شباهت تلخ
يه اکبر اقائي رفت سراغ دوستش اقا مهدي و گفت بابا بيچاره
شدم هرکار ميکنم که از دست اين زنم خلاص شم نميشه
اقا مهدي گفت خوب کتکش بزن بلکه طلاق بگيره
گفت به زده امش فايده نداره
گفت بهش پول نده
گفت ندادم فايده نداره
گفت نذار جائي بره
گفت نذاشتم فايده نداره
اقا مهدي يه کم فکر کرد و گفت : خوب باهاش عشقبازي زياد کن
ضعيف ميشه ميميره .
اکبر اقا گفت باشه و رفت
يه دو سه هفته اي ازش خبري نبود اقا مهدي گفت برم ببينم چه بلائي
سرش اومده وقتي در زد يه زن سرحال ماتيک زده در حال اواز خوندن که
تو يه دستش کفگير بود در را وا کرد اقا مهدي گفت امدم حال اکبر اقا را
بپرسم زنه گفت تو اون اطاقه
اقا مهدي رفت تو اطاق ديد اکبر اقا خوابيده تو رختخواب زرد و نحيف و چشاش
البالو گيلاس ميچينه و اب از دک و دماغش سرازيره اهسته گفت اکبر اقا چي
شد !
اکبر اقا يه نگاهي يواشکي اينو و انور کرد و اهسته گفت : داره ميميره خودش
خبر نداره !!!!!!!!!
اين داستان ما ايراني ها است ۲۵ سال ازگاره داريم بهم ميگيم اين جمهوري
اسلامي داري ميميره و خودش خبر نداره !!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment