Thursday, June 24, 2004

گذشت مالی
هفت هشت ماه پیش که سفری به ایران داشتم روزی دوستی که خیلی
اصرار داشت مرا به مرکز صنایع دستی ببرد و هدیه ای برام بخرد بالاخره
راضیم کرد که برویم .
اگرچه هیچ احساس خاصی به هنر های دستی ایرانی ندارم و جز کاسه های
سفالی ابی همدانی که دیگر وجود هم ندارند و در گذشته ها برایم یاد اور
رنگ اسمان ایران بودند چیزی را دوست نمیدارم روزی به انجا رفتیم و با اصرار
ازحد فزون این دوست چند قاب عکس خاتم خریدیم .
در زمان بازگشتن هنگامی که در خیابان منتظر تاکسی بودیم من شروع کردم
برای این دوستم فیلمی کمدی از وودی الن را تعریف کردن
وانت باری رسید و مقصد را پرسید و کرایه را گفت و سوار شدیم
در طول مسیر هنگامی که من باقی داستان را برای دوستم تعریف میکردم
راننده هم با دقت گوش میکرد و گاهی میخندید هنگامی که به خانه رسیدیم
داستان هنوز پایان نگرفته بود و وقتی گفتیم همین جا نگه دار راننده با دلخوری
گفت :
خانم خواهش میکنم پیاده نشو اگر باقی داستان را همینجا تعریف کنی من از
شما کرایه نخواهم گرفت !!!!!
البته من باقی داستان را همانجا تعریف کرده و کرایه هم به او دادیم
ولی هنوز که هنوز است از دو نظر در عجبم
۱- با همه فقر و بدبختی و مادی شدن مردم ایران هنوز هم کسانی لذت روحی
را به لذت مادی ترجیح میدهند .
۲ - ایا این استعداد وودی الن بود یا استعداد قصه گوئی من که این مرد را وادار
به گذشت مالی کرد . نانا

No comments: