Wednesday, August 31, 2005

اعلان جنگ !!!!!

نکته اي که مدتهاست ميخواستم براتون بنويسم و يادم
ميرفت اينه که تو امريکا به همه چيز اعلان جنگ ميکنن
مثلا :
جنگ بر عليه اعتياد
جنگ بر عليه مخدر
جنگ بر عليه بي سوادي
جنگ بر عليه فقر
جنگ بر عليه بي خانماني و.....

تو روزنامه امروز نوشته City wages war on encroaching water. نانا
طوفان

حالم خيلي گرفته اين طوفان کلي خسارت زده روزنامه
امروز نوشته هشتاد درصد نيواورلئان رفته زير آب .....
دور و بر مي سي سي پي صدها آدم غرق شدند و
عده بسياري آدم مريض که قادر به ترک نيواورلئان نبودند
توي خونه هاي خود غرق شده اند .
عکس هاي روزنامه خيلي وحشتناکه ميزان خرابي ها
بسيار زياده٬ يک عکس ديدم که زني بالاي جسد شوهر
مرده اش که مريض بوده و به دستگاه اکسيژن وصل بوده
و در آبي که به خانه آمده خفه شده نشسته و گريه ميکنه
يک بزرگراه اصلي معروف است بنام بزرگراه ده که فلوريدا
را به لوس آنجلس از جنوب وصل ميکنه و مايل ها قبل از
نيواورلئان بر روي مي سي سي پي پلي طولاني است
که اسلايدل را به نيواورلئان وصل ميکنه به کل خراب شده
و تکه تکه شده عکس هاش خيلي عجيبه
طبق معمول هم عده زيادي بعد از طوفان شروع به غارت
مغازه ها کرده اند .
به هر حال دلم خيلي سوخت .
من نيواورلئان را خيلي دوست دارم حيف ..حيف .. نانا

Tuesday, August 30, 2005

مصدق

غريد تيره ابر ٬
برقي جهيد و چوب درخت کهن
بسوخت !
ديوار باغ را نگاهي کن .....نانا
ديوار ندبه ( فکر کنم اسمش اينه )‌


جونم براتون بگه اين بچه هاي اصلاح طلب منو شديدا ياد
اين جهودهائي مي اندازن که با اون موهاي فرزده!!! دو
طرف کله که از زير يه کلاه مشگي بيرونه دور اون ديوار
اروشليم ميچرند و هي تف تف ميکنن !!! و ورد ميخونن
و آه ميکشن و سرشونو به ديوار ميزنن و دست ميمالن و
ميچرخن و خلاصه که يه سري حرکات جلف ميکنن!!!!!!

اينا هم اين اصلاحات را در درون شکم نظام !!!! مثل يه
جنازه گذاشتن روي اين ديوارندبه !!!! و هي دورش
ميچرخن و همه اون کارائي که جهودهاي مومن با ديوار
ندبه ميکنن باهاش ميکنن !!!!!!!

بابا جان من اگه اون ديوار به اون جهودها پاسخي داد و
نيت صلح و صفاي!!!! بين اونا و اعراب بر آورده شد
نيت شما هم بر آورده ميشه !!!!! از ما گفتن . نانا

نه عزيزم
اون خونه رو نفروش ....اون خونه را نگه دار ولي اگر
ميخواهي ديگر در آن ننويس . چرا ؟ برايت ميگويم :

اون خونه بنياديست يادگار از زندگي قبليت که در آن خفه ات کرده
بودند !!!!!!!!! و برايت همواره ياد آور ارزش آزادي دوباره به دست
آمده ات خواهد بود !!!!!!!!

زماني که به گونه اي خفه ات کرده بودند که تنها با تشعشعات مغزت
به من موقعيت خود را رساندي و من هر پست برايت يک نفس تازه کن
مينويشتم يادت ميايد ؟
به تو اجازه صحبت با من را نميدادند !!!!!!! چون ممکن بود منحرف شوي
و سر ماه که ميخواهند حقوقت را بعنوان سهمي به نام خوشبختي بهت
بدهند !!!! ندهند !!!!!!!!
به دادت رسيدم به موقع .....ناگهان خويش را ديدم در آتش و به آتش زدم

نه آن خانه را نفروش ...... بگذار بماند و يادگاري باشد از زنداني که از آن
خود را رها کردي .....ميداني حيف که باستيل را انقلابيون سوزاندند
بودنش بسيار مفيد تر از نبودش است تا به بشر ياد آوري کند که زندان
چه جاي وحشتناکيست و در آن بشر با بشر چه ميکند ؟

نه تنها نفروشش بلکه آرشيوت را هم برايم باز کن چون ميخواهم حال
که مدتها گذشته با خيال راحت و بدون ايجاد دردسري براي تو که ابتدا
فکر ميکردم از گروهي از دوستان و فاميل است !!!!!!!!!!
ولي بعد متوجه شدم شلاق پائين تنه است !!!!!!! جمله هائي از آن
را بيابم و بشکافم تا جلوتر از زمان بودنت را به همه نشان دهم .
آرشيوت را بازش کن عزيزم . دوستت دارم نانا
پرنده ما

بسيار خوب دوستان توجه کنيد :
هم اينک يک ماجراي واقعي که متاسفانه به ندرت پيش ميايد
در شرف انجام است .
پرنده اي بند ها را پاره کرده و در حال پرواز است .
اين لحظه ها براي اين پرنده و تمامي آزادي خواهان با هر مليتي
جنسيتي - مکانيتي - که هستند شادي بخش است .

پس حسادت نکنيد !!!!! و تنها لذت ببريد ......نانا کاتر !!!!!!
چپاول

(در واکنش به سوقصد به يک قاضي ٬سعيد مرتضوي
تاکید کرد که قاضی آقازاده پرونده های مهمی نداشته که بگوییم
بحث گروهک ها و ضدانقلاب مطرح بوده باشد )


نه ....الاغ خان موضوع گروهک و ضد انقلاب نيست جاکش
جاني ....موضوع چپاوله !!!! قرمساق پول !!!! هموني که تمامي
شما جانيان را در نهايت به هم ميندازه تا خرخره هم رو بجويد
آره ..مادر قحبه چپاوله که سر همه تون رو به باد ميده ........
بجنگيد سر مال دنيا که آخر و عاقبت همه زورمداران همينه . نانا

Monday, August 29, 2005

براي تو

دير آمده اي مرو شتابان
اي رفتن تو چو رفتن جان

من بي تو نيم وليک خواهم
آن با توئي که هست پنهان

اي ساقي و دستگير مستان
دل را ز وفاي مست مستان

اي ساقي تشنگان مخمور
بس تشنه شدند مي پرستان

سر رشته نيستي به ما ده
در حسرت نيستند هستان

منکر ز براي چشم زخمت
همچو سر خر ميان بستان .

مولانا
حيدري - نعمتي

ديگه داره حوصله ام از اين بچه هاي اصلاح طلبي
که بيخودي ميخوان با تحريمي ها جنگ حيدري - نعمتي
راه بندازند !!!! حسابي سر ميره ...ها !!!!!!

بابا ولمون کنيد بلا نسبت همه تا خرخره ريدن تو سرمون
شما ها هي به ماها که آدمائي مثل خودتونيم ميگين ساکت !!!!!

اين که اسمش حتي يواش يواش گذار هم نيست که آخه؟
ديگه نبايد از ترس مسير اشتباه رفتن حرکت جامعه همه
خفه خون بگيرن که بابا!!!!!!!
بالاخره قربونتون برم يه اصل و اصولي هم بايد رعايت بشه
مگه نه ؟ ...... نانا
.Some kiss,others offer a cheek
پيش فرض

شبح گرامي مطلبي راجع به عشق و تنهائي نوشته که
مرا به صرافت انداخت چيزکي راجع به تنهائي بنويسم .

ببينيد همه ما انسانها در تحليل نهائي تنها هستيم يعني
اگرچه در جمع به دنيا ميائيم و بزرگ ميشويم در جمع به
مدرسه و دانشگاه ميرويم و سپس خود جمعي به نام
خانواده تشکيل ميدهيم ولي در نهايت همواره تنها هستيم
و عليرغم هر تلاشي که نزديکان ما براي ارتباط عميق و
طولاني با ما کنند نتيجه از نظر کمي بسيار ناچيز است و ما
همچنان تنها هستيم .
حال در اين تنهائي که همه دچاريم
انسانهائي هستند که مطلقا معني آن را درک نکرده و با پا
فشاري سعي در چسباندن خود به نزديکان خود ميکنند و تا
روزي که بميرند از اين واقعيت فرار ميکنند !!!!!
انسانهائي هم هستند که واقعيت تنهائي را قبول کرده ولي
تنهائي را دوست نميدارند زيرا براي آنان تنهائي مساوي مرگ
است و نميخواهند بميرند !!!!!!!
گروه سومي هم هستند که تنهائي را به شکل مفري براي
روح خود تشخيص داده و نه تنها از جمع مي گريزند بلکه در اين
تنهائي با خود لذت هم ميبرند

روي سخن من با دسته سوم است .
چيزيست بسيار زشت در ما انسانها که به آن پيش فرض ميگويند
اين پيش فرض در زندگي بسيار به انسانها ضرر زده و ميزند
در نظر بگيريد يک جوان شانزده ساله و يا يک زن سي ساله هر
يک پيش تاريخ شانزده و سي را پشت سر دارند يعني شخصيت
آنان چيزيست که در شانزده يا سي سال گذشته در خانواده و
جامعه شکل گرفته براي رهائي از پيش فرض ها و داشتن ذهني
کاملا آزاد براي تجزيه و تحليل پديده ها بايد که ذهن را ابتدا خالي
و سپس بدون پيش فرض انباشته اش کرد چگونه ؟

به اين شکل که اگر اين جوان شانزده ساله با خود و تنهائي خود
خلوت کرده و به تمامي سنت ها و بايدهاي زندگي شانزده ساله
خود نگاه کند و آناني را که به نظرش غير منطقي ميرسند مورد
ارزيابي مجدد قرار دهدوراه و چاه تفکر مستقل را ياد ميگيرد
و اين موارد الزاما نبايد چيزهاي مهم و گنده باشد مانند چرا انسان
ميميرد !!!!! و يا چه گونه ميشود که شاتل ما را به ماه ميبرد !!!!!
نه ميتواند چيزهاي بسيار پيش پا افتاده باشد که تغييري را حادث
شود برايتان يک مثال ميزنم

فکر کنيد اين پسر شانزده ساله هنگامي که با خود خلوت کرده و فکر
ميکند از خود بپرسد :
- اين چيه که خانواده من بهترين اطاق خانه را مبل و صندلي گذارده
و سالي ماهي يک بار ميهماني ميايد و چند ساعتي از اين فضا
استفاده ميشود ولي من و خواهرم بايد در يک اطاق بچپيم و همگي
در هال تاريک و دلگير زندگي کنيم خوب ميخوام صد سال سياه سر
به تن ميهمان هم نباشه
و به دنبال اين فکر اطاق پذيرائي را اشغال و تمامي وسائل هال را
به آنجا منتقل کرده و آنجا را تبديل به اطاق نشمين خانواده و هال را
اطاق خود کرده و خواهرش هم يک اطاق مستقل براي خود داشته
باشد .
و با پدر و مادر که مالکين اين خانه هستند آنقدر بحث کند که آنان را
قانع کرده و به شکل جديد زندگي متقاعد کند .
اينجا ميتوان گفت که اين پسر در تنهائي و تفکر مستقل خود ريشه
مساله اي را مطرح و سپس آن را حل کرده . مگر نه ؟

حال اگر اين فرد با تنهائي و تفکر خود تغييراتي اساسي در زندگي
خود و اطرافيان خود بوجود بياورد همگي ما به او با ديده تحسين
نگاه ميکنيم چون چيزي نو ارائه داده .
ميخواهم اين نتيجه را بگيرم که بايد پيش فرض ها را هر گونه که
هست مانند اطاق پذيرائي اين جوان اشغال کرد و نشان داد که
کي گفته اين طوري که بوده باشه ؟ هان کي؟
من ميگم نه ...ميتونه اين طوري که من ميگم باشه و هيچ اشکالي
هم به وجود نياد !!!!!!!!!!! مگه نه ؟
من برگشتم !!!

پدرم که قبل از به دنيا آمدن من چند سالي زندان سياسي
در زندان شاه بود روزي برايم ماجرائي را گفت که امروز يادش
افتادم گفتم براي شما هم بنويسم .

او گفت درست از روزي که از زندان آزاد شدم ناگهان يک
کفش دوز آواره بي هيچ مناسبتي کنار پياده روي روبروي خانه
ما بساطش را پهن کرد و مشغول شد !!!!!!
پدر م ميگفت :
- اين پينه دور از نظر ظاهري بسيار شسته رفته تر و تميز تر از
پينه دوزان ديگر بود !!!! جوان تر هم بود ! و نکته عجيب اين
بود که اغلب تا ساعت ده شب با چراغي زنبوري مشغول بکار
بود!!!!!!
به هر حال پس از چند روزي پدرم متوجه ميشود که اين کفش دوز
در واقع مامور ساواک است و رفت و آمد او را زير نظر گرفته !!!!
شبي که پدرم به خانه دوستي رفته بوده و سرش گرم بوده هنگامي
که ساعت نزديک دوازده شب به خانه اش ميرسد مي بيند که اين
بيچاره سر بساط خوابش برده !!!!!
پدرم گفت :
-- آهسته کنارش رفتم و به آرامي به شانه اش کوبيدم هنگامي که
چشم هاي سرخ خواب آلوده خود را باز کرده به او گفتم :
- پاشو ....پاشو. برو خونه ات من برگشتم !!!!!!!!!!!!!! نانا

Sunday, August 28, 2005

پروردگارا
ميليونها بار شکرت !!!!!! که به داد ما رسيدي و پاکستان
اعلام کرد :

(پاکستان اعلام کرد از حمله نظامی احتمالی برای مهار برنامه اتمی
حکومت ایران حمایت نخواهد کرد )

همه نگراني هامون تموم شد !!!!!!!! نانا
مافيا


(قاضی محمدرضا آقازده مورد اصابت گلوله قرار گرفت
قاضی آقازاده بیشتر به کار رسیدگی به پرونده های زمین خواری مشغول بود. )


به به به به ....يه دفه به ايران بگين سيسيل ديگه !!!!!! نانا

Saturday, August 27, 2005

مولانا


هست عاقل هر زماني در غم پيدا شدن
هست عاشق هر زماني بي خود و شيدا شدن

وآنک باشد در نصيحت دادن عشاق عشق
نيست او را حاصلي جز سخره سودا شدن

عشق بوي مشک دارد زان سبب رسوا بود
مشک را کي چاره باشد از چنين رسوا شدن

بر مقام عقل بايد پير گشتن طفل را
در مقام عشق بيني پير را برنا شدن
TO YOU

- Nature - sometimes sears a Sapling
- Sometimes-scalps a Tree
Her Green People recollect it
- When they do not die

-Fainter Leaves - to Further Seasons
-Dumbly testify
- We- who have the Souls
Die oftener - Not so vitally
تفاوت !!!

خدمتتون عرض کنم ميخوام براتون يک کوچولو !!! بخشي از
تفاوت فرهنگي خودمون رو با فرهنگ امريکائي ها که متوجه
شده ام بنويسم بدون اين که دليل اين تفاوت رو درک کرده
باشم .
من در جامعه امريکا متوجه اين نکته شده ام که امريکائي ها
همه پديده ها حتي پديده هاي کيفي را کمي ميکنند !!!!!
به عنوان مثال ميگن رفتيم فلان جا و به اندازه بيست و پنج
دلار لذت برديم !!!!!!
يا رفتيم بوفه غذا و به اندازه يازده دلار خورديم !!!!!!
چرا اينان اين کار را ميکنند ؟


به عنوان مثال ديگر :
در زبان انگليسي سه لغت هست که هر سه يک معني را
ميدهد اين لغات عبارتند از استيوپيد - ايديوت - امبسول
که هر سه معني احمق را ميدهد !!!!!
ولي اين حماقت را کيفي کرده و نمره داده اند به اين معني
که از يک تا سه استيوپيد و از سه تا مثلا شش ايديوت و از
شش تا ده مثلا امبسول !!!!!!!!!

نه تنها اين سئوال بزرگيست بلکه ساده کردن و تبديل تمامي
چيزهاي پيچيده به چيزي ساده هم يکي ديگر از خصوصيات
اينان است
اگر يک دانشجوي ايراني که به زبان بشکل چيزي مجهول و
گوينده اي غايب به عنوان مثال از سعدي که ميگويد :
- آورده اند که شخصي که فلان و بهمان ........... را در يک
امتحان بنويسد اينان بدون توجه به زيبائي نثر و زبان طرف
بلافاصله درخواست مشخص کردن اين که چه کسي است که
آورده است ؟
و اين شخصي که شخصي خوانده اند کيست ؟
و بگير و برو ......... ميکنند .

امروز با خودم فکر ميکردم شايد اين مجهول گفتن و گوشه و
کنايه زدن ها براي اين بوده که فرهنگ ما طي ساليان مرتب
مشغول تلفيق خود به فرهنگ هاي متجاوز بوده و ما ياد
گرفته ايم که سخنان خود را با گوشه و کنايه و رمز و راز بزنيم
که از خطرات خود را محفوظ کنيم !!!!!!!!!!
که البته اگر اين باشد به نظر من روش ما ديگر مفت نمي ارزد
چون جهانيست نو و مدرن و ما شاگردان سعدي و باقي نيستيم
ما نقشي در اين فرهنگ و تغيير آن داريم که بايد از آن استفاده
مثبت کنيم و تغييري جديد به آن بدهيم . مگه نه ؟ نانا
آسمان آبي

يکي از دختران خوب وبلاگستان دختريست با استعداد که در
دانشگاه کرنل درس ميخواند
اعتماد به نفس - مهرباني - تلاش و پيکار اين دوست وبلاگ نويس
قابل تقدير است
من مدتهاست که وبلاگش را ميخوانم
امروز براي دادن ايده اي ظاهرا بي اهميت برايش اين انتقاد را
مينويسم اميدوارم دوستانه قبول کند .

آسمان آبي عزيز نوشته اي :


(گفتم دو کلمه این‌جا بنویسم که همه را نگران نکنم. حال من خوب است ولی به شدت سرم شلوغ است. از دیروز ترم پاییز شروع شد و من هم تا آذر کار پشت کار دارم. یک هفته بیشتر است که وبلاگ هم نخواندم و در جریان هیچ چیز نیستم. ذهن خودم هم این‌قدر مشغول است که وقت ندارم به جنبیات فکر کنم و این‌جا بنویسم. فکر می‌کنم تا مدتی تعطیل کنم تا وقتی سرم کمی خلوت بشود. فقط یک سوال: چرا این‌قدر همه توی این نیم وجب اینترنت توی سر و کله هم می‌زنند و به هم بد وبیراه می‌گویند؟ والا ایرانی‌بازی بسه!)


دوست عزيز به نظر من براي دختري در سن تو با خصوصياتي که نوشتم
مهمترين چيز در برابر خوانندگان و يا دوستاني که داري صداقت است و
دروغ نگفتن !!!!!!!
دروغ گفتن عيبي که دارد و در خودش دفن شده اين است که دروغگو متوجه
نيست چه دروغي گفته و خودش دست خود را رو ميکند .


خوب اگر تو سرت شلوغ است و يک هفته است وبلاگ نخوانده اي
پس چگونه فهميده اي که در وبلاگستان توي سر و کله هم ميزنند و
به هم بد و بيراه ميگويند !!!!!!!
پس ميتوان نتيجه گرفت که تو بلاگها را ميخواني !!! و خبرها را داري !!!
ولي دوست داري به دروغ خود را بي خبر نشان دهي مگه نه ؟
خوب اين چه مرضي است ؟
که تنها براي نوشتن يک پست بي سر و ته!! دروغي هم چاشني کني !!!!!
دروغ نگوئيم - نه به خود و نه به هيچ کس ديگر ........ نانا
چواوا !! گهي جديد خورد!!!!

جونم براتون بگه يکي از خصوصيات بسيار کثيف و چندش آوري
که زنان ابله سطحي وقيح !!! با ظاهري غلط انداز دارند اين
است که اغلب آنان هنگامي که از طرف مردي رد ميشوند چه
اين رد شدن قبل از هر رابطه اي باشد
و چه اينان پس از مدتي
به دليل بلاهت و باقي خصلت هاي کثيف خود دست خود را رو
کرده وباعث فرار مرد بيچاره شده باشد
آن مرد را پيش دوستان
خود براي تحقير همجنس باز معرفي ميکنند !!!!! در حالي که
خود همين زنان وقيح !!! ادعا دارند که همجنس بازي حق است
و بايد از حقوق همجنس بازان دفاع شود !!!!!!!!!

اين تکه هاي گه !!!!سعي مذبوحانه ميکنند که نشان دهندرد کردن تعارف
وجود کپک زده آنان ربطي به بوي گند لاشه مغزي آنان ندارد بلکه
طرف اصولا همجنس باز است !!!!!!!!!!!!!!!!!

برايتان نمونه مهناز ويران !!! چواواي حشري لکاته را مياورم که
احتمالا به اين ترد شدن بسيار برخورد کرده اين لکاته حشري در
وبلاگش نوشته :



(استادش يه مرد آلمانی خيلی دراز و به شدت مرتب و منظمه که سورپرايز
سورپرايز همجنس گراست. از اون آدمای به شدت دوست داشتنيه که
درس دادنشم حرف نداره!
من تازگيها بعد از علامت تعجب نقطه ميذارم. زده به سرم؟)



مهناز مادر جنده !!!!!! مرداني که به صورتت تف کرده اند به والله حق
داشته اند که بروند و به آغوش هم جنسان خود پناه ببرند زيرا با
امثال تفاله هاي گهي چون تو و دوستانت برخورد کرده و از هر چه زن
و رابطه با شما بوگندوهاي وقيح !!!بالا مياورند زيرا شماها زن نيستيد
شماها همگي مشتي کرم کدو هستيد که سعي در تغذيه از
آنان ميکنيد نميدانستي بدان ....تف بروي تو .......نانا

Friday, August 26, 2005

مولانا

سفره کهنه کجا در خور نان تو بود
خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود

ببري در خم خويش و خوش و يک رنگ کني
تا همه روح بود فر و نشان تو بود

سگ به هر سو که چخد نعره به کوي تو زند
شير گيرش که بود تا که زيان تو بود

همه خفتند و دو مخمور چنين بيدارند
نظري کن سوي خم ها که نهان تو بود
تاثير فيلم هاي جنائي هاليوود!!!!!

روز يکشنبه گذشته براي کار به سفر کوتاهي رفتم و واقعه اي برام
اتفاق افتاد که فکر کردم براتون بنويسم .
به دليل همراه داشتن کلي وسيله که روي صندلي مسافر در جلوي
ماشين گذاشته بودم کيف دستي خود را کنار در طرف راننده گذاشتم
و تصميم گرفتم که به جاي هاي وي از جاده معمولي برم که اين وقت
سال خيلي قشنگتره
در قسمتي از جاده حواسم رفت پيش هموني که هميشه ميره !!!!!
و گم شدم . سر از يه جاده باريک دراز خلوت در آوردم و رفتم و رفتم تا
متوجه شدم که خراب کردم و گم شدم . اين جاده باريک به تقاطع
جاده باريک ديگري رسيد و در تقاطع علامت ايست بود و در اين تقاطع
يک ماشين تراک ايستاده بود با عجله پياده شدم و از راننده تراک آدرس
پرسيدم که بهم گفت چکار کنم و سوار شدم و راندم غافل از اين که
کيف دستيم که بغل در راننده بود افتاده بيرون !!!!!!!!
خوب قاعدتا تا شهر مورد نظر متوجه نشدم و آنجا در کمال حيرت فهميدم
که کيفم و تمامي مدارک و کارت بانک و خلاصه هرچي کارت شناسائي
و تصديق رانندگي گم شده
حالم حسابي خراب شد و شروع کردم به فکر کردن که اين کيف چي
شده و چون ياد پياده شدنم افتادم مطمئن شدم که سر اون تقاطع
افتاده ولي کاري از دستم بر نمي آمد و مثل برج زهر مار باقي سفر
را گذراندم و شب برگشتم
به مجردي که در را باز کردم متوجه شدم کسي دارد در تلفن پيام ميگذارد
وقتي به تلفن رسيدم ديدم که حدود بيست تلفن از اداره پليس دارم
که دارند در به در دنبال من ميگردند !!!!!!!
چون شماره تلفن داده بودند گفتم دست هايم را بشورم و بعد به اداره
پليس تلفن کنم ....هنگامي که مشغول شستن دست و روي خود بودم
زنگ خانه به صدا در آمد و هنگامي که باز کردم سه افسر پليس پشت
در بودند و سراغ مرا ميگرفتند .
گفتم خودم هستم و داشتم ميرفتم که به شما تلفن کنم !!!! لازم به
زحمت شما نبودم که کيفم را بياوريد !!!!!!
افسره يه نگاهي عجيبي به من انداخت و گفت :
- خانم ما براي آوردن کيف شما و رساندنش به دست شما نبوده که
صد بار تلفن کرده ايم و الان مجهز !!! به در خانه شما آمده ايم !!!!! ما
ميخواستيم از سلامت شما مطمئن شويم !!!!!!
با تعجب گفتم :
- چرا ؟
گفت :
- پيرزني که کيف شما را سر اون تقاطع پيدا کرده وقتي آنرا به اداره
پليس آورده اين گونه گفته :
- يک ماشين سياه در جاده ميرفت که چند مرد !!!در آن بودند و هنگامي
که سر تقاطع ايستاد زني پياده شد که فرار کنه !!!! اونها او را با زور
داخل ماشين کشيده !!!! ولي کيفش را به بيرون پرت کرده و او را با
خود در حالي که فرياد ميزد و کمک ميخواست بردند !!!!!!!! نانا
گوهر وجودت

يادته يه روزي برات نوشتم که مثل ياپي ها ميموني
و چيکار ميکني .............
يادته ؟
اشتباه ميکردم با زور ميخواستند ازت يه ياپي الاغ!!!
بسازند !!!!!
نتونستند !!!!
مادر جنده ها !! گوهرت رو نشناخته بودن !!!!!! نانا
صبر

نميخوام مثل يه کبريتي باشي که دو سرش گوگرد
داره و روشن شده !!!!
چون در چنين صورتي زود ميسوزي و تموم ميشي
کبريت باش ولي فعلا روشن نشو تا وقتي بهت بگم
باشه ؟ نانا

Wednesday, August 24, 2005

مولانا

ببردي دلم را بدادي به زاغان
گرفتم گروگان خيالت به تاوان

در آيي در آيم بگيري بگيرم
بگوئي بگويم علامات مستان

بجوشان بجوشان شرابي ز سينه
بهاري بر آور از اين برگ ريزان .
چاورز و پت رابينسون !!!!!!

بسيار خوب بگذاريد در مستي کامل هم براتون يه مطلبي بنويسم
هم اکنون مست از يک بطر شراب کابارنه ميخوام چيزي راجع به اين
جامعه کثافت امريکا بنويسم .
اخوند مادر قحبه کت و کراواتي امر يکائي !!!!! به نام پت رابينسون
است که اخيرا گهي بزرگتر از دهانش خورده و گفته :
- ما بايد هرجور شد ه اين شاورز !!! را که در ونزوئلا بروي کار آمده
بکشيم !!! و يا ترور کنيم !!!!!!!!!

دوستان
مي بينيد که حرامزادگاه همه يک گونه اند !!!!!!!!
فرقي نميکند از ايران باشند يا امريکا !!!!!!
همگي کمر به کشتن کساني که به نفع مردم کاري ميکنند
مي بندند!!!!!!! پس بايد نتيجه گرفت که :
ملت بايد !!!! متحد ( در برابر اين جانيان ) ييروز است . نانا
آمين يا رب العالمين !!!!!!

........
من اختتام قصه مجنون رام را
اعلام ميکنم .

حميد مصدق
براي تو


هنگامي که نوجوان بودم ( اکنون که کودکي بيش نيستم !!!!!!)‌
کتابي خواندم که آن روزها بسيار سر و صدا کرده بود .

داستان کتاب اين بود که پس از جنگ دوم در فرانسه رشد جمعيت
سير نزولي داشته و مردم علاقه اي به بچه درست کردن نداشتند
و به همين جهت دولت براي اين که مردم تشويق به درست کردن
بچه شوند جايزه تعيين ميکرده به عنوان مثال :
بچه اول يخچال ميداده و بچه دم مبل و تلويزيون و بچه سوم خانه و
بگير و برو .
به همين دليل عده بسياري از مردم تهي دست بدون توجه به عواقب
بچه دار شدن و مسئوليت در برابر کودک !!! چشم بسته براي استفاده
از مواهب مادي فرت فرت بچه دار ميشدند و چشم بهم چشمي
عجيبي راه افتاده بوده و محشر کبري !!!!!
تا آنجائي که به خاطر مياورم نام کتاب بچه هاي کوچک قرن بود و نام
نويسنده مطمئن نيستم فکر کنم کريستين روشفور يا يک همچين
چيزهائي .
بگذريم در بخشي از کتاب راوي که دختر تين ايجري در يک چنين
خانواده اي است ميگويد :
يکي از برادران من که به دنيا آمد تا سه سالگي کلمه اي حرف نزد
و ابدا کسي هم متوجه نشد !!!!! و سپس کم کم مادر و خاله ام
که اغلب خانه ما بود متوجه شدند ولي هر کار کردن چيزي نگفت !!!!
همه فکر ميکردند اين کودک لال است .
تا اين که يک روز در خانه وقتي مادرم و خاله ام مشغول وراجي
بودند و باقي بچه ها شلوغ پلوغ کردن و خر تو خر عجيبي بود ناگهان
برادرم زبان گشود و براي نخستين بار اين کلمات از دهانش خارج
شد و گفت :
- مامان مادر جنده !!! خاله مادر جنده !!!!!!!

اين بخش خيلي شبيه توئه !!!!! مگه نه عزيزم ؟ نانا
اي حرامزاده ها .... اين همه براي من ايميل ويروسي
نفرستيد !!!!!! به تمامي اين چيزهائي که اسمش را
هم نميدانم مسلح هستم الاغ ها ويروس شما در نطفه
خفه ميشود والسلام . نانا
رژه پنگوئن ها

فيلمي است دکومانتري به نام رژه پنگوئن ها که اين روزها در امريکا
روي پرده است و باعث بحث بسيار .
فيلمي است ساخته شده از پنگوئن ها که سازندگان آن يک زمستان
را در قطب شمال گذرانده اند و از مراسم جفت گيري و تولد پنگوئن ها
ساخته اند .
در بخش خود يکي از عجيب ترين نمونه ها است .
عده بسيار زيادي از پنگوئن ها به فصل جفت گيري که ميرسند همگي
با هم ( با اون راه رفتن مسخره که شبيه تکان تکان خوردن اين
عروسک هاي روسي چوبي که در شکم يکديگر هستند !!!!)‌ است
همگي با هم نزديک هفتاد مايل را روي يخ ميروند تا به جائي که
زمين است و يخ نيست برسند سپس آنجا با هم جفت گيري کرده و
منتظر تخم مي مانند .
هنگامي که تخم بيرون آمد ابتدا نرها به محافظت از تخم در آنجا مانده
و ماده ها هفتاد مايل را با همان راه رفتن به جاي اصلي برميگردند و
غذا شکار ميکنند و باز هم اين هفتاد مايل را برگشته و همه را تغذيه
ميکنند و سپس نوبت نرها ميشود که همين کار را تکرار کنند تا زماني
که جوجه از تخم خارج شده و همگي با هم اين هفتاد مايل را به محل
اصلي خود برگردند و در راه اين بازگشت هم عده اي از پنگوئن ها و
هم تعدادي از نوزادان آنان تلف ميشوند .
بسيار فيلم جالبيست و من کلي در شگفت ماندم
اين چه غريزه اي است در اين حيوان که با اين همه رنج و زحمت و طي
مسافتي شگفت روي يخ تنها براي ادامه نسل خود موتور انرژي و محرک
او ميشود !!!!!! شما ميدانيد ؟ ............نانا

Tuesday, August 23, 2005

TO YOU

Hope is a subtle glutton
He feeds upon the fair
And yet , inspected closely
What abstinence is there

His is the halcyon table
That never seats but one
And whatsoever is consumed
The same amounts remain
باغ نقاش را نگاهي بکن . نانا

Monday, August 22, 2005

مولانا

من بر دريچه دل بس گوش جان نهادم
چندان سخن شنيدم اما دو لب نديدم

اي ساقي گزيده مانندت اي دو ديده
اندر عجم نيامد وندر عرب نديدم

چندان بريز باده کز خود شوم پياده
کن در خودي و هستي غير تعب نديدم
آره ميشه ....

ميشه از اون وقتي که هنوز بچه اي شروع کني به اين فکر کردن
که چرا خيلي از آدم بزرگ ها اين همه خرن که اوي به اون بچگي هم
ميتونه ببينه ؟
و چرا مردم دور و بر به چيزهاي بي اهميت اهميت ميدن و چيزهاي
اصلي رو فراموش ميکنن ؟

و ميشه يه روز که اصلا حال و حوصله نداري و سيزده سال داري يهو
تصميم بگيري نري مدرسه و بجاش بري سينما راديو سيتي فيلم لوليتا را ببيني
و بعد موقع برگشتن بابات تصادفي تو رو توي خيابون که داري و اسه
خودت سلانه سلانه ميري ببينه و بهت بگه اينجا چيکار ميکني ؟ تو
هم خيلي صادقانه بگي حوصله مدرسه رو نداشتم و گفتم برم
سينما !!!!!! و بابات بجاي اين که سرت داد بزنه که بچه دختر که از
اين غلطا نميکنه که تنها بره سينما اونم تو ايرون !!!!!
بهت يه لبخند معني داري بزنه و هيچي نگه و بعد از اون ماهي يه
دفه که مثلا تعليمات ديني و ورزش دارين بياد عقبت و از مدير اجازه
بردنت رو بگيره و ببرتت فيلمي که دوست داري ببيني !!!! چون ميل
به آزادي تصميم رو تو دختر سيزده ساله ش ديده نه تخطي او را از
نرمهاي اجتماعي .

ميشه بزرگتر بشي و هميشه محفل ها و گفتگوهاي تخمي و بي
اهميت رو بهم بريزي و اطرافيانت همه ازت دلخور بشن ولي براي
دونستن نظرت راجع به هر چيزي مقاومت نتونن بکن !!!

ميشه وقتي خيلي جواني و ميل به يادگيري داري تو يکي دو تا
رشته هنري کاملا درگير بشي و به هر چيز ديگري از انديشه و تفکر
که به بشر ميراث رسيده يه نوکي بزني ولي همه اين کار را فقط
و فقط براي شخص خودت بکني و به ندرت راجع به دانسته هات براي
کسي نمايشي بدي

ميشه در طول رشدت بيشتر سعي کني به مردم گوش کني و با
دقت هم گوش کني و رفتارها رو براي خودت تو دلت تجزيه و تحليل
کني و روزي که يکي به کمک تو احتياج داره جوري خودشو براش
بشکافي که در صد سال هم حدس نميزده که اين همه براي تو
وجودش مهم بوده .

ميشه تو مدرسه متوجه بي سوادي معلمات بشي و وقتي معلم
تاريخت ميگه :
- تابلوي لبخند ژوکوند کار روبنس نقاش بزرگه که از روي صورت حضرت
مريم کشيده !!!!!!!
بگي :
- خانم اجازه لبخند ژوکوند کار لئوناردو داوينچي است و از صورت به
گفته اي معشوقه اش موناليزا کشيده شده و معلمت عصباني
بشه و باهات جر و بجث کنه و از کلاس اخراجت کنه !!!!! ولي فردا
يواشکي صدات کنه و بهت بگه :
- تو حق داشتي !!!!ولي از اين دفه سر کلاس جلوي همه نگو !!!
بعد از زنگ بيا خصوصي بهم بگو !!!!!!

ميشه بعد تر با کسي که دوست داري به خاطر قانون جامعه اي
که توش زندگي ميکني عروسي کني و جشني که ميگيري ميهماني
ساده اي باشه که از دوستان و اقوام تشکيل شده باشه و تو با لباس
ساده سبز و داماد با جين و کفشي کلارک و دوربيني به گردن در
بين ميهمانان باشيد و دختران کوچکي از ميهماناني که ميرسند
تو را با لباس سبز ساده ات کنار زده و ازت بپرسند پس عروس کو؟
و دربدر دنبال عروس که تو باشي و بهشون لبخند ميزني بگردن !!!!
ميشه همه به آقاي داماد بگن - فتو يک عکس هم از من بگير !!!!
و در واقع داماد از همه لباساش خاکي تر باشه !!!!

ميشه تجملات نداشته باشي ولي خونه ات بشه پاتوق همه دوستها
و حتي سو استفاده گر ترينشون هم بعدها بهت بگن که او دوران
خوشترين دوران زندگيشون بوده .

ميشه هميشه سعي خودتو بکني که به همه کمک کني اگه ميتوني
و همه غم و غصه ها رو مثل يه پشه از روي چهره کنار بزني چون فکر
ميکني که يه کمي حرفاي خيام رو فهميدي !!!!!!
ميشه سفر کني و فقط نظاره کني
ميشه صدها دوست در سراسر دنيا داشته باشي که همون دورا دور
قوت قلبت باشن
ميشه وقتي تو زندگي با زنا و مردائي برخورد کردي که يه انگشتر شون
تمام زندگي مادي تو رو ميخره و ميفروشه و اول باهات مثل يه کارمندشون
رفتار کنن ولي نيم ساعت نگذشته جلوي حرفات احساس تحقير کنن و
دست و پاشون رو جمع کنن!!!!!
ميشه بر عکس سير رودخانه خروشان ارزش هاي جامعه سرمايه داري
بري و واسه خودت زندگي کني حالا اينو نداشته باش اونو نداشته باش
چه اهميتي اساسا -داشتن -داره!!!!!!

ميشه حتي به پيري هم فکر نکني زيرا اوني که از پيري ميترسه کسيه
که از تنهائي ميترسه !!!!! ولي تو که با خودت تنها نيستي تو با خود کامل
کاملي و لذت ميبري و اساسا از چيزي ترسي نداري .
ميشه کناري نشست و به همه چيز فکر کرد و غصه هم خورد ولي در
عين حال بدوني که پايان مرگه پس چه خوب که با شادي بري و به خودت
بدهکار نباشي
آره ميشه اين طوري زندگي کرد و ديد
چون من کرده ام و شد . نانا
ترس !!!!!!

جونم براتون بگه که يه فاميلي داشتيم که از خانواده هاي
بسياري تشکيل شده بودند به اين معني که مادر بسيار
پير و قدرت مندي بود که چهار دختر و پنج پسر داشت که
همگي ازدواج کرده و تشکيل خانواده داده بودند .
و ميهماني هاي آنان بسيار بزرگ بود و همه حضور داشتند
اين زن پير مقتدر که در ۹۳ سالگي عليرغم اين که به قول
معروف يک جوجه پيرزن بود و ميلرزيد !!!! چشمتان روي
بد نبيند آنچنان اتوريته اي روي همه داشت که باور نميکردي
و من در کودکي و نوجواني چندين بار شاهد برخوردهاي او
با فرزندان نره خرش !!!! بودم که از او مثل سگ ميترسيدند

از ماجراهاي او بعدا خواهم نوشت ولي براي دست گرمي
يکي را برايتان ميگويم
هرهنگام خانه اينان ميهماني بود سفره اي بسيار بزرگ بروي
زمين پوشيده از فرش و قالي ( شوهر اين پيرزن قالي فروش
متمولي بود ) مي انداختند و همگي به خاطر اين پيرزن روي
زمين مينشستند و او بالاي سفره روي تشکچه اي
مي نشست و همه مشغول خوردن ميشدند و اين پيرزن
چون کوچک و کم غذا بودپس از چند لقمه سير ميشد و
بلافاصله به ترکي ميگفت :
- سير شدم سفره را برچينيد !!!!!!!!!!!!
و تمامي سي نفري که دور سفره بودند دست از غذا کشيده
و باقي غذاي خود را در آشپزخانه در حالي که اين بانوي محترمه
چرت بعد از غذاي خود را ميزد با شکنجه ميخوردند !!!!!!! نانا
اصل مهم

خوب شکر خدا که گنجي هم اعتصابش را پايان داد
و مسئولان گفته اند که تا چند روز آينده مساله اش
حل خواهد شد . که به معني اين است که تسليم
او شده اند و اين بخش را او پيروز شد که اين پيروزي
ميتواند دربي بزرگ را براي هواداران آزادي و آزادي
بيان باز نمايد .
به همه تبريک ميگويم و بسيار شادمان هستم .

خبر بسيار مهمي از نظر من هست که حتي از مساله
گنجي و هسته اي براي مردم ايران اهميت بيشتري
دارد و آن اين خبر است :

(یک حقوق دان می گوید: لباس شخصی های عضو رسمی
نیروی مقاومت بسیج تنها تحت ضوابطی می توانند در کار
انتظامی دخالت کنند )

ميدونيد دوستان به نظر من مهمترين چيزي که ما براي ايران
لازم داريم بر نشست قانون است .
تنها با برنشست قانون است که همه بر جايگاه هاي خود
نشانده ميشوند و گونه اي زد و خورد عقيده اي بدون کشت
و کشتار و توطئه و سربه نيست کردن ميتواند شکل گيرد
به نظر من بايد از هر ايده اي که برنشست قانون را تبليغ
ميکند دفاع کرد .
اين مساله اي حياتي براي جامعه ماست . نانا

Saturday, August 20, 2005

مولانا

بمن نگر که بديدم هزار آزادي
چو عشق را دل و جانم کنيزک ست و غلام

عظيم نور قديم ست عشق پيش خواص
اگر چه صورت و شهوت بود به پيش عوام

بکش مرا که چو کشتي به عشق زنده شدم
خموش کردم و ٬ مردم ٬ تمام گشت کلام .
پرتقال کوکي

در سال ۱۹۶۲ استانلي کوبريک کارگردان بي همانند سينما
رماني خواند از ANTHONY BURGESS به نام پرتقال کوکي که از لحاظ زبان به
شيوه جوناتان سويفت نوشته شده بود
اين رمان با زبان روايتي افسون کننده و کاراکترهاي عجيب و
غريب و هيجان انگيز و ايده اي که به شکل غريبي دولوپ
شده بود آنچنان او را تحت تاثير قرار داد که تصميم به ساختن
فيلمي از روي آن گرفت .
او در باره رمان نوشته :
- داستان و وزن رمان به گونه اي است که براي تبديل آن به فيلم
بايد بخش هائي را قرباني کني ولي به دليل اين که شروع رمان
با آغازي از پايان داستان است اين فرصت به من داده شد که از
بخش زاده شدن و دولوپ کردن کاراکتر اصلي رها شوم زبان رمان
به شيوه ايست که به ان NADSAT ميگويند و اين لغت به زبان روسي به
معني ( تين ايجر ) ميباشد .

الکس قهرمان جوان فيلم عمل و فنتزي را به اظهار نظر مطلق
منطقي ترجيح داده و به همين دليل به شيوه دروني تجسم سينمائي
عمل ميکند .
الکس مداوما جمله
- بعد قراره چي بشه ..ها؟
راکه در بخش اخلاقي ( آزادي خواست ) را نشان ميدهد تکرار ميکند .

کوبريک در ژانويه ۱۹۷۰ سر انجام نوشتن سناريوي فيلم را به پايان
رساند و اعلام کرد :
- هدف من ازساختن اين فيلم اين است که با وفاداري به رمان نقطه
نظرات الکس را نشان دهم که براي او خشونت سرگرمي و بخش
شاد زندگي ست و به کار بردن موزيک هائي در فيلم که درست در
خلاف خشونت هستند مخصوصا انتخاب شده اند زيرا بيشتر بحث ها
در رمان نشان دهنده نظريات نويسنده راجع به اعتقادات مسيحي او
در مورد گناهان کبيره است .
اهميت انتخاب اخلاقي در دنيائي که در حال فروپاشي است و خطري
که در رفتار کنترل شده به جامعه تحميل ميشود .
نويسنده رمان به عنوان يک کاتوليک ( بدي ) را به عنوان واقعيتي از
انسان که همزمان او را ( انسان - شيطان ) ميداند پذيرفته و معتقد
است انسان بيشتر مايل به انجام کار بد است تا کار خوب.
او معتقد به شکوه انتخاب آزاد است و ميگويد که اگر اين انتخاب از
انسان گرفته شود او تبديل به موجودي به شدت خطرناک و زندگي
يک زندگي خالي و بي معني ميشود.
هنگامي که همه چيز آسان شود و تو مانند پرتقالي کوکي کوک شوي
و تمام مدت خوب باشي !!!! و نگران گرفتن تصميم غلط نباشي !!!!!
هنگامي است که زندگي از هر معني ئي خاليست .
الکس ممکن است خبيث باشد ولي بي گمان انسان است
او سه خصيصه بارز دارد
علاقه به تعرض
علاقه به زبان
علاقه به زيبائي
هنگامي که رمان شروع ميشود او جواني است پانزده ساله که قادر به
درک اهميت آزادي نيست و در بهشتي خيالي زندگي ميکند .
و تنها هنگامي که به قصد خودکشي از يک بلندي پرت ميشود است که
قادر به نشان دادن حساسيت اخلاقي خود ميشود .
در هجده سالگي و در اوج جواني او آرزوي داشتن يک زندگي خانوادگي
را دارد.
نويسنده معتقد است که جوامع انساني دايره هاي چرخنده متشکل
از حرکاتي به جلو و عقب در زمان هستند و در اين حرکات از خوبي به
بدي از توتاليتريزم به آزادي چرخش متداوم دارند و هنگامي که يک
جامعه دچار سرکوب گردد از اين مرحله به مرحله خشونت و هم نوع
خوري !!! دچار ميشود .
کاراکتر الکس عشق خارق العاده اي به اعمال اولترا خشن و همزمان
علاقمند به موسيقي بتهوون و بخصوص سمفوني باشکوه نهم اوست
در اين تضاد نويسنده نشان ميدهد که کساني که صاحبان
حساسيت هاي هنرمندانه هستند اين حساسيت ها الزاما گارانتي
کننده ارتقاي اخلاقي آنان نيست .
و در الکس کاملا برعکس هر دو از يک چشمه ميجوشند .
و هرگز يکي ديگري را الزاما همراهي نميکند .
از نظر رواني الکس نه تنها فاقد وجدان بلکه فاقد دانشي که تنها متعلق
به افراد کاملا بي گناه است ميباشد .
در واقع در اين بخش نويسنده خواننده را مجبور به تطبيق خود و يافتن
زمينه مشترک چه در شکل زيبائي شناسي چه در شکل خشونت با
او ميکند .
پيام او حاوي اين نکته است که هر اتوپيائي راجع به خوبي
ناب بشري يک دروغ خطرناک بيش نيست و نميتوان بشر
را با گونه اي الگوي رفتاري شرح داد .
او عقيده دارد که رفتارهاي انساني مطلقا به موقعيت هاي انساني
وابسته است و قابل هيچ گونه حدس و گماني نيست .
کوبريک راجع به اين بخش نوشته :
- نويسنده به روي اين مبحث که آزادي انسان و حرمتش به شدت در
رابطه با جوامع متمدني که در حال نفس نفس زدن هستند است.

و بر اين اساس آزادي و حرمت انساني در رابطه مستقيم با نجات
تمدن نامنسجم امروزه است .
اين منازعه اي است بس دهشتناک و بد شگون و کاملا انکار ناپذير .
ا
در آينده باز هم راجع به اين فيلم برايتان خواهم نوشت . نانا
براي تو

باز هم !!! آهنگ زيباي ديگري از جنيس يان براي تو حتما
گوشش کن . باهزاران خنده برايت نانا


Light a Light lyrics
Artist: Janis Ian
Album: Between the Lines

--------------------------------------------------------------------------------
I hear your voice in ev'ry corridor
See your face in ev'ry picture frame
I feel your eyes in ev'ry starry sky
Lover, am I coming home again?

Now am I humble, who once was proud
Now am I silent, who once was loud
Now am I waiting for the sound of your saying:
Lover, am I coming home again?

When you're gone the sun don't shine
Light a light, light a light for me
Bring me back home again

And how we loved 'til the years were days
How we laughed all our tears away
And now the time begins to fade
Lover, am I coming home again?

There's a wisdom in the teachings
of the old familiar songs
And a sorrow in repeating
all the old familiar wrongs
And a lesson to be learned,
though I've know all day long
Lover, am I coming home again?

Light a light, light a light for me
Light a light, light a light for me
Light a light, light a light for me
Bring me back home again
Bring me back home again

Friday, August 19, 2005

مولانا

بيا در خانه خويش آ مترس از عکس خود پيش آ
بهل طبع کژ انديشي که او ياوه ست و هرجائي

بيا اي شاه يغمائي مرو هر جا که مارايي
اگر بر ديگران تلخي بنزد ما چو حلوائي

نباشد عيب در نوري کزو غافل بود کوري
نباشد عيب حلوا را به طعن شخص صفرائي

رها کن ماجرا اي جان فرو کن سر زبالايي
که آمد نوبت عشرت زمان مجلس آرائي
زکي به ون گوگ !!!!

حالا يواش يواش دارم ميفهمم که چرا از کلام متنفر بودي !!!!
توي بيچاره را زير کوهي از پهن !! کلمات دفن کرده بودند !!

والله اگه من جاي تو بودم بي برو برگرد با ميخي سيخي پرده
هر دو گوش نازنينم را سوراخي ميکردم که به کار ونگ گوگ گفته
باشه زکي !!!!!!!!!!! نانا
بوي گند چس زير کرسي

خوب دوستان گرامي اين روزها ماجراهاي وبلاگستان در
بخشهائي شده عينهو قصه هاي ايرج مستعان و جواد
فاضل و ارونقي کرماني !!!!!!!
عجب بوي گند چس زير کرسي !!! و قصه هاي آقا بالا
خان رو ميده !!!!! که روانش شاد فروغ عزيز گفت :
بايد بالاش نصفه شبا زار زدن !!!!!!

به هر حال اين ماجرا ها مرا ياد يک خاطره که پدرم برايم
تعريف کرد انداخت بد نديدم براتون بگم .
پدرم ميگفت اين ايرج مستعان که کس و شعر نويس معروفي
بوده و از اين قصه هاي تخمي زن روزي مينوشته سالها بوده
که در مجله اي مثل نميدونم اميد ايران يا سپيد و سياه يه
داستان دنباله دار از اختر و شختر و قاسم و تقي و نقي !!!!
مينوشته که داستانهاي عشق و خيانت و بي ناموسي و
غيرت و ..... باقي قضايا
به هر حال در دفتر مجله اي که کار ميکرده يه همکار آدم حسابي
داشته که هي بهش ميگفته بابا اين شر و ورها چيه دو سه تا
چيز درست حسابي بنويس ولي ايرج مستعان گوشش به اين
حرفا بدهکار نبوده !!!
تا اينکه يه تابستوني اين آقا ايرج ميره مرخصي شمال و چون دو
سه هفته نبوده قرار ميشه که به جاش همون آدم حسابيه که
بهش انتقاد ميکرده باقي داستان را بنويسه تا ايرج مستعان برگرده
اين آقا هم از فرصت استفاده ميکنه و در اولين دنباله اي که
مينويسه تمامي قهرمانان ريز و درشت و زن و مرد و بچه اي را
که آقاي مستعان با رنج و مرارت زياد تو اين سالها ساخته بوده را
طي يک داستان خيالي سوار يه اتوبوسي که به شمال ميرفته
ميکنه و در طول داستان اتوبوس را به دره ميندازه و همه ميميرند
و خلاص !!!!و قصه را پايان ميده !!!!!!!!!!!!!!!!!!
پدرم ميگفت وقتي مستعان بر ميگرده نزديک بوده خون و خون ريزي
راه بيفته که با پادر مياني عده اي اوضاع آروم ميشه !!!!!!!! نانا

Thursday, August 18, 2005

مولانا

دلا خود را چو در آيينه چو کژ بيني هر آئينه
تو کژ باشي نه آيينه تو خود را راست کن اول

يکي مي رفت در چاهي چو در چه ديد او ماهي
مه از گردون ندا کردش من اين سويم تو لا تعجل

خدايا دست مست خود بگير ار ني درين مقصد
ز مستي آن کند با خود که در مستي کند منبل

گرم زير و زبر کردي بخود نزديکتر کردي
که صحت آيد از دردي چو افشرده شود دنبل

توي اي شمس تبريزي نه زين مشرق نه زين مغرب
نه آن شمسي که هر باري کسوف آيد شود مختل
برداشت هاي متفاوت

جونم براتون بگه که سالها پيش يک کارگردان معروف ژاپني
به نام اکيرا کورساوا فيلمي ساخت که تصور ميکنم نامش
راشامون بود مطمئن نيستم به هر حال از روي اين فيلم
هاليود هم فيلمي ساخت که در آن پل نيومن و لارنس هاروي
باري ميکردند و نامش يادم نيست .
چيزي که در اين فيلم جالب بود اين بود که يک واقعه ساده از
زبان سه شاهد بيان ميشود که هريک با ديگري متفاوت
است .

خاطرم است مدتها پيش در يک ميهماني که عده اي ايراني
حضور داشتند و به نوعي مجلس مردانه زنانه شده بود يکي
از خانمها تعريف ميکرد که هنگامي که کودکشان به دنيا آمده
بوده قبل از وضع حمل دکتر امريکائي به شوهر پيشنهاد ميکنه
که اگر مايل است ميتواند به اطاق عمل بيايد و شوهر اين خانم
هم لباس اطاق عمل و ماسک پوشيده و به اطاق رفته و اين
خانم با چه آب و تابي اين ماجرا را تعريف کرد و همه زنان هم
به به و چه چه که چه کار زيبائي کرده اين پدر که به اطاق عمل
رفته و شاهد تولد کودکش بوده و قس عليهذا ......
چندي بعد همين پدر از قسمت مردانه به قسمت زنانه آمد و
ناگهان يکي از خانمها با تشويق گفت :
- به به چه کار زيبائي کردي آفرين به تو مرد با احساس
مرد بيچاره مدتي با بهت به همه نگاه کرد و وقتي فهميد ماجرا
چيست نه گذاشت و نه برداشت و گفت :
- برو بابا چه مرد حساس و اين شر و ورها اين خانم مرا مجبور
کرد به معني دقيق مجبور کرد که به اطاق عمل بروم و آنجا
هنگامي که سر کودک همراه خون و آب و مواد ديگر از پائين تنه
خانم زد بيرون من نه ها گفتم و نه آ ...غش کردم و بروي کف
اطاق عمل افتادم که دکترها به دادم رسيده مرا روي تختي
گذاشته تا بهوش آيم و هنوز که هنوز است از ياد آوري اون صحنه
از هرچه بچه و تولد است متنفر ميشوم !!!!!!!! نانا
مرتضوي خاله زنک !!!!

بابا اين مرتضوي جاکش فقط آدم کش و حقه باز و آلت دست
و حرامزاده و بي همه چيز نيست ها ...........اين جاکش
بي پدر و مادر بي شرف خاله زنک هم هست !!!!!! نانا


26 مرداد » مادر گنجی دادستان تهران را متهم کرد که می خواهد
میان و او عروسش اختلاف بیاندازد: «تمام ایمانش را داده، یک
مقام گرفته»، راديو فردا
براي تو

متاسفانه نميتوانم آهنگ را بگذارم ولي اين آهنگ ديگري
است از خواننده مورد علاقه من جنيس يان سعي کن بيابي
و حتما گوشش کني . نانا

BETWEEN THE LINES
(Janis Ian)

THERE'S NEVER MUCH TO SAY
BETWEEN THE MOMENTS OF OUR GAMES AND REPARTEE
THERE'S NEVER MUCH TO READ
BETWEEN THE LINES OF WHAT WE NEED
AND WHAT WE'LL TAKE
THERE'S NEVER MUCH TO TALK ABOUT OR SAY ALOUD
BUT SAY IT ANYWAY
OF HOLIDAYS AND YESTERDAYS
AND BROKEN DREAMS THAT SOMEHOW SLIPPED AWAY

IN BOOKS AND MAGAZINES OF HOW TO BE
AND WHAT TO SEE WHILE YOU ARE BEING
BEFORE AND AFTER PHOTOGRAPHS
TEACH HOW TO PASS FROM REACHING TO BELIEVING
WE LIVE BEYOND OUR MEANS ON OTHER PEOPLES' DREAMS
AND THAT'S SUCCEEDING
BETWEEN THE LINES OF PHOTOGRAPHS, I'VE SEEN THE PAST
IT ISN'T PLEASING

SO STRIKE ANOTHER MATCH
WE'LL HAVE ANOTHER CUP OF WINE
AND DANCE UNTIL THE EVENING'S DEAD
OF TOO MUCH SONG AND TIME
THERE'S NEVER MUCH TO TALK ABOUT
OR READ BETWEEN THE LINES
OF WHAT WE DREAM ABOUT WHEN WE'RE APART
AND NO ONE'S LOOKING ON TO SAY "YOU'RE MINE"

IT WAS A GOOD YEAR THEN. IT WAS A GOOD YEAR THEN
WE ALL REMEMBER
THE TIME YOU THREW THE LOOKING GLASS
AND SEEMED A FOOL, OR VERY CLEVER
DON'T SPOIL IT ALL. I CAN'T RECALL
A TIME WHEN YOU WERE LEFT WITHOUT AN ANSWER
WE'LL LIVE A QUIET PEACEFUL TIME BETWEEN THE LINES
AND GO TOGETHER

AND I'M STRIKING UP THE BAND
TO PLAY OUR LAST HURRAH
WE'LL DANCE UNTIL WE'VE KILLED ANOTHER EVENING OFF
DON'T THINK OF ANYONE BUT ME
I'LL HAVE NO LOVERS ON THE SIDE
TONIGHT IS ALL WE EVER DREAMED ABOUT
FOR ONCE, LET'S GET IT RIGHT
WE'LL GO DOWN FLYING IN THE END
SO THROW ANOTHER BOTTLE IN BETWEEN THE LINES
WE'LL GO DOWN LIKE A SHIP OF STATE
LET'S BE GRACIOUS NOW
BETWEEN THE LINES

Wednesday, August 17, 2005

مولانا

حج پياده ميروي تا سر حاجيان شوي
جامه چرا دري اگر شد کف پات آبله

از پي نيم آبله شرم نيايدت که تو
هر قدمي در افکني غلغله اي به قافله

کشتي نفس آدمي لنگريست و سست رو
زين دريا بنگذرد بي ز کشاکش و خله

خاص احد چه غم خورد از بد و نيک عام خس
کوه احد چه بر طپد از سر سيل و زلزله

کم نشود انار اگر بهر شراب بفشري
بهر فضيلتي بود کوفتگي آمله

حامله است تن ز جان درد زه ست رنج تن
آمدن جنين بود درد و عذاب حامله

تلخي باده را مبين عشرت مستيان نگر
محنت حامله مبين بنگر اميد قابله
کمک فکري

بسيار خوب خانم عزيز که حتي نامت را نميدانم !!! چندين
وبلاگ خواندم و قطعا ميدانم که متعلق به توست و در شرايط
روحي خوبي نيستي .
ميداني که عقيده و نظر احدي براي من اهميت ندارد و براي
همه اين حق را قائل هستم که هرچه که ميخواهند در باره من
فکر کنند و به همين دليل اين سخناني که خطاب به تو مينويسم
تنها به اين دليل است که به عنوان يک انسان ميخواهم اگر بتوانم
به تو کمي کمک فکري کنم .
سعي کن مطالبم را بدون هيچ تعصبي بخواني براي اين کار لازم
است که اول خود را آرام کرده و با آرامش چيزهائي را که مينويسم
بخواني و راجع به آن فکر کني .

قبل از هر چيز به عنوان اولين قدم ارتباط خود را با تمامي زناني که
و ظاهرا براي تو سينه ميسوزانند را
قطع کن .
سپس مرحله به مرحله چيزهائي را که ميگويم عمل کن
کاغذي بردار و تمامي نقاط قوت و ضعف مردي که ترا ترک کرده را
روي آن بنويس
سپس کاغذ ديگري بردار و تمامي نقاط قوت و ضعف خودت را
منصفانه !!! دقت کن منصفانه بدون شاخ و برگ و توجيه روي آن
بنويس
بدون ترديد نقاط مشترک قوت بسياري بين مال خود و مال او ميابي
به عنوان مثال تميز بودن يا هنري را دوست داشتن يا هرچي .....

اگر به موقعيت خود فکر کني مساله اي بسيار غم انگيز بر تو تحميل
شده سئوال من اين است ؟
- آيا تو حاضري براي رهائي از اين غم از خود گذشتگي کني ؟

اين از خود گذشتگي ميتواند شامل اين باشد که در ازاي ديدن اين مرد
بتواني تمامي رابطه گذشته خود را با او مرده فرض کني و آماده براي
ايجاد رابطه اي کاملا نو با او باشي ؟
به اين سئوال بايد صادقانه جواب بدهي به اين معني که نبايد حتي
لحظه اي در ذهن خود فکر کني که الان ميگم آره و بعدا دوباره رامش
ميکنم و خر خود را ميرانم !!!!!!!!!
اگر ديدي که توان اين را داري که رابطه اي با فرمي کاملا جديد پايه
گذاري کني آن گاه به مرد زندگيت پيشنهاد کن که خانه اي جدا از تو
گرفته و هفته اي دو سه شب را در خانه تو با تو و فرزندت بگذراند و
تو قول ميدهي که کاملا به چشم يک فرد مستقل به او نگريسته و
احترام بگذاري و هيچگونه توقع مهر و محبتي از او نداشته باشي

اگر او پذيرفت
بدان که شانس بزرگي داري که از گذشته درس گرفته و هم خود و
هم رابطه با او و همه چيز را از نو پايه گذاري صحيح کني چگونه ؟
برايت مينويسم
اگر او بپذيرد و تو به قول خود وفادار باشي کم کم شروع ميکني با
نگاهي ديگر او را ديدن زيرا ميداني که خانه ديگري دارد و به محض
شروع کردن تو او ميرود !!! مگر نه ؟ پس سعي ميکني از کارهائي
که او متنفر است و ميداني خودداري کني !!! بر اثر اين گونه خود
داري که برايت حياتي است کم کم صبر و تحمل را در برابر او ياد
ميگيري و نکته مهم اين ميان ديدي است که او به تو پيدا ميکند
به اين معني که ديگر از تو و عکس العمل هاي تو نميترسد و در
قلبش اعتمادي ريشه ميگيرد

حال من برايت سه ورژن از اتفاقاتي که خواهد افتاد را مينويسم تا
ببيني هر سه به نفع توست !!!!

۱- او قبول ميکند و هفته اي دو سه روز را با تو ميگذراند و بر اثر
تغيير رفتار تو او هم تغيير ميکند و اين بار رابطه اي متفاوت بر مبني
اعتماد - مراعات - احترام و بدون استرس را ادامه ميدهيد

۲- او قبول ميکند و بر اثر اين روش آهسته آهسته تو در ميبابي که
اي بابا مگه اين چيه که من اين همه بخاطرش از خودگذشتگي
ميکنم تازه الان هم بايد زبونم رو تو هرچه نه بدترم کنم و خفه شم
اصلا ولش کن نميخوامش

۳- او اساسا قبول نميکند که در اين صورت هم چاره اي جز قبول
نداري و کاملا مطمئن ميشوي که بابا اين پرنده پر زده و رفته پس
بايد قبول کنم پاشم برم يه دوش بگيرم و يه شرابي باز کنم و
بشينم فکر کنم از حالا به بعد چيکار کنم براي خودم .

فراموش نکن اين جهنمي که ادعا ميکني خودت براي خودت به وجود
آوردي و تنها کسي که ميتواند به تو کمک کند خودت هستي
از ما گفتن ....موفق باشي نانا
به زيتون عزيزم



در باره مبحثي که راجع به اين زن در وبلاگت نوشته اي سخن
بسيار است و گله هم بسيار از قضاوت يک طرفه زنان و بي عدالتي
که اغلب زنان بر مبناي خود گوزند و خود خندند !!! خويش در مورد
مردان بکار ميبرند .
بسياري از زنان هستند که بخش سياه روح خود را که (همه انسانها
دارند )در مراحل ابتدائي آشنائي و دوستي و عشق کاملا پنهان
کرده و از خود چهره اي بسيار لطيف و دوست داشتني نشان ميدهند
و صبر و تحمل ميکنند !!!! تا نوبتشان برسد براي صاف کردن دهان
مردي که با او رابطه دارند!!! و اين زمان زماني نيست جز وقتي که خر
اين زنان از پل گذشت !!!!!!
به اين معنا که در مراحل اوليه دوستي و عشق خود را فرشته اي
وانمود ميکنند که در واقعيت شياطين کوچک وجود خود را نه که
سرکوب !!! بلکه فعلا به دليل ضرورت به گوشه اي از وجود خود رانده
و به او ميگويند فعلا ساکت باش تا خبرت کنم !!!!!!
اين زنان بنا بر ادعاي خود :
از مردان هيچ نميخواهند !!!!!
با هر سختي و مشقتي ميسازند !!!!
فک و فاميل مرد را چون خانواده خود ميدانند و دوست ميدارند!!!!
و .......الي آخر
و هنگامي که اين مرد را راجع به خود و فرشته بودن خود مطمئن
کردند و به مبارکي و ميمنت با يکديگر تشکيل خانواده دادند و خرشان
به نيمه هاي پل رسيد آهسته آهسته شياطين کوچک چهره خودرا
از اين گوشه و آن گوشه شروع به نشان دادن ميکنند
ابتدا چيزهائي ميخواهند و چون مرد از نظر مالي قادر به تهيه نيست
او را مردي بي عرضه و بي دست و پا خطاب ميکنند !!!!
سختي ها آنان را مي آزرد و گاهي سخني از خواستگاري که بسيار
پول دار بود و ال بود و بل بود از دهانشان ميپرد
فک و فاميل مرد ميشوند دشمن آشتي ناپذير آنان که بايد با تمام توان
از نزديکي آنان به مرد زندگي ايشان جلوگيري کرد و .......الي آخر
ولي ماجرا به اينجا ختم نميشود !!!!!
زيرا هنوز خرشان نيمه هاي پل است پس با همه اين ها باز هم صبر
ميکنند تا ريش بابا را کاملا به زير قيچي خود ببرند و اين هيچ راهي
ندارد جز بچه دار شدن !!!!!!!
به همين دليل است که اغلب تازه مزدوجان اين زنان هستند که کودک
ميخواهند نه مردان !!!!! و اين کودک را به هر راهي از تظاهر به عشق
و عاشقي تا نخوردن قرص ضد بارداري و تظاهر به خوردنش ووووووووو
بالاخره به وجود مياورند و نفسي به راحتي ميکشند !!!
چون ديگر خرشان کاملا از پل گذشته و ميتوانند جهنمي تمام و کمال
براي مرد زندگي خود به وجود آورند و هر يک خود را يک فاطي پاترا !!!
ديده و فکر کنند تا قيام قيامت اين ماجرا ادامه يافته و آنان به نقش
ارزنده فاطي پاترائيت خود ادامه خواهند داد !!!!!!!

اي مردان خانواده دوست و اغلب محجوب و انسان ايراني روي سخنم
با شماست
گول حرفهاي ظاهري هيچ دختر ايراني را نخوريد
قبل از ازدواج همه گونه اين فاطي پاترا ها را تست کنيد
و اگر خداي من ناکرده با يکي از اينان ازدواج کرديد فراموش نکنيد تنها
راه نجات شما اين است که نگذاريد خرشان از پل بگذرد !!! بي هيچ
پرده پوشي !!!!! به آنان تفهيم کنيد که به مجرد ديدن تعدادي عمل
شيطاني از طرف آنان با ماليدن همه گونه پيه ضرر روحي و مالي به
بدن و روح خود آماده طلاق آني از آنان هستيد .

هريک از شما مرداني که خود را در موقعيتي که من نوشته ام حس
ميکنيد بدانيد عقب نشيني شما را تبديل به نوکري خانه زاد در برابر
اين فاطي پاتراها کرده و با شما کاري خواهد کرد که خودتان هم رغبتي
به ديدن تصوير واقعي خود در آينه زندگي نخواهيد داشت .
اين پست را چونان وصيتي از مادر خود به گوش گيريد اگر هنوز در شما
چيزي از فهم و شعور باقيست .......موفق باشيد نانا
مقدمه

از آنجائي که ميخواهم پستي مهم از نظر خودم که ميتواند کمکي
باشد براي دوستان جواني که هنوز آب از سرشان نگذشته !!!!!
و فرصتي برايشان باقيست بنويسم لازم ديدم که ابتدا اين پست
را به عنوان مقدمه نوشته و سپس به پست اصلي به پردازم .

سالها پيش کتاب بسيار جالبي خواندم به نام :

(I’m OK you’re OK - ’by Dr. Thomas Harris)

اين کتاب مبحثي روانشناسانه را مورد بررسي قرار ميدهد که
خواندنش براي تمامي انسانها بسيار ضروري است .
براي دوستان جوان خود بخشي را توضيح ميدهم :

اين دکتر هريس معتقد است در ذهن هر انساني سه بخش وجود دارد
که عبارتند از :
کودک
والد
بالغ

هنگامي که يک مادر يا پدر قدرت مند !! با فرزند خود سخن ميگويند
در واقع بخش والدذهن آنان با بخش کودک ذهناين کودک ديالوگ برقرار
ميکند به اين معني هنگامي که مادر با قاطعيت به شما ميگويد
- اين غذا يا فيلم و يا موزيک براي تو خوب نيست !!!!
و شما هم پاسخ ميدهيد:
- بسيار خوب چشم !!!!!
اين والد درون پدر و مادر است که دارد با کودک درون شما سخن ميگويد

ولي هنگامي که دوست شما به شما ميگويد :
- فکر نميکني اين غذا برامون زيادي چرب است
و تو پاسخ ميدهي :
- راست ميگي ها غذا چربه
و تو ميگوئي :
- فکر نميکني بهتره بريم يه غذاي سبک تر بخوريم
و او جواب ميدهيد :
- آره من هم فکر ميکنم غذاي سبک تر بهتره

در واقع اين ديالوگ شما با دوست خود به اين گونه است که بالغ درون
دوست شما با بالغ درون شما سخن ميگويد

دکتر هريس معتقد است در هر رابطه اي که والد يکي با کودک ديگري
سخن ميگويد و هر دو اين را پذيرفته و به آن تن ميدهند اشکالي به
وجود نميايد تا هنگامي که کودک خسته شده و طغيان کند و بي برو
برگرد اين کودک روزي طغيان خواهد کرد .

از نظر دکتر هريس سالم ترين گونه رابطه اين است که همواره انسانها
سعي کنند که با زبان بالغ درونشان با بالغ درون همه انسانها بي هيچ
استثنائي سخن بگويند
و اين همه حتي شامل کودکان سه ٬چهار٬ پنج ساله هم ميشود

يعني به جاي فرياد زدن سر کودک و يا نازي نازي پيشي ماماني من برو
بخواب !!!!!!
بهتر است که با بالغ درون اين کودک حرف زده و برايش ضرورت خواب را
براي تمديد قوا و انرژي توضيح دهند .

اين شرح مختصر را من برايتان دادم تا خود رفته و اين کتاب را که فکر کنم
احتمالا ترجمه هم شده پيدا کنيد و بخوانيد و فراموش نکنيد براي ايجاد
يک رابطه درست و سالم والد و کودک را در خود خفه کرده و تنها با بالغ
خود با ديگر انسانها رابطه برقرار کنيد . نانا

Tuesday, August 16, 2005

مولانا

در گلشن بگشـــايد ز درون صـــــــورت عشق
صورتش چون گل سرخ از گل سرخ خوش بوتر

اندر آن حال اگر ماه ببوســد لب تو
گوئيش خيز برو از بر ما آن سـو تر
سختي هاي ما پايان يافت !!!!!


ما در اين سرزمين اسلامي !!! همه چيز داشتيم الا يک مشگل
اساسي که صد هزار بار شکر آن هم حل شد !!!!! نانا


(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای داوطلبان خودکشی مانوور برگزار می کند )
عدو شود سبب ...........


دو زن در يک سالن ورزشي مشغول پازدن روي دو دوچرخه
ثابت بودند يکي به ديگري گفت :
- من از شوهرم متنفرم از بس که سر و گوشش مي جنبد
من قادر به خوردن يک لقمه غذا هم نيستم .
دومي گفت :
- خوب چرا طلاق نميگيري ؟
اولي گفت :
- چرا خيالش را دارم منتظرم يک ده کيلوي ديگر کم کنم بعد
حتما طلاق خواهم گرفت !!!!!!!! نانا
آمدئو موديلياني٬ ۱۹۲۰-۱۸۸۴


آمدئو موديلياني نقاشي بود که در ۱۲ جولاي ۱۸۸۴ در شهر ليورنوي
ايتاليا به دنيا آمد و نقاشي پرتره ها و بدن هاي لخت که او کشيد
تبديل به يکي از بزرگترين سوژه هاي گفتگوي هنرمندان دوران او
شد .
نام موديلياني ياد آور قوي ترين نوع زندگي هنرمندانه آن دوران پاريس
است .
موديلياني نماينده تصويري است از هنرمندان تهي دستي که در آن
زمان در مونمارتر و مونپارناس زندگي ميکردند
زندگي او متشکل ازمستي از الکل و حشيش و عشق و شعر بوده و
در پايتخت سرزمين آوانگاردها يعني پاريس محاصره شده بين هنرمنداني
چون پيکاسو وماتيس هرگز کوچکترين تغييري تحت تاثير چنين بزرگاني
به راه و شيوه منحصر به فرد خود نداده .
سرسختي او براي ادامه راه خود به گونه اي بوده که عليرغم تجربه عدم
موفقيت در هنر خود و بي پولي مفرط که براي دوره اي حتي در رستوران
پاتوق خود در تقاطع مونپارناس و بلوار راسپاي پاريس براي تهيه پول غذاي
روزمره خود ازمشتريان کافه طرحي کشيده و به آنان ميفروخته تا بتواند
غذا بخورد هم نتوانسته او را اندکي مايوس نمايد .

او در ۳۵ سالگي در حالي که يک پشيز نداشته و بسيار نحيف و رنجور
از تغذيه بد بوده بر اثر بيماري سل درگذشت .
و براي تکميل تراژدي زندگي او زن زندگيش به نام ژينه هبوترن که با هم
زندگي ميکردند و کودکي هم داشتند و اين زن براي بار دوم حامله شده
بود روز بعد از مرگ او از طبقه پنجم آپارتمان والدينش به پائين ميپرد و
خودکشي ميکند و دختر کوچک آنان يتيم مي شود .
پس از مرگ موديلياني دوستان هنرمند و دست به دهان او از اين مرد
ايتاليائي مغرور و يکدنده بسيار نوشتند .
موديلياني که دوستانش او را مودي ميناميدند هنگامي که با فقر دست
و پا ميزده از طرف دوستي به يک بارونس معرفي شد که پرتره اين بارونس
را که نامش بارونس مارگوريتا دو هس دو ويلر بوده بکشد در اين تابلو که
به آمازون معروف است مودي چهره زني از خود راضي - بشدت مطمئن
به خود - مغرور و همزمان جلف را تصوير کرده که بارونس را به شدت
عصبي نموده و از پرداخت مزد به او خودداري کرده !!!!!!

يکي از بارزترين مشخصه هاي نقاشي هاي موديلياني کش آمدن است
يعني تمامي چهره ها و بدنها را چون جسمي نرم که کشيده شود
ارتفاعي غير واقعي داده به خصوص گردن ها را.
چشم ها که آئينه روح هستند چه بسته چه باز همواره نقطه ديد
انسانهاست و وسيله اي که ميتواند هم به طرف بيرون و هم درون خيره
گردد براي نقاش سمبوليکي چون او از اهميت ويژه اي برخوردار بوده اند
و با چشمهاي غريبي که اغلب يکي به گونه اي دفرم هستند او تصويري
ماوراي يک فرد خاص به سوژه هاي خود داده .
در رنگ بسيار وسواس داشته و رنگهائي که بکار برده بسيار محدود بوده اند

اگرچه موديلياني بيشتر عمر کوتاه خود را در پاريس گذراند ولي راجع به رم
اين گونه گفته بوده :
- در همين زماني که با شما حرف ميزنم رم نه در خارج بلکه در درون من
است رم- من و افکار مرا متمرکز ميکند شيريني تب آلود آن - حومه پر غم
و زيبائي و هارموني آن تماما متعلق به من است و متعلق به افکار و به
کار من . نانا

Monday, August 15, 2005

حافظ

در همه دير مغان نيست چو من شيدائي
خرقه جائي گرو باده و دفتر جائي

دل که آئينه شاهيست غباري دارد
از خدا مي طلبم صحبت روشن رائي

کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر مي نخورم بي رخ بزم آرائي

نرگس ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پي نابينائي

شرح اين قصه مگر شمع بر آرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروائي

جويها بسته ام از ديده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهي بالائي

کشتي باده بياور که مرا بي رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دريائي

سخن غير مگو با من معشوقه پرست
کز وي و جام ميم نيست بکس پروائي

اين حديثم چه خوش آمد که سحر گه ميگفت
بر در ميکده با دف و ني ترسائي

گر مسلماني ازينست که حافظ دارد
آه اگر از پي امروز بود فردائي .
به اين نشانه که باغيست در ميان قفس و روي
ديوارهايش چيزهائي برايت نقاشي شده ....نانا
دخوي گرامي در آخرين پست خود مقاله اي از محمد قائد
روزنامه نويس و محقق ايراني نوشته که خواندنش را به همه
توصيه ميکنم .جالب است .

خواندن اين مقاله مرا به خاطراتم از گذشته و يکي از افراد
نازنيني که ميشناختم يعني همين محمد قائد برد و فکر کردم
دو سه اتفاق جالب از او را برايتان بنويسم .

نميدانم چه تعداد ازشما اون سالهاي اول انقلاب بالغ بوديد و
شاهد تشکيل کميته ها و سرکوبگي تفاله هاي ذهني
مشتي عقب افتاده مذهبي بوديد به هر حال اين نهاد ابتدا
شروع به تعرض به حقوق خصوصي مردم کرد و قيامتي بود
از ريختن بي دليل به خانه هاي مردم و پيدا کردن وسيله اي
مبني بر لهو و لعب غير اسلامي و دستگيري و زندان و آزار
و سر آخر پول به حساب امام ريختن و آزادي -که پايه هاي
رشوه خواري و فساد از بالا تا پائين اين رژيم و هوادارانش را
دانه ريزي ميکردند !!!!!!!
به هر حال به خانه هر بدبخت بيچاره اي هم که ميريختند آنرا
عشرت کده اعلام ميکردند و در آن الات فساد!!!!! يافته بودند
و پدر صاحب بچه را چهار ميخ ميکشيدند .

ماه هاي آخري که ايران بودم که خانه ام ديگر محشر کبري بود
از دوستاني که خيال رفتن از ايران را داشتند و دوستاني که به
ماتم آنان نشسته بودند و شبي که عده بسيار زيادي خانه من
بودند و قائد هم بود و عده اي گوشه اي شطرنج و عده اي
تخته نرد و عده اي بحث سياسي و عده اي گوشه اي فيلم به
زبان اصلي قاچاقي در ايران را ميديدند و عده اي هم جاي نوريگا
خالي !!! گرس ميکشيدند و براي آن گروه گرسي ها من يک
سيني کره و مربا و عسل آورده بودم (چون شديدا به آن احتياج
جسمي پيدا کرده بودند و يکي از دختر ها به من ميگفت :
- نانا جان قربونت برم يه چيزي براي من بياور که ازش شيره !!!
ميچکه !!!!!!!!!) ناگهان چشم قائد به دختري افتاد که براي تکه
کوچکي از نان حدود مشت کوچک کره برداشته بود !!!!!!! و از
دور داد زد :
- اوي ....خانم اون گوشت کوبيده نيست ها !!!!!!!!!

به هر حال ميهماني مارتون !!! ادامه داشت و من از آنجائي که
يک جمعيت را براي مدت طولاني نميتوانم تحمل کنم
همواره اين بينابين
به اطاق خوابم ميرفتم و به بهانه دستشوئي در را از داخل قفل
کرده به ايواني که راه داشت ميرفتم و تا هر زمان که مرا صدا
نميکردند باز نميگشتم هنگامي که به اين عمل خود دست زده
بودم شنيدم که مرا صدا ميکنند و هنگامي که در اطاق را باز
کرده به بيرون آمدم قائد را ديدم که با اون قد بلند و ريشهاي
چون راسپوتين خود !!!!آهسته روي کله من دولا شده و در
گوش من با صدائي خاص گفت :
- خانم براي قسمت شرقي عشرت کده مقاديري کاغذ و قلم
لازم است !!!!!!!!!!

به هر رو دو سال پيش که ايران رفتم او را هم ملاقات کردم و
کلي مرا خنداند در جواب سئوال من که پرسيدم وضع اقتصادي
را و به او گفتم - خوب چه صنايع اين جمهوري ما ساخته ؟
گفت - صنايع شکم !!!!! صنعت خورد و خوراک در ايران بسيار
پيشرفت کرده و همه جوره به شکم مردم ايران خوش ميگذره !!!
و در پاسخ اين سئوال من که پرسيدم :
- از نظر اجتماعي چي ؟
گفت - خانم کجاي دنيا شهرداري ( که ان زمان همين احمدي نژاد
بود ) عصباني ميشود !!! و ميگويد :
- اين چه مملکت اسلامي است که هر زن و مردي را که ميبيني
يک ساز زده زير بغلش و از اين ور شهر ميره اون ورشهر !!!!!!

مقاله اش را حتما بخوانيد دوست من است برايش تبليغ کردم و
ضابطه را فداي رابطه کردم !!!
پيامي شخصي !!!! ( براي پاگنده )‌
راستش ميترسم براش ايميل بزنم !!!!!!!!


بابا !!!! قربونت برم من خنگم ....خنگ خدا !!!!خيلي از
چيزها را نميگيرم و اگر بگيرم بعد مدتها !!!!!!!! ميگيرم
که اکسپاير !!!! شده !!!!!!
الان هم دارم از خنده از يه کشفي ميميرم !!!!!! که
بعدا خصوصي برات بگم هاهاهاها...........نانا

Saturday, August 13, 2005

نيما يوشيج


با دل ويران از اين ويرانه خانه
بسوي شهر دلاويزان شدم آخر روانه ...

از پي آنکه بيابم ره به خلوت گوشه ي جانان
با بيابان درنوردان و سحر خيزان شدم همپا
که مگر در هول ره دارم سر خود گرم
با شکفته داستان دلکش آنها ٬
کز بهار نوشکفته بودشان پيغام
از کساني ( که شعف از دلگشاي آهنگشان خيزد
و به شدتهاي شاديها مي افزايد ) مدد جستم
تا سکوت تلخ را در دره ها ديوار بشکافم
و اگر طوفاني آن گونه مرا مفلوک خواهد داشت
به صفاي قوت دل رخت بتوانم کشم بيرون
همچنين از بهر آنکه جويم از هر کس نشان راه
با کسان محشور گشتم که دل سرد و نهاد مرده ي آنان
آدمي را همچو يخ بر جايگاهي بسته مي دارد
و سخنهاي کج و نادلنشين آن جماعت
( حاصل از خودخواهي و حمق و نداني)
مي گدازد دل ٬ اميد زندگي را خسته مي دارد

ليک از سحري که با من بود و تعويذي
( بسته بر بازوي من مادر)
يکسر آن هموار و نا هموار بر خود ساختم يکسان
و غبار آن کدورتهاي پنهان را
که نشيند بر دل و چشمان گواهانند
مي زدودم از ره خاطر
تا نپندارند آن مردم نه ز ايشانم
و سراسيمه بهم گرد آمده گويند
( مردم بيگانه را در راه ما راه است ) و آزاريم جويند
با بد هر ناروائي آمدم همرنگ
پس چو امواجي که از ساحل گريزانند و هم بر سوي ساحل باز مي آيند
يا قطار دلرباي روشنان در يک شب غمناک ٬
کز بر اين لاجورد اندوده حيرانند ٬
راه خود را بگرفتم اندر پيش
با جهاني درد پنهان٬ بود اين نکته به من معلوم
کز پي ديدار جانان رنجها بايست بگزيدن
بس ره نا رفته مي بايد بريدن٬
سر تهي مي بايد از باد بروت خودپسندي داشت
همچو گو غلتان و همچو خس
بر بساط پهنه ور درياي بي آرام
تا کدامين لحظه سوي ساحل آيد باز

از پس اين جمله شد نزديک روز دلکش ديدار
پيش از آن که بگذرد دوران دلسرد زمستاني
کرد از هر سو بهار تازه چون اطلس
دامن کهسار
وشقايق در نهفت خلوت کوه
خنده اندر کاسه خون دل خود بست
مرد و زن ٬ سوداگران سر زمينهاي مجاور ٬ يکسره بيگانه زين سودا
که مرا افتاده در سر بود٬
محو و مات استاده
از ره پنهان به چشمان حسد بار
بودشان بر سوي من ديدار
همچنين ارواح نا مقبول مطرودان که در اين خاکدان سرگشته بودند
چون (( کراد)) دردسر افزاي ٬ در هنگام گل دادن
کرده هر پهلو به نيش خارهاي خود مسلح٬
خارزاران را همه مي ديدم اندر هم ٬
سر فرو برده
که اگر در راه بشکفته
نوگلاني شادمان بينند کاندر مقدم صبح و دلاويزانش مي خندد
بر ره آنان سد از سنگين گرد آلود خود بندند
هيچ چيزي در جهان زندگي زين درد آور تر
نيست ايشان را به منظر که ببينند
تنگ دو مرغ دلاويزند باهم آمده در آشيان سرد مهتاب٬
و به گوش هم نواي گرم خود را مي سرايند .
مي کنند آنان به معجونهاي جادو کرده شان مسحوق
پيه روباه گريزان را ٬
پس مي افروزند با آن پيه در راه بيابانها چراغي را
که اگر سرگشته مي پويد به راهي راهگذاري مانده و خسته
ديده بر آن روشني بسته
از رهي کو دارد اندر بر بگردد٬
و به هر چند او شود ٬ آنان چراغ خود
دورتر دارند ٬
تا بر آن بس شبان دلگزا و او را از آن رنجي
( که نمي شايست در ره رهروان را) بهره ور دارند .

اي رفيق من! غنيمت دان دمي گر صحبت جانان ترا ميسور مي افتد.
اندر آن خلوت ٬ دلي گر محرم و همدرد مي يابي ٬
نوبت صحبت به هيچ آلوده اي مفروش
هيچ چيز از داستان زندگاني نيست
در جهان زندگاني لذت آور تر .
هشت و نيم


در سال ۱۹۶۳ فدريکو فليني فيلمي ساخت به نام هشت و نيم
و در آن اشتغال فکري خود را راجع به ـ آزادي انسان- به تصوير
کشيد .
اين فيلم همچنين ديدگاهي را که او از سينما داشت به نمايش
گذارد .
شخصيت اصلي کارگرداني است به نام گوئيدو که عجولانه در کار
کارگرداني فيلمي است و بسياري از مشخصات خود فليني را
دارد و اين کارگردان در حال اتمام فيلمي است که تجربه انسانهائي
را پس از جنگ هسته اي نشان ميدهد .

ولي در حين انجام کار تمامي مشگلات شخصي کارگردان با تهيه
کننده - زن - معشوقه - منقدين - و دوستان او به ميان ميايد.
تفکرات کارگردان به سرعت بين واقعيت و فانتزي او در آمد و شد
هستند با کمک فلاش بک ها به گذشته مداما سير وقايع با زمان
حال قطع شده و در اين بين روياهاي او هم نشان داده ميشود .

به همين دليل فيلم از منطقي يگانه خاليست و تداوما شکلي ذهني
و اغلب غير منطقي به خود ميگيرد .
شکاف روحي او تحت تاثير فرويد - يونگ را در تمامي روابط او به
خصوص با زنش - معشوقه و پدر و مادر مرده او به روشني ميتوان
ديد .
در بخشي درست پس از همخوابگي با معشوقه خود ٬ مادرش در
روياي او ظاهر ميشود و با يکديگر به گورستاني رفته و به پدرش
کمک ميکند که در درون قبري برود .
مادرش ابتدا با بوسه اي مادرانه و سپس اروتيک ناگهاني تبديل به
همسرش ميگردد در زمان حال ( ظاهرا فليني از عقده اوديپ رنج
ميبرده )
حتي کوچکترين واقعه در زندگي گوئيدو بلافاصله خاطره اي را در
او زنده ميکند هنگامي که شخصي با او تله پاتي ميکند ذهن او
به خانه اي روستائي ميرود و او را که کودکي بيش نيست در بين
خدمه خانه و زنان فاميل و مادر نشان ميدهد که همگي او را ناز و
نوازش کرده و يک بازي را که نامش ASA NISI MASA است بازي ميکنند .
اين بازي در کانسپت يونگANIMA و در زبان ايتاليائي به معني روح است

هنگامي که با کاردينالي ملاقات ميکند تمام خاطراتش به روزهائي که
در مدرسه کاتوليک ها درس ميخوانده ميرود .
تمامي اعمال سکسوال او به سرکوب اخلاقي معلمانش بر ميگردد
نگاهي که فليني از زبان گوئيدو راجع به زن بيان ميکند اين است که
زنان يا باکره هستند و يافاحشه !!!!!!و براي اين تصوير زني فاحشه
در کنار دريا براي او ميرقصد .
اغلب گوئيدو از زمان حال به جاي بازگشت به گذشته به رويا فرو ميرود
به عنوان نمونه هنگامي که در خيال به ملاقات کاردينالي ميرود تنها
پيامي که مذهب به او ميدهد اين است که هيچ آمرزشي خارج از
کليسا وجود ندارد .
و يا هنگامي که با زنش در کافه اي نشسته و معشوقه او هم به آنجا
ميايد در روياهاي خود آن دو را دوست يکديگر ديده و باز هم به گذشته
و خانه روستائي ميرود و اين بار آنجا را يک حرم !!! ميبيند که در آن
تمامي زنان زندگي او يک هدف را دنبال ميکنند و آن خدمت به اوست .

اما تنها يک زن مشخصا از حرم او غايب است کاراکتري که توسط
کلوديا کارديناله بازي ميشود و او به شکل افسوني در تفريحگاهي که
در زمان حال هست ( نه در خانه روستائي) بر او ظاهر شده و کاسه اي
آب چشمه اي که براي درمان ميخورند از چشمه به او تقديم ميکند

در زمينه هنر فليني بسيار تحت تاثير پيرآندلو نمايشنامه نويس معروف
ايتاليائي بوده و نقش کلوديا ( زن ايده آل ) برگرفته از کارهاي پير آندلو
ميباشد و هر دوي آنان همواره کاراکترهائي که يونيک و غيرممکن
هستند را مي آفرينند .
در فيلم هشت و نيم هنگامي که به نظر ميرسد همه چيز بسيار بغرنج
و پيچيده شده است ناگهان تمامي تکه ها به جاهاي خود افتاده و
ساختن شاهکاري از هيچ خود را نمايان ميسازد .
در صحنه پاياني فيلم تمامي کاراکترهاي فيلم در حالي که همگي سفيد
پوشيده اند و دست هاي يکديگر را گرفته اند با خنده و آواز در حال رفتن
از جائي به جاي ديگر هستند
و با اين پايان فليني اعلام ميکند شاهکاري که خلق کرده کاملا وارسته
از هر بندي است و به معني مطلق ( آزاد ) است و فليني خود گوئيدو
است و همه را آن سان که هستند پذيرفته است .
همچناني که هر انساني در برهه اي از زندگي خود ميتواند اين را اعلام
نمايد .
ديدن اين فيلم را به کساني که نديده اند توصيه ميکنم . نانا
شيوه درست تر


دوست عزيز نادر بکتاش در پيام گير شبح پيام زير را براي من
گذارده .
فکر کردم نکته بسيار مهمي را که ايشان به آن اشاره کرده اند
کمي توضيح دهم .
دوستان عزيز جوان - بسيار طبيعي است که هر يک از ما از
چيزهائي که ميبينم تاثيراتي بپذيريم .
با پيشرفت دنياي مدرن همه ارتباطات بشر با پديده ها دچار
تغييراتي شده که در خود نکات مثبت و همزمان منفي را به
همراه دارد به عنوان مثال روزي روزگاري تلفن وسيله اي بود
که براي کار ضروري و خبر رساني و اغلب گفتگوي کساني که
فاصله مکاني داشتند-ولي امروزه تبديل به وسيله اي چون کيف
پول گشته و تقريبا هر شخصي يکي دارد.
اين وسيله امروزه تمامي ارتباطات لحظه اي و اطلاعات ضروري
را به انسانها بسيار سريع ميرساند و همزمان مانعي بزرگ
براي فرم قديمي نشستن روبروي هم و گفتگوي مستقيم
ميباشد .
من در طول روز در خيابانها و هر جاي عمومي بسياري امريکائي
ميبينم که متداوما در ماشين - مغازه - اداره - پارک و .......
مشغول گفتگو با تلفن همراه هستند !!!!!
و اغلب اين انسانها هنگامي که به خانه ميروند ديگر تقريبا
چيزي براي گفتگو با همسر و فرزندان خود ندارند و همگي
چون روبوت !!! روبروي تلويزيون مينشينند و به صفحه آن تا زماني
که خوابشان ببرد خيره ميشوند !!!!! و حتي اغلب غذاي خود
را جلوي تلويزيون ميخورند و براي اين منظور ميزهاي کوچک يک
نفره براي تک تک آنها در خانه وجود دارد !!!!!
در مقايسه با گذشته ها که حداقل يک وعده غذا خوردن دور يک
ميز فرصتي بود که افراد هم از غذا لذت برده و هم با يکديگر
گفتگو و تبادل فکر و احساس کنند .
همين مساله را به نکته نادر بکتاش در مورد طريقه انتقال کتاب
و راه قديمي که صدها برابر با ارزش تر از ديدن فيلم و يا شنيدن
کتابي از راه گوش تعميم دهيد !!!!!
همان فرقي که بين خوردن غذا تک نفره روبروي تلويزيون با دور
هم بودن و حرف زدن و گفتن و شنيدن و از غذا لذت بردن دارد
فرق بسياريست بين خواندن يک کتاب تا طريقه مدرن تر وآسان تر
جذب آن از راه هاي ديگر
با تشکر از نادر بکتاش براي نکته اي که بيان کرده . نانا



3 نادر بکتاش ( - , - ) 12:27 @ Sat, 13 Aug 05

يادداشت ادبی - طبقاتی برای نانا
آدرس ميل نانا را پيدا نکردم اما از آنجايی که نوشته اش در يادآوری " مردی که ميخندد " مرا هم در نوستالژی برد، مطلب مربوط به آن را در اينجا می گذارم (با اجازه شبح خان !).
فاجعه ترسيم و تصوير شده توسط ويکتور هوگئو در اين رمان هم اين بعد فردی را داشت (مسخ چهره اين کودک) و هم يک دليل طبقاتی - اجتماعی : در واقع اين کودک فرزند يک خانواده اشرافی بود که رقبا به خاطر حذف وی از مسائل ارت و ميراث و پول و مقام او را می دزدند و يک جراح چهره او را تغيير می دهد. بعدها (اگر اشتباه نکنم) او شناخته می شود و در دادگاه هويت واقعی اش اثبات می شود و به حقوقش می رسد. صحنه دادگاه اين رمان بسيار مهيج است. اين رمان در واقع از جنس نمايشنامه های شکسپير است که به مسائل اشرافيت می پردازد و از خلال آنها بسياری چيزها را که در زمانه ما هم ادامه يافته اند بيان می کند. بسيار تکان دهنده و موٍثر است.
اين که به نوستالژی اشاره کردم به اين دليل است که من هم آن را در همان سنين ده - دوازده سالگی خوانده ام. آن زمانها تقريبا تمام آثار ادبی فرانسوی به فارسی ترجمه شده بود و در بسياری از خانه ها کتب به خصوص ويکتور هوگو موجود بود.
آن کودک قربانی تاريخ و جامعه شد؛ همچنانکه ما هم به خاطر تولد در آن دوره تاريخی اين " شانس " را داشتيم که هنوز تلويزيون و اينترنت کانال اصلی ارتباط و شناختمان از دنيا نبودند و بناچار به طرف ادبيات و سينمای جدی می رفتيم؛ همچنانکه کودکان اين دوره را به زحمت می شود قانع کرد که ويدئوکليپ را کم کنند و کتاب بخوانند و از گنجينه فکری و ادبی بشری بهره ببرند.

Friday, August 12, 2005

براي تو که هر که هستي ؟ برايم عزيزي

مردي که ميخندد


هنگامي که ده ساله بودم يکي از کتابهاي معروف ويکتور هوگو به
نام مردي که مي خندد را خواندم که تاثير عميقي روي من گذارد
داستان اين کتاب تا آنجا که خواب رفته يادم ميايد اين بود که
گروهي از اين کولي هاي دوره گرد که به شهر ها و دهات
ميرفتند و نمايش هائي راه انداخته و به اين ترتيب زندگي ميکردند
نوزاد پسري را ميابند و در همان کودکي دهان او را از دو طرف
مقداري جر داده !!! و به اين ترتيب او شکل کودکي که هميشه
در حال خنديدن است ميگيرد و از او در نمايش هاي خود که چون
سيرکي سيار است استفاده ميکردند .
اين کودک بزرگ ميشود و براي خود مردي ميشود و در تمامي
زندگي مشقت بار خود و با تمامي رنجي که ميبرده همواره به نظر
ميرسيده که ميخندد و اين تراژدي زندگي اين انسان بود

از کتاب چيز زيادي يادم نيست جز همين بخش که به شدت مرا
غمگين کرد
اين روزها باز هم به آن کتاب فکر ميکنم
نميدانم کودکي تو چگونه گذشته ؟
ولي يک چيز برايم قطعيست و آن اين است که عليرغم اين که
ميدانم روزهاي بسيار خوش و شاد هم با شريک زندگي خود
داشته اي ولي اغلب در زندگي تو هم مصداق مردي بودي که به
شکل سمبوليکي دهانت را براي خنده جر داده بودند که تنها
ظاهرا ميخنديدي و احتمالا در درونت خون گريه ميکردي .
دوست عزيزم بد نيست به يادت بياورم که در اولين ايميل هائي
که تعدادشان زياد هم نبود !!!! برايت نوشتم:
- غمي بسيار عميق را از لابلاي نوشته هاي تو حس ميکنم و
فکر ميکنم درون بسيار غمگيني داري خاطرت هست ؟
زين پس با تمامي توانم به تو کمک خواهم کرد که اين دهان جر
خورده و اين خنده هاي ظاهري تو عمق واقعي يابد .
زيرا تو پاره اي از خود من هستي . نانا
باري ديگر پلنگ صورتي !!!!!

خوب دوستان عزيز يک زنگ تفريحي بدم و برم سر کارهام
نميدونم تو اين جرياناتي !!!! که اتفاق افتاد و درگير شدم
متوجه نکته اي شديد يا نه ؟
براي اونائي که نشدند يه توضيحي ميدم !!!!!
يادتونه ميگفتم که من عين پلنگ صورتي هستم و يه
کارائي ميکنم و يه حرفائي ميزنم و از در ميرم بيرون و روحم
هم خبر نداره و بعد کلي آدم يا تو سر خود يا تو سر همديگه
ميزنن و عده اي به من فحش ميدن!! عده اي از من دفاع !!
ميکنن !!!!!!
خوب بيا !! اين يه نمونه اش !!!!

مدتها پيش من يه سري قربون صدقه !!! براي پاگنده اي که
نميدونستم کي هست ؟ و هنوزم نميدونم؟ رفتم و از در
رفتم بيرون !!!!!!
خوب بلوا!!! راه افتاد و زنش دهنش رو سرويس کرد و دور و
وري هاش به هم افتادند و محشر کبري !!!
ولي من نه چيزي فهميدم و نه بوئي بردم حتي يادمه که مدتها
پيش تو پيامگير يکي از وبلاگ نويس ها که الان اسمش هم يادم
نيست ديدم يه چيزائي نوشته شده مبني بر زني که داره زندگي
خانوادگي کساني را به هم ميريزه و ايميل مي فرسته و از اين
گونه فسق و فجورها !!!!!و هر کي يه نظري داره و همه گرم
بحث و گفتگو هستند !!!!
اون موقع وقتي اين چيزها را خوندم با خودم گفتم :
- واه ...واه .. عجب اينا حوصله اي دارن که به موضوعي به اين
بي اهميتي بند کردند !!!!! و اون زنه چه حوصله اي داره که داره
واسه يه مرد زن داري ايميل احساسي ميفرسته خوب بابا مگه
قحطي مرد شده !!!!!!!!!!!! نانا
فاطي پاترا !!! و شاتو بريان !!!!


خوب فاطي پاترا !!!!! ساکت شدي ؟ چيزي نميگي !!!! چي شده
نکنه داري به چيزي!!! فکر ميکني !!!! گمان نکنم وقت فکر کردن به چيزي
داشته باشي آخه تو بيشتر از اين حرفها محو خودتي !!! که به چيزي
غير خودت فکر کني !!!!! ميگي نه برايت يک پستت رو ميشکافم تا
ببيني !!
يه جائي رفتي سرلگن احساس!!!! و گفتي :



((غم
وقتی غمگينی يعنی
يک نفر که برايت مهم بوده کاری را کرده که نبايد می کرده
و يا
يک نفر که برايت مهم بوده کاری را که بايد می کرده، نکرده....
می شود هم به روی خودت نياوری و تمام بار اين غم را بيندازی
گردن رنج آگاهی.))



خط خط برات ميشکافمش !!!!!
غم براي تو فاطي جون!! يعني که يک نفر که براي(( تو)) مهم بوده
کاري کرده که نبايد ميکرده !!!!!!!!!البته بازم براي (( تو ))

يعني کشوري که به دست يه مشت هيولا اداره ميشه و اکثريت
مردمش در حال جون کندن شبانه روزي هستند -غم نيست !!!!!
يعني نيمي از يک ملت که با آينده تاريکي دست و پنجه نرم ميکنند
و جوان هستند و پر از اميد و آرزو و حتي قادر به تشکيل يک زندگي
حداقل محترمانه براي خود نيستند -غم نيست !!!!
يعني يه مشت آدم فهميده که امثال تو يک موي گنديده هم کنار
پائين تنه اونا نيستيد !!! دارن زير شکنجه و توي زندان ميپوسند
که ماده الاغ هائي چون تو و يا توله سگ تو بتونن آزاد باشن و در
آزادي زندگي کنن- غم نيست !!!!!
يعني دختر هاي بيگناه معصومي که از فقر به خود فروشي کشيده
شده اند و جلوي چشماي کور تو و چشمهاي وحشت زده باقي مردم
دارن پرپر ميشن- غم نيست !!!!!!!
يعني گنجي ها دارن ميميرن (ولي جون تو سلامت که بري کافه سوئيس
و شاتو بريان بخوري )- غم نيست !!!!!
يعني يک ملت ( که متاسفانه پارازيتي چون تو هم جزوشون هست )
در زير کو نشون بمب اتمي ساخته شده !!! - غم نيست !!!!

خوب فاطي پاترا !!!! بعد تمامي اين حرفهاي بالاي من هنوزم ميگي
که تو پارازيت بشري از آگاهي رنج ميبري ؟!!!!!!!!!!!
بي رو دربايستي بگم شاشيدم به اين خود محوريت که بهش نام
آگاهي داده اي !!!!!!!!!!! نانا

Thursday, August 11, 2005

فاطي پاترا ( بر وزن کلوپاترا)

دو خواننده زن هستند يکي ايراني يکي امريکائي که عليرغم
داشتن صداي زيبا من قادر به شنيدن يک يا ماکسيمم دو آهنگ
از اينان در يک زمان بيشتر نيستم !!!
پري زنگنه و جون بايز اين دو خواننده هستند هنگامي که من
يک نوار از اين دو خواننده را گوش ميکنم از آهنگ دوم به بعد
چونان پتکي يکنواخت صداي آنان گوش هاي حساس مرا زير
ضربه ميگيرد !!!!!!
منظورم از شرح بالا اين بود که عليرغم اين که در پست پيشين
نوشتم که اين دفتر را مي بندم ولي به دليل زماني که براي
کس و شعرهاي تف داده اين زن که من نام او را زين پس
(فاطي پاترا) ميگذارم تلف کردم !!!!!تصميم
گرفتم شما را هم از اين تجربه وحشتناک !!! کمي مطلع کنم .

کل چندين وبلاگ فاطي پاترا چونان صداي يکنواخت پتکي
به فرق سر خواننده مي خورد !!!!! يکي دو نوشته ابتدا به
نظر شاعرانه و ادبي و سپس بر اثر تکرار همان کس و شعرها
تبديل به نوحه ها و ملودي هاي عزا ميشود که دمار از روزگار
خواننده در مياورد .!!!!
تکرار ٬ تکرار٬ تکرار مشتي احساسات دروغين و نمايشي و
بر ما مگوزيد اين زن که به صرف خواندن چهار تا کتاب تصور
ميکند که ديگر اين اوست و اين عرصه وسيع ادب !!!!! پس
از گذشت مدتي حالت تهوعي شديد به خواننده ميدهد.

فاطي پاترا!! بي هيچ رحمي در اينجا و آنجاي پستهاي
شر و ور خود متداوما از اين که در بالاي شهر ساکن است !!
و حيطه رفت و آمد او از ميدان ونک تا فرمانيه است سخن
ميراند و گاه گاهي چسي هائي از خريدهايش از مغازه هاي
جنس هاي غير ايراني سخن ميگويد !!!!! با چشماني سرخ
از گريه راجع به رستورانهائي در بالاي شهر و عمدتا
رستوران سوئيس سابق که ايشان نام کنوني را به ياد نمي آورد
اظهار فضله کرده و تصوير يک زن بسيار مرفه ايراني که با فداکاري
مشغول خدمت به ميراث ادبي !!! ايران است را به رخ ما ميکشد
و اين ميان فراموش نميکند که گريزي هم به صحراي کربلاي !!!
غم و درد عشقش زند !!!!!!!!
مطلقا از اين که چه کاره است ؟ حرفي در ميان نيست و به نظر
ميرسد که گونه اي زندگي پارازيتي دارد و کساني ديگر هستند
که به او سرويس ميدهند !!!!!!

جامعه که قربوش بروم زندان و شکنجه که دمده است !!! کون
آسمان پاره شده و او با يکي دو نفري که دور او هستند تنها
انسانهاي ايراني و محور عالم خانه او و شوهر بي وفاي !!!!
بي مروتي که فرار را بر قرار ترجيح داده و غم و رنج کنوني اين
ملکه سبا !!!! ميباشد !!!!!!!
در طول ده ها پست گاهي با غم اعلام ميکند که - ديگر فراموشت
کردم و اي آه و اي واي !!!! ولي يکي دو پست بعد قول فراموشي
را فراموش !!! کرده و باز به تف دادن و آه و ناله خود بازميگردد !!!!!
برايتان مقاديري از اين تف داده ها که با (( من )) او شروع ميشود
را کپي ميکنم تا لذتش !!! را ببريد !!!!!

از يک صفحه آخر وبلاگش تقريبا در تمامي پست ها اين (( من ))
هاي !!!!!او را برايتان مشخص ميکنم !!!!!



(دلم ) يه دوست ِ بزرگ می خواد ............( باشه برات سفارش ميدم !!! نانا)

می دونی چرا می تونی خيلی راحت (ازم ) بپرسی که " دوسَم داری؟ "
چون از جواب( من )مطمئنی........

کسی دل و دماغ (منو) نديده؟.......( چرا تو سي ان ان راجع به دل و دماغت حرف زدن.نانا)

بعدشم (من) از رو آتيش نپريدم ( خوب به تخم گنجي که نپريدي . نانا)

از تاريکی می (ترسيدم) و تو اين را خوب می دانستی..

زنی هست که با هيچ کس درد دل نمی کند، ولی همه می دانند که
(دلش) درد می کند.( زودتر ميگفتي به دکتر بارنارد خبر ميداديم !!!!)

دلتان قرص باشد ستاره های( من.).....

آخرين روز از آخرين ماه ِ امسال رو (يادم )می مونه.....

تهران اين جوريو دوست (می دارم) ( عجب افتخاري به تهران دادي بابا..نانا)

امسال ديگه حق نداره بد باشه!!!! ( چشم بهش ميگيم به فرمان شمابد نباشه .نانا)

خواجه دانست که( من )عاشقم و هيچ نگفت...( بيچاره خواجه از وحشت هيچ نگفت !!)

خون می (سوزانم )و
شعله می(کشم) ( اينو ديگه از کجات در آوردي ؟ نانا)

از تاريکی می( ترسيدم )و تو اين را خوب می دانستی.( تو خودت منتشر کننده تاريکي هستي بابا جون ترس نداره !!!!! نانا)

(دلم ) پر کشيد تا سرشاخه ی انگشتانت

ديگه کلی تا دارم تنها تر می( شم)

صدا کن (مرا) ( چشم !! نانا)

(دلم) می خواد يه ام پی تری داشته باشم ( خوب منم دلم ميخواد يه جت داشته باشم . نانا!)

(دلم) " يه چيزی رو خيلی از ته دل خواستن " خواسته( کون لق خودت و دلت !! نانا)


زمان می برد اين گونه پوست( انداختنم) ( جون مادرت پوست ننداز که پوست ننداخته
اين گهي واي به روزي که پوست هم بندازي !!!!!)


سئوالي نانائي از پاگنده

خوب دوست گرامي و با ارزش من مگه در ايران قحطي زن و دختر
آدم حسابي بود و يا شما عرب .. نديده بودي که خودت را با چنين
فقره اي !!! هم کاسه کردي !!!!!!!!! نانا

Wednesday, August 10, 2005

MANIPULATOR

لغت بالا به کساني اطلاق ميشود که اهل دوز و کلک - متقلب
-سواستفاده چي باشند .
مانند کساني که با استفاده از حربه زبان سعي در کشاندن
کسان ديگر به راهي که ميخواهند ميکنند و اين راه غالبا به منافع
شخصي آنان ختم ميشود .

با مثالي از يک واقعه حقيقي ميروم سر اصل مطلبم :

هنگامي که در پاريس زندگي ميکردم مرد نقاش ميان سالي بود
که با دانشجويان دوست شده و اغلب با گروه هاي مختلف وقت
ميگذراند اين مرد روزي به من گفت که به آتليه من بيا ميخواهم
از تو پرتره اي بکشم قراري گذارديم و روزي که به آنجا رفتم فضا
را کمي غير عادي تشخيص دادم و پس از لحظه اي او به من گفت
- لباسهاي خود را در آر و روي آن تخت دراز بکش !!!!!!!
به او گفتم :
- اولا که من هرگز اين چنين کاري را نخواهم کرد و متاسفم که
اساسا آمدم مگر تو نگفتي پرتره !!!!!!!
در پاسخم چنين گفت :
- نه اشتباه فکر نکن من منظورم ديدن بدن لخت تو نيست !!!!! من
اگر يک آگهي بدهم صدها دختر تکه فرانسوي ميايند و نرسيده
لخت ميشوند !!!!!!!! علت اين که به تو گفتم لباسهايت را در آور
اين بود که من ميخواهم آن شرمي را که در چشمان تو است که
بر اثر لخت شدن به وجود آمده بکشم !!!!!!! چون اين شرم در
چشمان دختر فرانسوي نيست !!!!!!!!

از نظر من اين يک نمونه کامل MANIPULATION است.
به دنبال پست پيشين مدتي از وقت نازنين خود را صرف خواندن
آرشيو و احتمالا آرشيو هاي اين زن کردم .

بدون ذره اي کينه يا دشمني با اين خانم و با احساس بي تفاوتي
کامل نسبت به او ...ولي تنها براي دوستان مشترک اين دو نفر
که مايل به قضاوتي هستند ميخواهم نتيجه گيري خود را بگويم

از نظر من اين زن متاسفانه در مرحله ايست که من آنرا ماوراي
کمک !!! ميدانم در کل نوشته ها من زني خودخواه - به شدت
MANIPULATOR - مالکيت طلب - کنترل کننده يافتم که ناگهان
دريافته که ديگر قادر به کنترل و MANIPULATION نيست و
وحشتزده شده و با تمامي قدرت قلمش براي هدف بازگرداندن
اين مرددست به کار شده .
از آنجائي که تنها مايلم دوستان مشترک اين زوج ذهني باز
راجع به اين واقعه داشته باشند از نام بردن وبلاگ او خود داري
ميکنم چون احتمالا دوستان او بهتر از همه ميدانند و به اين
دوستان مشترک پيشنهاد ميکنم که باري ديگر کل آرشيو اين
خانم را خوانده و به نکته هائي که من اشاره کرده ام دقت کنند

با اداي احترام و دوستي به پاگنده عزيزم دفتر اين ماجرا را
فعلا بسته به کارهاي معمول خود ميپردازم . نانا

Monday, August 08, 2005

دوستان بسيار عزيزم

چندين روز است که با خود در کشاکش هستم که اين مطلبي را
که اکنون مينويسم بنويسم يا نه ؟
به هر حال امروز با خود گفتم - من مينويسم شايد اين نوشته من
چشم خوابي را کمي باز کند و افرادي شروع به نگاه به درون خود
کنند و اين قدمي باشد به جلو براي آنان .

بسيار تصادفي به وبلاگ شخصي به نام لنيوم رفتم البته قبلا هم
چند باري رفته بودم و مطلبي نوشته بود به نام ( شاهدان گواهي
ميدهند ) که شما ميتواند آنرا بخوانيد .
داستان اين است که زن و مردي که به گفته نويسنده عاشق و
ديوانه هم بوده اند بينشان شکر آبي به وجود آمده که به دليل
قربان صدقه رفتن زني وبلاگ نويس و فرستادن ايميل احساسي
براي اوست !!!!!!
قسمت زن وبلاگ نويس که مشخصه مرا ميداد به نظرم آشنا
رسيد و چون من جز براي پاگنده ايميل احساسي نفرستاده
بودم و اساسا زياد اهل ايميل و اين کارها که شما ميکنيد نيستم
و بلد هم نيستم !!!!!! تازه دو زاري من افتاد که بابا در زندگي اين
پاگنده عزيز من زني بوده که قربان صدقه هاي من پيوندي را شل
و ول کرده !!!!!!!
از روي کنجکاوي به وبلاگ هاي زناني با نامهاي زرد و ابي و گوزن
و بچه اهو و اختر و شختر رفته ديدم واي واي بيا ببين چه خبره
يک سري زن بيچاره دچار درد خانم ايکس ما هستند و عجيب هم
دست نوشته ها به هم شبيه و نزديک است و هر يک با يک بچه
و دو بچه از فراق مرد هرزه اي که آنها را رها کرده مينالند و ابدا
کاري به دنياي واقعي مردان و زنان نداشته در ماه و سياهي و
نواي دل و دل پيچه چشم و استفراغ گوشي مشغولند !!!!!

خوب ميخواهم روي سخنم را به يکي از شما که فکر ميکند من
زندگي او را نقطه سياه گذارده ام !!!!بگردانم و بپرسم :

دوست عزيز شما متاسفانه کاملا سر به کون همه چيز را
درک کرده ايد من پاگنده را به عنوان فردي مستقل بسيار دوست
دارم و خواهم داشت نوشته هاي او به من احساسي ميدهد
که فکر ميکنم او پاره اي از من است چيزهائي که شما در ايميل
من بدون اجازه صاحبش خوانده ايد بسيار بخش کوچکي از
احساسي است که من به پاگنده دارم و همزمان خانم محترم
من حتي نميدانم پاگنده در کجاي اين کره زمين زندگي ميکند !!!
در مطلب خودت يا دوستت نوشته اي :


(مگر نمي‌بيند که اين روي‌داد‌ها دارد به بودن‌مان لطمه مي‌زند؟! مگر
نمي‌بيند که من دچار بحران مي‌شوم؟! مگر نمي‌بيند که از بحران
من او دچار بحران مي‌شود؟! )

برايت ميشکافمش تا ببيني چرا همسر يا مرد زندگيت از تو خسته
شده و دليلش قربان صدقه رفتن من به او نيست !!!!!

چرا مي بيند که تو دچار بحران شده اي ولي به تخمش که تو دچار
بحران شده اي !!!! تو بحران را به خاطر تنگ نظري و حسادت درون
خودت به وجود آورده اي !!!! مگر نه ؟

اولا ميتوانستي در چيزهاي خصوصي او مانند ميل باکس فضولي
نکني و ايميل او را نخواني !!!!!!
دوما پس از خواندن اگر به او باور و عشق داشتي ميتوانستي
مطمئن باشي که زني مجازي او را از دست تو نميتواند در بياورد !!٬!!!
سوما و از همه مهمتر براي تمامي شما زنان چس ناله کن نيمه قجري
نيمه فمنيست !!!!!!! ميتوانستي بگوئي : به به چه عالي يکي از
زنان وبلاگستان شوهر مرا قربان صدقه ميرود پس ببين من کي هستم
که چنين مرد بزرگي مرا انتخاب کرده !!!!!!! مگر نه ؟

و از نکات بالا مهمتر چرا بايد يک انسان از بحران يک انسان ديگر دچار
بحران بشود مگر شما دو نفر دوقلوي به هم چسبيده هستيد که يکي
تب کند آن ديگري هم تب ميکند !!!!!!
و چون دوقلوي به هم چسبيده نيستيد بايد نتيجه گرفت که تو بحران را
با رفتار احتمالا غير معقول !!!!!خود در او به وجود مياوري نه اينکه او
دچار بحران ميشود يادت نرود تو در او به وجود مياوري !!!!!!!

اين مطلب را با دقت بخوان چيزهائي در زندگي است که تا خود را به جاي
فرد ديگر نگذاري و خود را از دريچه چشم او نگاه نکني هرگز نخواهي
فهميد
حال فهميدم که تمامي حمله هائي که در اين مدت به من شد از احساس
تحقير تو زن ناديده ريشه گرفت و دوستان کور تر از خود را مدتها به جان
من انداختي و من حتي از وجود تو آگاه هم نبودم !!!!!!!
نگاهي که من به پاگنده تو دارم نگاهيست به يک انسان مستقل اگر تو
قادر باشي اين گونه نگاه را بيابي و بکار ببري آن گاه است که او براي
تو ميماند و هر لحظه وحشت زده ميشود از از دست دادن تو
تنها به يک دليل
با تو راحت است و به آرامش ميرسد . سعي کن بفهمي . نانا
حقيقت تلخ!!

راستي در وب گردي خود به سکشن !!! زنان نکته اي را
متوجه شدم که بد نيست برايتان بنويسم .

زني را يافتم که در عرض چه ميدانم دو سال يا شايد بيشتر
تنها سه پست داشت که به مسائل احتماعي پرداخته بود !!
اگر اين زن اين سه پست را هم نميگذاشت من با خود ميگفتم
خوب وبلاگي براي دل خودش و اظهار عشق به مردي که دوست
ميدارد ساخته به هيچ کس هم مربوط نيست عشقش را ببرد .
ولي آن سه پست نشان دهنده اين است که اين شخص وجداني
در برابر جامعه و ديگر مردم حس ميکند ولي اين وجدان به نسبت
درگيري شخصي خود که حجم بالائي را احاطه کرده به اندازه
نخودي بيش نيست !!!!!!! مگه نه ؟

آنگاه به اين نتيجه رسيدم که خوب اگر روشنفکران و حداقل
کساني که قادرند چهار خط برايمان بنويسند اين هستند که
جامعه به تخم چپ شوهر يا دوست پسر و ياهر فيگور مذکر
ديگر زندگي آنان است !!!!! پس از عوام چه توقعي که دلش
به حال جامعه بسوزد !!!!
با اين نمونه ها است که انسان ميتواند به ريشه هاي انفعال
مردم ايران نفوذ کرد و حقايق تلخ را متاسفانه ببيند . نانا
پيتر جنينگز

پيتر جنينگز يکي از آدم حسابي ها دنياي خبر امريکا امروز
بر اثر سرطان ريه درگذشت .
او که بود ؟
پيتر جنينگز که يک کانادائي الاصل ساکن امريکا بود و در زمان
انقلاب ايران به ايران آمده و کلي گزارش به نفع مردم ايران
فرستاده به همراه همتاي ديگر خود تد کاپل از گروه خبرنگاران
مکتب کهنه دنياي ژورناليزم بودند همزمان با گروگان گيري -
تد کاپل بنيان گذار برنامه اي يک ساعته در شبکه رسمي
تلويزيون شد به نام ( نايت لاين) که راجع به بحران گروگان گيري
هر شب برنامه داشت و سپس تر پرداخت به وقايع سياسي
همه جاي جهان .
پيتر جنينگز با بن لادن هم در غاري در افغانستان ملاقات کرده
بود و هنگامي که دو هواپيما به برج دوقلو خورد در اولين و
دومين برنامه سعي تمام کرد که بي طرفانه راجع به القاعده
حرف و گزارش پخش کند که با تلفن ها و نامه هاي تهديد آميز
روبرو شد و چون شخصي برايش گفته بود که - تو که اساسا
امريکائي نيستي و کانادائي هستي و زمان دانشجوئي از
سران جنبش دانشجوئي امريکا بودي و مارجوانا کشيدي و....
بلافاصله خفه شد و سريعا درخواست سيتي زني امريکا را
فايل کرد از ترسش البته.
متاسفانه يک سيگاري بوده که بيست سال پيش از ترس
سرطان ريه سيگار را ترک کرده بوده ولي از چند ماه پيش
سرطان را در او تشخيص داده و امروز درگذشت .
يادش زنده بماند . نانا
رطب خورده !!!!

ديشب داشتم يه سري وب گردي ميکردم گفتم يه
سري برم اين وبلاگ هاي زنانه ببينم کي ها!! هستند و چي ها !!!
ميگويند .
آرشيوهاي تعدادي را خواندم و هم متاسف شدم و هم جاي
شما خالي خنديدم !!!!!!

به نظرم رسيد که خيلي ها تنها وبلاگ زده اند که يا به شخصي
در هاله اي از ابهام !!! اظهار عشق کنند و يا فحش دهند !!!
با خودم گفتم :
- عجب حوصله ها و کينه شتري ها دارند که وبلاگ مينويسند
که به هم فحش دهند !!!! ناگهان به خود آمدم و ديدم خوب
خودم هم که وبلاگ درست کردم که فحش بدهم !!!!!مگر نه ؟ نانا

Saturday, August 06, 2005

براي مردم کردستان


.......
لب هر در
به روي کوچه ها آهسته وا مي شد
و از دهليز قلب خانه ها با خوف
سراپا واژه انسان رها مي شد

هزاران سايه کمرنگ
- در يک کوچه با هم آشنا مي شد
طنين مي شد
- صدا مي شد
صداي بي صدائي بود و
فرمان اهورائي

.. بپا خيزيد !
کف دستانتان را قبضه شمشير مي بايد
کماندارانتان را در کمانها تير مي بايد
شما را عزمي اکنون راسخ و پي گير مي بايد

حميد مصدق
To you

Of all the souls that stand create
I have elected oneeeeeeeee......nana
تجديد قوا

جونم براتون بگه امروز داشتم فکر ميکردم که اين مساله ازدواج
را بشر امروزه بايد به نوعي تغييري درش بدهد چرا؟

زيرا در هزاران هزار سال پيش که اين نهاد به وجود آمد و ادامه
يافت متوسط سن هر انساني مثلا سي سال بود . درست
بنابراين يک مرد و زن از هفده هجده سالگي که ازدواج ميکردند
تنها ده دوازده سالي با هم بودند و هر دو به دلائل بيمارها و يا
زايمان و هزار درد ناشناخته براي بشر آن روزگار !!! ميمردند و
خلاص !!!!!!
ولي اکنون که متوسط عمر هفتاد سال است بايد شيرين پنجاه
سالي هم را تحمل کنند مگر نه ؟ و اين جاست که عذاب عظيم
شروع ميشود.

مانند شهر وندان سينيور سيتيزن امريکائي !!!! که دولت و ملت
را به ستوه آورده اند مگر ميميرند ؟!!! کلي هم خرج با- زنده بودن
خود روي دست صاحب بچه گذارده اند !!!!!!!!

به هر حال ميشود انسان مدرن قانون سه بار انتخاب زوج را براي
سه دهه از زندگي بگذارد و هر ده سال يکبار همه بتوانند تجديد
قوا کنند !!!!!!! مگه نه ؟ نانا
قدر داني !!!!!

امروز درست ۶۰ سال است که امريکا دو بمب اتمي
به روي هيروشيما و ناکازاکي انداخته .
خيلي مسخره است که هميشه جانيان براي توجيه
جنايات خود دلائلي !!!!! قانع کننده هم دارند !!!!
در جائي نظر شخص الاغي را خواندم که گفته بود :
- اگر ما بمب را نمي انداختيم با ادامه جنگ ميليونها
انسان بيشتر ميمرد !!!!!!
فکر کنم تمامي بشريت به اين جاکشها بدهکار هم
شده اند که واي چه خوب کرديد دو شهر را با خاک
و بيماري و مرض نابود کرديد تا ماها زنده بمانيم !!!! نانا
A TOI

L'amour est l'etoffe de la nature que l'imagination a brodee

VOLTAIRE

Friday, August 05, 2005

مولانا


اي يار قلندر دل دلتنگ چــــــرائي تو ـــــــ از جغد چـــه انديشي چون جان همائي تو
بخـــرام چنين نازان در حلقه جانبازان ـــــــ اي رفته برون از جــــــا آخر بــــه کجائي تو
دادست ز کان تو لعـــــــل تو نشانيها ـــــــ آن گـــوهر جــــــاني را آخـــــــر ننمائي تو
هر روز بر آئي تو با زيب و فر آئي تــو ـــــــ در مجلس سرمستان با شور و شر آئي تو
شمس الحق تبريزي اي مايه بينائي ـــــــ نــــــاديده مکن ما را چـــــون ديده مائي تو
آش گنجي

گنجي از خود گذشته آشي براي اين جانيان پخته که
در هر حال رويش برايشان يک وجب روغن است !!!!
خبر زير را بخوانيد :


(بیانیه اضطراری ریاست اتحادیه اروپا در باره اکبر گنجی: بریتانیا
خواستار توضیح درباره وضع گنجی شد )


اي آدمکشان جاني چه اين مرد بزرگ زنده بماند چه زبانم لال
بميرد کلافي است که دور گلوي همگي شما حلقه زده و به
مرور خفگي را حس خواهيد کرد حرامزادگان !!!!! نانا
چشم سوم !!!!

جونم براتون بگه که من به تمامي اين فلسفه هائي که
از هند و تبت و ... ميايد احترام ميگذارم
ولي چون اعتقادي به شاخ و برگ دادن زيادي به آنها ندارم
و معتقدم که کافيست خود انسان يک سري اصول براي
خود داشته باشد که پيروي کند فکر ميکنم از قسمت هاي
تمرين هاي ذهني مانند تي ام و يا يوگا و ذن ميتوان براي
شخص خود بهره گرفت و ذهن را خلاق و پر بار کرد و باقي
ديگر مسئله اي شخصي است که به فرد مربوط ميشود .

به هر حال چند روز پيش خانمي ايراني را که ميشناختم در
فروشگاهي ديدم و از آنجا که گويا ايشان تازه با اين ماجرا
آشنا شده !!!!! بي اغراق در وسط فروشگاه آن قدر حرف
زد که مرا فرمود !!!!!!!!
حدود چهل و پنج دقيقه حرفهاي بي سر و تهي که خودم
بارها شنيده بودم را برايم گفت !!!! و بيشتر حول محور
چيزي به نام چاکرا که به نوعي گويا به سلامتي فيزيک
مربوط است گفت و گفت و گفت !!!!!!!
و من بي تاب براي خداحافظي کاري از دستم بر نميامد !!
تا رسيد به اين که :
- اينان معتقدند که مثلا اگر بشر دو چشم دارد !! در روي
پيشاني هر کس هم يک چشم که ديده نميشود وجود دارد
که سلامت دو چشم به آن دايره ديده نشدني روي پيشاني
ربط دارد !!!!!!!!!
به اين جا که رسيد من ناگهان زدم زير خنده و براي فرار از
دستش در حالي که با صداي بلند قهقهه ميزدم گفتم :
-- واي که اگر صمد !!! اين را ميدانست !!!!!!!!!!!!!!!
و خندان خداحافظي کرده و در رفتم !!!!!! نانا
بي نيازي

درحالي که يک سرباز اسرائيلي در داخل يک اتوبوس اسلحه
کشيده و چهار عرب را کشته و سيزده نفر را زخمي کرده و
سپس خودش به دست عرب هاي عصباني در زير ضربات
کتک کشته شده !!!!
امروز در روزنامه محلي خبري بود که بد نيست برايتان بنويسم
زيرا افراد درگير هم عرب و اسرائيلي هستند !!!!!

جواهر فروش کليمي ساکن مونترال کانادا به نام تيري دليشا
که براي فروش الماس به چند عروس و داماد به نيويورک آمده بوده
هنگامي که به مونترال باز ميگشته سوار تاکسي يک عرب مسلمان
به نام حسام عبداله ميشود و کل چمدانهايش را در صندوق عقب
تاکسي ميگذارد
در فرودگاه لاگوارديا هنگامي که پياده ميشود کل چمدانها را پياده
کرده و يک کيف مهم که در آن نمونه هائي از الماس ها به ارزش
صدها هزار دلار را فراموش کرده و ميرود .
هنگامي که متوجه ميشود که کيف الماسها نيست با کمال ناباوري
متوجه ميشود که حتي از اين تاکسي رسيدي هم ندارد و به سر
کوبان به مونترال ميرود
راننده تاکسي پس از پيدا کردن کيف به کارتي که در درون کيف بوده
و مشخصات صاحب آن روي آن نوشته بوده تلفن کرده و خبر ميدهد
جواهر فروش پس از دادن مژدگاني بسيار سخاوت مندانه گفته :

- من کليمي هستم و او مسلمان بايد يک پيامي از طرف خدا در اين
واقعه باشد من آرزو ميکردم تمامي مردم مانند اين مرد مسلمان
باشند !!!!!!!!!!!!!!نانا
هرکي به فکر خويشه کوسه ......


(نگرانی سرمایه‌گذاران خارجی از محدود شدن زمینه فعالیت در
ایران: بررسی فهرست نامزدهای وزارت نفت )
بلعيدن سيا !!!!

جونم براتون بگه که مدتهاست که کليمي هاي امريکا
در تمامي بدون اغراق تمامي نهادهاي سياسي و
اقتصادي امريکا نفوذ کرده و براي منافع اسرائيل تلاش
ميکنند .
قبلا هم گفته بودم تنها جائي که نتوانسته بودن نفوذ
کنند سازمان سيا بوده
و از شروع دوره بوش کوچولو !!! کمر به نفوذ در سيا و
تغيير آن بسته اند و هم اکنون جنگ شديدي بين اينان
و سيا در جريان است که با دنبال کردن دقيق اخبار
ميتوان سر نخ هائي به دست آورد به هر حال خبر زير
هم در همين رابطه است . نانا


(علیه دو کارمند لابی اسرائیل در واشنگتن به اتهام انتقال
اسنادمحرمانه در باره ایران به اسرائیل کیفرخواست صادر
شد )

Thursday, August 04, 2005

نيما

هيچ کس پايان اين روزان نمي داند .
برد پرواز کدامين بال تا سوي کجا باشد .
کس نمي بيند .
سروش تخم دو زرده کرده !!!!!!


جناب عالم عاليقدر!!! متفکر رژيم !! که از چشمانشان
مدتهاست افتاده !!! دکتر سروش چنين گفته :

(فکر نکنید هرکسی معمم است و روحانی است جزء
خواص است نه اینطور نیست)

قربان شماي خان !!! که تازه شوري آش دستگيرتان
شده نه نگران نباشيد و نترسيد مردم ايران ساليان
درازي است که ميدانند که اين روحانيان همه از بالا
تا پائين يه قماش هستند و دزد و دروغگو و شارلاتان
و جاکش هائي که خود را واسطه بين خدا و مردم
کرده اند !!!!!!!!

متاسفانه اين شما و امثال شماها
هستيد که تازه همچين بفهمي نفهمي دارين درک
ميکنيد که اينا خواص که سرشون رو بخوره چيزي جز
يک مشت هيولاي آدمخور نيستند . ميگما در درک
اين مسائل عجب سرعت عملي شماها دارين يه وقت
چشي چيزي نخوريد !!!!!!!!! نانا
شراب کهنه

ميگن شراب خوب به محض خوردن ميره توي پاهاي
آدم و گرم ميکنه و سر درد هم نداره.
ولي شراب بد به محض خوردن ميره توي کله آدم
و فوري آدمو کله پا ميکنه وبعدش سردرد !!!!!!!
حالا اين نقل من و توئه !!!!!
هم تو ميدوني و هم من که اون يکي شراب کهنه ست .
و از پا شروع کرده گرم کردن و پيشروي و نرم نرم داره
دخلمون رو مياره !!!!!!! مگه نه ؟
شعله حياتي

بسيار خوب دوستان رژيم جانيان اسلامي تمامي نيروي نظامي و
سرکوب خود را از اطراف به کمک خوانده !!!!!! و با ايجاد حکومت
نظامي در کردستان ظاهرا!!!! آرامش را بر قرار کرده !!!!!! ارواح
خيک نه نه رهبر يک دست آدمکش ....

توجه شما را به اين بخش از سخنان مسعود کرد پور خبرنگاري در
کردستان که شرح اين آرامش گورستاني را ميدهد و ميتوانيد کامل
آن را در راديو فردا بخوانيد جلب ميکنم :


(مسعود كردپور: : در آينده انديشه زيرزميني خواهد شد و چنين وضعيتي
متاسفانه وضعيت مطلوبي نيست براي جامعه مدني كردستان و كل كشور.
چون در سايه حضور نيروهاي امنيتي آرامشي كه به وجود خواهد آمد،
آرامشي است موقت و هميشه آماده شورش هاي خياباني)

بدبختي اين رژيم جاني اين است که هنگامي که مورد ديگري و مورد
ديگري و مورد ديگري پيش آمد در جاهاي ديگر !!!!!! اين حرامزاده ديگر
نيروي نظامي کافي براي خفه کردن اعتراضات مردم را ندارد !!!!! به
همين دليل روشن نگه داشتن چراغ اعتراضات يکي از کليدي ترين
نکاتي است که بايد به هر قيمتي شده حتي جان اين شعله را که
فروزان شده روشن نگه داشت و ادامه داد تا پيروزي .
ملت متحد پيروز است . نانا
لنگ !!!!!!!

خبر اين است :

(ايران هيچ نياز غيرنظامي كه غني سازي اورانيوم را توجيه كند
ندارد: وزير امور خارجه فرانسه )

خوب وزير امور خارجه فرانسه عزيز!کاري برايشان ندارد !!!! مگه تو اين
رژيم جاني را نميشناسي ؟!!!!! نياز را از وسط لنگ گنديده زن
رهبر يکدست در مياورند مشگل حل ميشود !!!!!!!! نانا

Wednesday, August 03, 2005

حافظ

دو يار زيـــــــرک و از بــــــاده کهن دو مني
فــــــراغتي و کتابي و گوشــــــــه چمني

من اين مقام به دنيا و آخــــــــرت ندهـــم
اگرچه در پي ام افتنـــــــد هر دم انجمني

هر آن کو کنج قنـــــاعت بــــه گنج دنيا داد
فروخت يوسف مصري به کمتريـــــن ثمني

بيـــــا که رونق ايـــــن کارخانه کم نشــــود
به زهد همچو توئي و به فسق همچـو مني

از اين سموم که بر طرف بـوستان بگذشت
عجب که بوي گلي هست و رنگ نسترني

ببين در آينــــــــه جام نقش بنــــــدي غيب
که کس به يــــــــاد ندارد چنين عجب زمني