دخوي گرامي در آخرين پست خود مقاله اي از محمد قائد
روزنامه نويس و محقق ايراني نوشته که خواندنش را به همه
توصيه ميکنم .جالب است .
خواندن اين مقاله مرا به خاطراتم از گذشته و يکي از افراد
نازنيني که ميشناختم يعني همين محمد قائد برد و فکر کردم
دو سه اتفاق جالب از او را برايتان بنويسم .
نميدانم چه تعداد ازشما اون سالهاي اول انقلاب بالغ بوديد و
شاهد تشکيل کميته ها و سرکوبگي تفاله هاي ذهني
مشتي عقب افتاده مذهبي بوديد به هر حال اين نهاد ابتدا
شروع به تعرض به حقوق خصوصي مردم کرد و قيامتي بود
از ريختن بي دليل به خانه هاي مردم و پيدا کردن وسيله اي
مبني بر لهو و لعب غير اسلامي و دستگيري و زندان و آزار
و سر آخر پول به حساب امام ريختن و آزادي -که پايه هاي
رشوه خواري و فساد از بالا تا پائين اين رژيم و هوادارانش را
دانه ريزي ميکردند !!!!!!!
به هر حال به خانه هر بدبخت بيچاره اي هم که ميريختند آنرا
عشرت کده اعلام ميکردند و در آن الات فساد!!!!! يافته بودند
و پدر صاحب بچه را چهار ميخ ميکشيدند .
ماه هاي آخري که ايران بودم که خانه ام ديگر محشر کبري بود
از دوستاني که خيال رفتن از ايران را داشتند و دوستاني که به
ماتم آنان نشسته بودند و شبي که عده بسيار زيادي خانه من
بودند و قائد هم بود و عده اي گوشه اي شطرنج و عده اي
تخته نرد و عده اي بحث سياسي و عده اي گوشه اي فيلم به
زبان اصلي قاچاقي در ايران را ميديدند و عده اي هم جاي نوريگا
خالي !!! گرس ميکشيدند و براي آن گروه گرسي ها من يک
سيني کره و مربا و عسل آورده بودم (چون شديدا به آن احتياج
جسمي پيدا کرده بودند و يکي از دختر ها به من ميگفت :
- نانا جان قربونت برم يه چيزي براي من بياور که ازش شيره !!!
ميچکه !!!!!!!!!) ناگهان چشم قائد به دختري افتاد که براي تکه
کوچکي از نان حدود مشت کوچک کره برداشته بود !!!!!!! و از
دور داد زد :
- اوي ....خانم اون گوشت کوبيده نيست ها !!!!!!!!!
به هر حال ميهماني مارتون !!! ادامه داشت و من از آنجائي که
يک جمعيت را براي مدت طولاني نميتوانم تحمل کنم
همواره اين بينابين
به اطاق خوابم ميرفتم و به بهانه دستشوئي در را از داخل قفل
کرده به ايواني که راه داشت ميرفتم و تا هر زمان که مرا صدا
نميکردند باز نميگشتم هنگامي که به اين عمل خود دست زده
بودم شنيدم که مرا صدا ميکنند و هنگامي که در اطاق را باز
کرده به بيرون آمدم قائد را ديدم که با اون قد بلند و ريشهاي
چون راسپوتين خود !!!!آهسته روي کله من دولا شده و در
گوش من با صدائي خاص گفت :
- خانم براي قسمت شرقي عشرت کده مقاديري کاغذ و قلم
لازم است !!!!!!!!!!
به هر رو دو سال پيش که ايران رفتم او را هم ملاقات کردم و
کلي مرا خنداند در جواب سئوال من که پرسيدم وضع اقتصادي
را و به او گفتم - خوب چه صنايع اين جمهوري ما ساخته ؟
گفت - صنايع شکم !!!!! صنعت خورد و خوراک در ايران بسيار
پيشرفت کرده و همه جوره به شکم مردم ايران خوش ميگذره !!!
و در پاسخ اين سئوال من که پرسيدم :
- از نظر اجتماعي چي ؟
گفت - خانم کجاي دنيا شهرداري ( که ان زمان همين احمدي نژاد
بود ) عصباني ميشود !!! و ميگويد :
- اين چه مملکت اسلامي است که هر زن و مردي را که ميبيني
يک ساز زده زير بغلش و از اين ور شهر ميره اون ورشهر !!!!!!
مقاله اش را حتما بخوانيد دوست من است برايش تبليغ کردم و
ضابطه را فداي رابطه کردم !!!
No comments:
Post a Comment