Tuesday, July 20, 2004

شش سالگي من

جغد بارون خورده اي تو کوچه فرياد ميزنه
زير ديوار بلندي يه نفر جون ميکنه ......

هيچ کارمون مثل ادم نبود وقتي که تو غرب جوانها ميرفتند
ديسکوتک مينوشيدند و ميرقصيدند ماها ميرفتيم کوچيني
تا با صداي فرهاد و اين گونه اشعار شراب بخوريم و اشک
بريزيم .
شش سالم که بود اولين فعاليت سياسي را شروع کردم !!!!
دائيم در زندان شاه زنداني سياسي بود و هر جمعه در حالي
که مادرم لباسي زيبائي از تافته صورتي يا زرد يا سفيد که در
زير ان توري که ژپون بود به تنم کرده بود و در درز پائين اين لباس
کلي مطلب نوشته شده دوخته شده بود مرا به زندان ميبرد
و در انجا من به خاطر بچه بودنم اجازه داشتم که به قسمتي
که دائيم بود بروم و هنگامي که وارد ميشدم ان مردان مبازر
هر يک نيشگوني از لپ من ميگرفتند و گاهي دم اسبي مرا
ميکشيدند و در نهايت در بغل دائيم مينشستم و در حالي که
ظاهرا با من حرف ميزد و مرا ميبوسيد درز پائين لباسم را باز
ميکرد و تکه تکه کاغذها را بيرون مياورد .
و اين کار هر جمعه تکرار ميشد با لباسهاي زيبائي به رنگهاي
متفاوت .
و هرگز هيچ يک از ان زندانبانان ابله متوجه نشدند که چرا
وقتي بر ميگشتم درز پائين ان لباس زيبا شکافته بود !!!!! نانا

No comments: