Sunday, September 11, 2016

 
در نخستین ساعت شب ٬ در اطاق چوبیش تنها ٬ زن چینی
در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد ٬ می اندیشد
- بردگان ناتوانی که میسازند دیوار بزرگ شهر را
هریکی زآنان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان
مرده اش لای دیوار است پنهان .
 
آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
او ٬ روانش خسته و رنجور مانده است
با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی ٬
در نخستین ساعت شب
- در نخستین ساعت شب هرکس از بالای ایوانش چراغ اوست
آویزان
همسر هرکس به خانه باز گردیده الا همسر من
که زمن دور است و در کار است
زیر دیوار بزرگ شهر
 
 

نیما یوشیج

No comments: