Wednesday, June 23, 2004

پلنگ صورتی

امروز میخوام یه چیزی راجع به خودم بنویسم .
از جوانی در خودم یه خصلت کشف کردم و اون این بوده که من مثل
پلنگ صورتی هستم .
خیلی کارام اونجوریه سرم رو میندازم پائین و میرم تو یه محفلی و
یه کار میکنم یا یه حرفی میزنم و از در میرم بیرون حتی خودم هم
نمیفهمم چه کرده ام ولی باقی ادمائی که اونجا هستند تا مدتها
یا تو سر خودشون میزنن یا تو سر همدیگه و بعضی ها به من فحش
میدن و بعضی ها از من دفاع میکنن و اغلب روح منم از ماجراها
خبر نداره .
بهر حال منظورم اینه که بگم خودم حقیقتا قصدی ندارم ولی این
ماجرا مرتب برام اتفاق میافته .
یه مطلبی تو زوزه نوشتم راجع به یه پسری از دوستان که باهم بزرگ
شدیم و دنیا را خیلی سیاه میدید و همش حرف خودکشی را میزد
بالاخره هم در ۲۲ سالگی با هفت تیر باباش رفت تو زیر زمین خونه
و یه گلوله زد تو مخش .
وقتی خبر به من رسید چند ساعتی گریه کردم و بعد رفتم خونه اشون
تمام اطاق دور تا دور زنان سیاه پوش نشسته بودند و مادر درب و
داغون او هم در حالی که در روی صورتش جای چنگهاش مثل فردی
جمعه سیزدهم نقش بسته بود بالای اطاق نشسته بود .
من رفتم بغلش کردم و برای دلداری بهش چیزی گفتم و بعد برای
اوردن دستمال کاغذی به اشپزخانه رفتم هنوز کاملا در اشپزخانه نبودم
که صدای شلیک خنده های از ته دل دسته جمعی زنان را شنیدم
با عجله به اطاق برگشتم و دیدم مادر متوفی در حالی که دلش را گرفته
با قهقهه های خنده روی زمین ولو شده و همه زنان دیگر هم قهقهه میزدند!
میدانید به مادره برای دلداری چه گفته بودم
البته من منطق خودم را داشتم ولی برای او فرقی نمیکرد به همین دلیل
از خنده داشت میترکید به مادره ارام گفته بودم
قربونت برم سهیلا جان غصه نخور فکر کن اگه رفته بود زیر ماشین چقدر
بیشتر غصه میخوردی !!!!!! . نانا



No comments: