مولانا
قدحي بود به دستم بفکندم بشکستم
کف صد پاي برهنه من از آن شيشه بخستم
بکش اي دل مي جاني و بخسب ايمن و فارغ
که سر غصه بريدم ز غم و غصه برستم
دل من رفت به بالا تن من رفت به پستي
من بيچاره کجايم نه به بالا نه به پستم
تو زمن پرس که اين عشق چه گنجست و چه دارد
تو مرا نيز از و پرس که گويد چه کسستم
منم آن مست دهل زن که شدم مست به ميدان
دهل خويش چو پرچم به سر نيزه ببستم
No comments:
Post a Comment