Sunday, June 13, 2004

دهاتی های زمخت


پاگنده عزیزم
همانطور که در ایمیلی که چندی پیش برایت
فرستادم گفتم همه در برابر ظرافت و حساسیت تو مشتی دهاتی زمخت
به نظر میرسند .
امروز تصمیم گرفتم دو نمونه از این دهاتی گری ایرانی را که از مغزهای پر
سوظن و دائی جان ناپلئونی ما ایرانی ها سرچشمه میگیرد در قالب دو
ماجرای واقعی برایت تعریف کنم .

بیست و هفت هشت سال پیش که ما از ایران پناهنده به هیچ کجا نداشتیم
و جوانان ایرانی برای ادامه تحصیل بیشتر به المان و فرانسه و ایتالیا و یا امریکا
میرفتند و هنوز هجوم ایرانی ها از هر قماشی مانند سیاسی و راننده تاکسی
و مکانیک و دانشجو و خانم های بند انداز و زیر و ابرو وردار به کشور سوئد و
دانمارک و نروژ وجود نداشت و کمتر جوانی به این گونه کشورها میرفت دوستی
در ایتالیا داشتم که معماری میخواند و هر تابستان همراه دوست پسر خود و
یک دختر و پسر دیگر چهار نفری به سوئد میرفتند و سه ماه انجا کار کرده و پول
جمع میکردند و برای ترم بعدی به ایتالیا باز میگشتند .
روزی در ایتالیا این دوست من خاطره ای از اولین سفر کاری خود به سوئد برایم
تعریف کرد که ساعتها میخندیدم . او گفت :
ما چهار نفر با یک فولکس قراضه عهد بوق که در ان کیسه خواب و قابلمه و قوری
و چراغ گاز و چادر صحرائی و مشتی لباسهای درب و داغون و مشتی کفش پاره
پوره داشتیم به مقصد سوئد حرکت کردیم در غروبی تاریک و روشن به استکهلم
رسیدیم و چون هر چهار نفر معماری میخواندیم و شنیده بودیم که بخشی از شهر
استکهلم بسیار قدیمی است و ساختمانهای قدیمی دارد تصمیم گرفتیم همان
شب به انجا رفته و نگاهی به ساختمانها بیندازیم .
در خیابانی که بودیم به مردی سوئدی ادرس نوشته را نشان دادیم و از او شکسته
بسته به انگلیسی ادرس را پرسیدیم او با انگلیسی بسیار سلیسی به ما گفت
که اتفاقا خودش در ان بخش زندگی میکند و اگر او را دنبال کنیم ما را به انجا خواهد
برد و ما در حالی که او پیاده میرفت با فولکس خود اهسته او را تعقیب کردیم
هنگامی که به محله او رسیدیم او در حالی که ساختمانها را نشان میداد با کمال
محبت به ما خانه زیبا و قدیمی ئی را نشان داد و گفت ان خانه من است اگر مایل
باشید میتوانید به داخل امده و معماری داخل خانه را هم ببینید و ما باخوشحالی
قبول کردیم و به داخل رفتیم خانه زیبائی بود که با وسائل عتیقه بسیار پر قیمت
دکوراسیون شده بود و تمامی اشیا داخل خانه انتیک بود از فرش و تپستری و
ظرف و کمد . ....
بهر حال همچنان که ما مشغول نگاه کردن به خانه بودیم از ما پرسید قهوه میخورید
و ما گفتیم اری او به اشپزخانه رفت و پس از مدتی برگشت و گفت متاسفانه
قهوه ام تمام شده میرم سر خیابان میخرم و میاورم
به مجرد خروج او ما چهار نفر به یکدیگر نگاهی کردیم و گفتیم نکه میخواد بره از
تو فولکس ما وسائلمان را بدزده و در حالی که در خانه ان مرد بودیم و تمامی
ثروت مادی او در اختیار ما بود که هر کاری میخواهیم بکنیم !!!!! هر چهار نفر
به سرعت خود را به پنجره رسانده با نگاهی مشکوک به او که به سوپر میرفت
تا قهوه بخرد نگاه کردیم تا رفت و برگشت و ما مطمئن شدیم که از فولکس قراضه
ما چیزی ندزدید !!!!!!!
چون این پست طولانی شد ماجرای دوم را در پست بعدی برایت خواهم نوشت . نانا

No comments: