Monday, June 22, 2009



به والدین و مرد زندگی ندای پرپر شده



مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ٬ دیروزها


دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد


می خزند آرام روی دفترم
دستهائم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر


خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند


بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من


در اطاق کوچکم پا می نهد
بعد من ٬ با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند به جای
تار موئی ٬ نقش دستی ٬ شانه ای


می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هرچه بر حا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود


می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها


لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو ٬ دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک


بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ




فروغ فرخزاد

No comments: