Friday, June 25, 2004

در بیما رستانی که بستر من در ان به جزیره ئی در بیکرانگی ماند
گیج و حیرت زده به هر سوئی چشم میگردانم
این بیمارستان از ان خنازیریان نیست
سلاطونیان و زنان پرستارش لازم و ملزوم عشرتی بی نشاطند
جذامیان ازادانه می خرامند با پلک های نیم جویده
و دو قلب در کیســــــه فتق
و چرکابه ای از شاش و خاکشی در رگ
با جاروهای پـر بر سر نیزه ها
به گرد گیری ویــــــــــــــــرانه

1 comment:

شبح said...

نانا جان!
عجب شعری از شاملو نوشتی. مرسی.