قطع روحي
جونم براتون بگه اين ميلان کوندوراي عزيزم در کتاب ناداني
به مساله مهاجرت بسيار پرداخته .
بخشي را قبلا براتون نوشتم حال بخش ديگري را مينويسم
که از نظر من خيلي جالبه .
ميگه :- وقتي يه مهاجر بعد از مثلا بيست سال به زادگاهش
باز ميگرده همه دورش جمع ميشن و بلاهائي رو که سرشون
اومده براش ميگن ولي هرگز کسي ازش سئوال نميکنه که
تو در اين مدت بهت چي گذشته ؟
حتي اگر خودش بخواد بگه آنچنان خاطرات او براي عزيزان
ساکن وطنش دور از دسترس و ادراک آنان است که برايشان
اهميتي نداره .
و اگر اين فرد مهاجر تصميم بگيره در سرزمينش بمونه مانند
فردي خواهد بود که دستش را از آرنج قطع کنند و کف دست
را مستقيما به آرنجش پيوند زنند يا پايش را از زانو قطع کنند
و کف پا را مستقيما به زانو پيوند زنند
که البته از نظر رواني ميگه و ميگه اون بيست سالي که در
سرزمينت نبودي در واقع مانند قطع کردني روحي از يک شکل
طبيعي بودن بوده است .
من که با تمام وجودم ميلان کوندرا را حس ميکنم شما را
نميدانم ؟ نانا
No comments:
Post a Comment