براي تو که هر که هستي ؟ برايم عزيزي
مردي که ميخندد
هنگامي که ده ساله بودم يکي از کتابهاي معروف ويکتور هوگو به
نام مردي که مي خندد را خواندم که تاثير عميقي روي من گذارد
داستان اين کتاب تا آنجا که خواب رفته يادم ميايد اين بود که
گروهي از اين کولي هاي دوره گرد که به شهر ها و دهات
ميرفتند و نمايش هائي راه انداخته و به اين ترتيب زندگي ميکردند
نوزاد پسري را ميابند و در همان کودکي دهان او را از دو طرف
مقداري جر داده !!! و به اين ترتيب او شکل کودکي که هميشه
در حال خنديدن است ميگيرد و از او در نمايش هاي خود که چون
سيرکي سيار است استفاده ميکردند .
اين کودک بزرگ ميشود و براي خود مردي ميشود و در تمامي
زندگي مشقت بار خود و با تمامي رنجي که ميبرده همواره به نظر
ميرسيده که ميخندد و اين تراژدي زندگي اين انسان بود
از کتاب چيز زيادي يادم نيست جز همين بخش که به شدت مرا
غمگين کرد
اين روزها باز هم به آن کتاب فکر ميکنم
نميدانم کودکي تو چگونه گذشته ؟
ولي يک چيز برايم قطعيست و آن اين است که عليرغم اين که
ميدانم روزهاي بسيار خوش و شاد هم با شريک زندگي خود
داشته اي ولي اغلب در زندگي تو هم مصداق مردي بودي که به
شکل سمبوليکي دهانت را براي خنده جر داده بودند که تنها
ظاهرا ميخنديدي و احتمالا در درونت خون گريه ميکردي .
دوست عزيزم بد نيست به يادت بياورم که در اولين ايميل هائي
که تعدادشان زياد هم نبود !!!! برايت نوشتم:
- غمي بسيار عميق را از لابلاي نوشته هاي تو حس ميکنم و
فکر ميکنم درون بسيار غمگيني داري خاطرت هست ؟
زين پس با تمامي توانم به تو کمک خواهم کرد که اين دهان جر
خورده و اين خنده هاي ظاهري تو عمق واقعي يابد .
زيرا تو پاره اي از خود من هستي . نانا
No comments:
Post a Comment