مولانا
حج پياده ميروي تا سر حاجيان شوي
جامه چرا دري اگر شد کف پات آبله
از پي نيم آبله شرم نيايدت که تو
هر قدمي در افکني غلغله اي به قافله
کشتي نفس آدمي لنگريست و سست رو
زين دريا بنگذرد بي ز کشاکش و خله
خاص احد چه غم خورد از بد و نيک عام خس
کوه احد چه بر طپد از سر سيل و زلزله
کم نشود انار اگر بهر شراب بفشري
بهر فضيلتي بود کوفتگي آمله
حامله است تن ز جان درد زه ست رنج تن
آمدن جنين بود درد و عذاب حامله
تلخي باده را مبين عشرت مستيان نگر
محنت حامله مبين بنگر اميد قابله
No comments:
Post a Comment