برای همه یارانم
برویم ای یار ٬ ای یگانه من !
دست مرا بگیر !
سخن من نه از درد ایشان بود
خود از دردی بود
که ایشانند !
اینان دردند و بود خود را
نیازمند جراحات به چرک اندر نشسته اند
و چنین است
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی
کمر به جنگت استوار تر می بندند
برویم ای یار ٬ ای یگانه من !
برویم و ٬ دریغا ! به همپائی این نومیدی خوف انگیز
به همپائي این یقین
که هرچه از ایشان دورتر می شویم
حقیقت ایشان را آشکاره تر
در می یابیم !
با چه عشق و چه به شور
فواره های رنگین کمان نشا کردم
به ویرانه رباط نفرتی
که شاخساران هر درختش
انگشتی ست که از قعر جهنم
به خاطره ئي اهریمن شاد
اشارت می کند
و دریغا - ای آشنای خون من ای همسفر گریز ! -
آن ها که دانستند چه بی گناه در این دوزخ بی عدالت سوخته ام
در شماره
از گناهان تو کم ترند !.................شاملو
No comments:
Post a Comment