Wednesday, July 28, 2004

در نظر بازي ما بيخبران حيرانند --- من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند

با اين بيت زيبا از حافظ بزرگ ميخواهم با دليل براي شما ثابت کنم که کساني
که در اين ماجراي اخير براي من پيام دلسوزي و يا پند و اندرز نهاده بودند يا
مرا نشناخته اند و يا از گروه ابلهاني که با انان درگيرم هستند .
فکر نکنم هيچ يک از شما تصادفي به وبلاگ من بيائيد زيرا لينک وبلاگ مرا
تنها دوسه وبلاگ ديگر دارند بنابراين اغلب شما مرا ميشناسيد .
به همين دليل معتقدم اگر شما مرا ميشناسيد و به خصوصيات من واقف
هستيد به خوبي ميدانيد که از روز اولي که وبلاگ نويسي را شروع کردم
هرگز يک جمله به دستور و يا خواست کسي ننوشتم و استقلال راي مرا
به ندرت ادمهائي دارند بنابراين اگر شما مرا دوست داريد يعني انچه که
هستم و به قول حافظ بزرگ انچنان که خود را نموده ام را دوست داريد و
سعي در تغيير من نميکنيد چون اگر تغيير کنم ديگر ان چيزي که شما دوست
داريد نيستم . درست
بنابر اين دوستان من مرا پند و اندرز نداده اند .

و اما راجع به دشمنان بايد خدمت يک يک شما عرض کنم که امدن شما به
وبلاگ من و خواندن نوشته هاي من از طرف شما چونان تکه گه ئي برايم
بي تفاوت است و از شما مصرانه ميخواهم که اينجا نيائيد و مرا نخوانيد
اگر شرف داريد نيائيد و نخوانيد ولي اگر فضولي شما را به اينجا کشيد
بدانيد که من هرچه که دلم بخواهد مينويسم و کوچکترين ملاحضه و رحم
و مروتي به احدي نخواهم داشت بنابر اين ان گاله دهان را ببنديد و مرا
پند و اندرز ندهيد به شما مادر قحبه ها ابدا مربوط نيست که من چي مينويسم
و از کي ستايش ميکنم و نفرت خود را از کي نشان ميدهم .
اگر من مايلها دور از وطنم در کشوري که مهد دموکراسي جهان است
با پديده اي مدرن چون اينترنيت قادر نباشم که مکنونات ذهن خود را بنويسم
و توسط مشتي عقب مانده عقده اي بي فرهنگ سانسور شوم پس بايد گفت
خاک بر سر من
به همين دليل باري ديگر تاکيد ميکنم شما کثافت هاي شارلاتان دودوزه بازي کن
نان به نرخ روز خور بي پرنسيپ بي ريشه عقده اي کوچکترين حقي براي اينکه
به من بگوئيد چه کنم نداريد و من هرکاري که دلم بخواهد در وبلاگم ميکنم و
چونان شمشير داموکلس بالاي سر عصاره کثافاتي چون مهشيد لکاته خواهم
بود و اين تصميمي شخصي است و به هيچ کس هم مربوط نيست
و اين عمل را انقدر ادامه خواهم داد تا او درس خود را گرفته و ان دهان متعفن
را با وحشت باز نمايد و قبل از باز کردن اندکي به ان سلولهاي صفر کيلومتر
مغز عليلش فشار وارد اورد . نانا

6 comments:

Anonymous said...

درود نانای عزیز

همون باش که بودی بیخیال رهگذرهای جمهوری اسلامی هم باش که به بلاگت قدم نحسشون رو میزارند

موفق باشی

Anonymous said...
This comment has been removed by a blog administrator.
Anonymous said...
This comment has been removed by a blog administrator.
Anonymous said...

arze 2 roz einghadr nazaret avaz shod bebin eino ky neveshte boro ba hash dosty kon!!دوستان عزيزم v salam ma ro ham be hesh bereson.
امروز صبح وقتي امدم پشت کامپيوتر پيامهاي شما را که همگي از
روي مهر و محبت نسبت به من نوشته شده خواندم
از همگي شما براي سر عقل اوردن من بي نهايت سپاسگزارم براي
اينکه احساس اين لحظه خودم را بنويسم تصميم گرفتم يک ماجراي
واقعي که برام در امريکا پيش امد براتون بنويسم

ماههاي اولي که به امريکا امدم پس از جا افتادن تصميم گرفتم براي
خود ماشيني بخرم شبي در يک ميهماني منزل يک ايراني صاحب خانه
يک دلال ماشين ايراني را به من معرفي کرد و گفت اين شخص چون کارت
مخصوص دارد ميتواند از اکشن که جائيست که اغلب ماشين هائي را که
صاحبانش قادر به پرداخت قسط ان نيستند بانک ضبط ميکند به قيمت خوب
برايت بخرد .
به هر حال با اين شخص قرار گذاشتم که عصر روز بعد به اکشن برويم
تصادفا عصر روز بعد هوا باراني بود و تقريبا تاريک شده بود که به انجا
رسيديم در پارکينگ بزرگ ان محل هزاران ماشين پارک شده بود و اين
دلال ايراني مقداري از انها را به من نشان داد براي من مطلقا فرقي
نميکرد چون من از ماشين و قالي و جواهر هيچ چيز سرم نميشود و
در مورد اين سه چيز خر خر هستم .
بالاخره ماشين کوچک سياهي يافت و به من گفت اين ماشين خوبي
است ماشين نامش تيري هاندرد زي اکس نيسان بود و قيمتش ان روزها
يعني حدود بيست سال پيش بيست و پنج هزار دلار بود همه چيز
کامپيوتري که براي ان زمان خيلي مهم بود دلال گفت اگر اين ماشين را
بتوان با قيمت خوب خريد عاليه من هم مطابق معمول گفتم باشه .
در حين اکشن اين ماشين تنها دو مشتري داشت دلال من و يک فرد ديگر
و وقتي قيمت به يازده هزار دلار رسيد ان فرد ديگر متوقف شد و دلال من
اين ماشين را خريد و پولش را پرداخت و با هم برگشتيم از انجائي که من
هميشه بايد بلافاصله حسابم را با مردم تصفيه کنم من هم چکي به مبلغ
يازده هزار دلار نوشته به او دادم ولي اين فرد ابله به من نگفت که اين نوع
ماشين ها به سرعت دزديده ميشود و بايد بلافاصله بيمه اش کني !!
دو سه روزي با اين ماشين سرکار رفتم و برگشتم و روز سوم يه خانم ايراني
که شوهرش معتاد بود و وضع بسيار بدي داشتند مرا ديد و گفت مبارکه چه
ماشين قشنگي است و شب هنگام با شوهر ايراني معتاد خود به در خانه
من امد و گفت شوهرش ميخواهد ماشين را ببيند من هم کليد را به انها
دادم و رفتند و ماشين را وارسي کردند و سيستم الارمش را هم ياد گرفتند
و کليد را به من داده خداحافظي کردند و رفتند
نيمه همان شب هنگامي که من خواب بودم احتمالا اين اقاي معتاد به پارکينگ
خانه من امده و ماشين را دزديد .
فرداي ان روز هنگامي که به پليس خبر دادم و پليس فهميد که ماشين را بيمه
نکرده بودم به من گفت در مورد ان يازده هزار دلارت بهتره فراموش کني چون
اين ماشين يا الان در يک گاراژ تکه تکه شده و يا اکنون از مرز هم گذشته و به
مکزيک برده شده است !!!
بهت و حيرت مرا از از دست دادن اين پول و ناداني خود ميتوانيد حدس بزنيد
در اين لحظه با وقايعي که اينجا پيش امده همان احساس را دارم . نانا

posted by nana @ 7:33 AM 1: نظرها

Anonymous said...
This comment has been removed by a blog administrator.
روابط عمومی نانا said...

غير از دو نفر اول
شما سه نفر مادر قحبه بي شرف که باز اينجا امديد
بايد بهتون بگم گه خورديد و خاک بر سر خرتون که نفهميديد
بين ۱۷۷ نفر فقط شما سه تا مادر قحبه خر به حرف من گوش
نکرديد و باز هم ان گاله دهان متعفن خود را باز کرديد .
اخه نه نه ان ها مگه نگفتم نميخوام بيائيد مگه کريد خاک برسرها
من احتياجي به پند و اندرز يه مشت فاحشه ذهني ندارم . بريد
گورتون رو از وبلاگ من گم کنيد اگه شماها مهشيدلکاته نيستيد
بريد وبلاگ اون رو بخونيد . نانا