Friday, August 26, 2005

مولانا

سفره کهنه کجا در خور نان تو بود
خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود

ببري در خم خويش و خوش و يک رنگ کني
تا همه روح بود فر و نشان تو بود

سگ به هر سو که چخد نعره به کوي تو زند
شير گيرش که بود تا که زيان تو بود

همه خفتند و دو مخمور چنين بيدارند
نظري کن سوي خم ها که نهان تو بود

No comments: