Saturday, August 13, 2005

شيوه درست تر


دوست عزيز نادر بکتاش در پيام گير شبح پيام زير را براي من
گذارده .
فکر کردم نکته بسيار مهمي را که ايشان به آن اشاره کرده اند
کمي توضيح دهم .
دوستان عزيز جوان - بسيار طبيعي است که هر يک از ما از
چيزهائي که ميبينم تاثيراتي بپذيريم .
با پيشرفت دنياي مدرن همه ارتباطات بشر با پديده ها دچار
تغييراتي شده که در خود نکات مثبت و همزمان منفي را به
همراه دارد به عنوان مثال روزي روزگاري تلفن وسيله اي بود
که براي کار ضروري و خبر رساني و اغلب گفتگوي کساني که
فاصله مکاني داشتند-ولي امروزه تبديل به وسيله اي چون کيف
پول گشته و تقريبا هر شخصي يکي دارد.
اين وسيله امروزه تمامي ارتباطات لحظه اي و اطلاعات ضروري
را به انسانها بسيار سريع ميرساند و همزمان مانعي بزرگ
براي فرم قديمي نشستن روبروي هم و گفتگوي مستقيم
ميباشد .
من در طول روز در خيابانها و هر جاي عمومي بسياري امريکائي
ميبينم که متداوما در ماشين - مغازه - اداره - پارک و .......
مشغول گفتگو با تلفن همراه هستند !!!!!
و اغلب اين انسانها هنگامي که به خانه ميروند ديگر تقريبا
چيزي براي گفتگو با همسر و فرزندان خود ندارند و همگي
چون روبوت !!! روبروي تلويزيون مينشينند و به صفحه آن تا زماني
که خوابشان ببرد خيره ميشوند !!!!! و حتي اغلب غذاي خود
را جلوي تلويزيون ميخورند و براي اين منظور ميزهاي کوچک يک
نفره براي تک تک آنها در خانه وجود دارد !!!!!
در مقايسه با گذشته ها که حداقل يک وعده غذا خوردن دور يک
ميز فرصتي بود که افراد هم از غذا لذت برده و هم با يکديگر
گفتگو و تبادل فکر و احساس کنند .
همين مساله را به نکته نادر بکتاش در مورد طريقه انتقال کتاب
و راه قديمي که صدها برابر با ارزش تر از ديدن فيلم و يا شنيدن
کتابي از راه گوش تعميم دهيد !!!!!
همان فرقي که بين خوردن غذا تک نفره روبروي تلويزيون با دور
هم بودن و حرف زدن و گفتن و شنيدن و از غذا لذت بردن دارد
فرق بسياريست بين خواندن يک کتاب تا طريقه مدرن تر وآسان تر
جذب آن از راه هاي ديگر
با تشکر از نادر بکتاش براي نکته اي که بيان کرده . نانا



3 نادر بکتاش ( - , - ) 12:27 @ Sat, 13 Aug 05

يادداشت ادبی - طبقاتی برای نانا
آدرس ميل نانا را پيدا نکردم اما از آنجايی که نوشته اش در يادآوری " مردی که ميخندد " مرا هم در نوستالژی برد، مطلب مربوط به آن را در اينجا می گذارم (با اجازه شبح خان !).
فاجعه ترسيم و تصوير شده توسط ويکتور هوگئو در اين رمان هم اين بعد فردی را داشت (مسخ چهره اين کودک) و هم يک دليل طبقاتی - اجتماعی : در واقع اين کودک فرزند يک خانواده اشرافی بود که رقبا به خاطر حذف وی از مسائل ارت و ميراث و پول و مقام او را می دزدند و يک جراح چهره او را تغيير می دهد. بعدها (اگر اشتباه نکنم) او شناخته می شود و در دادگاه هويت واقعی اش اثبات می شود و به حقوقش می رسد. صحنه دادگاه اين رمان بسيار مهيج است. اين رمان در واقع از جنس نمايشنامه های شکسپير است که به مسائل اشرافيت می پردازد و از خلال آنها بسياری چيزها را که در زمانه ما هم ادامه يافته اند بيان می کند. بسيار تکان دهنده و موٍثر است.
اين که به نوستالژی اشاره کردم به اين دليل است که من هم آن را در همان سنين ده - دوازده سالگی خوانده ام. آن زمانها تقريبا تمام آثار ادبی فرانسوی به فارسی ترجمه شده بود و در بسياری از خانه ها کتب به خصوص ويکتور هوگو موجود بود.
آن کودک قربانی تاريخ و جامعه شد؛ همچنانکه ما هم به خاطر تولد در آن دوره تاريخی اين " شانس " را داشتيم که هنوز تلويزيون و اينترنت کانال اصلی ارتباط و شناختمان از دنيا نبودند و بناچار به طرف ادبيات و سينمای جدی می رفتيم؛ همچنانکه کودکان اين دوره را به زحمت می شود قانع کرد که ويدئوکليپ را کم کنند و کتاب بخوانند و از گنجينه فکری و ادبی بشری بهره ببرند.

No comments: