Wednesday, March 09, 2005


به يکتا


خاطره

يکتاي عزيزم برات خاطره اي که بسيار سوررئال است
مينويسم .
غروب روزي در زمان جنگ عراق و ايران تنها در خانه بودم
که دو دوست که يکي از آنها همان دوستي بود که اکنون
خبرنگار معروف بين المللي است به خانه ام آمدند
دختري که دوست نزديکم بود و آن زمان با اين خبرنگار روابطي
احساسي داشتند به من گفت عده ديگري از دوستان قرار
است چند ساعت بعد به خانه من بيايند .
به هرحال همينطور که نشسته و گپ ميزديم و منتظر دوستان
ديگر بوديم بنا بر روال هر شب که برق چند ساعتي محله به
محله ميرفت برق رفت .
تعدادي شمع روشن کرديم و پس از مدتي من که ازتاريکي کلافه
شده بودم به اين دو دوست پيشنهاد کردم که برويم بيرون و در
محله اي که برق هست رستوراني بيابيم و شامي بخوريم
آن پسر گفت :
-- نه من موافق نيستم چون من محاله به رستوراني برم که
مشروب سرو نميکنند !!!!!!
مدتي فکر کردم و گفتم :
- بسيار خوب من براي تو مشروب مياورم .
درتاريکي مدتي گشتم و يک شيشه شير با پستانک متعلق به
نوزاد دوستي که در خانه من جا گذاشته بود يافتم و آنرا پر از
ودکا کرده و در کيفم گذارده و با اين دو دوست عازم بيرون شديم
براي يافتن محله اي با برق مدتي رانندگي کردم و سر از سلطنت
آباد در آوردم که برق داشت و در اواسط آن خيابان چشمم به
رستوراني افتاد که پيتزا و غذاهاي ايتاليائي ميفروخت ماشين را
پارک کرده به داخل رستوران رفتيم
نور کمرنگي در رستوران به چشم ميخورد و پرنده اي پر نميزد به
گارسوني که جلو آمد گفتم - تعطيل است ؟
گفت نه روي پشت بام غذا سرو ميکنند . و از راه پله تنگي ما را
به پشت بام راهنمائي کرد
پشت بامي بود که با يک سري گلدان تزئين شده بود و عده اي
دور ميزهائي نشسته و غذا ميخوردند اين پشت بام از سه طرف
باز بود ولي از يک طرف به ديوار ساختمان بغلي که دوسه طبقه
بالاتر بود وصل شده بود .
ميزي کنار ديوار انتخاب کرديم و نشستيم و دستور غذا داديم
من در حالي که صندلي خود را کج کرده بودم و پشت خود را به
ديواري که کنارش بوديم چسبانده بودم متوجه شدم لوله بخاري
ديواري در کنارم است .
هنگامي که غذا آورده شد و مشغول شديم ناگهان من مانند
انساني که در محيطي بسيار بيگانه و سوررئال باشد احساسي
پيدا کردم که برايت مينويسم .

در حالي که به مردم نگاه ميکردم آنان را ديدم که همگي با بغض
و ماتم زده مشغول خوردن غذاهاي خود هستند و روبرويم اين
دوست خبرنگار که پسر بسيار شجاعي بود و چندين بار با
خبرنگاران خارجي به کردستان رفته و گزارش تهيه کرده بود و
مرگ را با جان و دل پذيرا بود را ديدم که از شيشه شير نوزاد
مخفيانه با ترس و لرز ودکائي به درون ليوان پپسي خود ميريزد
و بعد سر پستانک را ميبندد
و ناگهان از لوله بخاري بغل دستم در ديوار صداي موسيقي ملايم
کلاسيک پخش شد که گارسون گفت اون پائين با ترس و لرز اين
موسيقي را براي خوشايند کردن فضا پخش ميکنند !!!!!
و من مجسم کردم که ويلونيستي در داخل شومينه ايستاده و
در حالي که سراپايش دوده اي است با ترس و لرز ويلون مينوازد!!!

خنده اي هيستريک همراه گريه به من دست داد که قادر به کنترل
خود نبودم و نگاه هاي حيرت زده دوستانم و گارسون و مردم را به
من هرگز فراموش نخواهم کرد . نانا

No comments: