Saturday, July 17, 2004

بوي خون

در يک پيک نيک با عده اي از دوستان ايراني و دوستان امريکائي
شخصي اهنگي از شهرام ناظري گذاشته بود که شعري از مولوي
را ميخواند .
هنگامي که اين بيت را خواند
چو عاشق ميشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد
مردي امريکائي که اسيستان کارتر است براي کمک به مردم افريقا
چون توجه دقيق ايراني ها را به اهنگ ديد از من معناي شعر را پرسيد
هنگامي که شعر را برايش ترجمه کردم در حالي که دست خود را به
پيشانيش ميزد گفت :
هي مرد تو بايد ديوانه باشي اگه فکر کني که عشق و جنگ بدون
خون ريزي وجود داره .
با خبرهائي که امروز شنيدم بسيار نگرانم و بي پرده بگويم بوي خون
به دماغم ميرسه . نانا

No comments: