کوندورا و هومر
دارم يه کتاب از ميلان کوندورا ميخونم به نام ناداني
يه نظريه جالب توش مطرح کرده فکر کردم براتون
بنويسم .
پس از اينکه مقداري راجع به نوستالژي حرف ميزنه
ميگه نوستالژي معمولا سراغ آدمهائي که از کشور
خود دور شده اند مياد .
مورد اوليس را در اسطوره يونان مثال ميزنه که در
سفرهاي ماجراجويانه اش براي مدت هفت سال
گرفتار عشق کاليپسو ميشه و کاليپسو که زني
بسيار زيبا بوده او را در جزيره خود اسير ميکنه و
با تمامي عشقي که اوليس به کاليپسو داشته و
بهشتي که درش زندگي ميکرده ولي در درونش
نوستالژي کشورش و زنش پنه لوپه او را غمگين
ميکرده و به جائي ميرسه که از دست کاليپسو فرار
ميکنه که به زادگاهش و نزد پنه لوپه برگرده .
و در جائي در کتاب اوديسه خطاب به کاليپسو ميگه :
-- پنه لوپه زن عاقليست مانند تو ولي قابل مقايسه
با تو در مقام و زيبائي نيست ولي با همه اين ها من
تنها يک آرزو دارم و آن ديدن روزيست که به زادگاه خود
و نزد پنه لوپه بازگردم .
کوندورا معتقده که نوستالژي را براي مهاجر ساخته اند
و سپس به فرق آدمها مي پردازه که در حکومت هاي
ديکتاتوري معمولي انسانها اميد دارند
زيرا با مرگ ديکتاتور ديکتاتوري تغيير شکل ميده يا
حداقل ميتونه بده .
ولي در ديکتاتوري هاي ايده ئولوژيکي اين اميد تبديل
به نااميدي مطلق ميشه چون ويروس ديکتاتوري را شخص
نيست که حمل ميکنه بلکه يک سيستم فکري است که
حتي اگر شخص بميره پايدار ميمونه .
کتاب جالبيه نميدونم به فارسي ترجمه شده يا نه ؟
فکر کردم اين دو بخش را براتون بنويسم . نانا
No comments:
Post a Comment