Wednesday, March 23, 2005

به زيتون



زالو


زيتون عزيزم هنگامي كه در پاريس زندگي ميكردم
در بين بچه هاي دانشجو پسري كرمانشاهي بود به نام
چنگيز براي وصف اين پسر نزديك ترين صفت ميتواند
ابله مردرند باشد .
او از زمان آشنايي با بچه هاي ديگر هرگز سهميه
خود را از ميز رستوراني كه ميرفتند نپرداخته بود !!
و هر بار از يكي از بچه ها خواسته بود كه سهم او را
به پردازند و او ديرتر تصفيه حساب خواهد كرد و هرگز
با كسي تصفيه حساب هم نكرده بوده .
وعده اصلي غذا را كه شام باشد به هر طريقي خود را به
خانه بچه ها رسانده و در غذاي آنان سهيم شده بوده و به
همين دليل چون احتمالا توانسته بود پولي پس انداز كند
تصميم گرفته بود كه كرايه هم نپردازد !!!! به همين
دليل هميشه با تشك يك نفره خوش خوابي ميتوانستي او
را ببيني كه روي كله اش چون خنچه عروسي گذارده و از
اين ور شهر به اون ور شهر ميرود !!!!!!!!! و اين يكي
از خنده دار ترين صحنه هايي بود كه من ديده بودم !!!

ابتدا با پسري بسيار نازنين و متمدن اطاق لانه موش آن
بيچاره را سهيم شد !!!!!! پس از دو هفته پسرك بالاخره
با دعوا او را بيرون انداخت .
سپس روزي كه من با دو دختر ۱۹ ساله كه بسيار بي تجربه
بودند در كافه اي نشسته و قهوه مينوشيديم و اين دو دختر
آپارتماني بزرگ و دو اطاق خوابه داشتند
به سر ميز ما آمد و نشست و شروع به لاس زدن با اين دو
دختر بي تجربه كرد ( يادم رفت بگم بسيار خوش قيافه بود )
من احمق فراموش كردم به اين دخترها ندا را برسانم و چون
كاري جايي داشتم كافه را ترك كردم .
واز دوسه روز بعد كار من شده بود تيرهاي سرزنش اين دو
دختر نازنين را آماج باشم !!!!!! چون گويا آن روز اين
شماره تلفن و آدرس يكي از دخترها را گرفته و شب هنگام
ساعت ده در آپارتمان آنها را زده و با تشكي خوش خواب
روي سرش !!!!! پشت در بوده و از آن روز خورده كنگر و
انداخته لنگر !!!!!!!!
من از آنان معذرت خواهي كردم و گفتم اگر توانستم خود
را راضي كنم با او روبرو خواهم شد .
فرداي اين گفتگو همان دختر گريان به خانه من آمد و گفت
ميدوني آن چنان پررو شده كه ميگه چرا من نيام تو اطاق
تو و تو تخت تو بخوابم تا اطاق نشيمن ريخته واريخته نشه !!!
اينجا ديگر صبر وقرار من پايان يافت .
به خانه دو دختر حوان رفتم و چون نبود با حضور دو دختر
منتظر نشستم .
هنگامي كه رسيد قبل از نشستن به او گفتم
تشكت را بردار و از اين خانه براي هميشه بيرون برو.
گفت چرا ؟
گفتم زيرا من به تو ميگويم .
گفت خوب اگه نرم مثلا چي ميشه ؟
گفتم هم اكنون با اين دو دختر به اداره پليس رفته و سابقه
تمامي شارلاتان بازي هاي تو را گزارش داده و ماجراي اغفال
اين دو دختر و جا انداختن خودت را در اين آپارتمان طي گزارشي
مفصل شكايت خواهيم كرد .
وسايل خود را برداشته و خارج شد .
از او ماجراها دارم شايد فرصت ديگري بيشتر بنويسم ولي اين
پست را با خاطره خنده داري از او خاتمه ميدهم .

خاطرم هست كه يكي از سينماهاي پاريس فيلم پرتقال كوكي
كوبريك را نشان ميداد و بعد از ظهر يكشنبه اي بود و من تصميم
گرفتم بروم ببينم معمولا پاريس در روزهاي يكشنبه بسيار خلوت
و دلمرده است .
هنگامي كه قدم زنان به طرف سينمايي كه فيلم را نشان ميداد
ميرفتم ناگهان با او كه تشك خوش خواب را روي سر داشت روبرو
شدم گفت سلام كجا ميري ؟
گفتم دارم ميرم فيلم كوبريك را ببينم .
براي اينكه پول بليط سينما را ميهمان من بشه گفت
چه خوب منم باهات ميام !!!!!!!!
من يه نگاهي به تشك بالاي سرش انداختم و گفتم با اين ؟
گفت آره ميسپرم به دربون سينما!!!!!!!
با عصبانيت گفتم
چون ميدونم تو دست از سرم ورنميداري با صداي بلند اعلام ميكنم
كه من گه بخورم برم پرتقال كوكي من غلط بكنم برم پرتقال كوكي
و همينطور كه صدام بالاتر و بالاتر ميرفت
گفت خوب خوب من ميرم خداحافظ
بلند گفتم برو كه برنگردي چنگيز !!!!!!!!!! نانا

No comments: