Monday, March 07, 2005
به يکتا
تراژدي
يکتاي عزيزم فکر کردم برات داستان واقعي يک تراژدي
عشقي را بنويسم .
در سالهاي اول بعد از ۲۲ بهمن با عده بسيار زيادي از
روشنفکران ايران آشنا شدم دو گروه خاص بودند که ارتباطي
با يکديگر نداشتند ولي من هر دو را ميديدم .
يکي گروه بچه هاي خارج از کشور به ايران بازگشته
دومي گروه نويسنده ها و بچه هاي سياسي درون ايران
بنابر اين ميتواني گستردگي روابط مرا حدس بزني و گاها
هم سعي ميکردم افرادي از هر دو گروه را با هم آشنا کنم
به هر حال روزي دوستي که در نيو اسکول درس خوانده بود
به همراه خود پسري را به خانه من آورد که موجود عجيبي
بود خيلي کم حرف ميزد و هر کجا که او را ملاقات ميکردم
بنظرم ميرسيد که در محيط نيست و در دنياي ديگري سير
ميکند خيلي با هم کم حرف زده بوديم تا اينکه شبي اتفاقي
افتاد که من و او با هم رابطه ذهني يافتيم .
داستان اين بود که در خانه دوستي بوديم و عده اي بچه کوچک
هم در خانه مشغول بازي و دنبال کردن هم بودند و از يک در
اشپزخانه ميرفتند و از ان يکي در به سالن ميامدند و هياهو
ميکردند
ما بزرگ تر ها هم نشسته بوديم و سيگاري گرس کشيده بوديم
و داشتيم به موزيکي از لطفي گوش ميکرديم که ناگهان بدون هيچ
مقدمه اي من و اين پسر برخاسته و سراسيمه به طرف آشپزخانه
دويديم و نام يکي از بچه ها را که از همه ريقو تر بود و هفت ماهه
به دنيا آمده بود و بهمين دليل ضعيف و نحيف بود به زبان آورديم
به هر حال در آشپزخانه کسي نبود
ولي من و او احتمالا تحت تاثير گرس توهم اين را ديده بوديم که
اين بچه به گاز غذا که رويش مقداري غذا قل قل کرده خورده و
همين هر دوي ما را در آن واحد مجبور به آن عکس العمل کرده !!
بعد از ماجرا مدتي با هم حرف زديم و سپس جدا شديم
در تمامي مدتي که او را ميشناختم تنها چيزي که از او ميدانستم
اين بود که در برکلي درس خوانده و زمان انقلاب به ايران آمده
به هر حال هنگامي که پس از گرفتن ويزاي امريکا به ايران برگشتم
و همه را ميديدم براي خداحافظي روزي که مشغول دادن مقداري
وسائل خود به زن بي چيزي بودم زنگ زد و به خانه من آمد
پيشنهاد غذا خوردن با من را قبول کرد و من پس از سرهم کردن
غذائي با او به صحبت نشستم و تا شب هنگام داستان زندگي خود
را برايم با گريه تعريف کرد !!!
به من گفت :
-- در دانشگاه برکلي با دختري ايراني همکلاس خود آشنا و شديدا
عاشق يکديگر ميشوند و ازدواج ميکنند
زنش بشدت از نظر سياسي فعال بوده و زمان انقلاب که به ايران
ميايند به شدت درگير مسائل سياسي و با شروع سرکوب و اعدام
چون دنبال زنش بوده اند تصميم به فرار از ايران ميگيرند و قاچاقچي
با ماشين بنز کرايه و راننده بنز اين دو را سوار کرده و عازم آٔدربايجان
بوده اند که بين ميانه و زنجان ماشين تصادف ميکند و راننده و زن او
که پشت راننده بوده جابجا کشته و اين دوست و قاچاقچي زنده
ميمانند آنها را به بيمارستاني در ميانه برده و هنگامي که خبر مرگ
زنش را ميشنود اقدام به خودکشي ميکند که او را به تخت بسته و
مداوا ميکنند و بعد خانواده اش از تهران رفته و او را تحويل ميگيرند
به من گفت :
- به خانواده و هر کسي که ميشناختم گفتم حق سئوال از من را
نداريد و تا اين لحظه که ماجرا را براي من تعريف ميکند هم چيزي
از حزئيات به کسي نگفته و من اولين نفر هستم .
به او گفتم :
- ميداني من حتي نميتونم ادعا کنم که ميفهمم تو چه احساسي
داري و زبانم قاصر از گفتن حرفي است ولي کاملا در ناصيه تو
ميبينم که تو تا روزي که زنده هستي قادر نخواهي بود اين حقيقت
تلخ را که او مرده و ديگر نخواهد آمد باور کني .
به هر حال من به امريکا امدم و چند سال پيش شنيدم که او هم
بالاخره به امريکا امده و رفته در برکلي اطاقي گرفته و کاري سبک
و هم انجا زندگي ميکند .
در سفري به سان فرانسيسکو هنگامي که به او خبر دادم به ديدنم
آمد و تمام يک هفته را در همه برنامه ها بود و بچه هاي ديگر گفتند
ما اين چند ساله فلاني را کمتر از اين مدت که تو آمده اي ديده ايم
نه تلويزيون نگاه ميکند نه سينما و بيرون ميرود حتي راديو هم ندارد
و تمام مدت در اطاقي مشغول مطالعه است
هنگام خداحافظي به من گفت يادت مياد به من تو ايران چي گفتي
کاملا درست گفتي در واقع اکنون زندگي کردنم در برکلي زندگي
کردن انساني است که روحا مرده و تنها با خاطراتش و محلي که آن
خاطرات را زندگي کرده است ميگذرد .
درون انسانها از هر معمائي پيچيده تر است و شگفت انگيز . نانا
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment