مولانا
دلا خود را چو در آيينه چو کژ بيني هر آئينه
تو کژ باشي نه آيينه تو خود را راست کن اول
يکي مي رفت در چاهي چو در چه ديد او ماهي
مه از گردون ندا کردش من اين سويم تو لا تعجل
خدايا دست مست خود بگير ار ني درين مقصد
ز مستي آن کند با خود که در مستي کند منبل
گرم زير و زبر کردي بخود نزديکتر کردي
که صحت آيد از دردي چو افشرده شود دنبل
توي اي شمس تبريزي نه زين مشرق نه زين مغرب
نه آن شمسي که هر باري کسوف آيد شود مختل
No comments:
Post a Comment