Monday, December 30, 2013

Nonconformity

به جرات میتوانم به همه شما بگویم که از کودکی تمامی اعمال من باعث
حیرت اطرافیان میشد و مرا خل و چل می دانستند
مادرم که رسما میگفت که تو هیچ عملت مانند انسان ها نیست و فکر
میکنم که باور داشت که من خل هستم

برای دوستان عجیب و غریب و در عین حال جاذب و کشنده بودم ولی آنان
هم در عمق وجود قطعا مرا خل و چل میدانستند

من در این خیابان باریک روبرو در عکس به دبیرستان میرفتم و حقیقتا
بدون تعارف به تمامی ادمینستریشن مدرسه از بالا و با تحقیر نگاه
میکردم زیرا از همه بالغ تر بودم

مشتی معلم گاو مشغول پرورش مشتی شاگرد گوسفند برای
طویله های آینده بشریت بودند .......مشتی اطلاعات سانسور شده
فرمایشی مشتی شر و ور و مامبو جامبو به مخ این کودکان فرو میکردند

اکنون یادم میاید که تعمد عجیبی برای شاشیدن به باورهای چرت و
پرت داشتم و شکستن جهل و نادانی که گریبان همه را گرفته بود
اگر مادر بزرگم میگفت آب جوش روی زمین نریز فوری میگفتم کی
گفته هرکی گفته گه خورده
و شرشرشرشر قوری آب جوش را روی زمین می ریختم برای ثبوت
هرکی گفته گه خورده

اگر دوستم میگفت که میخواهم شش ماه دیگر عروسی کنم میگفتم
چرا فردا نه و شش ماه دیگر میگفت باید کلی جهیزیه بخریم فوری
میگفتم کی گفته جهیزیه باید بخری گه خورده هیچی نخر عروسی
هم نگیر برو ثبت احوال ثبت کن تمام برو سفر عاشقانه

و طرف دخترک هفده هحده ساله که تمامی زندگی زیر نظر بکن نکن
مادر لکاته سنتی و بابای شووینست اش و آرزوی آنان برای شب
عروسی او
و یک بره رام بود.............. با چشمان از حدقه درآمده به من
نگاه میکرد و در دلش میگفت عجب خل و چلی این دیگه است

دوستی ازدواج کرد و رفت و یکسال بعد به دیدن ما آمد و گفت که
شوهرش را دوست ندارد و او را به این مرد که سرهنگ ارتش است
با زور شوهر داده اند
گفتم چرا دوستش نداری گفت آل باینو است و رنگ ندارد
گفتم خوب تقاضای طلاق کن بگوی از مرد آلباینو خوشم نمیاید
گفت
پدرم چی مادرم جی
گفتم چه گهی میخواهند بخورند تو از آل باینو
خوشت نمیاید خودشان بیایند بروند زن سرهنگ آل باینو شوند
با تعجب و حیرت و کمی لذت به من گوش میکرد و پلک نمیزد



سر سفره مثلنی میگفتند خربزه و عسل با هم نخور من که عسل
دوست نداشتم فوری دو سه قاشق روی خربزه ریخته با زور
میخوردم که کی گفته گه خورده با خود ذکریا رازی طبیب ناشناس

مرتبا در حال شکستن بودم و عمدتا کاملا ناخود آگاه باور کنید
از من سنت شکن تر خودم هستم

معتقدم اگر سنت شکنی نکنی یعنی به کانفورمیتی قدرت شیطان
تن داده ای معتقدم باید تمامی ارزش های شیطان را شبانه روز
بی توقف شکست و خورد کرد و انسان را متوجه جایگاه خودشان
نمود
و از مجاز و ساختگی و مصنوعی و میتریکس باید نجاتشان داد

خاطر مبارکم هست که تمامی معلمان و اتوریتی از من بدشان میامد
انگاری در نگاهم تحقیر و تمسخر را میدیدند
تنها یک دبیر بود که مرا دوست داشت البته با نشان ندادن این دوست
داشتن که من آلردی میدانستم

روزی از خیابان باریک روبرو وارد خیابان اصلی شدم و در پیاده رو
مشغول رفتن به طرف شمال بودم به این معلم که او هم همان
مسیر را میرفت رسیدم و نگاهی به من کرد و گفت مثل این که هم
مسیر هستیم با هم برویم و منهم فوری گفتم قبول

مدتی که رفتیم و سخن گفتیم ناگهان خری با بار کل پیاده رو را
اشغال کرده بود و صاحبش در مغازه ای بود
او ایستاد و با وحشت به خرک نگاه کرد و از فکر صدمه زدن این
خر بدبخت بارکش به خودش نگران شد و میخ شد وسیخ شد
که من به جلوی
دهان خر رفته و تسمه اش را گرفتم و با این که بار داشت و
سنگین بود با زور او را به کنار دیوار کشیدم و رو به معلم خودم
گفتم
چه خبره لوس بازی راه افکندی کاری ندارد بفرمائید رد شوید

نگاهی با تعحب به من کرد که چگونه جرات کرده ام اینچنین با
او سخن بگویم و رد شد ..............ولی بعد از آن او هم دیگر
مرا دوست نداشت


نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نانا زولا

No comments: