Thursday, June 24, 2004

میگرن


به پاگنده عزیزم


در ایران دختر و پسری که فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی اریامهر بودند
از دوستانم بودند که با یکدیگر ازدواج کرده بودند .
این پسر در سالهای اخر دوره شاه به جرم سمپات بودن به گروه چریکی
برادران احمد زاده دستگیر و نخست به ۱۰ سال حبس و با پارتی بازی یکی
از فامیلش به سه سال محکوم شد پس از پایان دوره محکومیتش برای
پایان رشته مهندسی به دانشگاه اریامهر بازگشت که با ان دختر اشنا شده
و ازدواج کردند
هر دو بشدت کمونیست بودند که من انهارا به شوخی جلد یک و جلد دوی
کتاب چه باید کرد لنین مینامیدم !!!
بهر حال در ماههای اخر قبل از انقلاب که عده ای از بچه های شجاع کنفدراسیون
که به ایران ممنوع الورود بودند طاقتشان طاق شده و با وجود در قدرت بودن شاه
به ایران امدند من برای اشنائی انها با بچه سیاسی های داخل ایران اغلب هر
دو گروه را در ان اپارتمان کذائی خود دعوت میکردم .
خاطرم هست که شبی در یک گرد هم ائی که درگیری بحثی زیادی بین این دو
گروه کاملا متفاوت رخ داده بود این پسر جوان ناگهان برخاست و با فریادی گفت:
رفقا چه میگوئید پرولتاریا در خیابانها هستند !!!!!!
که شلیک خنده ها برخاست و همه با هم گفتیم : بشین بابا حال نداری !
در ضمن این پسر جوان دچار میگرن بسیار حادی بود بطوری که وقتی میگرفت
جز با تزریق امپول ضد درد ارام نمیگرفت .
هنگامی که بزن و بکش خمینی شروع شد شبی در حین شام در خانه من
ناگهان متوجه شدم که او غذا خوردن را متوقف کرد و چشمها را بست فهمیدم
که حمله میگرن شروع شده بلافاصله سویچ ماشین را برداشتم و به باقی
بچه گفتم شما به غذا خوردن ادامه بدید من او را به تزریقاتی سر خیابان خواهم
برد .
هنگامی که تزریق انجام شد و زیر بازوی او را گرفته به داخل ماشین اوردم
و خودم مشغول روشن کردن ماشین بودم با شوخی به او گفتم :
بابا این میگرن تو هم ما را گائید . اگه شاه تو را اعدام کرده بود حد اقل از دست
این میگرن راحت میشدی ! در حالی که سر خود رابه صندلی تکیه کرده بود و
چشمها را بسته بود با لبخندی به طرف من چرخید و چیزی نگفت ولی ان لبخند
معصومانه ترین لبخندی بود که من در زندگی دیده بودم .
ان شب اخرین باری بود که او را دیدم چند روز بعد دستگیر و بلافاصله توسط
جانیان اسلامی اعدام شد
و یاد و خاطره و ان لبخند برای همیشه چون زخمی باز در قلب من خواهد ماند . نانا

No comments: