انچه واقعا در قطار گذشت
این نوشته بر مبنای گه نوشته ای از وازلین مادر خوانده شارلین و مارلین ( مهشید)
است و حقیقت انچه در قطار گذشت را به نظر شما میرساند .
سوار قطار بودم و کتاب اخرین رمان دانیل استیل را روی پاهای دفورمه خودم
باز کرده بودم و خدا خدا میکردم یه مردی بیاد و در صندلی روبریم بنشیند تا
با چشمهای قی کرده خودم مدتی بهش خیره بشم شاید توجهی بهم کنه
در همین موقع یک مرد هفتاد ساله با عصا وارد شد و روبرویم نشست
گفتم باز هم غنیمته اول نگاهی سوزان بهش کردم فکر کنم از ترس بود
که چشمهایش را زود بست و خود را به خواب زد
برای جلب توجهش سر و صدای زیادی بوسیله باده معده ام در کردم که با
چندش چشمهایش را گشود لنگ و پاچه دفورمه و کج و کوله خود را دو سه
بار باز و بسته کردم که ناگهان از درون جیبش قوطی کوکا کولائی در اورد
و تا اخر مسیرش خود را مشغول نگاه کردن به ان قوطی کرد .
پس از پیاده شدنش گریه ای از ته دل کردم و با خود گفتم اه که من چه
بدشانسم که حتی یک پیرمرد هفتاد ساله ترجیح میدهد به سوراخ قوطی
کوکا خیره شود تا به سوراخ وسط پای من . نانا
No comments:
Post a Comment