Wednesday, August 17, 2005

مولانا

حج پياده ميروي تا سر حاجيان شوي
جامه چرا دري اگر شد کف پات آبله

از پي نيم آبله شرم نيايدت که تو
هر قدمي در افکني غلغله اي به قافله

کشتي نفس آدمي لنگريست و سست رو
زين دريا بنگذرد بي ز کشاکش و خله

خاص احد چه غم خورد از بد و نيک عام خس
کوه احد چه بر طپد از سر سيل و زلزله

کم نشود انار اگر بهر شراب بفشري
بهر فضيلتي بود کوفتگي آمله

حامله است تن ز جان درد زه ست رنج تن
آمدن جنين بود درد و عذاب حامله

تلخي باده را مبين عشرت مستيان نگر
محنت حامله مبين بنگر اميد قابله

No comments: