Tuesday, June 05, 2018

کمی ازفروغ فرخزاد
 
 
آه ٬ اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره غم
مینهد پا به معبد نگهم
مینویسد به روی هر دیوار
آیه هائی همه سیاه سیاه

 
 
 
هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
میمکد که زندگی کند
 
 
 
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم میلرزد
چون ترا مینگرم
مثل این است که از پنجره ای
تکدرختم ٬ را سرشار از برگ ٬
در تب زرد خزان مینگرم
مثل این است که تصویری را
روی جریان های مشغوش آب روان مینگرم

 
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
 
 
 
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخست ومشوش
وبر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است
ابرها ٬ همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
وپس از آن هیچ
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست

No comments: