بر خود لرزیده و به شکل
فوری و فوتی مایل است پرونده این مساله را به سازمان ملل ارجاع نماید
ناگفته نماند که کلیه افراد تک که به انان ایندیویدالیست میگویند و سفید
و ثروتمند هستند در تظاهرات بزرگی که در استکهلم برگزار کردند خواهان
به رسمیت شناختن حقوق خود به عنوان شهر وند سوئد از طرف این زن
دندان طلا میباشند .
اولاف پالمه - استکهلم - سوئد .
دنیای کثیفی که در ان زندگی میکنیم
اگر با نسبت هائی که امروز وجود دارند
همه جمعیت روی زمین ۱۰۰ نفر باشند
۵۷ اسیائی - ۲۱ اروپائی - ۸ افریقائی - ۶ امریکائی از امریکای شمالی و جنوبی
۵۲ زن - ۴۸ مرد
۳۰ سفید پوست - ۷۰ رنگین پوست
۳۰ نفر مسیحی - ۷۰ غیر مسیحی
۶ نفر ۹۵٪ کل ثروت را از امریکای شمالی در اختیار دارد
۸۰ نفر در فقر زندگی میکنند
۵۰ نفر از سو تغذیه میمیرند
۷۰ نفر میتوانند بخوانند
فقط یک نفر تحصیلات عالیه دارد
فقط یک نفر کامپیوتر دارد
اگر شما
مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید
هرگز برده نبوده اید
هنوز ازار و شکنجه نشده اید
بدانید که از ۵۰۰ میلیون نفر خوشبخت تر هستید
اگر شما
غذای خود را در یخچال نگه میدارید
کمدی برای لباسهای خود دارید
و سقفی بالای سر
از ۷۵٪ مردم خوشبخت تر هستید
پس به حرف من گوش کنید و این همه چس ناله نکنید . نانا
اگر با نسبت هائی که امروز وجود دارند
همه جمعیت روی زمین ۱۰۰ نفر باشند
۵۷ اسیائی - ۲۱ اروپائی - ۸ افریقائی - ۶ امریکائی از امریکای شمالی و جنوبی
۵۲ زن - ۴۸ مرد
۳۰ سفید پوست - ۷۰ رنگین پوست
۳۰ نفر مسیحی - ۷۰ غیر مسیحی
۶ نفر ۹۵٪ کل ثروت را از امریکای شمالی در اختیار دارد
۸۰ نفر در فقر زندگی میکنند
۵۰ نفر از سو تغذیه میمیرند
۷۰ نفر میتوانند بخوانند
فقط یک نفر تحصیلات عالیه دارد
فقط یک نفر کامپیوتر دارد
اگر شما
مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید
هرگز برده نبوده اید
هنوز ازار و شکنجه نشده اید
بدانید که از ۵۰۰ میلیون نفر خوشبخت تر هستید
اگر شما
غذای خود را در یخچال نگه میدارید
کمدی برای لباسهای خود دارید
و سقفی بالای سر
از ۷۵٪ مردم خوشبخت تر هستید
پس به حرف من گوش کنید و این همه چس ناله نکنید . نانا
به شادی شاعرانه
A token of my appreciation
دوست عزیز اگر بخواهم سن خود را که پنجاه است دو نیمه کنم
دقیقا نیمی از ان را در ایران و نیمه دیگر را در اروپا و امریکا گذرانده ام
در نیمه ای که خارج از ایران زندگی کردم هرگز نشنیده ام که کسی
درخت کاج کریسمس را بدزدد
چون اگر کسی انچنان به مسیح اعتقاد دارد که تولدش را جشن میگیرد
قاعدتا باید دزدی نکند بنابر این درختهای کاج کریسمس همواره بصورت
کوهی بیرون از سوپر مارکتها انباشه میشود و روزها اگر فردی متصدی
باشد تنها برای دادن قیمت به مشتری است و شبها بی نگهبان در بیرون
نگه داشته میشود .
ولی در سفر اخیرم در ایران چیزی دیدم که حیرت زده ام کرد .
تا انجا که من یادم میامد در بعضی از محلات بشکه هائی حلبی که لیوانی
هم با زنجیر به ان وصل بود بعنوان اب خنک در اختیار رهگذران قرار میگرفت
که رویش نوشته بود یا حسین
اینبار دیدم که چهار گوشه ای با میله های اهنی شبیه ضریح درست کرده اند
و بشکه حلبی را با تمامی مخلفات در درون ان زندانی کرده اند .
ایا تو فکر میکنی دزدی حاضر است بشکه اب امام حسین را بدزدد و اگر جواب
اریست این چگونه دین داری و کشور اسلامی است که ما داریم !!! نانا
To Pa Gondeh
?Afraid?Of whom am I afraid
?Not death ,for who is he
The porter of my father's lodge
As much abasheth me
پاگنده عزیزم
امروز میخواهم برایت کمی راجع به یکی از غم انگیز ترین و خنده دارترین
خصائل ما ایرانیان بنویسم .
این خصلت که نامش را همه چیز دانی و یا به عبارتی ننگ داشتن از گفتن
نه یا بلد نیستم است در مردم سرزمینمان بصورت یک بیماری اپیدمی
میتوان دید .
برای شکافتن ان دو مثال ساده میزنم که از نظر خودم بی اندازه گویا است
در سال ۱۹۸۶ که موج پناهنده های کشورهای جهان سومی از سراسر
دنیا به اروپا روانه شد دوستی که سالیان سال است در برلن زندگی میکند
به گونه ای مامور کمک به پناهندگان ایرانی شد او برایم تعریف کرد که هر
روزه عده ای پناهنده ایرانی را پبش وکیلی المانی میبرده تا با انان مصاحبه
شود .
روزی ان وکیل به او میگوید چون تو خیلی بدو بدو میکنی از این پس از این
ایرانیان بپرس اگر انگلیسی بلد هستند لازم نیست تو با انان بیائی تنها
ادرس را بده و انان را بفرست .
بار بعد از این مکالمه او یک زن و شوهر و کودک ده ساله انان را پیش وکیل
میبرد به مجرد ورود به دفتر ان وکیل میپرسد باز که خودت هم امدی ایا
لازم بود و این دوست میگوید به کل یادم رفت بپرسم در همین زمان وکیل
رو میکند به ان زن و شوهر و میپرسدdo you speak english که شوهره در حالی که با انگشت
اشاره زنش را نشان میداده میگوید yes!!!!!!
مورد دوم دوستی از ایران با من تماس گرفت و گفت برادرش که ناراحتی
قلبی دارد را پیش من خواهند فرستاد و از من خواست که به او کمک کنم
این مرد جوان به امریکا امد و من برای او از یکی از معروف ترین دکترهای
قلب دنیا وقت گرفتم پس از ازمایشات اولیه نظر دکتر این بود که باید روی
قلب این فرد جراحی انجام شود
روزی که برای قرار جراحی به مطب دکتر رفته بودیم دکتر از من پرسید ایا
او انگلیسی بلد است تا برایش مستقیما توضیح دهم من از او پرسیدم
و او گفت اری بنابراین دکتر با تشریح تمامی جزئیات که شب قبل باید چکار
کند و چی بخورد و چه ها خواهد شد و .... نیم ساعت برایش توضیح داد
وقتی خداحافظی کرده و خارج شدیم در پارگینک ساختمان به او گفتم خوب
متوجه شدی که دکتر چی گفت پاسخ داد نه !
گفتم مگه نگفتی که انگلیسی بلدی
گفت مگه انگلیسی حرف میزد!!!!!!! نانا
Tuesday, June 08, 2004
To Pa Gondeh
If I shoudldn't be alive
When the robins come
Give the one in red cravat
A memorial crumb
If I couldn't thank you
Being just asleep
You will know I'm trying
With my granite lip
23:27 @ Tue, 8 Jun 04
شبح جان به نظرت من قيافم هيچ به شهره شباهت داره؟ :))
اميرحسين بسيار عزيز!(27)
شرمند! امروز پاک قاطی کردم برای لندی عزيز هم کامنت گذاشتم نوشتم مهشيد عزيز! خلاصه به بزرگی خودت ببخش
شبح محترم
از این دو پیام بر میاد که به امیر حسین گفته ای شهره
و به لندنی گفته ای مهشید
و تازه وقتی هم اصلاح کردی باز هم گفته ای لندی نه لندنی !!!
ایا این اشتباهات واقعا اشتباهه یا زیاد هم برات فرق نمیکنه کی کیه !!!!! نانا
شبح جان به نظرت من قيافم هيچ به شهره شباهت داره؟ :))
اميرحسين بسيار عزيز!(27)
شرمند! امروز پاک قاطی کردم برای لندی عزيز هم کامنت گذاشتم نوشتم مهشيد عزيز! خلاصه به بزرگی خودت ببخش
شبح محترم
از این دو پیام بر میاد که به امیر حسین گفته ای شهره
و به لندنی گفته ای مهشید
و تازه وقتی هم اصلاح کردی باز هم گفته ای لندی نه لندنی !!!
ایا این اشتباهات واقعا اشتباهه یا زیاد هم برات فرق نمیکنه کی کیه !!!!! نانا
تنگ نظری
مدت کوتاهی است که متوجه شدم افرادی غیر از شمر و حسن اقا
به وبلاگ من لینک داده اند مانند یزدانیان و زرو و جی لندنی
چون من حتی از شمر و حسن اقا نخواسته بودم که به من لینک بدهند
دلیلی برای تشکر از این دوستان ندیدم .
ولی امروز با کمال تعجب دیدم که جی لندنی لینک مرا پاک کرده
جی عزیز امدن من به وبلاگ تو و گذاشتن پیام تنها به دلیل این بود
که در تو احساسی لطیف حس کرده بودم نه به دلیل بده بستان
اگر تو به دلیل احتمالا روح بده بستانی خود لینک مرا گذاشتی و
حالا به همان دلیل برداشتی من نه از گذاردن ان لینک خوشحال شدم
و نه اکنون از برداشتنش ولی همچنان به انجا خواهم امد و نوشته های
لطیف ترا خواهم خواند . تنها بگذار یاد اوری کنم که حالا حالا ها مونده که
ما به اون درجه از تمدن برای تحمل مخالف خود برسیم بنابر این چه توقعی
از مردم مذهبی و سنتی ایران !!!!!! نانا
مدت کوتاهی است که متوجه شدم افرادی غیر از شمر و حسن اقا
به وبلاگ من لینک داده اند مانند یزدانیان و زرو و جی لندنی
چون من حتی از شمر و حسن اقا نخواسته بودم که به من لینک بدهند
دلیلی برای تشکر از این دوستان ندیدم .
ولی امروز با کمال تعجب دیدم که جی لندنی لینک مرا پاک کرده
جی عزیز امدن من به وبلاگ تو و گذاشتن پیام تنها به دلیل این بود
که در تو احساسی لطیف حس کرده بودم نه به دلیل بده بستان
اگر تو به دلیل احتمالا روح بده بستانی خود لینک مرا گذاشتی و
حالا به همان دلیل برداشتی من نه از گذاردن ان لینک خوشحال شدم
و نه اکنون از برداشتنش ولی همچنان به انجا خواهم امد و نوشته های
لطیف ترا خواهم خواند . تنها بگذار یاد اوری کنم که حالا حالا ها مونده که
ما به اون درجه از تمدن برای تحمل مخالف خود برسیم بنابر این چه توقعی
از مردم مذهبی و سنتی ایران !!!!!! نانا
باز هم عالیجناب کرم عزیزم
وای که من این عالیجناب کرم را چقدر دوست دارم
نوشته :
شرتتون رو دو دستی بچسبید.. به همتون مشکوکم.
وای که من این عالیجناب کرم را چقدر دوست دارم
نوشته :
شرتتون رو دو دستی بچسبید.. به همتون مشکوکم.
یاداوری به ابله مندان
پرنده کوچکی دارم از جنس پریکیت که اغلب یا روی شانه ام نشسته
یا روی دستم چندین کلمه هم فارسی یاد گرفته از بس بهش گفتم
خوشگله خوشگله یا بوس بده بوس بده یا پدر سوخته پدر سوخته گاهی
میاد روی شونه من میشینه و در گوشم میگه بوس بده بوس بده پدرسوخته
پدر سوخته و الی اخر
فقط فکرش را بکنید یه پرنده خوشگل اندازه گنجشک در گوش شما این چیزها
را بگه . بهر حال یک مبل تک نفره هم دارم که تکون تکون میخوره .
اغلب افرادی که میشناسم وقتی مشگلی براشون یا بینشون پیش میاد
میان سراغ من و درد دل میکنن مثلا یه اقائی هست که با دختر تین ایجرش
مساله داره برای شب دیر خانه امدن یا یه زن و شوهری که سر چیزهای
تخمی دعوا دارند
بهر حال وقتی این افراد میان من روی اون مبل تک نفره تکون تکون خور خودم
میشینم و پرنده هم روی دستم یا شانه ام نشسته
دیشب یه همچین جلسه ای بود با اقاهه و دختر سرکشش همینطور که انها
حرف میزدند و دختره گریه میکرد یه هو احساس کردم مثل مارلون براندو تو
فیلم پدر خوانده شده ام البته اون با گربه اش بود .
همه اینها را نوشتم که بگم من عین پدر خوانده اینجا نشستم و مواظبم که
صدای وق وق چوواوا یا برق دندون طلا ببینم یادتون نره ها ابلهان . نانا
پرنده کوچکی دارم از جنس پریکیت که اغلب یا روی شانه ام نشسته
یا روی دستم چندین کلمه هم فارسی یاد گرفته از بس بهش گفتم
خوشگله خوشگله یا بوس بده بوس بده یا پدر سوخته پدر سوخته گاهی
میاد روی شونه من میشینه و در گوشم میگه بوس بده بوس بده پدرسوخته
پدر سوخته و الی اخر
فقط فکرش را بکنید یه پرنده خوشگل اندازه گنجشک در گوش شما این چیزها
را بگه . بهر حال یک مبل تک نفره هم دارم که تکون تکون میخوره .
اغلب افرادی که میشناسم وقتی مشگلی براشون یا بینشون پیش میاد
میان سراغ من و درد دل میکنن مثلا یه اقائی هست که با دختر تین ایجرش
مساله داره برای شب دیر خانه امدن یا یه زن و شوهری که سر چیزهای
تخمی دعوا دارند
بهر حال وقتی این افراد میان من روی اون مبل تک نفره تکون تکون خور خودم
میشینم و پرنده هم روی دستم یا شانه ام نشسته
دیشب یه همچین جلسه ای بود با اقاهه و دختر سرکشش همینطور که انها
حرف میزدند و دختره گریه میکرد یه هو احساس کردم مثل مارلون براندو تو
فیلم پدر خوانده شده ام البته اون با گربه اش بود .
همه اینها را نوشتم که بگم من عین پدر خوانده اینجا نشستم و مواظبم که
صدای وق وق چوواوا یا برق دندون طلا ببینم یادتون نره ها ابلهان . نانا
و اما پاگنده
ماهها قبل هنگامی که پیام گذار ساده ای در وبلاگ حسن اقا بودم
و فعالانه با روشی رادیکال پیام میگذاشتم و پاچه امید میلانی و یا
زهرخند را میگرفتم و از طرفی به وبلاگ شبح رفته و با افرادی جنگ
لفظی میکردم و خلاصه کلام سرم حسابی شلوغ بود
اخر شب که در رختخواب دراز میکشیدم و در خلوت خود فکر میکردم
همواره در جدال با خود بودم که ایا من اشتباه نمیکنم و ایا روند
دموکراسی که در جوامع نرمال روندی بطئی است در جامعه بیماری مانند مال
ما احتمالا سرعتی بشدت لاکپشتی ندارد .
