صمد اقاي ودکا فروش
چند ماهي پس از ۲۲ بهمن به دليل ممنوعيت مشروب ابتدا ارامنه شروع به
ساختن الکل خانگي و فروش به اکثريت مسلمان نمودند و سپس ما ايرانيان
هنرمند که بالاخره راه و چاه را يه جوري ياد ميگيريم شروع به ساختن الکل
و عمل اوردن شراب در خانه هامان کرديم .
خاطرم هست به خانه ايرانيان طبقه متوسط که ميرفتي ميديدي مرد خانواده
با پيژاما هي از اشپزخانه به حمام ميرود و به لوله کشي عجيب و غريب سر
ميزند و خلاصه سخت مشغول است و هر خانه اي تبديل به رسومات شده !!
بهر حال در ان دوران يکي از اشخاصي که زياد ميديدم زنده ياد غلامحسين
ساعدي بود که يک الکليک به تمام معني بود و متاسفانه مرگش هم به دليل
از بين رفتن کبدش حادث شد.
براي نشان دادن ميزان الکليک بودن او همين بس که به شما بگويم که ادمي
مثل من که هميشه عده زيادي دوست و ميهمان در خانه ام بود هميشه ده
بطري ودکاي دست افشره ارامنه عزيز در خانه داشتم ولي ساعدي دو عدد
بشکه بزرگ نفت که هر دو پر از ودکا بود داشت که به محض خالي شدن يکي
بلافاصله سفارش ميداد .
با تصويري که دادم روزي تصميم گرفتيم دسته جمعي سفري به شمال کنيم
حدود بيست نفر بوديم و قرار شد هر کس مقداري مشروب بياورد و البته بايد
جوري جا سازي کند که اگر پاسدارها ما را متوقف کنند انرا پيدا نکنند.
همگي ما تصميم گرفتيم مقداري اضافه براي ساعدي بياوريم بهر حال هنگامي
که همه جمع شديم من از او پرسيدم مشروب هايت را کجا گذاشتي با لبخند
و لهجه ترکي گفت : يک جائي که عقل شيطان هم به ان نميرسد !!
با چهار ماشين راه افتاديم و من در ماشيني که ساعدي بود بودم و تا شمال از
دست او ميخنديديم خاطرم هست او جلو نشسته بود کنار راننده و در جاده
هراز ناگهان در وسط جاده چوپاني داشت گوسفندها را از يه ور جاده به يه ور
ديگر ميبرد و ما منتظر بوديم و گوسفندها هم بسيار چاق پروار و دنبه بزرگي
دم کونشون .
ساعدي رو کرد به دوست راننده که مرد بود و گفت :
ادم بعد از خواندن رساله خميني اين گوسفندها را که ميبيند حشري ميشود !!!
بهر حال در طول سفر هرگاه از او پرسيديم که مشروب ها کجا جاسازي کرده اي
خنديد و نگفت .
هنگامي که به دو ويلائي که قرار بود رسيديم و هرکس بار و بنديل خود را به داخل
ميبرد ساعدي مقداري کيسه خواب و پتو و بالش را با هم بغل زد و به طرف ورودي
ويلا رفت که ناگهان از پشت نرده ها سگ بزرگي به طرف او امد و او باوحشت
تلو تلو خورد و رختخوابها از دستش افتاد و صداي مهيب شکستن شيشه و اخ از
ته دل او که انگار مادرش جلو چشمش جان به جان افرين تسليم کرد کل شيشه هاي
ودکا شکست .
همه به دور او ورختخوابهاي غرق الکل و شيشه خورده جمع شده و با تاسف و
وحشت به او مينگريستيم که ناگهان من از ديدن قيافه ماتم زده او و ديگران زدم
زير خنده و باقي غير از ساعدي با من قهقهه ميزديم باور کنيد همگي ما دل درد
گرفتيم
وقتي خنده ها ارام گرفت من به او گفتم ناراحت نباش من براي تو ودکا گير خواهم
اورد سوار ماشين شدم و رفتم در جاده اصلي يک مرد شمالي کنار جاده بلال
ميفروخت رفتم کنارش و پس از مدتي که باهاش حرف زدم حرف را به رژيم کشيدم
و سر درد دل او باز شد و يه سري فحش خواهر و مادر به اخوندا داد و من از فرصت
استفاده کردم و پرسيدم اين دور و برها کسي هست که ودکا بفروشه گفت بله
از همينجا چهارده کيلومتر که بري يه باغي هست که صاحبش اسمش صمد اقاست
و ودکا ميفروشه .
با خوشحالي باز گشتم و خبر را دادم .
همگي سوار ماشينها شديم و رفتيم و از دم بلال فروش کيلومتر را اندازه گرفتيم
غافل از اين که کيلومتر شمار دهاتي ها با مال ما فرق دارد!!!!
خلاصه سرتان را درد نياورم تا شب ما به هر باغي که اون دور و برها از ده کيلومتر
تا بيست کيلومتر مسافت بود سر زديم تا بالاخره حدود ساعت ده شب وارد باغي
شديم که از اون دورها يه چراغي کورسو ميزد و وقتي من پياده شده و گفتم :
صمد اقا ..... صداي دلنشيني ( البته به گوش ساعدي ) از ته باغ گفت : جانـــم
ميزان خوشحالي ساعدي و خفه کردن خودش را با الکل محلي به هر اندازه که
ميخواست خودتان حدس بزنيد . نانا
No comments:
Post a Comment