Monday, August 29, 2005

پيش فرض

شبح گرامي مطلبي راجع به عشق و تنهائي نوشته که
مرا به صرافت انداخت چيزکي راجع به تنهائي بنويسم .

ببينيد همه ما انسانها در تحليل نهائي تنها هستيم يعني
اگرچه در جمع به دنيا ميائيم و بزرگ ميشويم در جمع به
مدرسه و دانشگاه ميرويم و سپس خود جمعي به نام
خانواده تشکيل ميدهيم ولي در نهايت همواره تنها هستيم
و عليرغم هر تلاشي که نزديکان ما براي ارتباط عميق و
طولاني با ما کنند نتيجه از نظر کمي بسيار ناچيز است و ما
همچنان تنها هستيم .
حال در اين تنهائي که همه دچاريم
انسانهائي هستند که مطلقا معني آن را درک نکرده و با پا
فشاري سعي در چسباندن خود به نزديکان خود ميکنند و تا
روزي که بميرند از اين واقعيت فرار ميکنند !!!!!
انسانهائي هم هستند که واقعيت تنهائي را قبول کرده ولي
تنهائي را دوست نميدارند زيرا براي آنان تنهائي مساوي مرگ
است و نميخواهند بميرند !!!!!!!
گروه سومي هم هستند که تنهائي را به شکل مفري براي
روح خود تشخيص داده و نه تنها از جمع مي گريزند بلکه در اين
تنهائي با خود لذت هم ميبرند

روي سخن من با دسته سوم است .
چيزيست بسيار زشت در ما انسانها که به آن پيش فرض ميگويند
اين پيش فرض در زندگي بسيار به انسانها ضرر زده و ميزند
در نظر بگيريد يک جوان شانزده ساله و يا يک زن سي ساله هر
يک پيش تاريخ شانزده و سي را پشت سر دارند يعني شخصيت
آنان چيزيست که در شانزده يا سي سال گذشته در خانواده و
جامعه شکل گرفته براي رهائي از پيش فرض ها و داشتن ذهني
کاملا آزاد براي تجزيه و تحليل پديده ها بايد که ذهن را ابتدا خالي
و سپس بدون پيش فرض انباشته اش کرد چگونه ؟

به اين شکل که اگر اين جوان شانزده ساله با خود و تنهائي خود
خلوت کرده و به تمامي سنت ها و بايدهاي زندگي شانزده ساله
خود نگاه کند و آناني را که به نظرش غير منطقي ميرسند مورد
ارزيابي مجدد قرار دهدوراه و چاه تفکر مستقل را ياد ميگيرد
و اين موارد الزاما نبايد چيزهاي مهم و گنده باشد مانند چرا انسان
ميميرد !!!!! و يا چه گونه ميشود که شاتل ما را به ماه ميبرد !!!!!
نه ميتواند چيزهاي بسيار پيش پا افتاده باشد که تغييري را حادث
شود برايتان يک مثال ميزنم

فکر کنيد اين پسر شانزده ساله هنگامي که با خود خلوت کرده و فکر
ميکند از خود بپرسد :
- اين چيه که خانواده من بهترين اطاق خانه را مبل و صندلي گذارده
و سالي ماهي يک بار ميهماني ميايد و چند ساعتي از اين فضا
استفاده ميشود ولي من و خواهرم بايد در يک اطاق بچپيم و همگي
در هال تاريک و دلگير زندگي کنيم خوب ميخوام صد سال سياه سر
به تن ميهمان هم نباشه
و به دنبال اين فکر اطاق پذيرائي را اشغال و تمامي وسائل هال را
به آنجا منتقل کرده و آنجا را تبديل به اطاق نشمين خانواده و هال را
اطاق خود کرده و خواهرش هم يک اطاق مستقل براي خود داشته
باشد .
و با پدر و مادر که مالکين اين خانه هستند آنقدر بحث کند که آنان را
قانع کرده و به شکل جديد زندگي متقاعد کند .
اينجا ميتوان گفت که اين پسر در تنهائي و تفکر مستقل خود ريشه
مساله اي را مطرح و سپس آن را حل کرده . مگر نه ؟

حال اگر اين فرد با تنهائي و تفکر خود تغييراتي اساسي در زندگي
خود و اطرافيان خود بوجود بياورد همگي ما به او با ديده تحسين
نگاه ميکنيم چون چيزي نو ارائه داده .
ميخواهم اين نتيجه را بگيرم که بايد پيش فرض ها را هر گونه که
هست مانند اطاق پذيرائي اين جوان اشغال کرد و نشان داد که
کي گفته اين طوري که بوده باشه ؟ هان کي؟
من ميگم نه ...ميتونه اين طوري که من ميگم باشه و هيچ اشکالي
هم به وجود نياد !!!!!!!!!!! مگه نه ؟

No comments: