نيما يوشيج
با دل ويران از اين ويرانه خانه
بسوي شهر دلاويزان شدم آخر روانه ...
از پي آنکه بيابم ره به خلوت گوشه ي جانان
با بيابان درنوردان و سحر خيزان شدم همپا
که مگر در هول ره دارم سر خود گرم
با شکفته داستان دلکش آنها ٬
کز بهار نوشکفته بودشان پيغام
از کساني ( که شعف از دلگشاي آهنگشان خيزد
و به شدتهاي شاديها مي افزايد ) مدد جستم
تا سکوت تلخ را در دره ها ديوار بشکافم
و اگر طوفاني آن گونه مرا مفلوک خواهد داشت
به صفاي قوت دل رخت بتوانم کشم بيرون
همچنين از بهر آنکه جويم از هر کس نشان راه
با کسان محشور گشتم که دل سرد و نهاد مرده ي آنان
آدمي را همچو يخ بر جايگاهي بسته مي دارد
و سخنهاي کج و نادلنشين آن جماعت
( حاصل از خودخواهي و حمق و نداني)
مي گدازد دل ٬ اميد زندگي را خسته مي دارد
ليک از سحري که با من بود و تعويذي
( بسته بر بازوي من مادر)
يکسر آن هموار و نا هموار بر خود ساختم يکسان
و غبار آن کدورتهاي پنهان را
که نشيند بر دل و چشمان گواهانند
مي زدودم از ره خاطر
تا نپندارند آن مردم نه ز ايشانم
و سراسيمه بهم گرد آمده گويند
( مردم بيگانه را در راه ما راه است ) و آزاريم جويند
با بد هر ناروائي آمدم همرنگ
پس چو امواجي که از ساحل گريزانند و هم بر سوي ساحل باز مي آيند
يا قطار دلرباي روشنان در يک شب غمناک ٬
کز بر اين لاجورد اندوده حيرانند ٬
راه خود را بگرفتم اندر پيش
با جهاني درد پنهان٬ بود اين نکته به من معلوم
کز پي ديدار جانان رنجها بايست بگزيدن
بس ره نا رفته مي بايد بريدن٬
سر تهي مي بايد از باد بروت خودپسندي داشت
همچو گو غلتان و همچو خس
بر بساط پهنه ور درياي بي آرام
تا کدامين لحظه سوي ساحل آيد باز
از پس اين جمله شد نزديک روز دلکش ديدار
پيش از آن که بگذرد دوران دلسرد زمستاني
کرد از هر سو بهار تازه چون اطلس
دامن کهسار
وشقايق در نهفت خلوت کوه
خنده اندر کاسه خون دل خود بست
مرد و زن ٬ سوداگران سر زمينهاي مجاور ٬ يکسره بيگانه زين سودا
که مرا افتاده در سر بود٬
محو و مات استاده
از ره پنهان به چشمان حسد بار
بودشان بر سوي من ديدار
همچنين ارواح نا مقبول مطرودان که در اين خاکدان سرگشته بودند
چون (( کراد)) دردسر افزاي ٬ در هنگام گل دادن
کرده هر پهلو به نيش خارهاي خود مسلح٬
خارزاران را همه مي ديدم اندر هم ٬
سر فرو برده
که اگر در راه بشکفته
نوگلاني شادمان بينند کاندر مقدم صبح و دلاويزانش مي خندد
بر ره آنان سد از سنگين گرد آلود خود بندند
هيچ چيزي در جهان زندگي زين درد آور تر
نيست ايشان را به منظر که ببينند
تنگ دو مرغ دلاويزند باهم آمده در آشيان سرد مهتاب٬
و به گوش هم نواي گرم خود را مي سرايند .
مي کنند آنان به معجونهاي جادو کرده شان مسحوق
پيه روباه گريزان را ٬
پس مي افروزند با آن پيه در راه بيابانها چراغي را
که اگر سرگشته مي پويد به راهي راهگذاري مانده و خسته
ديده بر آن روشني بسته
از رهي کو دارد اندر بر بگردد٬
و به هر چند او شود ٬ آنان چراغ خود
دورتر دارند ٬
تا بر آن بس شبان دلگزا و او را از آن رنجي
( که نمي شايست در ره رهروان را) بهره ور دارند .
اي رفيق من! غنيمت دان دمي گر صحبت جانان ترا ميسور مي افتد.
اندر آن خلوت ٬ دلي گر محرم و همدرد مي يابي ٬
نوبت صحبت به هيچ آلوده اي مفروش
هيچ چيز از داستان زندگاني نيست
در جهان زندگاني لذت آور تر .
No comments:
Post a Comment