برهنگی
پاگنده عزیزم امروز میخوام برات یه خاطره تعریف کنم .
یکی دوسال قبل از خروجم از ایران به دلیل پخش و پلا شدن دوستان
و مردن بعضی و مردار شدن بعضی و به غضب خدا دچار شدن بعضی
با عده ای از دوستان تصمیم گرفتیم که سفری به شهر های حاشیه
کویر ایران کنیم .
در دو ماشین حدود یازده نفر بودیم که ابتدا به کاشان رفته بعد به قمصر
و بعد به ابیانه که دهی بود که یک پارچه زرتشتی بودند و بخاطر پرت بودن
و در کوه واقع شدن این ده هرگز اسلام به انان نرسیده بوده
بهر حال غروبی به یزد رسیدیم .
شهر زیبای بادگیرهای طبیعی و هنگامی که دنبال هتل - مسافرخانه ای
میگشتیم در سراسر شهر حتی یک زن که با روپوش و روسری باشد
دیده نمیشد و همه زنان از دم زیر چادر بودند و روی های خود را هم گرفته
بودند .
هتلکی یافتیم و در اطاقها مستقر شدیم و چون همه بسیار خسته بودند
و وارفته و کسی حال بیرون رفتن برای شام خوردن نداشت من طبق
معمول که باید فداکاری میکردم پیشنهاد دادم که بروم مقداری نان و پنیر
و طالبی خریده و همانجا در اطاق بخوریم که با استقبال همه روبرو شد .
در حالی که شلوار به پا روپوش به تن روسری به سر داشتم به بیرون هتل
امده و در جستجوی نانوائی بودم که متوجه شدم چند پسر بچه ده دوازده
ساله به همراه یک پسر شانزده هفده ساله مرا تعقیب میکنند
پس از مدتی احساس کردم چیزهائی از پشت به بدن و سرم میخورد و وقتی
برگشتم دیدم هر یک شاخه خشک شده ای در دست دارند و از ان میکنند .و
به من میزنند چیزی نگفته به راه خود ادامه دادم ناگهان تکه ای بزرگ به پشت
سرم خورد با عصبانیت برگشتم و گفتم :
مگه مرض دارید این چه کاریست که میکنید و چرا
همگی سر خود را زیر انداختند و چیزی نگفتند که من دوباره تکرار کردم چرا
چرا این کار را میکنید !
ان پسر شانزده هفده ساله در حالی که چشمهایش را به زمین دوخته بود و
رنگ صورتش از خجالت سرخ شده بود با لهجه غلیظ یزدی که لغت ها را
میکشند گفت :
تو چرا لختــــــی!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment