تريلوژي ويسکونتي
لوکينو ويسکونتي کارگردان نامي ايتاليائي سه فيلم
معروف دارد که در واقع تريلوژي شمرده ميشوند .
اين سه فيلم به ترتيب
لعنتي ها
مرگ در ونيز
لودويگ
نام دارند در اين سه فيلم ويسکونتي جامعه ايتاليا را در
دوره قبل از جنگ اول تحليل ميکند تا تصويري وسيع تر از
فرهنگ و سياست اروپا به ما نشان دهد .
در لعنتي ها ويسکونتي چگونگي به قدرت رسيدن
ناسيونال سوسياليستها را در جمهوري وايمار و از طريق
تاثير فاجعه آميز آن بروي يک فاميل آريستو کرات نشان
ميدهد.
در مرگ در ونيز او چهره تکان دهنده اي از زيبائي و پوسيدگي
را با تاليفي از رمان توماس مان نشان ميدهد .
و در لودويگ او به کشف زندگي لودويگ دوم پادشاه بواريا و
جنون او و رابطه او با هم راه هميشگي خود ريچارد واگنر ميپردازد
هر يک از اين سه فيلم به شکل بسيار مترقيانه اي تحول سليقه
شخصي ويسکونتي را در پروسه کار بيان ميکند .
اين فيلم ها جلال و شکوه سالنها و لباسها را و همچنين نورپردازي
حساس و به طرز دردناکي کار آهسته دوربين را مينمايانند .
برخي از منقدين ويسکونتي اغلب پرداختن او را به اضمحلال و
پوسيدگي آريستو کراسي رامورد نقد قرار داده و گفته اند که اين
يک صدمه جدي به کارهاي او است .
ولي ويسکونتي که خود از خانواده آريستو کراتي از ميلان است
براي راه سمپاتيک خود در برخورد به آريستوکراسي مطلقا خود
را قابل سرزنش نميداند و ميگويد :
-- اگر تو آرزو داري که يک قصه خاص از يک جامعه خاص را بيان
کني الزامي است که در فضائي آن رابگوئي که اين جامعه زيسته
است آيا اين طور نيست ؟
جامعه اروپائي تا قبل از جنگ جهاني دوم بالاترين نوع تضاد را دارا
بود .
از طرفي بهترين نتيجه زيبا شناسي
و از طرف ديگر جهان مدرن که رديف و پشت گردن و کلا خاکستري
و بدون سليقه
من داستان هاي خود تخريبي و فروپاشي فاميلي هاي بزرگ را
چون مرثيه اي ميگويم چون اعتقاد خاصي به مرگ دارم درست به
گونه اي که توماس مان داشت توماس مان خود مرگ فرهنگ آلمان
بود .
من مرگ فرهنگ ايتاليا
و آنچه همواره براي من جالب بوده تحليل يک جامعه مريض است .
در فرصتهاي آينده يک به يک اين فيلمها را شکافته و نقدي بر آنها
خواهم نوشت . نانا
No comments:
Post a Comment