نبردي خونين
زن و شوهري از دوستانم که هر دو از بچه هاي کنفدراسيون دانشجوئي
خارج از کشور بودند و در زمان شاه به همراه گروه کورش لاشائي چند سالي
زندان بودند در خيابان فرح تهران در طبقه چهارم ساختماني که متعلق به يک
سرهنگ ارتش شاه بود زندگي ميکردند.
پس از انقلاب بين اين دو و ان سرهنگ که مورد خشم حزب الهي ها قرار
گرفته بود نزديکي بيشتري برقرار ميشود چون درد مشترک داشتند .
بهر حال يکسال پس از انقلاب شبي در خانه انها بودم و عمه اين دوستم
هم انجا بود .
ساعت حدود هشت شبي تابستاني بود و دوستم تصميم گرفت به حمام
رفته دوش بگيرد .
من و شوهرش مشغول بازي شطرنج بوديم و عمه خانم هم در اشپزخانه
مشغول اشپزي و به دليل علاقه شديد هر دوي اين دوستان به موسيقي
اصيل ايراني نواري هم از شجريان با صداي بسيار بلند پخش ميشد .
حمام اين اپارتمان پنجره اي به پاسيو داشت به عنوان هوا کش و هنگامي
که دوستم مشغول بوده ناگهان روي ديوار حمام سوسک بزرگي را ميبيند
و با فرياد اول نام شوهرش را چند بار صدا ميزند و بعد نام عمه خانم را و
در اخر نام مرا .
ان سرهنگ هم که در طبقه اول بوده اين فريادهاي جگر خراش را ميشنود
و با سابقه سياسي بودن انان فکر ميکند خانم مورد حمله کميته يا بسيج
قرار گرفته .
من و شوهره با صداي بلند به در کوبيدن بسرعت به طرف در رفته در را باز
کرديم و ديديم که جناب سرهنگ با زير شلواري و عرق گير و کلتي ! در
دست و رنگ و روي پريده پشت در است و ميگويد چه بلائي سر خانم ....
امده !!!!
و همزمان فرياد خانم را از داخل حمام شنيديم و به انجا رفته و با خنده به
جناب سرهنگ گفتيم واله يه سوسک است به کلت احتياجي نيست ميشود
با لنگه کفش کشتش !!!!!
اين ماجرا هم مورد ديگري از اتحاد همگي بر عليه دشمن مشترک . نانا
No comments:
Post a Comment