ترس !!!!!!
جونم براتون بگه که يه فاميلي داشتيم که از خانواده هاي
بسياري تشکيل شده بودند به اين معني که مادر بسيار
پير و قدرت مندي بود که چهار دختر و پنج پسر داشت که
همگي ازدواج کرده و تشکيل خانواده داده بودند .
و ميهماني هاي آنان بسيار بزرگ بود و همه حضور داشتند
اين زن پير مقتدر که در ۹۳ سالگي عليرغم اين که به قول
معروف يک جوجه پيرزن بود و ميلرزيد !!!! چشمتان روي
بد نبيند آنچنان اتوريته اي روي همه داشت که باور نميکردي
و من در کودکي و نوجواني چندين بار شاهد برخوردهاي او
با فرزندان نره خرش !!!! بودم که از او مثل سگ ميترسيدند
از ماجراهاي او بعدا خواهم نوشت ولي براي دست گرمي
يکي را برايتان ميگويم
هرهنگام خانه اينان ميهماني بود سفره اي بسيار بزرگ بروي
زمين پوشيده از فرش و قالي ( شوهر اين پيرزن قالي فروش
متمولي بود ) مي انداختند و همگي به خاطر اين پيرزن روي
زمين مينشستند و او بالاي سفره روي تشکچه اي
مي نشست و همه مشغول خوردن ميشدند و اين پيرزن
چون کوچک و کم غذا بودپس از چند لقمه سير ميشد و
بلافاصله به ترکي ميگفت :
- سير شدم سفره را برچينيد !!!!!!!!!!!!
و تمامي سي نفري که دور سفره بودند دست از غذا کشيده
و باقي غذاي خود را در آشپزخانه در حالي که اين بانوي محترمه
چرت بعد از غذاي خود را ميزد با شکنجه ميخوردند !!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment