Friday, July 09, 2004

تخم چپ

هنگامي که در ايران زندگي ميکردم دو همسايه داشتم که به خون هم
تشنه بودند .
يکي مردي بود حدود چهل ساله که کارمند شرکت نفت بود بسيار سطحي
و ابله که تمامي جهان برايش شرکت نفت و خدايگان اين جهان دکتر اقبال بود
ديگري مردي بود از بقاياي نسل از بين رفته قاجار که هم چنان در دنياي
قجر به سر ميبرد و جهانش جهان خواب الوده دوره قاجاريه بود .
هفته اي نبود که بر سر ماجرائي از دعواي بچه هاي اين دو در محله تا پارک
ماشين ميهمان يکي در برابر خانه ديگري جنگ و دعوائي بين اين دو رخ
ندهد و هر دو همواره يکديگر را تهديد به اله ميکنمت و بله ميکنمت ميکردند
شدت خصومت اين دو به حدي بود که اگر يکي از همسايه ها با يکي از انها
چهار کلمه حرف ميزد ان ديگري با ان همسايه هم سر سنگين ميشد .
به همين دليل مردم هر دو را ناديده گرفته و به سلام و خداحافظي با انها
بسنده ميکردند .
غروب روز ۲۲ بهمن با عده اي مشغول ساختن کوکتل مولوتوف بودم که براي
اوردن پنبه يا بطري خالي که دقيقا خاطرم نيست به خانه امدم
بمحض رسيدن به در خانه يکي از خنده دار ترين صحنه هاي عمرم را ديدم .
اولا خيابان باريکي که خانه من در ان واقع شده بود تقريبا خالي از سکنه بود
چون تمامي مردم در خيابانهاي اصلي بودند و در وسط اين خيابان باريک خالي
اين دو مرد در حالي که هريک کاپشن کلفتي به تن داشتند و کلاهي پوستي
مسخره اي بر سر و هر دو مست لايعقل که بعد فهميدم هريک يک بطر
ويسکي خورده اند در حالي که ان شرکت نفتي يک چکش به دست و ان
قجري يک شمشير زنگ زده قديمي به کمر بسته بود دست در گردن يکديگر
کج شوان و مج شوان در خيابان با هم قدم ميزدند و شعارهاي مختلف راجع
به ازادي ميداند و تلو تلو خوران از خيابان خالي پاسداري ميکردند و هر از
چندي بوسه ابدار دوستانه از گونه يکديگر ميگرفتند و به نظر ميرسيد که
شرکت نفت و دکتر اقبال و قاجاريه راديگر به تخم چپ يکديگر هم حساب
نميکنند !!!!!! نانا

No comments: