Friday, June 11, 2004


به پاگنده عزیزم


ماهیت

پاگنده عزیزم امروز میخواهم برایت خاطره ای نقل کنم که برایم درسی
بزرگ بوده است .
در پاریس جوان دانشجوئی بود که در سوربن فلسفه میخواند و بسیار
فقیر بود به گونه ای که هر گاه عده ای از ما در کافه ای نشسته قهوه
و یا ابجو مینوشیدیم و او از انجا رد میشد و سر میز ما میامد و مینشست
هرگز چیزی سفارش نمیداد و چون همه از وضع مالی او خبر داشتند اغلب
کسانی دیگر از جمله من برایش سفارشی میدادیم .
این پسر بسیار باسواد بود در اطاق بسیار کوچکی که در واقع انباری کوچکی
زیر شیروانی بود ساکن بود و ما میگفت :
هرگاه که چهار قدم بردارم و به دیوار نخورم میدانم که در اطاقم نیستم !
از نظر ظاهر تیپیکال یک پسر کمونیست ایرانی انزمان با سبیلهائی پر پشت
و اخمی در بین دو ابرو و نگاهی که به عالم و ادم میگفت :
شما که چیزی نمیفهمید و مائو حالش خراب است و هوشی مین هم
مرده و اگر مرا در نیابید بخت و بیچاره هستید !!!!!
روزی برای ادیت چند نوشته سیاسی به خانه اش رفتم یک لانه موش به
معنای واقعی تنها صندلی اطاق را به من تعارف کرد و خود روی تخت خواب
نشست از من سئوال کرد چای میخوری گفتم اری و همان حال که مشغول
ریختن چای بسیار رنگ پریده ای در لیوانی کثیف بود گفت :
من هر دو شنبه یک قوری بزرگ چای درست میکنم و تا اخر هفته میخورم !!
و ان اب زیپو در لیوان کثیف را جلوی من گذاشت
البته من حاضر بودم بمیرم و به ان لیوان چای دست نزنم و چون دید که من
چای را نمینوشم به من گفت اها یادم رفت قند تعارف کنم و دست برد از
دیوار طنابی را از میخی شل کرده و ناگهان از سقف وسط اطاق سبدی
چون اسانسور پائین امد و در ان سبد مقداری کشمش کپک زده و قند بهم
چسبیده هزاران ساله بود .
بهر حال من نه به چای و نه به ان سبد دست زدم و پس از ادیت ان نوشته ها
اطاقش را ترک کردم .
در روزهای اول پس از انقلاب به ایران امد و چون در دوره بازرگان خر تو خری
غریبی بود به عنوان رئیس دانشگاه فارابی منصوب شد
در دوره ریاستش انچنان بلائی بر سر دانشجویان و استادان دیگر اورد که
دوستی میگفت صد رحمت به استالین و ای کاش استالین رئیس دانشگاه
بود دیکتاتورئی که این جوان با اولین قدرتی که به او محول شد انجام داد
سبب شد که پس از مدتی به وسیله شورای استادان و دانشجویان با اردنگی
از دانشگاه فارابی اخراج شود .
اخرین خبری که از او دارم این است که در کشور زیبای هلند به شغل شریف
رانندگی تاکسی مشغول است
و هرگاه یاد او میافتم به مثال زیبای از ماست که برماست فکر میکنم
هم برای او و هم برای کل جامعه ایران . نانا

No comments: