
دوش میامد و رخــــــــساره بر افروخته بود / تا کجا باز دل غمزده ســــوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی / جامه بود که بر قامت او دوخته بود
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل / در پیش مشعلی از چهره بر افروخته بود
یار مفروش بــــــــــدنیا که بسی سود نکرد / آنکه یوسف بزر ناسره بفروخته بــــــــود
حافظ
No comments:
Post a Comment