بهر حال اخر شبی طبق معمول به وبلاگ پاگنده رفتم و دیدم خطاب به من
چیزی نوشته در ان نوشته مانند تمامی دیگر نوشته هایش که از خرد و
شعوری کامل سرچشمه میگیرد به من هشداری داده بود که نتیجه این
هشدار را ماهها بعد دیدم .
اگرچه پس از ان هشدار من به کار و روش خود ادامه دادم ولی لحظه ای ذهن
مستقل و ازاد خودم را از تفکر در باره نکاتی که او در وبلاگش اشاره میکرد
محروم نکردم
اگرچه به تلاش من برای برقراری دیالوگ هرگز پاسخی نداد ولی من از تلاش
برای نزدیک شدن به او دست بر نداشتم .
اگرچه ابلهانی صدای بلند مرا برای تمجید از او با خایه مالی انگ زدند من
حتی قدمی از این تمجید و به زعم ان ابلهان خایه مالی عقب نشینی
نکردم
اگرچه افراد نا اگاه و مغرضی پیوسته به دلیل نفهمیدن حرفهای این متفکر
ایرانی او را در زیر هاله ای از شک و سوظن مینگرند و لینک اسم او را از
کنار وبلاگشان بر میدارند و یا به او توهین میکنند من لحظه ای به درستی
سخنان او و روش او تردید نکرده و نخواهم کرد .
به تمامی دلائل بالا که نوشتم و پس از تفکر بسیار در این زمینه تصمیم
گرفتم که تمامی نوشته های وبلاگ خودم را زین پس به این متفکر بزرگ
اهدا کنم و خود چون مسئول شکافتن بیشتر نظرات او تا زمانی که مینویسد
در کناراو باشم . نانا
وحشت بزرگ
در تابستان دوازده سالگی ام به دلیل تعطیلی مدرسه هر روز
پنج تن از بهترین دوستانم به خانه ما میامدند و با یکدیگر وقت
میگذراندیم .
این گرد هم ائی در خانه ما به دلیل محیط ازادی بود که پدر و مادر
من برای من به وجود اورده بودند و اساسا همواره با من مانند فردی
بالغ برخورد میکردند .
بنابر این همین احساس ازادی به دوستان من هم منتقل میشد .
خاطرم هست بعد از حدود بیست روز شبی مادرم به من گفت :
اخه این که نمیشه هر روز من باید به پنج نفر غیر از خودت نهار داده
و میز را جمع کرده و ظرفهای اضافی را بشورم .
من چیزی نگفتم ولی فردای ان روز هنگامی که دوستانم امدند در
حضور انان و پدر و مادرم گفتم بچه ها از این به بعد نزدیک ظهر به خانه
خود روید و بعد از خوردن غذا به اینجا بازگردید چون اندکی غذا دادن به
شما برای مامانم گران تمام میشود !!!!!
هرگز صورت سرخ شده مادرم را فراموش نخواهم کرد و اصرار او را برای
رد این پیشنهاد و محبت افزون او را انروز به ان بچه ها
هنگامی که شب هنگام تنها شدیم به من گفت چرا این کار را کردی
به او گفتم :
مگر تو به من در تمامی زندگی کوتاهم درس صداقت نمیدادی این بخشی
از ان صداقت بود که به تو نشان دادم تا ببینی چه شاگرد خوبی بوده ام .
چیزی نگفت ولی اغلب فکر میکنم ایا ان لحظه وحشتی بزرگ برای اینده
من در دلش خانه کرد یا نکرد . نانا
در تابستان دوازده سالگی ام به دلیل تعطیلی مدرسه هر روز
پنج تن از بهترین دوستانم به خانه ما میامدند و با یکدیگر وقت
میگذراندیم .
این گرد هم ائی در خانه ما به دلیل محیط ازادی بود که پدر و مادر
من برای من به وجود اورده بودند و اساسا همواره با من مانند فردی
بالغ برخورد میکردند .
بنابر این همین احساس ازادی به دوستان من هم منتقل میشد .
خاطرم هست بعد از حدود بیست روز شبی مادرم به من گفت :
اخه این که نمیشه هر روز من باید به پنج نفر غیر از خودت نهار داده
و میز را جمع کرده و ظرفهای اضافی را بشورم .
من چیزی نگفتم ولی فردای ان روز هنگامی که دوستانم امدند در
حضور انان و پدر و مادرم گفتم بچه ها از این به بعد نزدیک ظهر به خانه
خود روید و بعد از خوردن غذا به اینجا بازگردید چون اندکی غذا دادن به
شما برای مامانم گران تمام میشود !!!!!
هرگز صورت سرخ شده مادرم را فراموش نخواهم کرد و اصرار او را برای
رد این پیشنهاد و محبت افزون او را انروز به ان بچه ها
هنگامی که شب هنگام تنها شدیم به من گفت چرا این کار را کردی
به او گفتم :
مگر تو به من در تمامی زندگی کوتاهم درس صداقت نمیدادی این بخشی
از ان صداقت بود که به تو نشان دادم تا ببینی چه شاگرد خوبی بوده ام .
چیزی نگفت ولی اغلب فکر میکنم ایا ان لحظه وحشتی بزرگ برای اینده
من در دلش خانه کرد یا نکرد . نانا
Saturday, June 05, 2004
البته در ان غروب دلگیر منظور ان شخص
از دنیا اینچنین دنیائی بود .
دنیائی که وختی خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسته خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسته قداره کش از جلوش میان . نانا
از دنیا اینچنین دنیائی بود .
دنیائی که وختی خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسته خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسته قداره کش از جلوش میان . نانا
Friday, June 04, 2004
در گذشته هائی دور در غروبی غبار گرفته
شخصی به من گفت :
دست که به ماهی بزنی
از سر تا پات بو میگیره
بو که گرفتی نه نه جون
دنیا ازت رو میگیره . نانا
شخصی به من گفت :
دست که به ماهی بزنی
از سر تا پات بو میگیره
بو که گرفتی نه نه جون
دنیا ازت رو میگیره . نانا
اطلاعیه
این جانب نانا ملقب به زولا به جان امده از هرچه دروغ دوروئی کثافت حماقت
حسادت پدر سوختگی شارلاتانیسم منفعت طلبی محافظه کاری بی شرفی
که در بخشی از وبلاگ نویسهای ایرانی این قسمت از وبلاگستان دیدم اعلام
میدارم اینجا وبلاگ من است و کوچکترین اهمیتی به نظرات عناصری که حتی
یکی از خصائل بالا را دارند نمیدهم و هرچه بخواهم مینویسم شما احمق ها
هم اگر دوست ندارید تشریف نحس و نجس خود را به اینجا نیاورید و نظرات
شما هم مانند تکه ای گه برایم بی تفاوت است . نانا
این جانب نانا ملقب به زولا به جان امده از هرچه دروغ دوروئی کثافت حماقت
حسادت پدر سوختگی شارلاتانیسم منفعت طلبی محافظه کاری بی شرفی
که در بخشی از وبلاگ نویسهای ایرانی این قسمت از وبلاگستان دیدم اعلام
میدارم اینجا وبلاگ من است و کوچکترین اهمیتی به نظرات عناصری که حتی
یکی از خصائل بالا را دارند نمیدهم و هرچه بخواهم مینویسم شما احمق ها
هم اگر دوست ندارید تشریف نحس و نجس خود را به اینجا نیاورید و نظرات
شما هم مانند تکه ای گه برایم بی تفاوت است . نانا
جهان مکان خطرناکی برای زیستن است
البته نه به خاطر وجود مردمانی شریر و شیطان صفت
بلکه به دلیل وجود مردمی که این چیزها را میبینند اما
هیچ عملی بر علیه ان انجام نمیدهند . ( البرت اینشتن )
البته نه به خاطر وجود مردمانی شریر و شیطان صفت
بلکه به دلیل وجود مردمی که این چیزها را میبینند اما
هیچ عملی بر علیه ان انجام نمیدهند . ( البرت اینشتن )
جورج بوش و تروی
مدتهاست وقت نکردم سینما برم بنابر این فیلم تروی را هم مثل
بسیاری فیلم دیگر ندیده ام
امروز نقدی کوتاه از این فیلم خواندم که شاید بد نباشد براتون بنویسم
نمایش فیلم تروی بر اساس کار ایلیاد هومر تشابهات اشکاری در رابطه
با اشغال نظامی عراق دارد
در یکی از صحنه های فیلم اگاممنون پادشاه یونان اعتراف میکند که جنگ
ربطی به ربودن همسرش هلن ندارد
اما معتقد است که بهانه خوبی است برای چپاول گنجینه های تروی زیرا
یونانیان متمدن و برتر از اهالی تروی هستند و استحقاق انرا دارند که این
گنجینه ها را تصاحب کنند !!!!
جورج بوش نیز معتقد است که حمله به عراق برای اعطای ازادی و دموکراسی
به مردم ستمدیده عراق و رهائی انها از دیکتاتوری صدام است و ربطی به
کسب قدرت بیشتر و دست یابی به منابع طبیعی و نفتی عراق ندارد!!!! نانا
مدتهاست وقت نکردم سینما برم بنابر این فیلم تروی را هم مثل
بسیاری فیلم دیگر ندیده ام
امروز نقدی کوتاه از این فیلم خواندم که شاید بد نباشد براتون بنویسم
نمایش فیلم تروی بر اساس کار ایلیاد هومر تشابهات اشکاری در رابطه
با اشغال نظامی عراق دارد
در یکی از صحنه های فیلم اگاممنون پادشاه یونان اعتراف میکند که جنگ
ربطی به ربودن همسرش هلن ندارد
اما معتقد است که بهانه خوبی است برای چپاول گنجینه های تروی زیرا
یونانیان متمدن و برتر از اهالی تروی هستند و استحقاق انرا دارند که این
گنجینه ها را تصاحب کنند !!!!
جورج بوش نیز معتقد است که حمله به عراق برای اعطای ازادی و دموکراسی
به مردم ستمدیده عراق و رهائی انها از دیکتاتوری صدام است و ربطی به
کسب قدرت بیشتر و دست یابی به منابع طبیعی و نفتی عراق ندارد!!!! نانا
گروه سياسى ، محمد رهبر: برگه ثبت نام عمليات استشهادى سه گزينه دارد و داوطلبان مى توانند سه سوژه عملیات استشهادی انجام دهند
به قتل رساندن سلمان رشدى،
عمليات در عتبات عاليات بر ضد آمريكايى ها
حمله به نيروهاى اسرائيل در فلسطين.
پاسداشت شهداى نهضت جهانى اسلام.
بخونید و به خندید اولا به ازادی انتخاب
دوما گزینه ها را بشمارید !!!!!! نانا
به قتل رساندن سلمان رشدى،
عمليات در عتبات عاليات بر ضد آمريكايى ها
حمله به نيروهاى اسرائيل در فلسطين.
پاسداشت شهداى نهضت جهانى اسلام.
بخونید و به خندید اولا به ازادی انتخاب
دوما گزینه ها را بشمارید !!!!!! نانا
التماس مذبوحانه ای برای ارگاسم
اخ که هیچ چیز لذت بخش تر از پس زدن پرده های دروغ و تزویر و دوروئی
نیست .
مارلین ( مهناز ) فاحشه ذهنی که تا دیروز مانند چوواوا وق وق های من
همینم که هستم و هر کاری که میخوام میکنم و همه خرن و به کسی
مربوط نیست میزد
یه دفه بر اثر تب تند ارگاسم ذهنی معلوم نیست به کی اعلام میکنه که :
خوب عزیزم ببخشید خودمو عوض میکنم اگه عطش ذهنیم !! را فرو بنشانی
گه خوردم میدونی چیه اخه دلم و جاهای دیگه ام برات تنگ میشه همین
یه دفه بیا بگو چیکار کنم که مورد قبول تو باشم !!!!!!
این یه نمونه از اون فاحشگی ذهنی بود که براتون میگفتم . نانا
اخ که هیچ چیز لذت بخش تر از پس زدن پرده های دروغ و تزویر و دوروئی
نیست .
مارلین ( مهناز ) فاحشه ذهنی که تا دیروز مانند چوواوا وق وق های من
همینم که هستم و هر کاری که میخوام میکنم و همه خرن و به کسی
مربوط نیست میزد
یه دفه بر اثر تب تند ارگاسم ذهنی معلوم نیست به کی اعلام میکنه که :
خوب عزیزم ببخشید خودمو عوض میکنم اگه عطش ذهنیم !! را فرو بنشانی
گه خوردم میدونی چیه اخه دلم و جاهای دیگه ام برات تنگ میشه همین
یه دفه بیا بگو چیکار کنم که مورد قبول تو باشم !!!!!!
این یه نمونه از اون فاحشگی ذهنی بود که براتون میگفتم . نانا
شهر نو
شهر نوی فعال زمان شاه شرف دارد بر این فاحشه خانه ای که نامش وبلاگستان
است و عده ای فاحشه ذهنی در ان به تبادل ارگاسم ذهنی مشغولند
ان زنان تیره بخت از بد حادثه در شهرنو گرد هم امده بودند
ولی این فاحشگان ذهنی که ادعای سواد و انتلکت دارند با انتخاب خود در این
فاحشه خانه مشغول بده بستان هستند .
اقلیتی روشنفکر شریف هم به دلیل مصادره تمامی زمینها توسط دادستانی
تهران و سپاه پاسدارن به ناچار به سکنی گزیدن در کنار این شهرنو و مجاورت با
این گروه فاحشه ذهنی مشغولند
اگر چه خانه های این عناصر شریف محترمانه و تمیز است باز هم هنگامی که
در خانه خود را میگشایند که به سر کار بروند خواه ناخواه با بوی گند و تعفن این
فاحشه های ذهنی روبرو میشوند
و از همه بدتر هر کس هم که از بالا به این منطقه نگاهی بیفکند عناصر شریف
را هم چون ان فاحشگان ذهنی میبیند .
در میان این فاحشگان ذهنی هستند کسانی که بی سر و صدا مشغول تبادل
ارگاسم های ذهنی خودند
ولی نکبت هائی هم از قبیل وازلین ( مهشید ) شارلین ( سوفیا ) مارلین (مهناز)
هستند که به این فاحشگی ذهنی خود افتخار میکنند و پیوسته در صددند که
ارگاسم های ذهنی خود را به چشم چال همنوعان خود و عناصر شریف فرو کنند
مشخصه هر یک از این سه فاحشه ذهنی به این قرار است
۱- وازلین ( مهشید ) زنی دفورمه و کج و کوله با دهانی متعفن پر از دندان طلا !!!!
۲ - شارلین ( سوفیا ) فاحشه ای ذهنی از کمر به بالا با بلوزی اسپرت و شالگردنی
به دور گردن و مشتی گره کرده و از کمر به پائین لخت که الت تناسلی خود را در
معرض دید همگان برای تبادل ارگاسم و سود مادی و مالی قرار داده !!!!!!
۳ - مارلین ( مهناز ) فاحشه ای ذهنی با شکلی چون چوواوا ( سگهای کوچک
مکزیکی) که در تب داغ ارگاسم ذهنی میسوزد ولی منتظر سگهای نر دیگر
است که به سمتش رفته و اتشش را فرو نشانند !!!!!
اگر در این شهرنو فاحشه های ذهنی دیگری هم هستند که مایلند من
مشخصاتشان را به همه اعلام نمایم تنها کافیست دهان خود را گشوده و توجه
مرا به خودشان جلب کنند مطمئنا دست رد به سینه هیچ یک نخواهم زد
منتظرم . نانا
شهر نوی فعال زمان شاه شرف دارد بر این فاحشه خانه ای که نامش وبلاگستان
است و عده ای فاحشه ذهنی در ان به تبادل ارگاسم ذهنی مشغولند
ان زنان تیره بخت از بد حادثه در شهرنو گرد هم امده بودند
ولی این فاحشگان ذهنی که ادعای سواد و انتلکت دارند با انتخاب خود در این
فاحشه خانه مشغول بده بستان هستند .
اقلیتی روشنفکر شریف هم به دلیل مصادره تمامی زمینها توسط دادستانی
تهران و سپاه پاسدارن به ناچار به سکنی گزیدن در کنار این شهرنو و مجاورت با
این گروه فاحشه ذهنی مشغولند
اگر چه خانه های این عناصر شریف محترمانه و تمیز است باز هم هنگامی که
در خانه خود را میگشایند که به سر کار بروند خواه ناخواه با بوی گند و تعفن این
فاحشه های ذهنی روبرو میشوند
و از همه بدتر هر کس هم که از بالا به این منطقه نگاهی بیفکند عناصر شریف
را هم چون ان فاحشگان ذهنی میبیند .
در میان این فاحشگان ذهنی هستند کسانی که بی سر و صدا مشغول تبادل
ارگاسم های ذهنی خودند
ولی نکبت هائی هم از قبیل وازلین ( مهشید ) شارلین ( سوفیا ) مارلین (مهناز)
هستند که به این فاحشگی ذهنی خود افتخار میکنند و پیوسته در صددند که
ارگاسم های ذهنی خود را به چشم چال همنوعان خود و عناصر شریف فرو کنند
مشخصه هر یک از این سه فاحشه ذهنی به این قرار است
۱- وازلین ( مهشید ) زنی دفورمه و کج و کوله با دهانی متعفن پر از دندان طلا !!!!
۲ - شارلین ( سوفیا ) فاحشه ای ذهنی از کمر به بالا با بلوزی اسپرت و شالگردنی
به دور گردن و مشتی گره کرده و از کمر به پائین لخت که الت تناسلی خود را در
معرض دید همگان برای تبادل ارگاسم و سود مادی و مالی قرار داده !!!!!!
۳ - مارلین ( مهناز ) فاحشه ای ذهنی با شکلی چون چوواوا ( سگهای کوچک
مکزیکی) که در تب داغ ارگاسم ذهنی میسوزد ولی منتظر سگهای نر دیگر
است که به سمتش رفته و اتشش را فرو نشانند !!!!!
اگر در این شهرنو فاحشه های ذهنی دیگری هم هستند که مایلند من
مشخصاتشان را به همه اعلام نمایم تنها کافیست دهان خود را گشوده و توجه
مرا به خودشان جلب کنند مطمئنا دست رد به سینه هیچ یک نخواهم زد
منتظرم . نانا
امید میلانی عزیزم
پرسیده ای چه خبر است برایت میگویم
دیدی که لیاقت عذر خواهی مرا نداشتند
دیدی که میلان کوندورا حق داشت
دیدی که وقتی بهت گفتم سرنوشت جنگ را به دست این زنان نسپر حق داشتم
دیدی که برای همکاری به زوزه امدم
دیدی که تمامی قوانین انجا را رعایت کردم
دیدی که برای خود تبلیغ نکردم
دیدی که شعار سیاسی ندادم
دیدی که با همه با ملاطفت رفتار کردم
دیدی که نوشته های کوتاهم همگی شامل پیامی فرهنگی بود
دیدی که شادی شاعرانه را که اساسا نمیشناسم در باره ام خوب نوشت
دیدی که سه بار سوفیا به من بند کرد
دیدی که دو بار با کمال مهربانی و احترام توضیحات مفصل برایش دادم
دیدی که بار سوم هم با عزیزم و جانم باهاش برخورد کردم
دیدی که در جواب سئوال او که اگر نمیخواهی لیچار بشنوی پس بین جماعت چه میکنی
دیدی که با احترام خداحافظی کردم و بیرون امدم
دیدی که به دست پیش گرفتن مهناز و نوشته توهین امیزش جوابی ندادم
دیدی که در پیامگذار یک روزه پاگنده مرا معشوقه او نامیدند قبلا هم معشوقه حسن اقا
دیدی که حتی به این توهین ها جوابی ندادم
دیدی که حتی پس از ان در مطلب دوقلوی ذهنی خود دوستانه مشگل را مطرح کردم
دیدی که علیرغم همه اینها هنگامی که دور هم برای کره و هره در سایت زوزه جمع
شدند سوفیا بدون هیچ مقدمه پیشنهاد رقص والس دو نفره برای من و اریا داد!!!!!
اینجا ولی فریاد از ته قلب مرا نشنیدی و نفرینی را که به صداقت و انسانیت خود کردم
اگر چیزهائی را که نوشتم ندیدی بهت حق میدهم بپرسی چه شد
ولی اگر دیدی و باز میپرسی از درگاه طبیعت برایت اندکی انصاف ارزو میکنم . شاد باشی نانا
پرسیده ای چه خبر است برایت میگویم
دیدی که لیاقت عذر خواهی مرا نداشتند
دیدی که میلان کوندورا حق داشت
دیدی که وقتی بهت گفتم سرنوشت جنگ را به دست این زنان نسپر حق داشتم
دیدی که برای همکاری به زوزه امدم
دیدی که تمامی قوانین انجا را رعایت کردم
دیدی که برای خود تبلیغ نکردم
دیدی که شعار سیاسی ندادم
دیدی که با همه با ملاطفت رفتار کردم
دیدی که نوشته های کوتاهم همگی شامل پیامی فرهنگی بود
دیدی که شادی شاعرانه را که اساسا نمیشناسم در باره ام خوب نوشت
دیدی که سه بار سوفیا به من بند کرد
دیدی که دو بار با کمال مهربانی و احترام توضیحات مفصل برایش دادم
دیدی که بار سوم هم با عزیزم و جانم باهاش برخورد کردم
دیدی که در جواب سئوال او که اگر نمیخواهی لیچار بشنوی پس بین جماعت چه میکنی
دیدی که با احترام خداحافظی کردم و بیرون امدم
دیدی که به دست پیش گرفتن مهناز و نوشته توهین امیزش جوابی ندادم
دیدی که در پیامگذار یک روزه پاگنده مرا معشوقه او نامیدند قبلا هم معشوقه حسن اقا
دیدی که حتی به این توهین ها جوابی ندادم
دیدی که حتی پس از ان در مطلب دوقلوی ذهنی خود دوستانه مشگل را مطرح کردم
دیدی که علیرغم همه اینها هنگامی که دور هم برای کره و هره در سایت زوزه جمع
شدند سوفیا بدون هیچ مقدمه پیشنهاد رقص والس دو نفره برای من و اریا داد!!!!!
اینجا ولی فریاد از ته قلب مرا نشنیدی و نفرینی را که به صداقت و انسانیت خود کردم
اگر چیزهائی را که نوشتم ندیدی بهت حق میدهم بپرسی چه شد
ولی اگر دیدی و باز میپرسی از درگاه طبیعت برایت اندکی انصاف ارزو میکنم . شاد باشی نانا
Thursday, June 03, 2004
دعای اخر شب برای زنان و همه ملت ایران
زنان محترم ایران هر شب قبل از خواب دستهای خود را رو به درختی باز کنید
و ده مرتبه در پیشگاه طبیعت دعا کنید که تکه های گهی چون وازلین ( مهشید )
و شارلین ( سوفیا ) در خارج هستند و هنوز رهبر جنبش های شما نشده اند
همه مردم ایران از زن و مرد و بچه به مغازه های دکترهای علفی شتافته و
از تکه هائی کنده شده از لباسهای خود به در دکان انان دخیل ببندید که تکه گهی
چون مارلین ( مهناز ) هنوز دکتر نشده و سرنوشت کودکان شما را به دست
نگرفته اند . امین یا رب العالمین
زنان محترم ایران هر شب قبل از خواب دستهای خود را رو به درختی باز کنید
و ده مرتبه در پیشگاه طبیعت دعا کنید که تکه های گهی چون وازلین ( مهشید )
و شارلین ( سوفیا ) در خارج هستند و هنوز رهبر جنبش های شما نشده اند
همه مردم ایران از زن و مرد و بچه به مغازه های دکترهای علفی شتافته و
از تکه هائی کنده شده از لباسهای خود به در دکان انان دخیل ببندید که تکه گهی
چون مارلین ( مهناز ) هنوز دکتر نشده و سرنوشت کودکان شما را به دست
نگرفته اند . امین یا رب العالمین
اطلاعیه
این جانب نانا ملقب به زولا به جان امده از هرچه دروغ دوروئی کثافت حماقت
حسادت پدر سوختگی شارلاتانیسم منفعت طلبی محافظه کاری بی شرفی
که در بخشی از وبلاگ نویسهای ایرانی این قسمت از وبلاگستان دیدم اعلام
میدارم اینجا وبلاگ من است و کوچکترین اهمیتی به نظرات عناصری که حتی
یکی از خصائل بالا را دارند نمیدهم و هرچه بخواهم مینویسم شما احمق ها
هم اگر دوست ندارید تشریف نحس و نجس خود را به اینجا نیاورید و نظرات
شما هم مانند تکه ای گه برایم بی تفاوت است . نانا
این جانب نانا ملقب به زولا به جان امده از هرچه دروغ دوروئی کثافت حماقت
حسادت پدر سوختگی شارلاتانیسم منفعت طلبی محافظه کاری بی شرفی
که در بخشی از وبلاگ نویسهای ایرانی این قسمت از وبلاگستان دیدم اعلام
میدارم اینجا وبلاگ من است و کوچکترین اهمیتی به نظرات عناصری که حتی
یکی از خصائل بالا را دارند نمیدهم و هرچه بخواهم مینویسم شما احمق ها
هم اگر دوست ندارید تشریف نحس و نجس خود را به اینجا نیاورید و نظرات
شما هم مانند تکه ای گه برایم بی تفاوت است . نانا
چشم همه روشن
مارلین امروز یه خبر مهم!!!! تو وبلاگش نوشته
به دوست داران و خوانندگانش اعلام کرده که تو یه سال
گذشته با هیچکی نخوابیده .
بارک اله مرحبا به تو دختر ناز نازی و مامانی که این همه
کف نفس داشتی جایزه ات یه بادکنک قرمزه از طرف اون
اقاهه که درویشه و مزرعه داره و بوفالو کباب میکنه ها همونو میگم ها . نانا
مارلین امروز یه خبر مهم!!!! تو وبلاگش نوشته
به دوست داران و خوانندگانش اعلام کرده که تو یه سال
گذشته با هیچکی نخوابیده .
بارک اله مرحبا به تو دختر ناز نازی و مامانی که این همه
کف نفس داشتی جایزه ات یه بادکنک قرمزه از طرف اون
اقاهه که درویشه و مزرعه داره و بوفالو کباب میکنه ها همونو میگم ها . نانا
Subscribe to:
Posts (Atom)