Friday, June 18, 2004

درخواست کمک از ارونقی کرمانی

خوب دوستان نازک تر از برگ گلم میخوام براتون یه قصه بگم
یکی بود و یکی نبود تو یه شهر کوچیک عده ای ادم قاطی هم زندگی
میکردند از هر جنس و قماشی توش بود .
تا اینکه یه روزی یه زنی به اسم نانا اومد تو این شهر اخلاقش با هیچ
کدوم از ساکنان این شهر هم خوانی نداشت نمیشه گفت خوب بود یا
بد فقط مثل اونا نبود .
دنبال چیزهائی که اونا میگشتن نبود فقط میخواست یه گوشه کوچولو
وایسه و اگه بتونه کمک کنه در گشت و گذار اولیه اش یه عده ادم خوب
و محترم پیدا کرد و کنارشون ایستاد البته به دلیل متفاوت بودنش اغلب
از طرف یه زنکه مادر فولاد زره (مهشید) به اوحملاتی میشد ولی این
نانای ما زیاد اهمیت نمیداد.
تو همین گشت و گذار ها بود که یهو یه ادمی( پاگنده) که سالها بود با چراغ
دنبالش میگشت پیدا کرد و این پیدا کردن همان و فشارها و حمله ها
و تمسخرها به او شروع شد برای اینکه بهتر شرایط را براتون بشکافم
بهتره اینطوری بگم که این مادر فولادزره عین نامادری سیندرلا دو تا
دختر دوقلو داشت که همیشه سه تائی با هم برای حمله به افرادی
که دوست نداشتند میرفتند .
البته باید بهتون بگم که این نانای بیچاره مطلقا سیندرلا نبود چون سالیان
سال بود که حالش از هرچی شاهزاده و مجلس رقص و کفش بلوری و
بالماسکه و من بهترم تو بدتر گذر کرده بود و عاشق طرز تفکر و روح اون
فردی که پیدا کرده بود بود .
بهر حال پس از چندین بار برخورد که نامادری کباده کشان جلو و دو خواهر
ناتنی در عقب بخشی از حیثیت قلیل خود را از دست دادند مادر فولادزره
ظاهرا دوتا بامبچه تو سر دوقلوها زد و خودشو کنار کشید .
ولی نه خریت که حد و اندازه نداره این دو دوقلو ول کن معامله نبودند ابتدا
به مردی که حرفهایش را بی پرده میزد( اریا) حمله کردند و بخشی
دیگر از حیثیت قلیل خود را هم از دست دادند و چون در همین برهه زمانی
با نه نه من شما را نمیخواهم ان فرد منحصر بفرد روبرو شدند ناگهان ماه
وقاحت - خاله شلختگی - بی سوادی - عقده ای بودنی که به هر دختر
شلخته ایرانی گفته بود زکی از زیر ابر های ( چه خوب بلدی بشکنی ) یا
( اخه بد مصب بدجوری دلم برات تنگ میشه ) ( به خواهرم گفتم عاشق
شدم) یا ( رفتم زیر پتو چون غصه دار بود ) و الی غیر النهایه بیرون امد .
و ان فرد نازنین متفکر انسان را ادم کشی که با کارد خونی کره میخورد و
حلزونی که از خانه اش بیرون امده است و غیر ه نامیدند .
خوب دوستان عزیزم من داستان را همینجا پایان میدهم چون ماجرا تا همینجا
رسیده است .
ای کاش ارونقی کرمانی این نوشته را بخواند و راه حلی برای این دو دوقلوی
سیامی ذهنی پیشنهاد کند . پایان

No comments: