Thursday, March 03, 2005


به يکتا


اولين روز تدريس



جونم برات بگه فکر کردم يه چيزي از خودم برات بنويسم
اگه يادت باشه قبلا گفته بودم که من مثل پلنگ صورتي
هستم و يه کارائي ميکنم که يه جاهائي رو به هم ميريزم
و ميرم خودمم خبر ندارم !!!!!!

به هر حال اولين روزي که قرار بود تدريس کنم خيلي
هيجان زده بودم و خوشحال و پروفسوري که باهاش مصاحبه
کردم بهم يه آدرس داد که روز دوشنبه ساعت ۹ در ساختمان
۱۲ اطاق شش باشم و ليست شاگردان را هم که بيست نفر
بودند به من داد .به دليل حساسيت شديدم به وقت شناسي براي
اين که اتفاقي پيش نياد که من دير برسم شب قبل به ساختمان
مربوطه رفته آن اطاق را يافتم .
و صبح روز بعد سر ساعت ده دقيقه به ۹ سر کلاس بودم
اسم خود را روي تخته نوشته منتظر ماندم .
سر و کله بچه ها يکي يکي پيدا شد و نشستند و بعضي ها
در چشمانشان تعجبي ديده ميشد .
براي شکستن يخ سکوت پيشنهاد کردم تا باقي بيايند اسم ها
را صدا کرده تا با هم آشناشويم
تمامي اسمها را خواندم و تمامي بچه ها برخاسته و خارج شدند
تنها يک دختر باقي ماند که نامش در ليستم بود .
هنگامي که من و اين دختر منتظر بوديم مداوما شاگرداني در
اطاق را باز کرده و ميپرسيدند سلتيک ! و من ميگفتم نه و ميرفتند
و بيرون در راهرو همهمه حرف و صدا ميامد !!!!!
بهر حال هنگامي که ساعت ده شد به آن دختر گفتم خوب نميشه
که تنها با تو شروع کرد بنابراين من ميروم آُفيس ببينم چي شده
بساط خود را برداشته و هنگامي که خارج شدم در راهرو عده زيادي
شاگرد و يک استاد مشغول همهمه و گيج ويجي بودند !!!!!!
به افيس که رسيدم همان پرفسور پريد جلو و گفت :
-- تو کجا بودي ؟
من گفتم :
-- بابا اين شاگردا که نيامدن ؟
گفت چرا بابا همشون سر کلاسن
خوب حتما حدس ميزني که چه کردم !!!!
عليرغم شب قبل و چک کردن باز هم رفته بودم ساختمان ۶ اطاق
دوازده که قرار بود سلتيک درس داده شود !!!!!!
و از من بدتر اون يه دونه شاگرد دختري بود که تصادفا اون هم اشتباهي
از نوع من کرده بود . نانا

No comments: