خواست انگاسی ابله که به ده
زودتر بر گردد از جای رمه
بی خبر از ره دور اندیشی
ز رفیقان ٬ همه ٬ گیرد پیشی
دید کان ابر سبک خیز ترک
از خر اوست بسی تیز ترک
از فراز کمر کوه بلند
جست و پا بر سر آن ابر افکند
بعد چون شد ٬ نه به کس مکتوم است ٬
من نمی گویم و پر معلوم است
بینوا شوق سواری بودش
شوق ٬ ره سوی عدم بنمودش
هرکه برگشت به ده از ره گشت
او ز ده رفت و دگر باز نگشت
زود می خواست به مقصود رسید
تا ابد چهره ی مقصود ندید
ابلهی را هم از اینسان سختی ست
فکر ابله ٬ سبب بدبختی ست .
آنکه نابیند نزدیک به خویش
.نتواند که بود دور اندیش
زودتر بر گردد از جای رمه
بی خبر از ره دور اندیشی
ز رفیقان ٬ همه ٬ گیرد پیشی
دید کان ابر سبک خیز ترک
از خر اوست بسی تیز ترک
از فراز کمر کوه بلند
جست و پا بر سر آن ابر افکند
بعد چون شد ٬ نه به کس مکتوم است ٬
من نمی گویم و پر معلوم است
بینوا شوق سواری بودش
شوق ٬ ره سوی عدم بنمودش
هرکه برگشت به ده از ره گشت
او ز ده رفت و دگر باز نگشت
زود می خواست به مقصود رسید
تا ابد چهره ی مقصود ندید
ابلهی را هم از اینسان سختی ست
فکر ابله ٬ سبب بدبختی ست .
آنکه نابیند نزدیک به خویش
.نتواند که بود دور اندیش
نیما یوشیج
No comments:
Post a Comment