من برگشتم !!!
پدرم که قبل از به دنيا آمدن من چند سالي زندان سياسي
در زندان شاه بود روزي برايم ماجرائي را گفت که امروز يادش
افتادم گفتم براي شما هم بنويسم .
او گفت درست از روزي که از زندان آزاد شدم ناگهان يک
کفش دوز آواره بي هيچ مناسبتي کنار پياده روي روبروي خانه
ما بساطش را پهن کرد و مشغول شد !!!!!!
پدر م ميگفت :
- اين پينه دور از نظر ظاهري بسيار شسته رفته تر و تميز تر از
پينه دوزان ديگر بود !!!! جوان تر هم بود ! و نکته عجيب اين
بود که اغلب تا ساعت ده شب با چراغي زنبوري مشغول بکار
بود!!!!!!
به هر حال پس از چند روزي پدرم متوجه ميشود که اين کفش دوز
در واقع مامور ساواک است و رفت و آمد او را زير نظر گرفته !!!!
شبي که پدرم به خانه دوستي رفته بوده و سرش گرم بوده هنگامي
که ساعت نزديک دوازده شب به خانه اش ميرسد مي بيند که اين
بيچاره سر بساط خوابش برده !!!!!
پدرم گفت :
-- آهسته کنارش رفتم و به آرامي به شانه اش کوبيدم هنگامي که
چشم هاي سرخ خواب آلوده خود را باز کرده به او گفتم :
- پاشو ....پاشو. برو خونه ات من برگشتم !!!!!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment