
قصه نه نه پیرزن !
به نظر من پیرزن بی دندان ضربه هائی که ما ایرانیان
از دوستان مثلنی هموطن خود در طول تاریخ خورده ایم
از دشمنانمان نخورده ایم
هر ابلهی در لباس دوست هرچه به ما گفت باور کردیم
بس که الاغ و زود باور و ساده دل بوده ایم
امروز میخواهم برایتان باز هم به شکل قصه ای تلخ و
غم انگیز وضع خودمان را تا به اینجا رسیده ایم بشکافم
ایران به شکل قصر بسیار بزرگی بود که از همه گونه مردم در
آن یافت میشد
از صاحبان قصرهای کوچک کوچک تا مستخدمان و زمین شوران
و باغبانان و بگیر و برو
هر روز صبح پنچره های قصر به بیرون باز میشد و صدای موزیکی
از رادیو در همه قصر و گوشه و کنار می پیچید و هر کس بنا بر توان
خود دنبال کار و زندگی راحت خود میرفت و غروب هر کسی شاه
خودش بود و کلی تفریح برای همه
سینمای فردین و ابگوشتش برای خدمه حشمه
سینمای شهرفرنگ برای کارکنان با سواد تر
سینمای زیر شهر فرنگ برای روشنفکران و کتاب خوانان
و فستیوال فیلم تهران برای چسی اومدن به باقی دنیا
کافه و کاباره و بار و عرق فروشی هم به راه و کم کم در میان ساکنان
قصر اثرات بد مست بازی هم از میان رفته بود و نظمی داشت
مردمان این قصر همگی میتوانستند هر کاری دوست دارند بکنند الا
توهین به کسانی که بزرگترین قصر را بین قصرهای کوچولو کوچولو
داشتند
این عده خود را صاحبان کل قلمرو قصر ایران می پنداشتند و هی برای
خود امتیاز چپ و راست تعیین میکردند
ولی هیچ یک حتی بزرگ خاندانشان به فکر نبود که بین باقی ساکنان
تفرقه بیندازد و خودش حکومت کند فار فرام ایت !
میگفت من منم و شماها باید به من احترام بگذارید تا ما کشوری خوشبخت
باشیم
ولی همه را یکی میدانست با یک تاریخ و بک راند !
بالاخره بر اثر تغییرات زمانی و محتوم طبیعت ...روزی ساکنان با سواد قصر
تصمیم گرفتند که این - آقای من منم - را کمی از - منیت - بیندازند همگی
با هم به سفری دسته جمعی رفته و به قیمت بی خورد و خوراکی و فقر
چرخ های قصر را از چرخش انداختند
آب قطع شد تلفن قطع شد برق قطع شد و ملکه ها و شاه ها کمی
ترسیدند و شلوغ و پلوغ شد و ناگهان
تمامی ولگردان و گدایان دور و بر قصر که گری گوری بودند و از دهات برای
گدائی به دور و بر قصر آمده بودند و در تمامی مدتی که چرخ ها را از داخل
ساکنان پنجر کرده بودند
هی عربده میکشیدند و گاهی از گاردهای قصر گلوله ای
میگرفتند ......از تاریکی و خر تو خری استفاده کرده
با مشتی مامبو جامبو به طبقه بالای بالا رفتند و آنرا اشغال فیزیکی
کردند و بعد بلافاصله قساوت و کشتن و زخمی کردن و
کله شکستن !!!!!و زندان و اعدام....را شروع کردند
و خر ترینشان و دهاتی ترینشان و گدا ترینشان که تمامی عمر خود را به
گدائی گذارنیده بود از خمس و زکوه مردم تاج را سرش گذاشت و گفت
منم طاووس علیین شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!
و واویلا که کون فیکون که میگویند یعنی همین
الاغانی که با دست عمدتا غذا میخوردند رفتند پشت میز و صندلی و
مبل های استیل سبک ورسای
الاغانی که هنوز با دست گهی شستن کونهایشان ...و بعد کر دادن همان
دست در آب خاکشی و کرم و کثافات لقمه لقمه نان به دهان میگذاشتند
ناگهان صاحب کل آشپزخانه قصر شدند
و دست گهی خود را به تمامی غذاهای ساکنان آلودند
اینان دست گهی کر داده خود را به فرهنگ - سیاست - اقتصاد - هنر -
علم - و بالاخص توی کون های تک تک ما ساکنان قصر سی سال است
فرو کرده اند
از گه ما تا میتوانسته اند خورده اند ولی برایشان کافی نیست قسم خورده اند
به جمال محمد حشری - غشی که تا تمامی مغزهای روده ما ساکنان قصر را
نخورده اند دست از سر این قصر و این مردم بر ندارند
اکنون قصر را گه مطلق گرفته است
زیرا هیچ کس پاسخگو نیست
زیرا سلاخ ها مامور تنبیه مردمان قصر هستند
زیرا تاج گذار اصلی پای منقل وافور ملائی خواب رفته است
زیرا فاشیزم دهاتی اسلامی مشتی بی سواد زالو صفت به پایان عمر
خود رسیده است و واویلا از کون فیکونی بعدی
که بسیارنزدیک است ...........................................نانا زولا
1 comment:
خر ترینشان و دهاتی ترینشان و گدا ترینشان
این جمله ات خدا بود
راستی نانا جونم من عاشق این قصه هاتم
Post a Comment